به گزارش سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): بنای شکوهمند فرهنگ ایرانزمین، محصول تلاشی جمعی است که خردمندان و سخنوران در برافراشتن آن نقشی کلیدی داشتهاند. میان یک فرهنگ پویا و نوابغ آن، پیوندی دوجانبه برقرار است؛ از یک سو فرهنگ همچون مادری است که فرزندانی بزرگ میزاید و از سوی دیگر، این فرزندان با خلق آثار خود، دوباره به آن فرهنگ غنا میبخشند. این رابطه، نه یک دور باطل، بلکه داد و ستدی خجسته است که استمرار تاریخی یک ملت را تضمین میکند.
در سده اخیر، با ورود موج مدرنیته، برخی به اشتباه گناه عقبماندگی صنعتی را به گردن بزرگان ادب انداختند و گمان بردند اگر آثار کلاسیک سروده نمیشد، ما امروز در جایگاه دیگری از پیشرفت بودیم. این نگاه، ناشی از عدم درک علل واقعی عقبماندگی است. در این میان، سعدی نیز آماج نقدهای ناروایی قرار گرفت؛ از اتهام ضدیت با اخلاق گرفته تا اتهام «بیوطنی». اما با نگاهی ژرف به متن آثار او، میتوان دریافت که او نه تنها بیوطن نیست، بلکه یکی از ستونهای اصلی خیمه ایرانگرایی است.
انتخاب زبان فارسی؛ کنشی استراتژیک و ملی
برای درک میهنپرستی سعدی، نخست باید به فضای حاکم بر عصر او نگریست. در سده هفتم هجری، نفوذ فرهنگ و زبان عربی در مراکز علمی چون نظامیه بغداد به اوج رسیده بود. در آن روزگار، عربینویسی راه رسیدن به صلههای کلان و مقامات اداری بود. سعدی که خود دانشآموخته برجسته بغداد و مسلط به زبان عربی بود، میتوانست برای کسب شهرت جهانی و رفاه مادی، زبان عربی را برگزیند. اشعار عربی او چنان استوار است که حتی ادیبان عرب را به ستایش واداشته است.
اما او آگاهانه زبان فارسی را برگزید. این انتخاب در زمانی که خراسان به عنوان مرکز پیشین زبان دری در آتش حملات مغول میسوخت، یک اقدام راهبردی برای حفظ ایرانیت بود. سعدی با تکیه بر میراث ادبی خراسان و ذوق سرشار خود، مرکز ثقل فرهنگی ایران را به فارس منتقل کرد و مکتب ادبی شیراز را بنیاد نهاد. او در واقع «فردوسی ثانی» است؛ چرا که پس از ویرانیهای مغول، به احیای زبان فارسی همت گماشت و آن را به ابزاری برای بیان عمیقترین مفاهیم انسانی تبدیل کرد. کسی که عمر خود را صرف صیقل دادن زبان ملی میکند، بزرگترین مرزبان هویت این سرزمین است.
رمزگشایی از گلایههای عاشقانه: تفاوت خبر و انشا
یکی از بزرگترین لغزشگاههای منتقدان در مواجهه با آثار منظوم، خلط میان «گزارش واقعیت» و «بیان عاطفه» است. در دانش بلاغت، سخن را به دو دسته تقسیم میکنند: خبر و انشا. خبر آن است که احتمال راست یا دروغ بودن در آن راه دارد؛ اما انشا، که بخش بزرگی از جوهره شعر را میسازد، برای برانگیختن احساسات و بیان احوال درونی است. وقتی شاعری تراز اول همچون شیخ شیراز سخنی میگوید، نباید آن را مانند یک گزارش سرد تقویمی یا تاریخی خواند.
بیت معروفی که منتقدان به عنوان سندی بر «بیوطنی» او علم کردهاند، در واقع یک «انشا»ی عاطفی است. در منطق شعر، وقتی شاعر از سختی زادگاهش میگوید و آرزوی هجرت میکند، در حال خبر دادن از یک تصمیم قطعی جغرافیایی نیست؛ بلکه در حال «تهییج» مخاطب و بیان غایت اندوه خود از ناملایمات زمانه است. اتصاف یک بیت شعر به صفت «خیانت به وطن»، مانند این است که بخواهیم با خطکش، وزن یک رویا را اندازه بگیریم. شعر او، فریادی است که از سر درد برآمده، نه بیانیهای برای پشت کردن به ریشهها.
شکایت از وطن؛ فریادی برای اصلاح، نه نشانهای بر کین
در برخورد با آثار ادبی، باید از معنای ظاهری عبور کرد و به «غرض ثانوی» یا پیام باطنی شاعر دست یافت. حقیقت این است که انسان تنها از کسی یا جایی شکوه میکند که عمیقاً به آن دلبسته است. در ادبیات کلاسیک ما، شکوه و شکایت، سنتی است که ریشه در کمالطلبی هنرمند دارد. هنرمند چون جهان را آنگونه که «باید باشد» نمیبیند، زبان به اعتراض میگشاید. در غزل مورد بحث، فضای حاکم بر ابیات، لبریز از گلایه نسبت به قدرناشناسی معاصران و بیدادگریهای زمانه است. او از «جفای فلک» میگوید و از اینکه در شیراز، فریادرسی برای دادخواهی نمییابد. وقتی میگوید «دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت»، در واقع نه به خاک شیراز، بلکه به اتمسفر مسموم و بیعدالتی حاکم بر آن معترض است. این همان حکایت عاشقی است که در اوج شیدایی، معشوق را تهدید به رفتن میکند، اما کیست که نداند این تهدید، خود برهانی قاطع بر شدت اشتیاق است؟ او میخواهد با این نهیب، خفتگان را بیدار کند و از «حق شیراز» دفاع نماید. تهدید به هجرت به بغداد، در واقع نوعی اعتراض سیاسی و اجتماعی به وضعیت نابسامان وطنش در آن روزگار است.
شیراز؛ نمادی از بهشت ایران بر روی زمین
وطن در نگاه این سخنور، دو ساحت درهمتنیده دارد: ساحت خاص که همان زادگاه (شیراز) است و ساحت عام که سرزمین پهناور ایران را شامل میشود. دلبستگیهای او به «خاک شیراز» و «آب رکناباد»، صرفاً یک حس نوستالژیک محلی نیست؛ بلکه او شیراز را به عنوان عصاره و نمادی از کل ایران ستایش میکند. در کلیات او، ابیاتی که در وصف زیباییها، گلستانها و صفای این اقلیم سروده شده، نشاندهنده پیوندی روحی با مام وطن است.
او بارها در آثارش به شخصیتهای اسطورهای و پادشاهان دادگر ایران باستان ارجاع میدهد. این بازگشت مداوم به ریشههای فرهنگی و تاریخی، نشان میدهد که هویت ملی برای او، نه یک واژه انتزاعی، بلکه یک حقیقت زنده و پویاست. او با ستایش از بزرگان تاریخ ایران، در واقع در حال ترسیم الگوی مطلوب برای اداره کشور است. عشق او به وطن، عشقی خردمندانه است که هم زیباییها را میبیند و هم بر زشتیها و بیدادها میتازد تا راهی برای اصلاح بگشاید.
سفر حسرتبار و بازگشت شکوهمند
یکی از گویاترین شواهد میهندوستی شیخ، توصیفاتی است که او از سفرهای طولانی خود و لحظات بازگشت به وطن ارائه میدهد. او در دو غزلِ بلند که گویی قصیده-وارههایی در ستایش ایران هستند، دو تصویر متضاد اما مکمل را ترسیم میکند. در تصویر نخست، لحظه هجرت را میبینیم؛ جایی که او با «سرِ حسرت» به قفا مینگرد و خود را بیدلی میداند که به اجبار روزگار، پای در راه سفر گذاشته است. او در این ابیات، هجرت را نه یک انتخاب رهاییبخش، بلکه یک «قصه تلخ» مینامد که تار و پود جانش را میخراشد.
در مقابل، تصویر دوم، لحظه وصال دوباره با وطن است. او بازگشت به شیراز را نه یک جابهجایی جغرافیایی، بلکه بازگشت «آب حیات به جگر» توصیف میکند. در این ابیات، او خود را تشنهای مینامد که سالها در جستوجوی عقل و سکون، آفاق و انفس را درنوردیده، اما سرانجام دریافته است که هیچ کمالی بالاتر از خدمت به خاک خویش نیست. او با صراحتی بیمانند میگوید که اگر به ظاهر با پای خود از وطن رفت، اکنون با سر (با تمام اشتیاق و وجود) بازآمده است.
این بازگشت، تنها یک رجعت فیزیکی نیست، بلکه بازگشتی به آرمانها و ارزشهای اصیل ایرانی است. او ایران را «اقلیمی» میداند که بهرغم تمام ناملایمات و سایه سنگین استبداد، هرگز لایق «ظلمات» نیست. او وطن را به بوستانی تشبیه میکند که حتی اگر در فصلی دچار خزان شود، ریشههایش چنان در اعماق تاریخ استوار است که دوباره شکوفه خواهد داد. این خوشبینی آگاهانه، عالیترین نوع میهندوستی است؛ چرا که در اوج ناامیدیهای پس از حمله مغول، بذر امید را در دل ایرانیان میکارد.
میراث تاریخی؛ نگهبانی از حافظه جمعی
یکی دیگر از ابعاد نادیده گرفته شده در وطنپرستی شیخ، اصرار او بر بازخوانی و ستایش مفاخر و اسطورههای کهن ایران است. در لابهلای حکایات او، نامهای بزرگی چون انوشیروان، فریدون و کیخسرو نه به عنوان مهرههای سوخته تاریخ، بلکه به عنوان الگوهای زنده حکمرانی و اخلاق ایرانی حضور دارند. او با زیرکی تمام، مفاهیم والای انسانی را در کالبد شخصیتهای ملی میدمد تا به مخاطب یادآوری کند که شکوه ایران، ریشه در عدل و خرد دارد.
این پیوند مستمر با تاریخ پیش از اسلام و پیوند زدن آن به آموزههای اخلاقی دوران اسلامی، از او یک متفکر جامعالاطراف ساخته است که ایران را در تمامیت تاریخیاش دوست دارد. او نمیخواهد بخشی از حافظه تاریخی ملت را به پای بخش دیگر قربانی کند. برای او، ایران یک پیوستار فرهنگی است که از اسطورهها آغاز شده و تا عصر او ادامه یافته است. این نگاه کلنگر، سدّی در برابر استحاله فرهنگی بود و اجازه نداد هویت ایرانی در هضم فرهنگهای مهاجم از بین برود.
سعدی؛ معمار صلح و عزت ملی
بسیاری تصور کردهاند که میهندوستی، فقط در میدان جنگ و با سلاح معنا مییابد، اما تاریخ نشان داده است که مرزهایی که با کلمه نگاهبانی میشوند، نفوذناپذیرترند. در دورانی که شمشیرها شکسته بود و خانمانها به تاراج میرفت، این شاعر بزرگ بود که با بازتعریف مفهوم «عزت»، به ایرانی سرخورده از شکست، اعتبار بخشید. او با صیقل دادن زبان فارسی، ابزاری به دست ملت داد تا هویت خود را فریاد بزنند.
او به ما آموخت که میتوان به وطن معترض بود، میتوان از بیداد حاکمانش نالید و حتی در لحظات تنهایی، سودای سفر در سر داشت، اما قلب را نباید از مهر این خاک تهی کرد. او نشان داد که نقد وطن، خود شعبهای از عشق به وطن است؛ چرا که تنها کسی از کژیها مینالد که آرزوی راستی و شکوه سرزمینش را در سر دارد. او با آثارش، شیراز را نه فقط پایتخت فارس، بلکه پایتخت فرهنگی تمام پارسیزبانان جهان کرد.
مرزبانی که هرگز پست خود را ترک نکرد
در نهایت، باید گفت اتهام بیوطنی به کسی که تمام سرمایه وجودیاش، یعنی زبان و اندیشهاش را وقف اعتلای نام ایران کرده، چیزی جز یک کجفهمی تاریخی نیست. او «فردوسی ثانی» بود که در لباسی دیگر، همان رسالت حفظ کیان ایران را به دوش کشید. اگر فردوسی حماسهسرایِ رزمها بود، او حماسهسرای حکمت و زندگی روزمره ایرانی شد.
او به ما یادآوری کرد که وطن، فقط یک مرز جغرافیایی نیست، بلکه مجموعهای از خاطرات، زبان، اسطورهها و ارزشهای مشترک است. او حق شیراز و ایران را نه فقط در زمان حیاتش، که در تمام قرون پس از خود ادا کرده است. امروز هر پارسیزبانی در هر کجای جهان که به زبان مادریاش سخن میگوید و از حکمتهای او بهره میبرد، در واقع بر سر سفرهای نشسته که او برای حفظ هویت ملی ما پهن کرده است. او شهبازی بود که بر قله بلند فرهنگ ما نشست و با کلام خود، ایران را برای همیشه در حافظه جهان جاودانه ساخت.
پایان سخن او، نه فرار از وطن، که ستایش ابدی آن است: «که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز». او با این بیت، نه تنها برتری زادگاهش، بلکه برتری اراده فرهنگی یک ملت بر تمام ویرانیهای تاریخ را اعلام کرد. ارادهای که در کلام او تجسم یافت و ایران را از خاکستر حوادث دوباره رویاند.
نظر شما