سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سهیلا انصاری: رمان «زلیخا چشمهایش را باز میکند» روایتی است از بیداری؛ بیداری زنی که زندگیاش در دل سرکوب، تبعید و خشونتهای تاریخی فرسوده شده، اما هرگز خاموش نمیشود. گوزل یاخینا در نخستین رمان خود، با تکیه بر تاریخ پرزخم شوروی استالینی، داستان زنی تاتار را روایت میکند که از حاشیهنشینی مطلق به آگاهی تدریجی از «خود» میرسد.
زلیخا در آغاز رمان، شخصیتی خاموش و مطیع است؛ زنی که نگاهش به جهان از دریچه ترس، عادت و اطاعت شکل گرفته. اما تبعید اجباری به سیبری، این جغرافیای سرد و بیرحم، بهتدریج او را از پوستهای که سالها بر تن داشته بیرون میکشد. طبیعت خشن، گرسنگی، مرگ و تنهایی، بستر زایش دوباره او میشوند. «باز کردن چشمها» در این رمان، استعارهای است از دیدن جهان بدون واسطه سلطه.
یاخینا با نثری تصویری و جزئینگر، موفق میشود تاریخ را به تجربهای زیسته بدل کند. او بهجای شعارهای سیاسی، بر بدن، رنج و حافظه زنانه تمرکز میکند؛ جایی که تاریخ نه در اسناد، بلکه در گوشت و استخوان انسانها ثبت میشود. شخصیتپردازی زلیخا دقیق و تدریجی است و تغییر او باورپذیر، آرام و انسانی پیش میرود.
ترجمه زینب یونسی، روان و سنجیده است و توانسته لحن سرد، شاعرانه و گاه خشن متن اصلی را بهخوبی به فارسی منتقل کند. زبان ترجمه نه آنقدر ساده است که از بار ادبی اثر بکاهد و نه آنقدر پیچیده که خواننده را پس بزند؛ تعادلی که برای چنین رمانی حیاتی است.
در مجموع، «زلیخا چشمهایش را باز میکند» رمانی است درباره بقا، هویت و قدرت خاموش زنان؛ داستانی که نشان میدهد حتی در تاریکترین فصلهای تاریخ، امکان دیدن، فهمیدن و دوباره زیستن وجود دارد. این کتاب نهتنها روایتی تاریخی، بلکه تجربهای عاطفی و انسانی است که تا مدتها در ذهن خواننده باقی میماند.
رمان «زلیخا چشمهایش را باز میکند» با تصویری بسیار سرد، خاموش و خفهکننده شروع میشود. ما در همان صفحات اول وارد زندگی زلیخا میشویم؛ زنی روستایی، مطیع و بهشدت تحت سلطه شوهر و سنت. آغاز کتاب پر از جزئیات روزمره، ترسهای درونی و اطاعت عادتشده است؛ انگار شخصیت اصلی هنوز «چشمهایش را باز نکرده» و جهان را فقط همانطور میبیند که به او اجازه دادهاند.
این شروع آرام و سنگین، ناگهان با رخدادی خشونتبار و تکاندهنده شکسته میشود؛ اتفاقی که سرنوشت زلیخا را برای همیشه تغییر میدهد و او را به دل تبعید و تاریخ پرتاب میکند. نویسنده عمداً با این تضاد، خواننده را آماده سفری میکند که قرار نیست راحت باشد.
شخصیت ایگناتوف در رمان «زلیخا چشمهایش را باز میکند» یکی از چندلایهترین و بحثبرانگیزترین شخصیتهای داستان است؛ نه قهرمان کلاسیک است و نه ضدقهرمانِ کاملاً منفی.
ایگناتوف افسر ارتش امنیت شوروی است؛ مردی که در آغاز داستان، چهرهی عریان قدرت سرکوبگر را نشان میدهد. او مجری فرمانهاست، نه طراح ایدئولوژی، و همین او را خطرناک و در عین حال انسانی میکند. خشونت او سرد و وظیفهمحور است، نه از سر لذت.
در طول رمان، ایگناتوف فقط یک مأمور بیاحساس باقی نمیماند. او با احساس گناه، تردید و فرسودگی روحی دستوپنجه نرم میکند. جنگ، مرگ و اطاعت کورکورانه، درونش را خالی کردهاند و همین شکافهای درونی بهتدریج نمایان میشوند.
رابطهی ایگناتوف و زلیخا ساده یا رمانتیک نیست؛ بلکه پیچیده، ناهمسطح و اخلاقاً خاکستری است. او هم عامل ویرانی زندگی زلیخاست و هم در ادامه، به شکلی ناخواسته، در مسیر بقا و تغییر او نقش دارد. این تناقض، خواننده را مدام بین خشم و همدلی معلق نگه میدارد.
ایگناتوف بیش از آنکه یک فرد باشد، نماد انسانی است که در دل یک سیستم بیرحم، انسانیتش را بهتدریج از دست داده و دوباره در جستوجوی آن است. او نشان میدهد چگونه قدرت، حتی عاملانش را نیز زخمی میکند.
پایان کتاب، غافلگیرانه به معنای شوک ناگهانی یا پیچش داستانی عجیب نیست، اما اگر انتظار یک پایان ساده، خوشحالکننده یا قهرمانانه دارید، احتمالاً شما را غافلگیر میکند.
اگر بخواهیم صادق باشیم، هیجان در «زلیخا چشمهایش را باز میکند» از جنس تعقیبوگریز و غافلگیریهای ناگهانی نیست، اما یک بخش هست که تقریباً همه خوانندهها آن را نفسگیرترین قسمت رمان میدانند: لحظه تبعید و سفر مرگبار تبعیدیها به سیبری، جایی که زلیخا همراه صدها انسان دیگر، ناگهان از زندگی آشنای خود کَنده میشود و وارد مسیری میشود که پایانش نامعلوم است.
در این بخش ترس جمعی به اوج میرسد، نظم انسانی فرو میپاشد، مرگ، گرسنگی و سرما حضوری دائمی دارند و هر انتخاب کوچک، مسئله «زنده ماندن یا نماندن» است.
خواننده درست مثل شخصیتها، کنترلی بر اوضاع ندارد و همین بیاختیاری، هیجان عمیق و اضطرابآوری ایجاد میکند.
بعد از این بخش، رمان وارد فضایی آرامتر اما عمیقتر میشود؛ جایی که هیجان جای خود را به تعلیق روانی و رشد درونی میدهد.
اگر خوانندهای باشید که هیجان را در تنش روانی، ناامنی و انتظار میبیند، نه در حادثهسازی پرسرعت، این رمان تا پایان شما را درگیر نگه میدارد.
اگر تاریخ را نه بهصورت گزارش، بلکه از دل زندگی آدمهای عادی دوست دارید، روایت زلیخا از دوران سرکوب استالینی شما را درگیر میکند. داستان، مسیر دگرگونی یک زن خاموش به انسانی آگاه و مقاوم را دنبال میکند؛ آرام، تدریجی و باورپذیر. گرسنگی، تبعید، طبیعت خشن و از دست دادن، در این رمان فقط ابزار رنج نیستند؛ زمینهای هستند برای ایستادن و زنده ماندن.
اگر دوست دارید فضا را ببینید، سرما را حس کنید و با ریتمی آرام اما تأثیرگذار پیش بروید، این کتاب برای شماست.
فضای فرهنگی و تاریخی رمان، تصویری کمتر دیدهشده از زندگی اقلیتها در دوران استالین ارائه میدهد.
رمان «زلیخا چشمهایش را باز میکند» گوزل یاخینا با ترجمه زینب یونسی در ۴۹۰ صفحه توسط انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است .
نظر شما