سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مصطفی سلیمانی نویسنده، روانشناس و دکتری فلسفه: جنگ فقط یک رخداد بیرونی نیست؛ یک تغییر در عمق زبان است. وقتی جنگ آغاز میشود، فقط مرزها جابهجا نمیشوند، بلکه شیوه فهمیدن و گفتن هم دگرگون میشود. واژهها دیگر خنثی نیستند؛ سنگین میشوند، جهت میگیرند و گاهی حتی از معنا تهی میشوند. در چنین وضعی، ادبیات از یک هنر صرف، به یک ضرورت تبدیل میشود؛ ضرورتی برای فهمیدن آنچه در میدان رخ داده اما در گزارشها پنهان مانده است. از نخستین روایتهای انسانی، جنگ و ادبیات در کنار هم حرکت کردهاند. در «ایلیاد» هومر، جنگ نه فقط صحنه نبرد، بلکه صحنه آشکار شدن خشم، غرور و فروپاشی انسان است. هومر نشان میدهد که جنگ، پیش از آنکه سرزمینها را تغییر دهد، انسان را از درون دگرگون میکند. از همان آغاز، ادبیات فهمید که وظیفهاش فقط روایت رخداد نیست، بلکه کشف لایههای پنهان تجربه انسانی است.
در دوران جدید، تولستوی در «جنگ و صلح» و همچنین «آناکارنینا» نشان داد که ادبیات چگونه میتواند از دل زندگی فردی و اجتماعی، به عمق تاریخ نفوذ کند. او جنگ را از دست فرماندهان بیرون آورد و به زندگی روزمره انسانها وارد کرد. در نگاه او، تاریخ در حرکت ارتشها خلاصه نمیشود، بلکه در اضطراب یک انسان پیش از تصمیم، در تردید یک فرمان، و در زندگی کسانی شکل میگیرد که نامشان در تاریخ رسمی ثبت نمیشود.
در قرن بیستم، همینگوی در «وداع با اسلحه» و «زنگها برای که به صدا درمیآیند» جنگ را از هرگونه شکوه و قهرمانسازی تهی کرد. در جهان او، زبان کوتاه، بریده و خسته است؛ انگار خود زبان هم از شدت خشونت آسیب دیده باشد. همینگوی نشان میدهد که جنگ نه فقط بدن انسان، بلکه زبان او را نیز زخمی میکند. ادبیات در اینجا دیگر فقط روایت نمیکند، بلکه نشان میدهد چگونه گفتن، در دل خشونت، دشوار و گاه ناممکن میشود.
در نگاه والتر بنیامین، در «تزهایی درباره فلسفه تاریخ»، هیچ سندی از تمدن نیست که همزمان سندی از خشونت نباشد. این نگاه، رابطه جنگ و ادبیات را روشنتر میکند. ادبیات در دل تمدنی شکل میگیرد که هم میسازد و هم ویران میکند. بنابراین، هر متن ادبی، در لایههای پنهان خود، ردّی از خشونت و رنج را حمل میکند؛ حتی اگر موضوعش جنگ نباشد.
در روایتهای معاصر، سوتلانا الکسیویچ در «جنگ چهره زنانه ندارد» و «صداهایی از چرنوبیل» مسیر تازهای در ادبیات جنگ گشود. او به جای روایت رسمی، به سراغ صداهای خرد رفت؛ صداهایی که معمولاً در تاریخ دیده نمیشوند. در آثار او، جنگ دیگر یک رویداد سیاسی یا نظامی نیست، بلکه مجموعهای از تجربههای انسانی پراکنده است که در حافظه جمعی باقی میماند.
در همین مسیر، اریش ماریا رمارک در «در جبهه غرب خبری نیست» نشان داد که جنگ برای نسل جوان نه قهرمانسازی، بلکه فروپاشی کامل معناست. او جنگ را از زاویه سربازی روایت کرد که نه دشمن را میشناسد و نه دلیل جنگ را، اما تمام زندگیاش را در آن از دست میدهد. این نگاه، ادبیات جنگ را به تجربهای کاملاً انسانی و ضد اسطوره تبدیل کرد.
نکته مهم این است که ادبیات جنگ، جنگ را توضیح نمیدهد؛ آن را وارد تجربه زیسته انسان میکند. تفاوت روایت تاریخی و ادبی دقیقاً در همین نقطه است. تاریخ رسمی به دنبال نتیجه است، اما ادبیات به دنبال لحظههای انسانی در دل آن نتیجههاست. به همین دلیل، ادبیات جنگ همیشه با جزئیات کار میکند؛ جزئیاتی که اجازه نمیدهند خشونت ساده و قابل قبول به نظر برسد.
در این میان، ادبیات نقش حافظه را بر عهده دارد. حافظهای که مانع فراموشی میشود. اگر جنگ فقط در گزارشها باقی بماند، به تدریج تبدیل به عدد و آمار میشود؛ اما وقتی وارد ادبیات میشود، دوباره به چهره انسان بازمیگردد. مادری که منتظر است، سربازی که میترسد، کودکی که معنای انفجار را نمیفهمد، همه در ادبیات دوباره دیده میشوند.
در ادبیات فارسی نیز این پیوند به شکلهای مختلف دیده میشود. جنگ در بسیاری از آثار معاصر، نه فقط یک موضوع، بلکه یک سایه دائمی است که بر زبان و روایت افتاده است. حتی وقتی متن درباره جنگ نیست، گاهی ردّی از آن در سکوتها، انتخاب واژهها و فضای کلی روایت دیده میشود. این نشان میدهد که جنگ، فقط در میدان نمیماند؛ وارد زبان میشود و آن را تغییر میدهد.
و در آخر، رابطه جنگ و ادبیات یک رابطه ساده نیست؛ رابطه بازتابی هم نیست. جنگ به ادبیات ماده میدهد، اما ادبیات به جنگ معنا و حافظه میبخشد. بدون ادبیات، جنگ در سطح رویداد باقی میماند؛ و بدون مواجهه با جنگ، ادبیات بخشی از عمق انسانی خود را از دست میدهد. شاید به همین دلیل است که هر جنگی، دیر یا زود، به زبان بازمیگردد؛ جایی که انسان تلاش میکند آنچه را تجربه کرده، بفهمد، نه فقط ثبت کند.
نظر شما