سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ احمد مبلغی، عضو مجلس خبرگان رهبری؛ دعای شکوهمند عرفه، مجموعهای از «هجرتهای مدام روح» است. این نیایش، نقشهای است که در آن، چندین سفر عرفانی موازی با هم شکل میگیرند تا آدمی را از پیلهی خویش برهانند.
گاهی این حرکت، یک «سفر آفاقی» است؛ آنجا که جان در میان کهکشانها، طلوع خورشید و نظم صلب هستی، به دنبال رد پای ناظم میگردد.
گاهی، سفری است در«اعماق تاریخ قدسی»؛ آنجا که حسین (ع) دست ما را میگیرد و از میان آزمونهای دشوار ابراهیم، گریههای یعقوب و صبوری موسی عبور میدهد تا پیوند ناگسستنی انسان و وحی را بازشناسیم.
و گاهی نیز، سفری است در «دریای اسما و صفات»؛ غوطهور شدن در بیکرانگی رحمتی که بر غضب پیشی گرفته است.
اما در میانهی این همه کوچ بلند، فصلی وجود دارد «سفر عرفانی در اقلیم تن».
اینجا، دیگر سخن از ستارههای دوردست و پیامبران پیشین نیست. اینجا سخن از «همین نزدیکی» است. امام (ع) در این فراز، ما را به سفری در جغرافیای گوشت و خون و استخوان خویشتن میبرد. او به ما میآموزد که چگونه میتوان از معبر رگهای «وتین»، از پیچوخم «مجاری شنوایی» و از ریشهگاه نازک «دندانها»، به همان حقیقتی رسید که در عرش الهی جستجو میکردیم.
این سفر، یعنی در جستجوی امر «مطلق» در امر «خرد»؛ درک این نکته که هر تپش قلب، هجرت کوچکی است از نیستی به هستی، و هر تار مو، نشانی از یک وفاداری ابدی. بیایید در این اقلیم، با پایی پیاده و دلی پراشتیاق، قدم برداریم...
«تن آدمی»، گمان نکن که این کالبد، تنها مشتی گوشت و پوست و استخوان است که به جبر زمانه گرد هم آمدهاند. نه! این یک «سرحد الهی» است. امام (ع) در این فراز بلند، نقشهخوانی این اقلیم را به ما میآموزد. او از «عقد عزَمات یقین» شروع میکند؛ یعنی از همان ستاد فرماندهی پنهانی که اراده را میسازد، و سپس ذرهذره پایین میآید تا به «اطراف انامل» یا همان بندبند سرانگشتان برسد.
دعای عرفه، با وسواسی عاشقانه، از «مَنابت اضراس» (ریشهگاه دندانها) و «مَساغ مَطعَم» (گوارایی چشیدن) سخن میگوید. این یعنی در عرفان امام (ع)، حتی لذت فرو دادن یک جرعه آب یا جویدن یک تکه نان، یک «واقعهی عرفانی» است. او به ما میگوید که خدا در جزئیات جستجو کن؛ در همان رگ ظریفی که جان را به «امّ رأس» (پردهی مغز) پیوند میزند و در آن «حبل وتین» که اگر پاره شود، قصهی بودن ما به ثانیه نمیکشد.
در این سفر، ما به کشف «ناچیزهای شگفتانگیز» میرسیم. بزرگی، درک ظرافتهای بیپایان است.» وقتی به «حمائل حجاب قلب» (آویزههای پردهی دل) فکر میکنی، میفهمی که تو نه یک موجود مستقل، که یک «نیاز مستمر» هستی. تو مجموعهای از هزاران هزار «اتفاق کوچک» هستی که اگر تنها یکی از آنها نیفتد، تمام این عمارت باشکوه فرو میریزد.

ماجرا چقدر دقیق میشود وقتی به سراغ این پنجرههای رو به جهان میرود: بر رشتههای پیوند مجاری نور چشمانم(۱)، و بر خطوط پیچدرپیچ صفحهی پیشانیام که گویی تقدیر من بر آن حک شده است(۲).
او حتی از روزنههای راههای نفسم(۳) میگوید؛ از بخشهای نرم تیغهی بینیام(۴)، و از معبرهای پرپیچوخم شنواییام(۵).
باید ایستاد و تماشا کرد این جزئینگری عاشقانه را؛ بر آنچه لبهایم بر آن روی هم میافتند(۶)، و بر جنبشهای واژهساز زبانم(۷)، و بر محل پیوند کام و آروارهام(۸). او از ریشهگاه دندانهایم(۹) میگوید؛ از گوارایی جایگاه چشیدن خوراک و نوشیدنیام(۱۰).
ببینیم که چگونه از کالبد به سوی مرکز حیات سرازیر میشود: بر آن استخوان نگاهدارندهی مغزم(۱۱)، و بر فروبرندهی مجاری گردنم(۱۲)، و بر آنچه قفسهی سینهام در میان گرفته است(۱۳)، و بر رشتههای رگ وتینم که جانم به آن آویخته است(۱۴)، و بر آویزههای پردهی دلم(۱۵).
امام (ع) حتی از پارههای گوشهی جگرم(۱۶) یاد میکند؛ از غضروفهای دندههایم(۱۷)، و از گودی مفصلهایم(۱۸)، و از تپش و انقباض عضلاتم(۱۹)، تا بندبند سرانگشتانم(۲۰). همه را میشمارد: گوشتم، خونم، مویم، پوستم، پی و عصبم، نایم، استخوانم، مغزم و رگهایم(۲۱) و در نهایت، همهی آنچه از روز نخست شکل گرفته: و آنچه در روزگار شیرخوارگیام بر اینها بافته شد(۲۲).
حالا به آن فراز تکاندهنده میرسیم؛ آنجایی که اعتراف میکند حتی اگر در درازنای قرنها و روزگاران بیشمار(۲۳) زنده بماند، توان آن را ندارد که شکر یکی از این نعمتها را بهجا آورد(۲۴)، مگر به فضل خود او. چرا که هر شکری، خود نعمتی تازه است و شکری دوباره و نو میطلبد(۲۵).
حقیقت این است که چقدر دور است که من بتوانم از عهدهی سپاس برآیم(۲۶)، در حالی که خودت در آن کتاب گویایت، قرآن، خبر دادهای که نعمتهایت به شمارش در نمیآیند. ما فقیرانی هستیم که در میانهی این اقیانوس بخشش، تنها میتوانیم با حیرت به این کالبد باشکوه و آن روح بیقرار بنگریم و سکوت کنیم.
این است معنای واقعی بنده بودن؛ درکی عمیق از ناتوانی در برابر آن عظمت بیانتها.
و سرانجام، پایان این سفر عرفانی در اقلیم تن، رسیدن به یک «بنبست نورانی» است: عجز. اعتراف به اینکه حتی اگر به عدد تمام ماسههای بیابان زنده بمانی، باز هم نمیتوانی حق سپاس یکی از این رگهای پنهان را بهجا آوری. چرا که همین زبان که میجنبد تا بگوید «سپاس»، خود معجزهای است از هزاران مفصل و پی و عصب که پیشدستانه شکر دیگری میطلبد.
پس، این تن را نه به مثابه یک زندان، که به مثابهی یک «کتاب گشوده» ببین. هر روز که بیدار میشوی، سفری تازه را در این اقلیم آغاز کن. به راه رفتنت، به نفس کشیدنت و به ضرباهنگ قلبت نگاه کن و بدان که اینها، همه نامههای عاشقانهای هستند که از سوی «او» به دست تو رسیده است.
در این اقلیم، هر سلول، سجادهای است و هر نبض، بانگ مؤذنی که تو را به تماشای حضور بیکران حق در کوچهپسکوچههای وجودت فرامیخواند.
پی نوشت:
۱. وَعَلائِقِ مَجاری نُورِ بَصَری
۲. وَاَساریرِ صَفْحَةِ جَبینی
۳. خُرْق مَسارِبِ نَفْسی
۴. خَذاریفِ مارِنِ عِرْنینی
۵. مَسارِبِ سِماخِ سَمْعی
۶. وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتایَ
۷. وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانی
۸. مَغْرَزِ حَنَکِ فَمی وَفَکّی
۹. مَنابِتِ اَضْراسی
۱۰. مَساغِ مَطْعَمی وَمَشْرَبی
۱۱. حِمالَةِ اُمِّ رَأْسی
۱۲. بُلُوعِ فارِغِ حَبائِلِ عُنُقی
۱۳. وَمَا اشْتَمَلَ عَلَیْهِ تامُورُ صَدْری
۱۴. حَمائِلِ حَبْلِ وَتینی
۱۵. نِیاطِ حِجابِ قَلْبی
۱۶. اَفْلاذِ حَواشی کَبِدی
۱۷. شَراسیفِ اَضْلاعی
۱۸. حِقاقِ مَفاصِلی
۱۹. قَبْضِ عَوامِلی
۲۰. اَطْرافِ اَنامِلی
۲۱. وَلَحْمی وَدَمی وَشَعْری وَبَشَری وَعَصَبی وَقَصَبی وَعِظامی وَمُخّی وَعُرُوقی
۲۲. وَمَا انْتَسَجَ عَلی ذلِکَ اَیّامَ رِضاعی
۲۳. مَدَی الاَْعْصارِ وَالاَْحْقابِ
۲۴. اَنْ اُؤَدِّیَ شُکْرَ واحِدَةٍ مِنْ اَنْعُمِکَ مَا اسْتَطَعْتُ ذلِکَ
۲۵. شُکْرُکَ اَبَداً جَدیداً
۲۶. هَیْهاتَ اَنّی ذلِکَ
نظر شما