شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۴
هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

راسته انقلاب همیشه پر از کتاب، مجله و انسان‌های با حوصله و عجول است که تماشای آنها حال آدم را بهتر می‌کند.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_ حنان سالمی: آمده بودم آدرسی را نشان بدهم که تیزی کاغذ، انگشتم را بُرید. زخم باریک بود و کوتاه، اما می‌سوخت. انگشتم را مشت کردم و برگه را توی جیبم گذاشتم. دنبال چه می‌گشتم؟ خودم هم دقیق نمی‌دانستم. از میدان انقلاب تا خیابان ولیعصر، پشت هر شیشه چیزی برای پیدا کردن بود؛ ردیفی از کتاب‌ها، جلدهای رنگ‌ و رورفته، عنوان‌های تازه و داستان‌هایی که از پشت ویترین‌ها، رهگذران را صدا می‌زدند. کافی بود چند قدم آهسته‌تر بردارم تا بفهمم خیابان انقلاب فقط یک خیابان نیست؛ راهرویی است از هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند.

و قدم برداشتم. اولین کتاب‌فروشی، «سروش» بود. خالی از تنوع کتاب و بیشتر، آغشته به سلیقه عمومی! چون هر طرف که نگاهم را می‌دوختم شمع بود. به جز شاهنامه که جلد براق و حجم قطورش در کنار شمع‌ها خودنمایی می‌کرد، خبری از کتاب‌های تازه نبود. شیشه کتابفروشی تمیز بود. بدون خط و خش یا حتی یک لک اضافی. و همه‌اش را شمع و ماگ و لوازم تحریر چیده بودند. شمع‌هایی با عطر شکلات و شیرینی و شب. کسی چه می‌داند، شاید مخاطبی که بخواهد شاهنامه بخواند به چند شمع عطری هم نیاز داشته باشد.

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

کمی جلوتر به کتابفروشی «مولی» رسیدم، سنگ سلیقه‌اش را تمام گذاشته بود. یک ویترین در سمت راست و یک ویترین در سمت چپ ورودی. بلند و صاف اما پر از جنگنده! کتاب‌هایی که از میگ و سوخو هم پرسرعت‌تر و صاف‌تر می‌آیند و می‌نشینند وسط چشم پرسشگر مخاطب. بالای ویترین، کتاب «یهودی بودن پس از ویرانی غزه»، کمی پایین‌تر کتاب «تحریم‌ها چگونه کار می‌کنند؟»، «تاریخ تمدن»، «لابی‌گری اسرائیل»، «در باب انقلاب‌ها»، «خاطرات اوین»، «چنگیز خان در جست‌وجوی خدا» و «گم‌گشته در کدام جهان؟» آخرین کتابش انگار سوال خودم باشد. گم شده‌ایم؟ در کدام جهان؟ و آیا قرار نیست بالاخره خودمان را در میان این همه های و هوی پیدا کنیم؟

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

در همین فکرها بودم که صدای مرد جوراب‌فروش از آن طرف پیاده‌رو بلند شد: «هر مدلی بخواین اینجا پیدا میشه!» به بساطش نگاهی انداختم. روبه‌روی کتابفروشی مولی و به امتداد کتاب‌های پشت شیشه، جوراب چیده بود. کوتاه و بلند و رنگارنگ. بساطش یک منوی کاملا باز از تنوع برای خرید یک کالای پرمصرف بود. و ردی شکننده از کشیده شدن اقتصاد روی زمین خیابان انقلاب به چشمم آمد؛ اینکه گاهی باید کتاب و جوراب را از یک جا خرید و چه بسا تقابل نیازها، مانع از یک جا برآورده شدن آن‎ها نمی‌شود و باید راه رفتن شانه به شانه فرهنگ و معیشت را در یک خیابان دید.

دستی به جوراب‌ها کشیدم و رفتم. کتابفروشی بعدی «انتشارات صدرا» بود. عکس قدی شهید مطهری را کاشته بودند وسط شیشه و کتاب‌هایش را دور تا دورش چیده بودند. مثل یک پدر که همه بچه‌هایش را به آغوش کشیده؛ دقیقا همان چیزی که هرکس پشت هر ویترینی بایستد از کتابفروشش توقع دارد که این‌قدر با او صریح باشد و صاف و پوست کنده بگوید چه‌ها دارد. درست زیر عکس هم یک کاغذ آ سه را به نام تازه‌های انتشار، قاب کرده بودند و اسم کتاب با فونت گیرایی رویش نوشته بود: «علل انحطاط مسلمین بعد از دوره عظمت»؛ اسم کتاب، غم‌نامه‌ای بود که از زبان یک اندیشمند و در قالب یک کتاب، جان گرفته بود تا شاید پاسخی باشد در برابر سوالی و یا حتی سوالی در برابر پاسخی که نادانسته، ما را به خودکم‌پنداری دچار کرده.

از غمش گذشتم و قدم‌هایم را سبک‌تر برداشتم تا لایه‌های جامعه‌ام را کمی این‌ورتر از شیشه‌های خیابان انقلاب تماشا کنم. دختری شاید کمی بیشتر از بیست ساله، یک میز تاشوی کوچک گذاشته و کیک‌های مثلثی‌اش را روی آن چیده بود. دامنش از جنس لنین بود و پیرهنش آبی آسمانی. موج موهایش را با سلیقه عجیبی بین تاج گل روی سرش تاب داده و به صورت سیار، شیرینی‌فروشی می‌کرد. مشتری هم داشت. چند نفری که کتاب ‌خریده بودند ترجیح می‌دادند به جای فلافل انقلاب، کیک تُرد خانگی‌اش را بخورند. کنارش ایستادم: «چه کیکای دلبری! سختت نیست بردن و آوردنشون؟» کتابی که روی دامنش نیمه‌باز بود را بست و کلاه‌کاست صورتی‌اش را که زیر همان میز قایم کرده بود نشانم داد. از خودکفایی‌اش تعجب نکردم، چون به نظرم آمد در زمانه‌ای زیست می‌کنیم که دیگر هیچ چیز مانع هیچ چیزش نیست و محدودیت معنای خودش را به شوخی گرفته.

تشنگی به جانم افتاده بود. مرد دکه‌ای گفت که کارتخوانش قطع و وصل می‌شود و با انگشت به بانک ملی اشاره داد. رفتم که پول نقد بگیرم اما شعارهای دیواری جوان‌ها چشمم را گرفت. با اسپری قرمز روی دیوارش نوشته بودند: «قدمت این بانک از اسرائیل بیشتره!» به تاریخ تاسیسش نگاه کردم که ریز و زیر تابلویش حک کرده‌ بودند و دیدم نمی‌توان به حق بودن این شعار دیواری، اِن قُلتی آورد؛ چون گاهی باید صدای جامعه را از روی دیوارهایش شنید.

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

آب‌میوه‌ام را که سر کشیدم به سر خیابان دانشگاه رسیده بودم. گل‌فروشی با صورت آفتاب‌سوخته، دسته گل‌های بابونه‌اش را تعارف می‌داد. کنار دست‌فروشی این پا و آن پا می‌کرد که کتاب‌هایش را با شصت درصد تخفیف عرضه کرده بود و این یعنی یک وسوسه تمام‌عیار برای دزدیدن چشم‌ها از شیشه کتابفروشی‌ها و هدایت آن‌ها به سمت پیاده‌رو. کتاب‌هایش اما وسوسه بزرگ‌تری هم داشت چون ممنوعه بود و او با یک بی‌خیالی مخصوص به دست‌فروش‌ها، عرضه‌شان می‌کرد: «انسان خردمند»، «فریدون سه پسر داشت» و «دو قرن سکوت». پرسیدم: «نمی‌ترسید که این کتابا رو برای فروش گذاشتید؟» انسان خردمند را از دستم کشید و با بی‌حوصلگی گفت: «به شما چه؟!»

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

جوابش، صاف خودش را به صورتم کوباند. «به من چه؟» این سوالی بود که همیشه در هر اتفاقی از خودم می‌پرسیدم تا جایگاهم را در اتفاقات جمعی کشورم پیدا کنم. سوالی که خیابان انقلاب، پشت شیشه‌هایش جواب‌های زیادی برای آن داشت و به خاطر همین بود که تا گرمای دلچسب کتاب‌فروشی انتشارات «شباهنگ» به جانم نشست، ناخودآگاه، همه کتاب‌هایش را از پشت ویترین زیارت کردم. درِ کتاب‌فروشی مثل ویترینش شیشه‌ای بود و تمام فضای داخلی با چراغ‌های زرد تزیین شده بود. حسی که به من منتقل کرد شبیه کتاب خواندن روی پای خورشید بود در یک بعدازظهر پاییزی. و اما کتاب‌ها، همان‌طور که نیاز امروز مخاطب اقتضا می‌کرد و در نوسانِ بین جریان جنگ و زندگی، چیده شده بود: «لیبرالیسم محافظه‌کار»، «آدولف هیتلر»، «نامه‌های زندان نلسون ماندلا»، «تاریخ فلسفه اخلاق» و «ژن تاریخ خودمانی».

چند جوان که به صورت دقیق نمی‌شد مسلک‌شان را از روی ظاهرشان تشخیص داد، ته‌مانده سیگارشان را روی جاسیگاری‌های گرد میز کافه سندی فشار دادند و سعی کردند در برابر خامی چند جوان دانشجوی تازه‌وارد، عمیق به نظر بیایند اما جمله‌هایشان توخالی بود. یکی‌شان مجله دست‌فروش کنار کافه را برداشت و رویش را با صدای بلند خواند: «مجله فردوسیه؛ برای سال ۱۳۴۸. به تقاضای مردم آمریکا، نیکسون سربازان بیشتری را از ویتنام فرا می‌خوانَد؟!» فروشنده گفت: «هفتاد هزار تومنه.» جوان دیگری که موهایش تا روی شانه‌اش افتاده بود مجله را از دست دوستش کشید: «این که روش نوشته ده ریال!» و با خنده مجله را روی بساط پرت کردند و رفتند.

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

از همان جا که ایستاده بودم تلاش می‌کردم تا نگاهم را بدوزم به آخر خیابان انقلاب. دلم می‌خواست آخرین کتاب‌فروشی را هم ببینم اما وسعت میدان از قدرت زاویه دید چشم‌هایم بیشتر بود. باز هم جلوتر رفتم اما به عنوان آخرین زیارت شیشه‌های خیابان انقلاب. کتاب‌فروشی «چشمه» بود. مرد اسپندی درش را با نوک کفش زهواردررفته‌اش باز کرد تا دود راه بیندازد برای دفع چشم بد از چشمه! فروشنده با خنده شیرینی اشاره داد حساسیت دارد به دود، به جنگ و به هر چه که عطری شبیه باروت بدهد اما ویترینش از همه آن‌هایی که تا آنجا دیده بودم حساسیت‌زاتر بود. یک پوستر با صورت ترسناک و وحشت‌زده از یک دختربچه را چسبانده بود که خبر از دورهمی شیطان‌شناسی می‌داد. ایده‌شان جالب بود. حتی اگر کسی آن همه کتاب را نمی‌دید اما این پوستر، که شیشه را به یک پرده سینما تبدیل کرده بود هر رهگذری را اسیر می‌کرد.

هزار ماجرا که پشت شیشه‌ها صف کشیده‌اند

شیشه‌ها پر از حرف بودند و کتاب‌ها زبان آن‌ها بود اما در این میان، دست‌فروش‌ها، آدم‌ها، شعارها و حتی تضادها، بخشی جدانشدنی از هویت خیابان انقلاب را شکل می‌دادند که آن را شبیه یک فریاد دسته‌جمعی می‌کرد. روبه‌روی بانک ملت، دست‌فروشی یک کتاب انجیل جیبی را با جلد سیاه به دیواری تکیه داده بود که رویش نوشته بودند «خدای او زنده است» و درست تنها سه قدم آن‌طرف‌تر از کتاب‌فروشی انتشارات «کیهان»، کتاب‌های کهنه و قدیمی فروخته می‌شد؛ «انقلاب سفید» و خاطراتی از کارگزاران رژیم گذشته. کاملا مسالمت‌آمیز و گویی خیابان انقلاب، همچنان جایی بود که روایت‌های متضاد تاریخ، بدون آنکه برای حذف به همدیگر دست‌درازی کنند، کنار هم ایستاده‌ بودند.

به اندازه خودم دیدم و روبه‌روی ورودی مترو انقلاب که رسیدم دفترچه‌یادداشتم را بستم و مسیری که آمده بودم را با خودم مرور کردم. شیشه‌های خیابان انقلاب در اصل درباره کتاب نبودند؛ آن‌ها با تمام شفافیت‌شان جامعه را فریاد می‌کشیدند؛ درباره چیزهایی که مردم می‌خواهند بخوانند، چیزهایی که نمی‌توانند بخرند، چیزهایی که روی زمین فروخته می‌شوند و چیزهایی که پشت شیشه می‌درخشند. و شاید هم به همین دلیل است که در خیابان انقلاب، ویترین فقط یک ویترین شیشه‌ای معمولی نیست؛ چون تبدیل شده به صفحه روزنامه‌ای که هر روز صبح، دوباره چیده می‌شود ... .

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها