سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: ادبیات کارگری در ایران، فراتر از یک گونۀ ادبی، همواره پیوندی ناگسستنی با نبض خیابان، کارخانه و رنج نان داشته است. از نخستین جرقههای مشروطه تا امروز، سیمای کارگر در ادبیات ما گاه در کالبد موجودی دردمند و سزاوار ترحم و گاه در قامت نیرویی پیشتاز و تغییردهنده ترسیم شده است.
اما چه مرزی میان «داستانِ کارگری» و «داستان با حضور کارگر» وجود دارد؟ چرا بخشی از ادبیات رسمی ما، علیرغم ادعاهای روشنفکری، از توصیف دقیق زیستجهان زحمتکشان بازمانده است؟ برای پاسخ به این پرسشها و بازخوانی حافظۀ تاریخی ادبیات متعهد، به سراغ محمدمسعود کیایی، نویسنده و پژوهشگر این حوزه رفتهایم. او که خود سالها در محیطهای کارگری زیسته و پژوهش مفصل «ادبیات کارگری در آثار هنرمندان ایران» را در کارنامۀ خود دارد، در این گفتوگو با نگاهی منتقدانه و ریشهشناختی، پرده از زوایای تاریک و روشن این میراث صدساله برمیدارد.
چه خلأ یا نیازی در تاریخنگاری ادبی ایران باعث شد تا به سراغ بررسی بازۀ زمانی ۱۲۸۵ تا ۱۳۳۵ و موضوع ادبیات کارگری بروید؟
از میان ایرانیان، نخستینبار یحیی آرینپور در جلد دوم کتاب «از صبا تا نیما» اصطلاح ادبیات کارگری را به کار برد و قید کرد که لاهوتی از زمره شعرایی است که خالق ادبیات کارگری است. سپس همین مفهوم در اثر استاد شفیعیکدکنی با نام «با چراغ و آینه» تکرار شد و فرخییزدی هم بر آن اضافه شد؛ همچنین در کتاب صدرینیا با عنوان «ادبیات مشروطه» ذکر شد که لاهوتی سرایندۀ صبغهای نو از شعر با نام ادبیات کارگری است. هرکدام از نامبردگان در حد یک جمله به این سنخ از ادبیات توجه نشان دادند. پیش از اینها، منیبالرحمان، پژوهشگر هندی، نیز در کتاب «شعر دورۀ مشروطه در ایران» همین معنا را به کار برده بود. وی قدری بیشتر از ایرانیان به این مقوله پرداخت (در حد یک عبارت و با ذکر نمونهای). این اندازه از کملطفی مرا واداشت تا از مستوریِ هنر و ادبیاتِ ویژۀ کارگران و زحمتکشان پرده بردارم و درخورِ مقام و جایگاه آنان، به این مضمون بپردازم.
به پیشینه بازمیگردم. نخستین متون کارگری را مبارزان پیگیر جنبش مشروطیت نگاشتند و همانها هستند که اولین اعلامیهها و بیانیهها را در خصوص دفاع از منافعشان منتشر ساختند. این کار از سالهای نزدیک به انقلاب مشروطیت (۱۲۸۵ ش) آغاز شد و ادامه یافت.
در کتاب «نخستین نمودهای ادبیات کارگری»، مداقه و تدقیق دربارۀ آن دسته از نگارشات و اعلامیههایی که در آنها وجهۀ سیاسی-تشکیلاتی-تهییجی غلبه دارد، مدنظر نیست؛ بلکه آن آثار هنری-ادبی در نظرند که راجع به اوضاع زندگیشان طی سالهای ۱۲۸۵ تا ۱۳۳۵ خلق شدهاند. پس سخن راجع به آثار ادبی-هنری است که مضمونشان کارگری است یا دربارۀ دهقانان است و یا زندگی تهیدستان و ستمدیدگان و اقشار فرودست اجتماع را معیار امور ادبی-هنری قرار داده و با زبانی مشحون از آرایههای هنری بدان پرداختهاند. آنها از زبان هنر برای انتقال مفاهیم بهره گرفتهاند. این صبغه از نگرش، همقران با انقلاب مشروطیت متولد شد و ابتدا در اشعار ابوالقاسم لاهوتی بر منصه آمد. سپس در آثار محمد فرخییزدی دنبال شد و با امثال محمدعلی افراشته در طرازی دیگر ادامه یافت.
در هر حال، طلایهداران این نوع از ادبیات از اوان انقلاب مشروطیت ظهور کردند؛ چند سال بعد از اینکه فعالیتهای تشکیلاتیِ مرتبط آغاز شده و تحت نام «اجتماعیون-عامیون مسلمان» و «فرقۀ عدالت» ظاهر شده بودند.
در نحلههای ادبیات تغزلی، چه در نوع عاشقانه و چه عرفانی، سابقهای طولانی مشاهده میشود و در انواع دیگر ادبی نیز به همین ترتیب. برای مثال ادبیات تعلیمی در ایران دیرپاست؛ سرشار از پند و اندرز و بسی غنی است. لیکن ادبیات کارگری گرایشی جدید است و بنا بر اقتضای اجتماعی و نحوۀ تولید ایجاد شده است؛ اگرچه کارگران و دیگر زحمتکشان و اقشار فرودست در هر اجتماعی سابقهای بهاندازه همان جامعۀ مفروض دارند. در روم باستان بود که اصطلاح «پرولتر» برای کارگرانِ ساختمانها و کارگاههای تولیدی به کار رفت و در قرن نوزدهم برای کارگران شاغل در صنایع رایج شد.
در این کتاب، تمامی زحمتکشان و همۀ کسانی که در قبالِ مزد، نیروی کاری و فکری خود را ارائه میدهند و در مراکز تولیدی و خدماتی کار میکنند در نظر آمدهاند، بهعلاوۀ مردم ستمدیدهای که از مواهب و نعم محروم گشتهاند.
بایسته است کارگران در جایگاه تولیدکننده که جامعه از نیروی کار و خلاقیتشان برخوردار میشود، از ثمر کار خود بهرهمند گردند و احیاناً در بیکاری و تهیدستی غوطه نزنند. در هر جامعهای سازوکار اقتصادی باید چنان باشد که همگان بتوانند از حق کار کردن و اشتغال استفاده کنند و دارای شأن انسانیِ خلاق و والا گردند.
نقطۀ پژوهش شما انقلاب مشروطیت است. ورود مفاهیمی مثل قانون و عدالتخانه چگونه راه را برای حضور طبقۀ کارگر در متون ادبی هموار کرد؟
مهمترین نیروهای دخیل در انقلاب مشروطیت، تجار، پیشهوران و روشنفکرانِ آن زمانه بودند؛ اما چنانکه در همۀ انقلابها دیده میشود، همیشه این کارگران هستند که نیروی مادی و مبارز را تشکیل میدهند. حافظ فرموده است:
«نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شیوۀ مردان بلاکش باشد»
آنها که پیگیرانه مبارزه میکنند، انقلاب را به پیش میبرند و در تعمیق آن میکوشند، همیشه از زحمتکشانِ زمانۀ رخداد انقلاب هستند. آنها هستند که میجنگند و جان میبازند و همیشه هم هماینانند که در رویدادهای بعدی نادیده گرفته میشوند و از مواهب و دستاوردهای انقلاب محروم میمانند.
در پدیدۀ انقلاب مشروطیت نیز، تهیدستان شهری و دهقانان، یاوران جنگندۀ انقلاب شدند؛ به علاوۀ آن نیروی اندک کارگری در ایران که تازه در آغاز رشد بود. توجه به برقراری نظم، قانون و اجرای عدالت از خواستهای اولیۀ انقلاب مشروطیت بود؛ در مقابل ستم و اجحافی که کارگزاران حکومت قاجار و عوامل خارجی بر مردم روا میداشتند. بدیهی است اقشار زحمتکش ایران در صفوف اول مبارزه قرار گرفتند و ایثارها نمودند.
در آن زمان طبقۀ کارگر ایران از حیث توان مادی در حدی نبود که بتواند رهبری این انقلاب را در دست بگیرد؛ قوای روشنفکری آن هم ضعیف بود. لذا انقلاب در دستان اقشار میانی و بالای جامعه باقی ماند که بهطبع، عدهای از آنها سازش کردند یا در برابر نیروهای ارتجاعی، اشراف، مالکان و خانها نتوانستند تاب بیاورند و انقلاب از پیگیری خواستهای بنیادینِ خود ناتوان ماند.
خونِ بسی رنجبر، دهقان و تهیدست شهری بر زمین ریخت و در آخر، اشراف و مالکان بودند که بر اریکۀ دولت نشستند؛ مشتی سازشکار و بزدل که حتی نتوانستند مردم را در مقابل تجاوزات قوای روسیۀ تزاری و بریتانیا بسیج نمایند. چند سالی پس از جنگ اول جهانی، یکی از قزاقان شهره در مزدوری بریتانیا را برآوردند.
رضاسوادکوهی را که در جنگ با یارمحمدخان کرمانشاهی (مهرماه ۱۲۹۱) طعم شکستِ بزدلانهای را چشیده بود و سوابقی از شرارت و رذالت در شهر همدان داشت و در زمرۀ تیپ قزوین به جنگ با نهضت شمال ایران (میرزا کوچک) رفت و مراتب نوکری و اجنبیپرستی خود را ثابت نمود، با کودتایی طراحیشده بر حکومت نشاندند.
آن مصوبات که در مجلس اول و دوم انقلاب مشروطیت تدوین شده و رأی آورده بودند، با دست او و به نام او جاری ساختند؛ مواردی مانند: ساخت راهآهن سراسری، تأسیس دانشگاه، اعزام جوانان نخبه به اروپا جهت تحصیل و آموزش، تشکیل ارتش متحدالشکل، تأسیس بانک مرکزی و ملی و کوتاه کردن دست خانهای قدرتمندی که قانون، نظم و تبعیت از دولت مرکزی را نادیده میگرفتند و خود را دولت میپنداشتند. بهواقع تمامی آن خواستها که مشروطهطلبان در نظر داشتند و برایش کوشیده و با موانع روبهرو شده بودند، اینبار با رضایت بریتانیا و با همکاری دستهای از اشراف و سازشکارانِ سابقهدار چون سردار اسعد دوم، فروغی، داور، حکمت، قوامالسلطنه، تیمورتاش و غیره که بریتانیا تأییدشان میکرد، به نامِ خود به اجرا درآوردند. در ذاتِ این خواستهای ملی و اجرای بهینۀ امور مردمی، عیب و خللی مرئی نیست؛ آبادانی و نکویی از هرکجا و از هرکسی به مردم برسد، خدمت بهشمار میآید و اولیٰ و ارجمند است.
در عاقبت، امری مهم مغفول ماند و آن نادیده گرفتن آزادیهای اساسی و حتی پیشپاافتاده بود که بهشدت سرکوب گردید. بیقانونی و بینظمی به اشکالی دیگر رخ نمود و سبب نارضایتی را فراهم کرد؛ از جمله اختیاراتی که سرکردگان قزاق داشتند و با بیقانونی و شقاوت، مردم عشایر را سرکوب نمودند.
اغلب مبارزان مشروطهخواه قربانی وضع جدید شدند و آسیبها دیدند. برخیشان هم به دستور رضاخان به شهادت رسیدند، مانند عشقی و فرخی؛ برخی هم به مهاجرت ناگزیر شدند، مانند لاهوتی و اشخاصی چون عارف که طریق انزوا در پیش گرفتند. عدۀ زیادی هم راهی زندانها یا تبعید شدند. با این احوال، آمال مشروطیت در وجوهی چون آزادیهای اساسی متروک گشت.
سپس با رخداد جنگ دوم جهانی که دیگر رضاخان به کارشان نمیآمد، برکنارش داشتند. او را که بزدلی حقیر بود و خود آورده بودند، خود نیز از میان برداشتند: «آنکه آورد تو را، هماو تو را برد».
اهمّ هنرمندانی که در این کتاب محور اصلی قرار گرفته و آثارشان در خصوص زحمتکشان و کارگران مورد بررسی واقع شده است (بهجز محمدعلی افراشته و پروین اعتصامی)، مولود اوضاع برآمده از انقلاب مشروطیت هستند و با جریانات آن انقلاب مرتبطاند. از اینرو در بطن و در جریان مضمون کتاب، ناگزیر و مدام به برخی از رویدادهای معطوف به این انقلاب و حوادث متعاقب آن پرداخته شد؛ در حدی که ضروری مینمود.
در آثار این پنجاه سال، سیمای کارگر بیشتر بهعنوان یک موجود دردمند و مظلوم ترسیم شده است یا یک نیروی آگاه و تغییردهنده؟
هر دو بهصورتی؛ در جریان مبارزات و با گذار زمان، مقولۀ نگرش به زحمتکشان بهطور عام و کارگران در جایگاه خاصِ پیشتازِ آگاه، دستخوش تغییر و تحول گردید.
در ابتدا، مدافعان زحمتکشان از جمله کارگران، لحنی دلسوزانه را اختیار میکردند که نمودهایش در آثار امثال بهار و اعتصامی دیده میشوند. با این وجود در آثار لاهوتی و فرخی این لحن ارتقا مییابد و در جای شایستۀ خود واقع میشود. بهخصوص در اشعار لاهوتی بر جنبۀ سازندگی و خلاقیت کارگران و همۀ رنجبران تأکید میگردد. به آنها چنان خالقان جهان و سازندگان هر آنچه موجود است نگریسته میشود. در هر مورد، نمونههایی آشکار از آثار این هنرمندان را بیان داشتهام.
این نکته را نباید از نظر دور داشت که جایگاه تولیدکننده و خلاقِ کارگران، چه کارشان دستی باشد و بیرون از فنون، و چه آکنده از فنون و خلاقیت باشد، همگی از یک مرتبۀ انسانیِ سازنده و کوشا برخوردارند. اغلب مورد بهرهکشی قرار میگیرند و به زحمات آنها پاسخِ درخور داده نمیشود؛ همچنین از اجرای قوانین مصوب نیز در موردشان قصور میگردد.
تا این نیروی سازنده و پرتکاپو به حقوق اساسی خود دست نیابد و از حق اتحاد و تشکیل صنفِ متحد خود برخوردار نگردد، وضع تبعیضآمیز و پر از تضاد نابود نخواهد گشت. تنها در سایۀ اتحاد و مبارزه برای دستیابی به حقوق عادلانه است که کارگران و دیگر زحمتکشان به حق عادلانۀ خود دست مییابند. هنرمندانی چون لاهوتی و فرخی در غزلیاتی چند، افراشته در اشعاری شبیه به کارهای اشرفالدین، و حتی پروین در معدودی از قصایدش، به اشکالی از مبارزه علیه تضاد طبقاتی تأکید داشتند که مواردشان را در کتاب نشان دادهام. پروین در یکی از مناظرات خود میان دو قطرۀ خون بیان میکند که حتی خون یک رنجبر با خون یک اشراف و بیکارۀ ثروتمند، در تضادی آشتیناپذیر قرار دارد. لذا بر اقتدار نیروی رنجبران علیه قدرتمندان و دولتمندان پایفشاری میکند.
با این ترتیب، هر قدر که از طول زمانِ مبارزات کارگری و اتحاد زحمتکشان سپری شد، اشخاصی در این جرگه وارد شدند و با زبان هنر و دیگر وسایل بیانی نوین کوشیدند. بهمرور از لحن ستمدیدگی، مظلومیت و اظهار دلسوزی برای زحمتکشان کاسته شد. بر نیروی عظیم این طبقه و همراهانشان بهمثابۀ سازندگانِ همهچیز، تولیدکنندگان و خلاقان جهان مادی اصرار ورزیدند که با اتحاد قادر خواهند شد به خواستهای برحق خود برسند؛ در مقابلِ اتحاد نامیمون اشراف، سرمایهداران و مالکان و قوانین پر از تبعیض، قد علم کنند و در حد ممکن از تضاد طبقاتی بکاهند؛ دستمزدها و تأمین اجتماعیِ مناسب و درخور هر انسانی را جاری سازند.
با این حال، همواره حضور کارگران بهمثابۀ نیروی پیشتاز در جنبش عام زحمتکشان نمود مییابد و بارز میگردد. روشنفکرانی که منافع و آرمانهای خود را با این طبقۀ پیشتاز یکسان کرده باشند، بار فرهنگی آرمانهای کارگران را به دوش میگیرند و بهغایت در پیگیری این جنبش، همراهی و یاوری میکنند. در کتاب «نخستین نمودهای ادبیات کارگری در ایران»، اغلب با چنین روشنفکرانی روبهرو هستیم که با هنر خود و با تمام وجود، از منافع خود و از جانِ خود نیز درمیگذرند تا به تحقق آرمانهای کارگری در صف نخست تکاپوی زحمتکشان یاری برسانند.
تفاوت نگاه نویسندگان دهۀ بیست و سی (مانند بزرگ علوی و صادق چوبک) به مقولۀ کارگری با نویسندگان نسلهای ابتدایی مشروطه در چه نکاتی نهفته است؟
این دو نویسندۀ ارجمند که در تراز داستاننویسان برجسته هستند، سوا از پژوهشهای ادبیِ صرفِ علوی و کتاب «پنجاه و سه نفر» (که چگونگی ایام زندانِ مؤسسان بعدی حزب تودۀ ایران را شرح میدهد)، با نویسندگانِ مبارز در حیطۀ زحمتکشان تفاوتی زیاد دارند. اگرچه بزرگ علوی خود از بانیان آن حزب شد، ولی همچنان در زمرۀ روشنفکران باقی ماند و در داستانهایش از کارگران و زحمتکشان اثری نیست. تنها در داستان کوتاهِ «گیلهمرد»، دهقانی انقلابی دیده میشود که بهسبب سوابقش در چنگال قزاقان افتاده است و در حین فرار کشته میشود. در رمان «چشمهایش» هم حرف بر سرِ دموکراسیخواهی در مقابل حکومت استبدادی رضاشاه است؛ موضوع آزادی و تشکیلات سیاسیِ دموکرات در میان است و بحث مبارزات کارگری و نمایش نحوۀ زندگیِ پر از مصایب زحمتکشان در میان نیست. لذا دغدغههای روشنفکران ارجح شده است.
در هیچیک از داستانهای چوبک اثری از زحمتکشان، چه رسد به کارگران، دیده نمیشود. در برخی از آنها ناهنجاریهای اخلاقی نشان داده میشوند که در میان اشخاصی از اقشار تهیدست و محروم اتفاق میافتند؛ کسانی که محرومیتهای جنسی و اشکالات روانی و اخلاقی بر گرفتاریهای دیگرِ اجتماعیشان افزوده شده است، بدون آنکه از وضعیت و موقعیت اجتماعیشان یاد شود. مخاطب از خلال داستان درمییابد که با کسانی از اقشار فرودست جامعه روبهروست. در رمان «سنگ صبور» این نظرگاه غالب است.
اما رمان «تنگسیر» از حیث عدالتخواهی و مبارزه با تبعیض ارجح است و در جای والایی مینشیند؛ ولی تحت مبارزۀ انفرادی و تکروانه قرار دارد که قابل الگوبرداری نیست. در مجموعهداستانهای «خیمهشببازی»، «انتری که لوطیاش مرده بود»، «روز اول قبر» و غیره، با زندگی اقشار محروم اجتماع سروکار داریم. این اقشار دارای آگاهی طبقاتی در حد ورود به مبارزهای ابتدایی هم نیستند و در اتحاد و آشنایی با دلایل فقر خود نمیکوشند. توی هم وول میخورند و روزگار را چنان غوطهوران در منجلاب میگذرانند که چوبک بهنام اجتماع مینماید و لابد میخواهد بینگارد که این اوضاع غلط است؛ ولی راهکاری نشان نمیدهد. درست است که این جماعت، تودههای مردم را تشکیل میدهند، ولی تودۀ ناآگاه و بیتوشوتوان و اسیر در اقتضائات روزمره هستند. چوبک پلیدیهای پنهان در لایههای فرودست اجتماع را رو میکند و بهم میزند؛ از اعماق جامعه لایهبرداری میکند و مصایب و زشتیها را نشان میدهد و به نحلههای قاصری از ناتورالیسم نزدیک میشود، ولی هرگز بر آگاهی طبقاتی و حتی اجتماعی مخاطب نمیافزاید.
هیچیک از شخصیتهای چوبک در جریان زندگی پویای کارگری یا لااقل زحمتکشان قرار ندارند، چندان که جویای کشف واقعیتهای جاری و طبقاتی باشند. در منجلاب چنبره زدهاند، با همدیگر درگیرند و برخیشان دیگران را آزار میدهند؛ همگی در زیستی ناآگاهانه بهسر میبرند.
در داستانهای هیچیک (چوبک و علوی)، از کارگرانِ مبارز و آگاه یا حتی زحمتکشانی که درماندهاند و در امور خود چنبره زده و اسیر شدهاند، خبری نیست؛ نه در جایگاه شخصیتهای داستانی، نه در نمایش نحوۀ زندگی آنها در ساختار و بافت اجتماعی، و نه حضورشان در صحنههای مبارزات اجتماعی که بازخورد طبقهشان باشد.
در داستانهای علوی، روشنفکران حضوری زیاد دارند و در اغلب داستانهای چوبک، تهیدستان و اقشار فرودست اجتماعی نمود بیشتری یافتهاند، بدون پرداختن به مسببات و وضعیت زندگی آنها و موقعیتهایشان در کلانِ جامعه.
تنها بعدها، از دهۀ پنجاه و شصت، در آثار احمد اعطا (محمود) با شخصیتهایی شهری روبهرو میشویم که از زمرۀ فرودستان اجتماع هستند و در تکاپوی شناخت اوضاع برمیآیند (در رمانهای «همسایهها» و «داستان یک شهر»). و در آثار محمود دولتآبادی از روستاییان و عشایر کوچنده نشانهها مییابیم (در رمانهای «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» و داستان کوتاه «هجرت سلیمان»). رویدادها و شخصیتهایی که این دو پروردهاند با مبارزۀ طبقاتیِ بدوی عجین است. آن شخصیتها میکوشند تا حدودی با وضعیت اجتماعیِ گرداگرد خود آشنا شوند که کمی فراتر از نوک بینیشان است و در انتاج از این شناخت و گسترش آن و رویاروییهای بعدی، طغیان میکنند و آسیب میبینند. با وجود این، در این آثار نیز محیط کارگری در میان نیست و تنها زندگی محرومان و فرودستان شهری را بیان داشتهاند و عشایر کوچگری که در مقابل ظلم عصیان میکنند.
بههرحال، در سرودههای لاهوتی و اشرفالدین و غیره که نام بردهام و در قصههای افراشته هم، هم با شخصیتهای کارگر و زحمتکش مواجهیم، هم با ماجراهایی از زندگی آنها و هم اینکه طرز زیست اجتماعیشان نمایان شده است.
کسانی مانند افراشته این تفاوت در نگاه را تبیین کردهاند که از آن پاسداری نمودند و نشانش دادند. افراشته نمونۀ هنرمند آگاه و مبارزی است که از سنخِ هنریِ طنز و فکاهی برای نمایش پلیدیهای جامعۀ طبقاتی استفاده میکند و نحوۀ زندگی و موقعیت زحمتکشان و محرومانِ فرودست را نشان میدهد. بهقول شفیعیکدکنی، نوشتههای افراشته چنان اثرگذار است که میگوید هروقت آن شعرِ «عریضه» را میخواند (که مکاتبۀ زنی دردمند است)، بهشدت متأثر میشود. این نشان از تأثیر هنر ژرفِ کارگری دارد؛ زنی که شوهرش آسیب دیده و بیمار شده و هیچ تأمین اجتماعیِ وجود ندارد که از این زن و بچههایش حمایت کند. این دردِ بزرگ جامعۀ کارگری است که مشکلِ ازکارافتادگی و حادثه در حینِ کار، هنوز در آن حلناشده باقی مانده است.
خود نیز بارها شاهد این وضع در محیطهای کارگری بودهام و هرگز با پاسخ درخور و جبران توسط سازوکارهای تأمین اجتماعی روبهرو نشدهام. از بس قانونهای مصوب گیرودار دارند که رسیدن به حقوق اولیه هم بسی صعب است؛ کارفرماها، یعنی سرمایهداران، در پرداخت بیمۀ مسئولیت مدنی و اصل مبلغ بیمه و نظایر آنها قصور میکنند و میتوانند قسر دربروند؛ زیرا دمودستگاه قانونی در اختیار و بهفرمان کارگزاران و ایادی طبقۀ سرمایهدار عمل میکند.

آیا در جریان پژوهش به نویسندگان یا آثاری برخوردید که در تاریخ ادبیات رسمی نادیده گرفته شده باشند، اما نقشی کلیدی در ادبیات کارگری داشته باشند؟
بله، با نویسندگانی آشنا شدهام که چندان شناختهشده نیستند. برای مثال، میرزا احمدعلی خدادادۀ دینوری رمانی نوشته با نام «روز سیاه کارگر» در دو جلد که در سالهای ۱۳۰۵ و ۱۳۰۷ منتشر شد. سپس در سال ۱۳۰۹ ش به روسی هم ترجمه و منتشر گشت و در سال ۱۳۷۴ نیز در پاریس انتشار یافت. این اثری است در حوزۀ کارگری که وقایع آن در روستا میگذرد و بهاصطلاح، زندگی کارگران در بخش کشاورزی را نشان میدهد.
اثر دیگر و چهرۀ دیگر، صفرعلی لاری کرمانشاهی نام دارد با رمانی به نام «کارگران» که موضوع آن دربارۀ کارگران راهسازی و گرفتاریها، فقر و ستمی است که کارفرما روا میدارد. این رمان در سال ۱۳۴۸ ش منتشر شد. آثار دینوری و لاری، بهحق و کامل در حوزۀ ادبیات کارگری قرار دارند؛ بدون اینکه در ایران چندان شناخته شده باشند یا به آنها پرداخته شده باشد.
یکبار حسن میرعابدینی در اثر جامع خود به نام «صد سال داستاننویسی در ایران»، به رمان دینوری پرداخته و داستانش را با ایجاز بیان کرده است؛ همچنین در کتاب «شناختنامۀ داستاننویسان کرمانشاه» اثر دکتر طاهره کوچکیان، این اثر و زندگی نویسنده بیان گشته است. در خصوص اثر لاری هم در همین کتابِ شناختنامه، معرفی مناسبی صورت گرفته است. این دو اثر با لحنی دلسوزانه با زندگی و رنج کارگران برخورد نمودهاند، ولی در هر صورت زشتی و پلیدیهای نظام طبقاتی را نشان دادهاند.
کتاب «نخستین نمودهای ادبیات کارگری»، نسخۀ موجزِ کتابی مفصل از تألیفات خودم با نام «ادبیات کارگری در آثار هنرمندان ایران» است که حدود هشتصد صفحه دارد و اسامی بسیاری از نویسندگان و آثارشان را در آن نوشته و معرفی کردهام؛ ولی ناشری نیافتم که حاضر شود برای انتشار چنین حجمی سرمایهگذاری کند. لذا ناگزیر تعدادی از شخصیتهای مشهور آن را انتخاب کردم و به همین حد که ملاحظه میشود، بسنده کردم. اگر آن کتاب که نسبت به این یکی مفصل است، به امید خدا منتشر گردد، خدمتی مناسب به جامعۀ کارگری ایران خواهد شد.
دیگر اینکه خودم تعدادی داستان کوتاه نوشتهام که رویدادها در آنها همگی در محیطهای کارگری میگذرد. شخصیتها کارگر هستند و اغلب آگاهی طبقاتی دارند و به مبارزات و گاه عصیانهایی وارد میگردند؛ برخی از شخصیتها هم در ناآگاهی و عوامانگی بهسر میبرند. در تعدادی از داستانهایی هم که نوشتهام، دیگر اقشارِ زحمتکش حضور دارند و در تکاپو و ماجراهایی قرار میگیرند. همچنین به میزانی قابل توجه، نوشتههای شاعرانه دارم که با بیان عاطفی و شاعرانه به اوضاع زندگی و موقعیت اجتماعی کارگران و بهطور کلی زحمتکشان پرداختهام. مصایب و گرفتاریهایی را که بر سر راه این طبقۀ برومند و سازنده قرار میگیرند، در کنار امور عادی و شادمانۀ زندگی نشان دادهام؛ یعنی دو وجه خوش و ناخوش زندگی کارگری را بیان داشتهام.
از نگاه شما، تعریف دقیق ادبیات کارگری چیست؟ آیا صرفِ حضور یک کارگر در داستان کفایت میکند یا باید جهانبینی خاصی بر اثر حاکم باشد؟
ادبیات کارگری آن سنخ از ادبیات است که به زندگی و آمال کارگران التفات نشان میدهد و از زندگی آنها در جایگاه طبقهای سازنده و خلاق سخن میگوید. مفهوم عام «زحمتکشان»، طبقۀ کارگر شهری و روستایی، قشر دهقان و تهیدستان شهری را در بر میگیرد؛ از اینرو، هنر و ادبیات کارگری به اوضاع معیشت، زندگی و دغدغههای همگی این اقشار توجه دارد.
وقتی ادبیاتی به جزئیات زندگی کارگران (بهعنوان بلندمرتبهترین و سازندهترین بخش از هر جامعه) میپردازد، خودبهخود به زندگی کلیۀ زحمتکشان پرداخته است و میتواند نمایشگر زندگی کل جامعه هم باشد؛ زیرا بیشترین بخشِ هر جامعه را از حیث جمعیت و اثرگذاری، زحمتکشان و در صدرشان کارگران تشکیل میدهند.
ادبیاتی که به وضعیت و موقعیت کارگران بپردازد، ادبیات کارگری است. معمول و طبیعی است که کارگران بنا بر جایگاه طبقاتی خود، در معارضه با طبقۀ سرمایهدار و مسلط قرار داشته باشند و یحتمل در جریان مبارزه واقع گردند. آنها ناگزیر میشوند برای بهبود شرایط زندگی همۀ زحمتکشان مبارزه کنند، در ایجاد اتحاد بکوشند و میان زحمتکشان وحدت بیافرینند؛ در صنف خود متشکل شوند، سندیکا بهوجود بیاورند و دیگران را به عضویت در آن فراخوانند و برای نیل به خواستهای صنفی تلاش کنند. برای ارتقای آگاهی خود مطالعه کنند، یاد بگیرند و همسلکان خود را نیز به یادگیری فرابخوانند.
بنابراین، صرفِ حضور کارگر و زحمتکش در یک اثر هنری، دال بر «کارگری بودن» آن نیست؛ بلکه در آن صورت او تنها شخصیتی داستانی یا مضمونی شعری است (چراکه هر کسی با هر شغل و جایگاهی میتواند موضوع خلق یک اثر باشد)؛ مگر اینکه آن کارگر یا زحمتکش، بنا بر موضع طبقاتی خود نمایان گردد و در مسیر آن تلاش کند. در آن اثر باید نوع و طرز زندگی او بهمثابۀ شخصیت داستانی یا موضوع شعر بیان گردد و سخن از منافع طبقاتی و صنفی بهمیان آید؛ همچنین وضعیت اجتماعی که کارگران تحت آن زندگی میکنند و موقعیت کارگر، کار و زندگی شخصیاش باید به زبان ادب و هنر بهنمایش درآید.
آن هنر و ادبیاتی که از موارد یادشده و مقولات مرتبط با زندگی و آرمان کارگران سخن بگوید، در زمرۀ هنر و ادبیات کارگری است. هنرمندی که از کارگران و دیگر زحمتکشان مینویسد، کسی است که از نحوۀ زندگی، کار و آرمانهای آنان شناخت دارد، زندگیاش با خواستها و منافع آنها عجین شده و از جزئیات معیشت این طبقه باخبر است.
ضرورتی ندارد که کارگرانِ آگاه به منافع خود، حتماً تحت ارادۀ عقیدتی خاصی باشند. اگر عقیده و جریانی از منافع کارگران و بهکل از خواست همۀ زحمتکشان دفاع میکند، سزاوار همراهی است. لیکن بنا بر سوابق تاریخی، این دارندگان اندیشههای اجتماعیِ دموکراتیک هستند که به حقوق کارگران اهمیت میدهند. در کشورهایی هم که به این مبانی اعتنا میکنند، قوانین حمایتی بیشتر است و این حمایتها در زمرۀ وظایف مبرم قرار دارند. در چنین جوامعی تشکیل سندیکا و تشکیلات صنفی آزاد است و کارگران با رهبریِ دیگر زحمتکشان میکوشند از منافع همگانی پشتیبانی کنند. این وظیفه میتواند چنان تقویت شود که دفاع از منافع مادی و معنوی کل جامعه را بر عهده بگیرد.
میراث ادبیات کارگری آن نیمقرن، در ادبیات معاصر و امروز ایران چقدر زنده و تأثیرگذار باقی مانده است؟
همین که میبینید در این کتاب به آثار این هنرمندان پرداخته شده، حاکی از اثرگذاری آنهاست؛ آن هم پس از گذشت قریب به یکصد سال،این آثار چنان اثرگذار ماندهاند که همچنان مردم ایران و بهخصوص زحمتکشان و کارگران به این هنرمندان اعتنا نشان میدهند و آثارشان را میخوانند. سرودههای آزادیخواهانه و وطنیۀ عارف و بهار همچنان ورد زبانهاست. ایرانیای نیست که بلد نباشد و نخواند: «از خون جوانان وطن لاله دمیده» یا «مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازهتر کن».
اشخاصی که در این کتاب نام برده شدهاند، چنان شهره بوده و هستند که من از نوجوانی با نوشتههایشان آشنا شدم؛ در حالی که در روستایی در مرز غربی کشور، محروم از هرگونه امکاناتی زندگی میکردم. اما دستفروشان بساط میگذاشتند و اشعار عارف، بهار و دیگران را در چاپهایی ارزانقیمت عرضه میکردند و ما میدیدیم که آنها از ما محرومان و تهیدستان و از زحمتکشان و کارگران سخن میگویند. ما نیز متحد و همصدا، در دشت و دمن میخواندیم: «از خون جوانان وطن لاله دمیده! از ماتم سرو قدشان سرو خمیده. خوابند وکیلان و خرابند وزیران، بردند به سرقت همه سیم و زر ایران... از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن. مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن...» و ادامه میدادیم: «...مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازهتر کن.» این همان زبان زحمتکشان و در صدرشان کارگران است؛ چرا که از آرمانهای مردمی سخن میگوید.
نظر شما