یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۸
«جنگ رمضان» و بازچینی ژئوپلیتیکی غرب آسیا

عباس خامه‌یار در یک یادداشت بررسی کرد؛

«جنگ رمضان» و بازچینی ژئوپلیتیکی غرب آسیا

تحولات اخیر را باید در بستر رقابت‌های ژئوپلیتیکی گسترده‌تر در خاورمیانه تحلیل کرد

باید توجه داشت که شرایط ایران با بسیاری از نمونه‌های پیشین متفاوت است. وجود ساختار دولتی تثبیت‌شده، انسجام سرزمینی، تجربه تاریخی در مواجهه با فشارهای خارجی، و برخورداری از ظرفیت‌های انسانی و نهادی، عواملی هستند که امکان تحقق سناریوهای فروپاشی را با پیچیدگی‌ها و موانع جدی مواجه می‌کنند.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، عباس خامه‌یار، نویسنده و پژوهشگر روابط بین الملل: درخواست خبرگزاری کتاب ایران از اینجانب، برای نگارش یادداشتی درباره تحولات اخیر و آنچه از آن با عنوان «جنگ رمضان» یاد می‌شود، در نگاه نخست ساده می‌نماید؛ اما وقتی این درخواست در چارچوب یک رسانه تخصصی کتاب تعریف می‌شود، مسئله پیچیده‌تر می‌شود. چگونه می‌توان به رخدادی جاری و پرشتاب، از دریچه کتاب و پژوهش نگریست، بی‌آنکه به دام توصیف‌های شتاب‌زده یا تحلیل‌های مقطعی افتاد؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم فاصله‌گیری از سطحِ صرفِ خبر و رجوع به لایه‌های عمیق‌تر دانشی است که در قالب آثار پژوهشی انباشته شده‌اند.

در همین چارچوب، رجوع به تجربه زیسته پژوهشی و بازخوانی آثاری که با تمرکز بر تحولات فکری و سیاسی منطقه نگاشته شده‌اند، می‌تواند پلی میان «میدان» و «متن» برقرار کند. از این منظر، اثر پژوهشی اینجانب با عنوان «ایران، اخوان و خیزش‌های عربی؛ ناگفته‌ها و شگفتانه‌ها»—که حاصل سال‌ها کار متمرکز پژوهشی و میدانی است—تلاش دارد چنین چارچوبی را فراهم آورد. با این حال، این اثر به‌دلیل شرایط جنگی جاری کشور، همچنان در یکی از مهم‌ترین انتشاراتی‌های کشور در انتظار انتشار باقی مانده است؛ وضعیتی که خود، بازتابی از تأثیر مستقیم تحولات میدانی بر فرآیند تولید و انتشار دانش به شمار می‌رود.

در ادامه این مسیر تحلیلی، باید به یک نکته کلیدی اشاره کرد: از سالیان دور، به‌ویژه همزمان با یکصدمین سالگرد توافق سایکس–پیکو، همواره تأکید کرده‌ام که برخلاف برداشت‌های خوش‌بینانه برخی سیاستمدارانِ کشورمان، راهبرد ایالات متحده در قبال ایران را نمی‌توان صرفاً در قالب «تعدیل رفتار»، «تغییر رژیم» یا حتی «تجزیه سرزمینی» فهم کرد. به‌زعم اینجانب، آنچه در پسِ این رویکرد قرار دارد، نوعی نگاه ساختاری و بلندمدت به «فروپاشی» است؛ برداشتی که ریشه در ادبیات راهبردی غرب دارد.

مرور آثار و دیدگاه‌های چهره‌هایی چون برنارد لوئیس، زبیگنیو برژینسکی و هنری کیسینجر در نیم قرن اخیر نشان می‌دهد که مسئله ایران، در این ادبیات، نه صرفاً یک مسئله حکمرانی، بلکه یک مسئله ژئوپلیتیکی و تمدنی تعریف شده است. در فصل پنجم اثرم ، این چارچوب با اتکا به اسناد و متون اصلی مورد بررسی قرار گرفته و تلاش شده است تا پیوستگی این نگاه در گذر زمان تبیین شود؛ فصلی که در اینجا، به‌اقتضای اختصار، تنها به طرحی کلی از آن بسنده می‌شود.

اهمیت این بحث زمانی روشن‌تر می‌شود که به زمان طرح آن توجه کنیم. این تحلیل‌ها در سال‌هایی مطرح شده‌اند که هنوز رخدادهایی چون حملات ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و تحولات پس از آن در منطقه غرب آسیا، سرنگونی یشار اسد و جنگ‌های دو گانه تحمیلی بر علیه کشورمان، به وقوع نپیوسته بود. از این رو، ارجاع به این چارچوب تحلیلی را نمی‌توان صرفاً تفسیر پسینی تحولات جاری دانست، بلکه باید آن را نشانه‌ای از یک روند قابل ردیابی در اندیشه راهبردی غرب تلقی کرد، روندی که به‌نظر می‌رسد امروز، بیش از گذشته، در سطح گفتار و کنش سیاسی نیز بازتاب یافته است.

سناریوهای تجزیه و بازچینی ژئوپلیتیکی غرب آسیا

در امتداد چارچوبی که پیش‌تر طرح شد، یکی از مؤلفه‌های بنیادین در فهم تحولات معاصر جهان اسلام—از جمله آنچه در قالب «بیداری اسلامی» بازنمایی شده—احساس عمیق و انباشته‌ای از «تحقیر تاریخی» است؛ احساسی که نه صرفاً برساخته‌ای روانی، بلکه حاصل تجربه زیسته ملت‌هایی است که در دو سده اخیر، به‌ویژه در دوران مدرن و پسامدرن، با اشکال متنوعی از مداخله و سلطه خارجی مواجه بوده‌اند. این تجربه، طیفی از تجاوز نظامی، سلطه سیاسی، بهره‌کشی اقتصادی و تهاجم فرهنگی را دربر می‌گیرد و به‌طور طبیعی، در مناطق راهبردی چون غرب آسیا و شمال آفریقا—به‌مثابه کانون‌های تاریخی قدرت و گذرگاه‌های ژئواستراتژیک—شدت و عمق بیشتری یافته است.

در چنین بستری، سیاست‌های قدرت‌های استعماری در قرون نوزدهم و بیستم را می‌توان نه مجموعه‌ای از اقدامات مقطعی، بلکه بخشی از یک روند ساختاری و هدفمند دانست؛ روندی که معطوف به تضعیف پیوستگی‌های تاریخی جوامع اسلامی، بازتعریف مرزها و هویت‌ها، و در نهایت، مهار ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی این حوزه بوده است. ایجاد مرزهای مصنوعی، تجزیه واحدهای سیاسی پیشین و استقرار حکومت‌های وابسته، در این چارچوب قابل تحلیل‌اند؛ پیامدهایی که در کنار آثار عینی خود، به بازتولید احساس بی‌ثباتی، بی‌هویتی و انقطاع تاریخی در میان جوامع منطقه انجامیده‌اند.

نماد برجسته این رویکرد را می‌توان در توافق سایکس–پیکو مشاهده کرد؛ موافقت‌نامه‌ای محرمانه که در آستانه فروپاشی امپراتوری عثمانی، به تقسیم حوزه‌های نفوذ میان قدرت‌های اروپایی انجامید و به‌طور نمادین، بازتاب‌دهنده نگاه ابزاری به جغرافیای سیاسی جهان اسلام بود. این الگو در دهه‌های بعد نیز، در قالب طرح‌ها و صورت‌بندی‌های نظری متنوعی تداوم یافت. از جمله، ایده‌هایی که با عنوان «طرح» منتسب به برنارد لوئیس شناخته می‌شود، یا چارچوب‌های نظری کلانی همچون «برخورد تمدن‌ها» از ساموئل هانتینگتون، که هر یک به‌نحوی در پی تبیین—و بعضاً تجویز—نظم مطلوب غرب در مواجهه با جهان اسلام بوده‌اند.

اهمیت این طرح‌ها و نظریه‌ها صرفاً در سطح ایده باقی نمی‌ماند، بلکه در پیوند با تحولات میدانی، به ابزارهایی برای بازچینی ژئوپلیتیکی منطقه تبدیل می‌شوند. به بیان دیگر، آنچه در قالب نظریه‌های کلان صورت‌بندی می‌شود، در بزنگاه‌های تاریخی می‌تواند به سیاست‌های عملی برای بازتعریف مرزها، توازن قوا و حتی هویت‌های سیاسی و تمدنی در غرب آسیا منجر شود. در این میان، نتیجه نهایی چنین روندی، تثبیت نوعی حاشیه‌نشینی در نظم جهانی برای جهان اسلام است؛ وضعیتی که در آن، امکان کنشگری مستقل و بازسازی هویتی، با محدودیت‌های ساختاری مواجه می‌شود.

از این منظر، بازخوانی این ادبیات و پیوند آن با تحولات جاری، صرفاً یک تمرین نظری نیست، بلکه تلاشی است برای فهم منطق درونی سناریوهایی که همچنان—با اشکال و ابزارهای جدید—در حال بازتولید و پیگیری‌اند

الف) سایکس‌–پیکو و نظم پساخلافت: از فروپاشی عثمانی تا بحران دولت–ملت‌های عربی

در این فصل همچنین، با تمرکز بر مجموعه‌ای از طرح‌ها و صورت‌بندی‌های فکری، تلاش شد تصویری روشن از پشت‌صحنه ساختاری «تحقیر تاریخی» در جهان اسلام ارائه شود؛ پدیده‌ای که در عین حال، به‌عنوان یکی از محرک‌های اصلی بیداری اسلامی در دهه‌های اخیر نیز قابل فهم است. این تجربه تاریخی، در مواردی به بازتولید روحیه مقاومت، احیای هویت اسلامی و حتی طرح‌ریزی بدیل‌های تمدنی انجامیده است.

در این میان، توافق سایکس–پیکو به‌عنوان یکی از نقاط عطف در حافظه تاریخی نخبگان عرب—اعم از ناسیونالیست، سکولار یا اسلام‌گرا—جایگاهی ویژه دارد. فهم تحولات یک قرن اخیر غرب آسیا، بدون در نظر گرفتن این رخداد، ناقص و ابتر خواهد بود. بسیاری از بحران‌ها و گسست‌های ساختاری در منطقه، ریشه در ترتیباتی دارند که در پی این توافق شکل گرفت.

این توافق محرمانه میان مارک سایکس و فرانسوا ژرژ پیکو، با تأیید روسیه تزاری، در فاصله نوامبر ۱۹۱۵ تا مه ۱۹۱۶ نهایی شد و هدف آن، تقسیم سرزمین‌های امپراتوری عثمانی در آستانه فروپاشی میان قدرت‌های پیروز جنگ جهانی اول بود. با افشای اسناد این توافق توسط ولادیمیر لنین در سال ۱۹۱۷، ابعاد پنهان آن آشکار شد و موجی از واکنش‌ها را در سطح بین‌المللی برانگیخت.

بر اساس این توافق، منطقه موسوم به هلال حاصلخیز میان دو قدرت اصلی—بریتانیا و فرانسه—تقسیم شد و بدین‌ترتیب، زمینه شکل‌گیری نظم جدیدی در غرب آسیا فراهم آمد. در این چارچوب، سرزمین‌هایی چون فلسطین، اردن، سوریه، عراق و لبنان از پیکره امپراتوری عثمانی جدا شدند و تحت اشکال مختلف قیمومیت و نفوذ غرب قرار گرفتند. فرانسه کنترل بخش‌های غربی (سوریه و لبنان و بخش‌هایی از شمال عراق) را در اختیار گرفت و بریتانیا نیز بر مناطق جنوبی شام، بین‌النهرین و حوزه خلیج‌فارس مسلط شد. فلسطین نیز به‌صورت یک منطقه با نظارت بین‌المللی تعریف شد. این ترتیبات، به‌سرعت با تحولی دیگر تکمیل شد:

اعلامیه بالفور

در ۲ نوامبر ۱۹۱۷، آرتور جیمز بالفور، وزیر خارجه وقت بریتانیا در نامه‌ای به والتر روچیلد، از رهبران برجسته یهودیان بریتانیا حمایت دولت بریتانیا از تأسیس «وطن ملی برای یهودیان» در فلسطین را اعلام کرد. این اقدام، افزون بر ملاحظات ایدئولوژیک، واجد ابعاد ژئوپلیتیکی روشنی بود: ایجاد یک نقطه اتکای راهبردی در مجاورت کانال سوئز و مسیرهای حیاتی امپراتوری بریتانیا.

در تحلیل ریشه‌های این روند، بایستی به تحولات پیشین در جنبش صهیونیسم نیز ارجاع شود؛ از جمله کنگره صهیونیسم در بازل به رهبری تئودور هرتسل که در آن، ایده تأسیس یک دولت یهودی صورت‌بندی شد و «برنامه بازل» به‌عنوان چارچوبی برای تحقق این هدف شکل گرفت. تأسیس سازمان جهانی صهیونیسم نیز در همین راستا قابل ارزیابی است.

برآیند این تحولات، شکل‌گیری نخستین موج تجزیه و بازچینی جغرافیای سیاسی جهان عرب بود؛ فرآیندی که به تقسیم «سوریه بزرگ یا شامات» و تثبیت مرزهای کنونی منطقه انجامید. این نظم جدید، اگرچه با ادعای بهبود حکمرانی و توسعه شکل گرفت، اما در عمل به تعمیق وابستگی، شکنندگی ساختارهای سیاسی و بروز بحران‌های مزمن انجامید. از همین رو، بسیاری از جریان‌های فکری در جهان عرب، این مقطع را منشأ اصلی بحران‌های معاصر می‌دانند.

در عین حال، باید توجه داشت که ایالات متحده در این مرحله، نقشی مستقیم در طراحی سایکس–پیکو نداشت؛ اما در دهه‌های بعد، به‌تدریج به بازیگر اصلی در بازتعریف نظم منطقه‌ای وباز سازی سایکس پیکو تبدیل شد. این ورود، با طرح ایده‌های جدید برای بازچینی ژئوپلیتیکی و جبران «سهم از دست‌رفته» همراه بود؛ روندی که در تحولات متأخر منطقه، از جمله در عراق پس از ۲۰۰۳ و سیاست‌های اجرایی چهره‌هایی چون پل برمر، نخستین سفر آمریکا در عراق پسا صدام نمود عینی‌تری یافت.

در این چارچوب، تشدید شکاف‌های قومی و مذهبی، شکل‌گیری منازعات طایفه‌ای و طرح ایده‌هایی برای تقسیم یا فدرالی‌سازی کشورهایی چون عراق، سوریه، سودان و یمن، در امتداد همان منطق بازچینی ژئوپلیتیکی قابل تحلیل است. به بیان دیگر، آنچه از سایکس–پیکو آغاز شد، صرفاً یک توافق تاریخی نبود، بلکه سرآغاز الگویی از مداخله و مهندسی سیاسی بود که با اشکال و ابزارهای متفاوت، تا امروز نیز تداوم یافته است.

ب) لوئیس و معماری تفرقه: تئوریزه‌سازی تجزیه و ژئوپلیتیک فروپاشی

در امتداد روندهای پیش‌گفته، طرح‌های تقسیم‌بندی منطقه‌ای تنها به مقطع توافق سایکس–پیکو محدود نماند، بلکه در دهه‌های بعد نیز در اشکال مختلف، در دستور کار سیاست‌گذاران غربی قرار گرفت. برای نمونه، در سال ۱۹۳۴، فرانسه طرحی برای تقسیم سوریه ارائه داد که مبتنی بر مؤلفه‌های قومی، مذهبی و نژادی بود؛ طرحی که در آن، توزیع جغرافیایی قدرت میان گروه‌های مختلف—از سنی‌ها در دمشق و حلب تا علوی‌ها در سواحل و دروزی‌ها در جنوب—پیش‌بینی شده بود. بازگشت این الگوها در دهه‌های اخیر، نشان می‌دهد که ایده «مهندسی هویتی–جغرافیایی» همچنان به‌عنوان یک گزینه در محاسبات راهبردی مطرح است.

در این میان، نام برنارد لوئیس بیش از دیگران با ایده «بازچینی ژئوپلیتیکی» و تئوریزه‌سازی تجزیه جهان اسلام گره خورده است. او به‌عنوان یکی از چهره‌های شاخص سنت خاورشناسی، نمونه‌ای از پیوند میان دانش و قدرت به‌شمار می‌رود؛ جایی که تولید معرفت درباره «شرق»، می‌تواند به‌طور مستقیم در خدمت صورت‌بندی راهبردهای سیاسی و امنیتی قرار گیرد. در این چارچوب، نقدهایی که از سوی متفکرانی چون ادوارد سعید مطرح شده، بر این نکته تأکید دارد که در نگاه لوئیس، جهان اسلام اغلب به‌صورت یک کل ایستا و تغییرناپذیر تصویر می‌شود؛ برداشتی که می‌تواند مبنای سیاست‌گذاری‌های تقابلی قرار گیرد.

در سطح کلان‌تر، این صورت‌بندی‌های نظری با تحولات ژئوپلیتیکی دهه‌های پایانی قرن بیستم پیوند خورد. هم‌زمان با آغاز جنگ ایران و عراق، تفکر راهبردی ایالات متحده وارد مرحله‌ای فعال‌تر شد. در این دوره، زبیگنیو برژینسکی—به‌عنوان مشاور امنیت ملی—بر ضرورت بازاندیشی در ترتیبات منطقه‌ای تأکید داشت و حتی ایده‌هایی درباره گشودن جبهه‌های جدید در خلیج‌فارس برای بازتعریف موازنه‌ها مطرح شد. این رویکرد، به‌نوعی ناظر بر بازنگری در میراث سایکس–پیکو و تنظیم آن متناسب با منافع جدید ایالات متحده بود.

در چنین فضایی، توجه به ایده‌های برنارد لوئیس افزایش یافت. آنچه به «طرح لوئیس» شهرت یافته، در ادبیات منطقه‌ای به‌عنوان تلاشی برای بازطراحی نقشه جهان اسلام بر مبنای شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی معرفی می‌شود؛ طرحی که کشورهایی چون عراق، سوریه، لبنان، سودان و حتی ایران را در قالب واحدهای کوچک‌تر و متکثر بازتعریف می‌کند. فارغ از میزان تحقق‌پذیری یا رسمیت چنین طرح‌هایی، اهمیت آن‌ها در تأثیری است که بر تخیل راهبردی و گفتمان سیاست‌گذاری در غرب گذاشته‌اند.

در این میان، نقش دولت‌های وقت آمریکا نیز قابل توجه است. در دوره جیمی کارتر، طرح ایده‌هایی برای مدیریت و حتی تشدید منازعات منطقه‌ای، با هدف بازتنظیم نظم ژئوپلیتیکی خلیج‌فارس مطرح شد. در ادامه، برخی گزارش‌ها به بررسی این ایده‌ها در سطوح تصمیم‌گیری، از جمله در کنگره آمریکا در دهه ۱۹۸۰، اشاره دارند؛ روندی که نشان می‌دهد این مباحث، صرفاً در سطح نظری باقی نمانده، بلکه به حوزه سیاست‌گذاری نیز راه یافته‌اند.

برآیند این تحولات را می‌توان در شکل‌گیری نوعی «ژئوپلیتیک فروپاشی» مشاهده کرد؛ الگویی که بر بهره‌برداری از شکاف‌های درونی جوامع، تشدید واگرایی‌ها و در نهایت، بازچینی ساختارهای سیاسی منطقه استوار است. از این منظر، پیوند میان دانش خاورشناسانه، محاسبات راهبردی و تحولات میدانی، تصویری منسجم از پروژه‌ای را ترسیم می‌کند که هدف آن، نه صرفاً مدیریت بحران، بلکه بازتعریف بنیادین جغرافیای سیاسی جهان اسلام است.

در امتداد این بحث، یکی از نکات قابل تأمل آن است که تقلیل پیچیدگی‌های ژئوپلیتیکی به «تحلیل‌های سطحی» یا برعکس، بی‌اعتبارسازی هرگونه نگاه ساختاری با برچسب «نظریه توطئه»، خود می‌تواند به ابزاری برای هموارسازی مسیر پروژه‌های مداخله‌گرایانه تبدیل شود. در چنین فضایی، بخشی از نخبگان سیاسی در برخی کشورهای عربی، با نادیده‌گرفتن ابعاد راهبردی تحولات، وقوع سناریوهای طراحی‌شده را بعید تلقی کردند؛ امری که در مواردی، به قرار گرفتن همان کشورها در متن بحران‌های عمیق و پرهزینه انجامید. در مقابل، تجربه کشورهایی مانند ایران نشان می‌دهد که حساسیت نسبت به روندهای پنهان و خوانش چندلایه از تحولات، می‌تواند به تقویت نوعی بازدارندگی شناختی و راهبردی منجر شود.

در همین چارچوب، پیوند میان اهداف ژئوپلیتیکی و برخی روایت‌های تاریخ‌نگارانه—که در آثار چهره‌هایی چون برنارد لوئیس قابل مشاهده است—به‌عنوان یکی از بسترهای شکل‌گیری این نوع نگاه مورد توجه قرار گرفته است. از منظر برخی منتقدان، این پیوند موجب می‌شود که تاریخ، نه صرفاً به‌عنوان روایت گذشته، بلکه به‌مثابه ابزاری برای جهت‌دهی به آینده و مشروعیت‌بخشی به مداخلات بازخوانی شود.

در این میان، ادریس هانی، اندیشمند مراکشی با نگاهی انتقادی، تحولات جاری منطقه را واجد نوعی «بازنمایی تاریخی» می‌داند؛ گویی آنچه در صحنه سیاست امروز رخ می‌دهد، بازتولید سناریوهایی است که پیش‌تر در قالب روایت‌های شرق‌شناسانه صورت‌بندی شده‌اند. به تعبیر او، «شرق» در این چارچوب، نه یک واقعیت متکثر، بلکه یک تصویر بازساخته است که همواره در ذهن و راهبرد غرب حضور دارد. از این منظر، حتی اگر شرق خود را فراموش کند، در محاسبات غرب همچنان به‌عنوان یک مسئله راهبردی باقی می‌ماند.

در سطحی عینی‌تر، تحلیل‌هایی مانند دیدگاه‌های فتحی شهاب‌الدین نیز بر این نکته تأکید دارند که بسیاری از رخدادهای دو دهه اخیر—از اشغال عراق تا جدایی جنوب سودان—را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان پیامدهای مقطعی یا تصادفی تفسیر کرد، بلکه این تحولات در چارچوب روندهای کلان‌تری قابل فهم‌اند. برای نمونه، شکل‌گیری سودان جنوبی در سال ۲۰۱۱، به‌عنوان نتیجه یک فرآیند طولانی، اغلب در پیوند با بازتعریف مرزها و موازنه‌ها در آفریقا و جهان عرب تحلیل می‌شود.

در همین راستا، آنچه به «طرح برنارد لوئیس» شهرت یافته، در برخی ادبیات تحلیلی، به‌عنوان نقشه‌ای برای بازچینی گسترده جهان اسلام معرفی می‌شود؛ نقشه‌ای که بر اساس آن، کشورهایی چون مصر، سودان، عراق و حتی واحدهای سیاسی در شبه‌جزیره عربستان، به بخش‌های کوچک‌تر و مبتنی بر شکاف‌های هویتی تقسیم می‌شوند. به‌عنوان نمونه، در این روایت‌ها، از سناریوهایی برای تجزیه مصر به چند واحد جغرافیایی–هویتی، یا تقسیم عراق به سه بخش شیعی، سنی و کردی سخن گفته می‌شود؛ الگویی که در مورد عراق، پس از تحولات ۲۰۰۳، تا حدی در قالب واقعیت‌های میدانی نیز بازتاب یافته است.

با این حال، آنچه در یک تحلیل سیاست‌پژوهانه اهمیت دارد، نه صرفاً تأیید یا رد جزئیات این‌گونه طرح‌ها، بلکه توجه به «منطق حاکم» بر آن‌هاست: منطقی که بر بهره‌برداری از شکاف‌های درونی، تضعیف دولت–ملت‌ها و بازتعریف جغرافیای سیاسی بر اساس واحدهای کوچک‌تر و بعضاً متعارض استوار است. در این چارچوب، حتی اگر برخی از این سناریوها هرگز به‌طور کامل محقق نشوند، حضور آن‌ها در ادبیات راهبردی، خود می‌تواند بر جهت‌گیری سیاست‌ها و کنش بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای تأثیرگذار باشد.

برآیند این روند، تثبیت نوعی وضعیت «ناپایدارِ مدیریت‌شده» در غرب آسیا و شمال آفریقا است؛ وضعیتی که در آن، بحران‌ها نه‌تنها پایان نمی‌یابند، بلکه به‌صورت مستمر بازتولید می‌شوند و همین امر، امکان شکل‌گیری نظم‌های پایدار و مستقل را با چالش‌های جدی مواجه می‌سازد.

در تکمیل این چارچوب، برخی تحولات عینی در دهه‌های اخیر، به‌عنوان نشانه‌هایی از حرکت در مسیر «بازچینی ژئوپلیتیکی» مورد استناد قرار گرفته‌اند. از جمله، در ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۷، سنای ایالات متحده طرحی را بررسی و تصویب کرد که در آن، خروج نیروهای آمریکایی از عراق به‌نوعی با پذیرش ساختار فدرالی مبتنی بر سه واحد عمده—شیعی در جنوب، سنی در مرکز و کردی در شمال—پیوند داده می‌شد. این رویکرد، همسو با سیاست‌هایی بود که پس از اشغال عراق و در دوران مدیریت پل برمر دنبال شد؛ سیاستی که بر تقویت ساختارهای خودمختار و بازتعریف قدرت سیاسی بر اساس شکاف‌های هویتی تأکید داشت. در همین چارچوب، نقش‌آفرینی چهره‌هایی چون مسعود بارزانی و طرح ایده همه‌پرسی در مناطق مورد مناقشه‌ای مانند کرکوک نیز قابل تحلیل است.

در ادامه این الگو، در برخی روایت‌های منتسب به برنارد لوئیس، سناریوهایی برای تجزیه کشورهای کلیدی منطقه نیز مطرح شده است. به‌عنوان نمونه، درباره سوریه، از تقسیم این کشور به واحدهایی مبتنی بر هویت‌های مذهبی و قومی سخن گفته می‌شود؛ از یک واحد علوی در سواحل مدیترانه تا مناطق سنی‌نشین در دمشق و حلب و همچنین واحدی برای دروزی‌ها در جنوب. در مورد لبنان نیز، این روایت‌ها از تقسیم‌بندی‌های چندلایه و پیچیده‌ای بر اساس ترکیب طایفه‌ای سخن می‌گویند که به شکل‌گیری واحدهای کوچک‌تر و بعضاً متعارض می‌انجامد.

دامنه این سناریوها، در برخی تحلیل‌ها، فراتر از جهان عرب رفته و کشورهایی چون ایران، پاکستان و افغانستان را نیز در بر می‌گیرد؛ جایی که از تقسیم این کشورها بر مبنای خطوط قومی و زبانی یاد می‌شود. نکته بسیار مهم برنارد لوئیس، ایران است که آن را در سر لوحه اهداف تجزیه‌طلبانه‌اش قرار داده است و در سخنرانی IRAN IN HISTORY (ایران در تاریخ) خود که در مرکز موشه‌دایان دانشگاه تل‌آویو در ۱۸ ژانویه ۱۹۹۹ ایراد کرد، به نقش ایران در تاریخ و تأثیر آن بر تمدن جهان اشاره و بر تداوم و پایداری فرهنگ ایرانی در برابر تهاجمات تاریخی تأکید کرده و آن را نمونه‌ای از «تاب‌آوری تمدنی» دانسته است؛ برداشتی که در برخی خوانش‌ها، به این نتیجه‌گیری منجر شده که مهار چنین ظرفیتی، نیازمند راهبردهای غیرمتعارف و ساختاری است، وی می گوید: «در دو هزار سال گذشته هیچ کشورگشا یا نیروی خارجی نتوانسته است که بر زبان و فرهنگ ایرانی آثار بنیادینی بگذارد. این یکی از نشانه‌های فرهنگ برتر است و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیرگی یافته است...). سپس نتیجه می‌گیرد که تنها راه مقابله با چنین فرهنگی، نابود کردن آن است و پیشنهاد می‌کند ایران به قطعات قومی مختلف تقسیم شده و میان کشورهای تازه‌تأسیس توزیع شود، مانند پروژه‌هایی نظیر پشتونستان بزرگ و آذربایجان بزرگ.

در همین راستا، آنچه از این مجموعه تحلیل‌ها برمی‌آید، تأکید بر الگویی است که می‌توان آن را «بالکانیزه‌سازی» غرب آسیا نامید؛ الگویی که بر تشویق شکاف‌های درونی، تقویت مطالبات هویتی و در نهایت، تبدیل دولت‌های بزرگ به واحدهای کوچک‌تر و کم‌اثر استوار است. در چنین چارچوبی، کشورهایی که پیش‌تر به‌عنوان بازیگران تأثیرگذار منطقه‌ای شناخته می‌شدند—مانند عراق و سوریه—در صورت تحقق این سناریوها، به مجموعه‌ای از واحدهای درگیر در منازعات داخلی تبدیل خواهند شد.

بر این اساس، می‌توان گفت که بحث از «تجزیه» در این ادبیات، بیش از آنکه یک نقشه قطعی و از پیش تعیین‌شده باشد، بیانگر یک افق تحلیلی است که در آن، تضعیف انسجام داخلی کشورها و افزایش شکنندگی ساختارهای سیاسی، به‌عنوان ابزاری برای بازتعریف نظم منطقه‌ای مورد توجه قرار می‌گیرد. این همان نقطه‌ای است که پیوند میان نظریه، سیاست و میدان، به‌روشنی قابل مشاهده می‌شود.

در چارچوب بازچینی ژئوپلیتیکی غرب آسیا، تقسیم جهان اسلام و کشورهای عربی به واحدها و مناطقی کوچک، مبتنی بر خطوط قومی، مذهبی و قبیله‌ای، از جمله مفاهیم کلیدی در اسناد و تحلیل‌های منتسب به برنارد لوئیس مطرح شده است. در این دیدگاه، توجهی به احساسات، باورها یا واکنش‌های جوامع محلی در برابر این تقسیم‌بندی‌ها نمی‌شود و اساساً بر دو گزینه اصلی تأکید دارد: یا اعمال سلطه مستقیم بر این مناطق و یا رهاسازی آن‌ها تا خطرات احتمالی متوجه تمدن‌های دیگر شود. از دیدگاه لوئیس، چنین اقداماتی در راستای پیشبرد تمدن، استقرار آزادی و تثبیت دموکراسی انجام خواهد شد و مانعی برای اشغال مناطق اسلامی و عربی وجود ندارد.

برای تحقق این اهداف، فشار بر رهبران اسلام‌گرا و بهره‌برداری از اختلافات داخلی، قبیله‌ای و طایفه‌ای ضروری دانسته شده است. این اقدامات با هدف محدودکردن انسجام داخلی و تسهیل اعمال سیاست‌های متمرکز غرب انجام می‌شود و حلقه فشار بر ملت‌ها روزبه‌روز تنگ‌تر می‌گردد. نمونه‌ای از ناکارآمدی و عجله در اجرای این سیاست‌ها، عقب‌نشینی اسرائیل از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ است که از نظر لوئیس اقدامی غیرقابل توجیه و فاقد تدبیر لازم تلقی شد. در این نگاه، رژیم صهیونیستی خط مقدم تمدن غرب در منطقه محسوب می‌شود که باید بدون توجه به واکنش افکار عمومی جهانی، از آن حمایت شود و در برابر تهدیدهای منطقه‌ای مقاومت کند.

برنارد لوئیس، که در دوره دولت جرج بوش نقش کلیدی در شکل‌دهی استراتژی‌های نئومحافظه‌کاران آمریکا برای مواجهه با جهان اسلام داشت، در تدوین طرح‌هایی مانند اشغال عراق و برنامه‌ریزی برای مدیریت بحران‌های منطقه‌ای مشارکت فعال داشت. او این اقدامات را تحت چارچوب مفهومی «جنگ تمدن‌ها» و مقابله با «تروریسم اسلامی» ارائه کرد. در جریان برگزاری کنفرانس آناپولیس در سال ۲۰۰۷، لوئیس این نشست را صرفاً یک تاکتیک موقت برای تقویت ائتلاف ضدایرانی و تسهیل تفکیک و تجزیه کشورهای عربی و اسلامی توصیف کرد و تأکید داشت که هدف آن تحریک درگیری میان اعراب، ترک‌ها، فلسطینی‌ها و ایرانی‌هاست، مشابه رویکرد تاریخی ایالات متحده نسبت به بومیان آمریکا.

ادریس هانی، در تحلیلی تحت عنوان «داستان نقشه برنارد لوئیس و طرح تجزیه در منطقه»، این پروژه را روشن ساخته و بر استمرار و پیچیدگی آن تأکید می‌کند. وی خاطرنشان می‌سازد که نقشه لوئیس، که به ضرورت ایجاد خاورمیانه‌ای جدید بر پایه ویرانه‌های خاورمیانه قدیم و عبور از توافقنامه سایکس-پیکو اشاره دارد، صرفاً یک نظریه نیست بلکه سناریویی است که تحقق آن نیازمند اراده سیاسی، منابع عظیم و بهره‌گیری از «قدرت نرم» است. وی همچنین تأکید می‌کند که سیاست تجزیه، به دلیل نبود مقاومت ساختاری کافی، همچنان در حال اجراست و از دهه ۱۹۸۰ در اسناد پنتاگون جای گرفته است.

در مجموع، این دیدگاه نشان می‌دهد که مسیر تحولات منطقه نه تصادفی است و نه محدود به یک بحران مقطعی؛ بلکه ادامه منطقی پروژه‌ای است که بر پایه بازتولید شکاف‌های داخلی، ایجاد واحدهای خودمختار و کاهش انسجام ملی طراحی شده و به‌طور سیستماتیک در سیاست‌ها و برنامه‌های آمریکا و متحدان آن قابل ردیابی است.

ادریس هانی ماجرا را این‌گونه روایت می‌کند: آغاز این روند به روزهای ابتدایی جنگ ایران و عراق بازمی‌گردد، زمانی که زبیگنیو برژینسکی، مشاور امنیت ملی آمریکا، پرسشی کلیدی مطرح کرد: چگونه می‌توان در همان حال که جنگ ایران و عراق ادامه دارد، به جنگ تازه‌ای در پایان آن اندیشید؟ در این دوران، برنارد لوئیس، شرق‌شناس برجسته و کهنه‌کار با تخصص گسترده در تاریخ امپراتوری عثمانی و خاورمیانه، وارد صحنه شد و مهارت علمی خود را در خدمت اهداف سیاست خارجی آمریکا قرار داد.

لوئیس تاریخ معاصر جهان عرب را محصول پیامدهای فروپاشی عثمانی می‌دانست و باور داشت که دسترسی به آرشیوهای ترکیه، به دلیل فقدان آرشیو عربی، امکان تحقیق و بازنویسی تاریخ عرب‌ها را تسهیل می‌کند. در نگاه او، عرب‌ها جایگاهی در تمدن جهانی نداشتند، هرچند ایران و فرهنگ ایرانی را دارای ارزش و اهمیت می‌دانست؛ با این حال، پس از مدتی، حتی نسبت به ایران نیز موضع خصمانه گرفت، نه به دلیل میراث صفوی یا تاریخ داخلی، بلکه به این دلیل که ایران را بیش از حد نزدیک به جهان عرب و در تحریک آن‌ها علیه اسرائیل مؤثر می‌دید.

برنارد لوئیس در مقام یک پژوهشگر، چهره‌ای علمی و پژوهشگر دارد، اما به عنوان مشاور کاخ سفید و پنتاگون، فردی جنگ‌طلب و سیاست‌مدار است که از داده‌های تاریخی و علمی برای طراحی پروژه‌های ژئوپلیتیک و برنامه‌های تجزیه کشورهای عربی و اسلامی بهره می‌گیرد. به باور هانی، این تفاوت مسیر، او را از پیشینیان خود مانند لویی ماسینیون متمایز می‌سازد؛ ماسینیون ابتدا از درون نهادهای استعمارگر فعالیت کرد اما سپس به جست‌وجوی حقیقت پرداخت، در حالی که لوئیس پس از پایان مطالعات خود در زمینه شرق، مستقیماً وارد عرصه سیاست شد و پیامدهای این اقدام فاجعه‌آمیز بود.

به گفته هانی، لوئیس توانمندترین شرق‌شناس در حوزه خاورمیانه است، اما خصومت و کینه‌توزی او باعث شد تا به تحریک جنگ و اجرای سیاست‌های تجزیه‌طلبانه نیز روی آورد. او به طور مستقیم پدر فکری نظریه «برخورد تمدن‌ها» محسوب می‌شود، هرچند ساموئل هانتینگتون این نظریه را با رویکردی تحلیلی و بدون خصومت شخصی دنبال کرد و به دنبال الگویی تحلیلی برای دوران پس از جنگ سرد بود؛ هانتینگتون بر تحلیل تمدن‌ها و فرهنگ‌ها متمرکز شد، در حالی که لوئیس خود مستقیم وارد سیاست جنگ‌طلبانه شد.

ج) ساموئل هانتینگتون و نظم گسل‌محور: از جنگ سرد تا «برخورد تمدن‌ها»

ساموئل هانتینگتون، استاد دانشگاه هاروارد و نظریه‌پرداز مشهور، در تحلیل خشونت‌ها و بحران‌های مرتبط با جهان اسلام سهم بسزایی دارد. وی مفهوم «جنگ‌های مسلمانان» را در چهار قالب اصلی دسته‌بندی می‌کند:

  1. جنگ‌های تروریستی
  2. جنگ‌های پارتیزانی
  3. جنگ‌های داخلی
  4. درگیری‌های بین‌المللی

هانتینگتون این جنگ‌ها را بازتاب گرایش‌های درونی به خشونت در جوامع اسلامی می‌داند و معتقد است پیامد آن تشدید پیچیدگی‌های ژئوپلیتیکی و شکل‌گیری نوعی نبرد بنیادین میان تمدن اسلامی و تمدن غربی است. نمونه‌هایی که او مطرح می‌کند شامل جنگ ایران و عراق، اشغال افغانستان توسط شوروی، و منازعات مسلمانان با غیرمسلمانان در بوسنی، کوزوو، چچن، کشمیر، اندونزی، سودان و نیجریه است.

وی می‌گوید نیمی از درگیری‌های نژادی دهه ۹۰ میلادی میان مسلمانان یا میان مسلمانان و غیرمسلمانان رخ داده است. همچنین طبق داده‌های مجله اکونومیست، مسلمانان عامل ۱۱ تا ۱۲ مورد از مهم‌ترین حوادث تروریستی بین‌المللی بین سال‌های ۱۹۸۳ تا ۲۰۰۰ بوده‌اند و از هفت کشور فهرست‌شده توسط وزارت خارجه آمریکا به عنوان حامی تروریسم، پنج کشور اکثریت مسلمان دارند. هانتینگتون چهار عامل بنیادین را در شکل‌گیری خشونت‌های معاصر جهان اسلام می‌داند:

  1. بیداری اسلامی:
  2. پاسخی به نوگرایی، جهانی‌سازی و تهاجم فرهنگی غرب، که موجب بازسازی هویت دینی و فرهنگی می‌شود.
  3. احساسات ضدغربی و ضدآمریکایی: به ویژه در میان اعراب، ناشی از سلطه‌جویی امپریالیستی، حمایت بی‌قید و شرط از اسرائیل و تحریم‌های ویرانگر.
  4. پراکندگی‌های قومی، مذهبی و سیاسی: بحران‌های داخلی و درگیری‌های مزمن در جوامع اسلامی.
  5. افزایش جمعیت جوان: جوانان ۱۶ تا ۳۰ ساله که به دلیل فقر، بیکاری، بی‌عدالتی و بحران‌های هویتی به گروه‌های افراطی جذب می‌شوند.

هانتینگتون بر این باور است که این عوامل می‌توانند زمینه‌ساز رویارویی تمدنی گسترده میان اسلام و غرب شوند، نمونه آن را در اقدامات اسامه بن لادن می‌توان دید که «جهاد مقدس» خود علیه آمریکا را به عنوان پروژه‌ای تمدنی تعریف کرده است. وی همچنین هشدار می‌دهد که عملیات نظامی طولانی‌مدت آمریکا و متحدانش می‌تواند خشم مسلمانان را تشدید کند و حادثه ۱۱ سپتامبر را نقطه‌ای برای «وحدت غربی» می‌داند؛ لحظه‌ای که دولت‌های غربی برای مقابله با تروریسم، همگرایی و همکاری امنیتی پیدا کردند.

راهکارهای هانتینگتون برای کاهش تنش

  1. اصلاح سیاست‌های آمریکا نسبت به اسرائیل: تعدیل و نشان دادن حسن نیت در حل منصفانه بحران فلسطین.
  2. اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جوامع اسلامی: جلوگیری از خشونت داخلی و بین‌المللی ناشی از ناکارآمدی حکومت‌ها و سرکوب آزادی‌های مدنی.
  3. پیش‌بینی تغییرات جمعیتی: کاهش رشد جمعیت و تغییر نسل می‌تواند زمینه افول «عصر جنگ‌های مسلمانان» را فراهم کند و درگیری‌ها در قالب‌های جدید بین‌المللی جلوه کند.

هانتینگتون و بازآرایی ژئوپلیتیک

هانتینگتون معتقد است این عوامل زمینه‌ساز پروژه‌ای راهبردی در بازترسیم جغرافیای سیاسی خاورمیانه هستند، پروژه‌ای که برخی آن را «سایکس‌ـ‌پیکوی جدید» می‌نامند:

  • هدف اول: تجزیه کشورهای بزرگ منطقه مانند سوریه، عراق و مصر به دولت‌های کوچک و متکی بر شکاف‌های قومی و مذهبی.
  • هدف دوم: گسترش مرزهای اسرائیل و تحقق رؤیای «اسرائیل بزرگ از نیل تا فرات».

این سناریو، در چارچوب ائتلاف صهیونیستی-آمریکایی-بریتانیایی و بازتولید مرزهای سیاسی جدید، تلاش دارد بازآرایی ژئوپلیتیک جهان اسلام و خاورمیانه را عملی کند.

د) محمد حسنین هیکل و سایکس‌ـ‌پیکوی جدید خاورمیانه
هیکل معتقد است تحولات اخیر جهان عرب، برخلاف ظاهر «بهار عربی»، در واقع سایکس‌ـ‌پیکوی جدیدی است که هدف آن تجزیه کشورهای عربی و تقسیم منابع و ثروت‌های استراتژیک منطقه است. او بر این نکته تأکید دارد که این فرآیند با هدف تغییرات مرزها، قدرت‌ها و منابع، تحت تأثیر منافع خارجی و سلطه‌جویی بر منطقه اجرا می‌شود و نه تحقق آرمان‌های ملی ملت‌ها.
هیکل بیان می‌کند که پروژه ملی سنتی عربی، که توانسته بود در گذشته خلأ ناشی از استعمار غرب را پر کند، اکنون در حال فروپاشی است و جای آن را پروژه‌های جدید خارجی و منطقه‌ای می‌گیرند. این تغییرات، شامل بازتعریف مرزها، بازتوزیع منابع و بازآرایی ائتلاف‌های منطقه‌ای است.
هیکل تأکید دارد که انقلابِ واقعی نمی‌تواند ساختگی باشد؛ تحولات مبتنی بر «تحویل کلید» یا نقشه‌راه از سوی قدرت‌های خارجی، هرگز به نتیجه مثبت نمی‌رسند. هدف قدرت‌های خارجی، کنترل منطقه و منافع استراتژیک خود است و نه آزادی ملت‌ها.

وی می‌گوید: اگر سایکس‌ـ‌پیکوی اول بیشتر به تقسیم سرزمین‌ها مربوط بود، سایکس‌ـ‌پیکوی جدید تمرکز بر تقسیم منابع و ثروت‌ها، به ویژه نفت و درآمدهای نفتی دارد. مثال مشخص، نفت لیبی است که سهم کشورهای خارجی از آن به صورت علنی مشخص شده:

  • فرانسه (شرکت توتال): ۳۰٪
  • بریتانیا (BP): ۲۰٪
  • سهم آمریکا و ایتالیا نیز در حال پیگیری است

این سهم‌بندی‌ها توسط پایگاه ناوگان ششم آمریکا در طرابلس و مقر سرویس اطلاعات انگلیس در بنغازی و طبرق تعیین شده است.

  • تغییرات گسترده منطقه‌ای، بازتعریف قدرت‌ها و ائتلاف‌ها و بازآرایی منابع را به دنبال دارد
  • فروپاشی پروژه ملی عربی موجب می‌شود جای آن را نیروهای خارجی و پروژه‌های استراتژیک جدید بگیرند.
  • روند تقسیم منابع و سرزمین‌ها، زمینه درگیری و خون‌ریزی را تشدید می‌کند و مشروعیت ملی پروژه‌های داخلی کاهش می‌یابد.

هیکل در ادامه تأکید می‌کند: «پروژه غربی همان پروژه آمریکایی ـ اروپایی است که در دو محور حرکت می‌کند و به صورت گازانبری محاصره و فشار می‌آورد.» وی در تشریح این مسئله می‌گوید: «محور اول ملموس و قابل رؤیت است و هدف آن غوطه‌ور کردن منطقه در آتش جنگ اسلامی ـ اسلامی و مشخصاً سنی ـ شیعی است. این فرآیند از سال‌ها پیش و مشخصاً از زمان سرنگونی رژیم شاهنشاهی در ایران و جایگزینی انقلاب اسلامی، آغاز شد. محور دوم این پروژه آمریکایی ـ اروپایی، همان خط موازی با خط فتنه‌گری است که با سرعت چشمگیری دنبال می‌شود. این محور به دنبال تجزیه منطقه و سایکس ـ پیکوی جدید است، البته با تغییراتی برخی مختصات و متناسب با شرایط جدید.

در ارتباط با نقشه‌های تجزیه میراث قومی ـ عربی نیز هیکل به نقل از یک مقام مسئول در شورای انتقالی لیبی می‌گوید: «آنها تصور می‌کردند که به محض آغاز یک خیزش در بنغازی، قذافی همانند بن‌علی در تونس و مبارک در مصر از قدرت کناره‌گیری خواهد کرد، به همین دلیل آنها به خیابان‌ها آمدند و هویت آن‌ها شناسایی شدند؛ اما قذافی کناره‌گیری نکرد و در لیبی باقی ماند و بخش بزرگی از لیبی را تحت کنترل دارد و شمار زیادی از مردم با او همراه هستند. همچنین اغلب نیروهای ارتش و بیشتر قبایل لیبی از او حمایت می‌کنند. هیکل در ادامه می‌افزاید: «اگر قذافی کناره‌گیری می‌کرد و آن‌ها را به حال خود رها می‌کرد، لیبیایی‌ها وارد این تنگنا نمی‌شدند، اما قذافی در قدرت ماند.» وی سپس خاطرنشان می‌کند: «آنچه در لیبی در حال وقوع است، تنها یک انقلاب مردمی نیست، بلکه یک جنگ و لشکرکشی خارجی است که به دنبال آن تاکنون بیش از ۳۰ هزار زن و مرد و کودک لیبیایی کشته و حدود ۷۰ هزار نفر آن‌ها زخمی شده‌اند و ساختمان‌ها و مؤسسات مختلفی ویران شده است».

هیکل می‌افزاید: «پختگی نیروهای انقلاب لازمه به سرانجام رسیدن آن است.» در مورد تحولات سوریه نیز هیکل معتقد است: «مداخله نظامی خارجی در سوریه در این لحظه، ترسناک است. تخمین پیامدهای جایگزین مداخله‌ی نظامی خارجی در سوریه ـ به‌ویژه پس از وقایع پیش‌آمده در عراق، یمن، سودان و در نهایت لیبی ـ سخت است».

وی ادامه می‌دهد: «منطقه تحمل حجم سنگین این همه اتفاقات از بغداد تا بنغازی و از حلب تا عدن را ندارد، اتفاقاتی که با پافشاری و مداخله ارتش‌ها و ناوگان‌های خارجی پیگیری می‌شود».

هیکل همچنین در بخشی از گفت‌وگوی خود به پروژه ایران در منطقه اشاره می‌کند و می‌گوید: «ایران یک پروژه محدود در چارجوب خود را دنبال می‌کند. این پروژه به دلایل مختلف جغرافیایی و فرهنگی در دستور کار قرار گرفته است». از سوی دیگر، این پروژه در محاصره و تحریم قرار دارد، بنابراین استراتژی فعلی آن دفاعی است. هیکل درباره پروژه ترکیه نیز بر این باور است که: «پروژه ترکیه نسبت به سایر پروژه‌ها از شانس بیشتری برخوردار است؛ زیرا بنیاد تاریخی آن همچنان در حافظه و میراث باقی مانده است.» وی یادآور می‌شود که: «ترکیه دوران عثمانی قربانی بود و میراث آن در جریان سایکس ـ پیکو بین دیگران تقسیم شد. بنابراین، این کشور اکنون ـ و پس از قربانی شدن در میراث قبلی ـ سودای شراکت در ارث جدید را در سر می‌پروراند.» هیکل در ادامه و در بحث از فتنه مذهبی و «إخوان» نسبت به ورود عرب‌ها به گرداب فتنه مذهبی هشدار می‌دهد و می‌گوید: «این فتنه به فجایعی منجر خواهد شد که هم‌اکنون در یمن و بحرین آغاز شده است».

این یک حقیقت انکارناپذیر است که اگر هدف سایکس ـ پیکوی اول تقسیم جغرافیا و سرزمین‌های کشورها بود، سایکس ـ پیکوی جدید، تقسیم ثروت و منابع و نابودی میراث فرهنگی کشورهاست. تغییر در این توافقنامه در زمینه «جغرافیا و دموگرافی» پس از یکصد سال، یک ضرورت است. علاوه بر آن، سهم‌خواهی آمریکایی‌ها بعد از پیروزی در جنگ سرد و جبران خسارت‌هایشان در جنگ دوم، تجدیدنظر در چنین پروژه‌ای را می‌طلبد. پروژه اول، جنگ مذهبی شیعه و سنی بود که از همان پیروزی انقلاب ایران آغاز شد. ابتدا جنگ عرب و فارس را شروع کردند و بعد که نتیجه مطلوب نداد، به جنگ شیعه و سنی بدل شد. مهم‌ترین نتیجه این طرح، تضعیف کشورهای بزرگ و مخالف اسرائیل در منطقه بود. همه این کشورها باید به‌گونه‌ای تضعیف شوند تا نیروی بالقوه‌شان به فعل در نیاید. ایران، عراق، سوریه، مصر، ترکیه در اولویت این فهرست قرار دارند. اهمیت فرهنگی و تمدنی مصر برای جهان و به‌خصوص جهان اسلام و عرب عیان است و بایستی آسیب کلی ببیند، موزه‌های تاریخی و تمدنی عراق و آثار باستانی سوریه باید منهدم شوند.

طرح سایکس-پیکو ۲ که در حقیقت تداوم تلاش‌های غربی‌ها برای تجزیه کشورهای خاورمیانه و ایجاد مرزهای جدید در این منطقه بود، با توجه به منافع استعماری قدرت‌های غربی و به ویژه مثلث آمریکا، اسرائیل و انگلیس شکل گرفت. هدف از این طرح، تقویت هژمونی غرب در منطقه و تجزیه کشورهای قدرتمند مثل عراق، سوریه، لبنان، و لیبی به واحدهای کوچک‌تر و وابسته به غرب بود.

در برخی از کشورها مانند سودان و لیبی، این طرح تا حدی با موفقیت پیاده شد، اما در کشورهای دیگر مانند عراق و سوریه با مقاومت قوی محور مقاومت و گروه‌های مردمی روبه‌رو شد که موفقیت‌های چشمگیری در مقابله با این پروژه به دست آوردند. یکی از اوج‌های تلاش‌های این پروژه در عراق، همه‌پرسی اقلیم کردستان بود که به‌عنوان گامی در راستای تجزیه این کشور به اجزای کوچکتر و کنترل‌پذیرتر انجام شد. اما واکنش شدید نیروهای مردمی و حشدالشعبی و دولت مرکزی عراق، این طرح را شکست داد و همه‌پرسی به نتیجه نرسید. این طرح که قرار بود در لبنان نیز پیاده شود، با پیروزیهای چشمگیر مقاومت در مناطق جرود، رأس بعلبک و قلمون به بن رسید.

نتیجه‌گیری: ایران و گذار به نظم ژئوپلیتیکی نوین منطقه‌ای

در چارچوب تحلیلی که از دیدگاه‌های پیشین ـ از هانتینگتون تا هیکل ـ درباره «بازچینی ژئوپلیتیکی» و ایده «سایکس‌ـ‌پیکوی جدید» ارائه شد، می‌توان رخدادهای اخیر پیرامون ایران را نه به‌مثابه پدیده‌ای مقطعی، بلکه در امتداد یک روند بلندمدت تفسیر کرد. این روند، بر اساس برخی قرائت‌ها، بر بازآرایی موازنه قدرت در خاورمیانه و مدیریت ساختارهای سیاسی ـ امنیتی منطقه استوار است.

در این چارچوب، فشارهای بی‌سابقه و جنگ‌های نظامی، امنیتی و اقتصادی علیه ایران، بخشی از یک الگوی کلان‌تر تلقی می‌شود که هدف آن، محدودسازی ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی بازیگران مستقل منطقه‌ای است. برخلاف رویکردهایی که این تحولات را صرفاً در قالب «تغییر رفتار» یا «مهار منطقه‌ای» تحلیل می‌کنند، این نگاه بر آن است که مجموعه فشارها می‌تواند در جهت تضعیف انسجام ساختاری و کاهش قدرت کنشگری منطقه‌ای ایران ارزیابی شود. به بیان دیگر، ایران به‌عنوان یکی از کانون‌های مهم قدرت در غرب آسیا، در معرض راهبردی قرار دارد که می‌کوشد از طریق ترکیب ابزارهای سخت و نرم، دامنه نفوذ و ظرفیت‌های راهبردی آن را کنترل کند.

در پیوند با ایده «سایکس‌ـ‌پیکوی جدید»، برخی تحلیل‌ها این تحولات را در راستای الگویی می‌دانند که پیش‌تر در برخی کشورهای منطقه مشاهده شده است: افزایش شکاف‌های داخلی، فرسایش اقتصادی، و اعمال فشارهای چندلایه بین‌المللی. در این الگو، تمرکز صرفاً بر تغییر مرزهای جغرافیایی نیست، بلکه بازتوزیع قدرت، منابع و نقش‌ها در سطح منطقه‌ای اهمیت دارد. از این منظر، حتی بدون تحقق سناریوهای حاد مانند فروپاشی، تضعیف تدریجی یک بازیگر می‌تواند به تغییر موازنه کلی منطقه بینجامد.

با این حال، باید توجه داشت که شرایط ایران با بسیاری از نمونه‌های پیشین متفاوت است. وجود ساختار دولتی تثبیت‌شده، انسجام سرزمینی، تجربه تاریخی در مواجهه با فشارهای خارجی، و برخورداری از ظرفیت‌های انسانی و نهادی، عواملی هستند که امکان تحقق سناریوهای فروپاشی را با پیچیدگی‌ها و موانع جدی مواجه می‌کنند. همچنین، پویایی‌های داخلی و منطقه‌ای نشان می‌دهد که هرگونه بازچینی ژئوپلیتیکی، الزاماً خطی و یک‌سویه نیست و با واکنش‌ها و مقاومت‌های چندسطحی روبه‌رو می‌شود.

در نتیجه، می‌توان گفت که تحولات اخیر را باید در بستر رقابت‌های ژئوپلیتیکی گسترده‌تر در خاورمیانه تحلیل کرد؛ رقابت‌هایی که در آن‌ها تلاش برای بازتعریف نقش‌ها، مهار قدرت‌ها و مدیریت منابع منطقه‌ای نقش محوری دارد. اما در عین حال، تعمیم الگوهای تجزیه یا فروپاشی به ایران، بدون در نظر گرفتن ویژگی‌های خاص این کشور، می‌تواند به ساده‌سازی بیش از حد واقعیت‌های پیچیده منطقه بینجامد. از این‌رو، تحلیل دقیق این روندها مستلزم توجه هم‌زمان به راهبردهای خارجی و ظرفیت‌های داخلی است؛ جایی که برآیند این دو، مسیر آینده تحولات را تعیین خواهد کرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها