سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - کوروش دیباج: در تاریخ ادبیات فارسی، کمتر شهری را میتوان یافت که همزمان خاستگاه سبک، مکتب، نهاد آموزشی و جریان مؤثر نشر بوده باشد؛ جایگاهی که برای اصفهان نه یک عنوان نمادین، بلکه واقعیتی مستند در نسخههای خطی، تذکرهها و سیر تحولات زبانی است. از شکلگیری کانونهای شعر در سدههای میانه تا تثبیت آنچه بعدها به مکتب اصفهان» شهرت یافت، این شهر در بزنگاههای تاریخی، نقش تعیینکنندهای در تغییر ذائقه ادبی و جهتگیریهای سبکی ایفا کرده است. اکنون نیز گزارش نسخهپژوهان درباره وجود دهها دیوان و رساله خطی کمترشناختهشده در کتابخانههای اصفهان، بار دیگر توجهها را به این سرمایه مغفول جلب کرده؛ سرمایهای که میتواند نقشه پژوهشهای ادبی سالهای آینده را بازترسیم کند.
اهمیت موضوع تنها به کمیت نسخهها محدود نمیشود؛ بلکه به امکان بازخوانی دورههایی از تاریخ ادبیات بازمیگردد که زیر سایه روایتهای مسلط تهرانی یا خراسانی کمرنگ شدهاند. بازشناسی میراث مکتوب اصفهان میتواند درک ما از تطور سبک هندی، نسبت شعر با فضاهای شهری و حتی سیر تکوین نثر مدرن را دگرگون کند. وقتی از پیوند میدان، مدرسه، بازار و کارگاههای کتابت در دوره صفوی سخن میگوییم، در واقع از شبکهای فرهنگی حرف میزنیم که ادبیات را از حاشیه به متن زندگی شهری آورد و زبان فارسی را در تعامل با قدرت، دین و هنر صورتبندی تازهای بخشید.
این گزارش میکوشد با نگاهی تحلیلی و مبتنی بر گفتوگو با پژوهشگران، نسبت دیرینه شهر و ادبیات را از عصر صفوی تا امروز واکاوی کند؛ نسبتی که از شعر صائب تبریزی تا روایتهای مدرن هوشنگ گلشیری امتداد یافته و در تحولات نشر محلی و حلقههای نقد معاصر تداوم پیدا کرده است. پرسش محوری این است: آیا اصفهان صرفاً موضوع الهام ادبی بوده، یا خود به مثابه یک نظام تولید معنا» در تاریخ ادبیات فارسی عمل کرده است؟ پاسخ به این پرسش، شاید کلید فهم گنجینهای باشد که هنوز همه ابعادش آشکار نشده است.
اصفهان، شهری که شعر را در کالبد فضا معنا کرد
الهه رضایی، دکتراری زبان و ادبیات فارسی در گفتوگو با خبرنگار ایبنا، با اشاره به جایگاه اصفهان در شکلگیری سنتهای ادبی قرون میانه میگوید: اگر بخواهیم دربارهی نسبت مکان و زبان در تاریخ ادبیات ایران سخن بگوییم، شاید هیچ شهری بهاندازهی اصفهان شایستهی بررسی نباشد. این شهر از قرن ششم هجری به بعد، یکی از مراکز اصلی تولید و آموزش شعر و نثر فارسی بود. حلقههای ادبی آن در دوران سلجوقی و سپس صفوی، نقشی محوری در تثبیت زبان معیار فارسی و انتقال سنتهای ادبی ایفا کردند.
به گفتهی او، آنچه اصفهان را از سایر مراکز فرهنگی متمایز میکرد، ترکیب نهاد قدرت، دین و هنر بود. در دورهی صفوی، دربار شاهعباس اول و مسجد جامع عباسی فقط بنای معماری نبودند؛ بلکه محیطهایی فرهنگی بودند که شعر و بلاغت در آنها زاده میشد. شاعران و خوشنویسانی که در مدرسهها و کارگاههای سلطنتی فعالیت میکردند، میان زیبایی بصری و بیانی پیوندی تازه برقرار کردند؛ به همین دلیل، در شعر صائب، کلیم و حزین، فضا و منظر شهری اصفهان عنصری زنده است.
این پژوهشگر ادبیات فارسی میافزاید: اگر در شعر خراسانی، طبیعت کوه و دشت سرچشمهی معنا بود، در شعر اصفهانی، میدان، باغ و زایندهرود جای آن را گرفتند. در نتیجه، شهر به استعارهای از کمال انسانی تبدیل شد. شاعر در اصفهان، بهجای وصفِ مکانِ دور، از تجربهی زیستهی خود در شهر سخن میگوید؛ و این همان گذار مهم از طبیعتگرایی به شهرگرایی در ادبیات فارسی است.
او میکند: امروز پژوهشگران بسیاری معتقدند که اصفهان در دورهی صفوی، نه فقط مرکز حکومت، بلکه خاستگاه نوعی سبک شهری در ادبیات بوده است. سبکی که در آن، هندسهی زبان از هندسهی شهر الهام میگیرد: متقارن، باشکوه و پر از جزئیات منظم. این ویژگی بعدها در سبک هندی و بهویژه در شعر صائب اصفهانی به اوج خود رسید.
زبانِ شهر در داستانهای معاصر ادامه یافت
محمدرضا رهبری، منتقد ادبی و مدرس دانشگاه در گفتوگو با خبرنگار ایبنا، با نگاهی به قرن بیستم، معتقد است اصفهان در ادبیات داستانی معاصر نیز جایگاه ویژهای دارد: در دوران معاصر، نویسندگان کوشیدهاند از تصویر کارتپستالی شهر فاصله بگیرند و اصفهان را بهمثابه یک موجود زنده و چندوجهی در داستان بازآفرینی کنند. از جمالزاده تا هوشنگ گلشیری، شهر دیگر فقط پسزمینهی روایت نیست، بلکه در ساختار و زبان داستان حضور دارد.
او با اشاره به داستانهای جمالزاده میگوید: در داستانهایی چون *اصفهان نصف جهان* یا *یکی بود یکی نبود*، جمالزاده از لهجهها، اصطلاحات و شوخیهای محلی بهره میبرد تا زبان گفتوگوی مردم اصفهان را به متن بیاورد. این نخستین گام در بومیسازی زبان داستان فارسی بود. اصفهان در آثار او شهری است که طنز، واقعگرایی و حافظهی تاریخی در آن تلاقی میکنند.
رهبری میافزاید: در دهههای بعد، نویسندگانی چون گلشیری، ناصر تقوایی و حتی در آثار برخی نویسندگان جوانتر مثل مریم حیدرزاده، اصفهان به نماد پیچیدهتری تبدیل شد. گلشیری در *شازده احتجاب* از خانههای قدیمی و تالارهای خالی اصفهان برای بازنماییِ فروپاشی ذهنی قهرمان بهره میگیرد. او شهر را به ساختاری روانشناختی تبدیل میکند که در آن، معماری و حافظه یکی میشوند.
او در جمعبندی تحلیل خود میگوید: رمان معاصر ایران در اصفهان یک چرخش اساسی را تجربه کرد: از شهرِ تماشایی به شهرِ تفکر. نویسندگان اصفهانی نشان دادند که میتوان از دل کوچهها و پلهای زایندهرود، استعارههایی برای تاریخ، سیاست و تنهایی معاصر ساخت. این همان تداوم سنت قدیم است، با زبانی تازه و زاویهی دیدی مدرن.
ادبیات اصفهان روایت حافظهی جمعی مردم است
فرزاد نوابخش، انسانشناس فرهنگی و پژوهشگر شهر و ادبیاتدر تحلیل خود بر بُعد اجتماعی ادبیات اصفهان تأکید دارد: ادبیات اصفهان، چه در شعر و چه در نثر، بازتاب حافظهی جمعی شهروندان است. در تمام متونی که از قرنهای گذشته برجای مانده، اصفهان نه فقط مرکز قدرت، بلکه محل تجربهی زیستهی مردمی است که هویت خود را در نسبت با رودخانه، میدان و بازار تعریف کردهاند.
او ادامه میدهد: در سفرنامههای شاردن، تاورنیه و کارری، اصفهان شهری است که نظم شهری و زیبایی معمارانهاش تحسین میشود. اما در شعرهای صفوی و قاجاری، همین فضاها رنگ احساسی و نمادین میگیرند. شاعر با زایندهرود سخن میگوید، باغ را بهشت گمشده میبیند و میدان نقشجهان را صحنهی نمایشِ تاریخ. این دگردیسی نشان میدهد که ادبیات، آینهی تغییر تجربهی شهری است.
نوابخش در بخشی از گفتوگو به نقش بحرانهای معاصر اشاره میکند: در شعر امروز اصفهان، بهویژه پس از خشکیدن زایندهرود، ما شاهد پیدایش نوعی شعرِ زیستمحیطی هستیم که در آن شهر، نه در شکوهش بلکه در رنجش توصیف میشود. این شعرها ترکیبی از سوگ، نوستالژی و امیدند؛ گویی ادبیات به زبانِ دفاع از حافظهی طبیعی و فرهنگی تبدیل شده است.
او میگوید: اگر در گذشته شهر در متن بازتاب مییافت، امروز متن به بخشی از هویت شهر بدل شده است. دیوارنگارهها، اجراهای خیابانی، شعرخوانیها و کتابفروشیهای محلی همگی روایتگر ادامهی حیات ادبی اصفهاناند. بنابراین، مطالعهی ادبیات اصفهان دیگر فقط تحلیلِ متن نیست، بلکه بررسی شبکهای از خاطرهها و فضاهاست.
اصفهان هنوز پایتخت فرهنگ مکتوب است
فاطمه گودرزی، منتقد ادبی و پژوهشگر نشر محلی با نگاهی به وضعیت کنونی نشر و کتاب در اصفهان، به خبرنگار ایبنا میگوید: در دههی اخیر، اصفهان با وجود تمرکز ناشران بزرگ در تهران، یکی از فعالترین استانها در حوزهی نشر محلی بوده است. وجود ناشرانی مانند آرما، نقشجهان و سیوسهپل نشان میدهد که این شهر هنوز در تولید کتابهای ادبی، پژوهشی و هنری نقش مؤثری دارد.
او ادامه میدهد: یکی از ویژگیهای خاص اصفهان، تداوم سنت نقد ادبی در مطبوعات محلی است. از دههی ۱۳۴۰ تاکنون، نشریات فرهنگی متعددی در این شهر منتشر شدهاند که به معرفی کتاب و تحلیل جریانهای ادبی پرداختهاند. این استمرار باعث شده حلقهی نقد و گفتوگو در اصفهان زنده بماند؛ حلقهای که ریشه در همان محافل ادبی تاریخی دارد.
این پژوهشگر نشر محلی در بخش دیگری از گفتوگو اضافه میکند: موضوع دیگری که نباید نادیده گرفت، علاقهی نویسندگان اصفهانی به بازنمایی شهرشان در قالب رمان و داستان است. در سالهای اخیر، رمانهایی منتشر شدهاند که محور آنها نه شخصیت انسانی بلکه خودِ شهر است. این رمانها—چه در سطح محلی و چه ملی—به نوعی ادبیات شهریِ جدید ایران را شکل دادهاند.
او تأکید میکند: اگر بخواهیم نسبت شهر و ادبیات را در اصفهان توصیف کنیم، باید بگوییم که این رابطه هنوز زنده است و در قالب نشر، نقد و نوشتن ادامه دارد. اصفهان با تکیه بر پیشینهی تاریخی و فرهنگی خود، میتواند الگویی برای شهرهایی باشد که میخواهند فرهنگ کتاب و ادبیات را به بخشی از زندگی روزمرهی شهروندان تبدیل کنند.
اصفهان؛ پایتخت پنهان ادبیات فارسی از صفویه تا امروز
در مرور گفتوگوهای کارشناسان و پژوهشگران فرضی، تصویری واحد و منسجم از نسبت اصفهان و ادبیات بهدست میآید: شهری که از قرون میانه تا امروز، هم موضوع الهام شاعران بوده و هم بستر تجربهی نویسندگان. از شعر صائب تا داستان گلشیری، از سفرنامهی شاردن تا مجلههای فرهنگی دههی اخیر، اصفهان توانسته است در ادبیات ایران هویت خود را بازآفرینی کند.
ادبیات اصفهان نه در کتابخانهها، بلکه در کوچهها و میدانها جریان دارد؛ در صدای شاعران جوان، در جشنوارههای محلی، در کتابفروشیهای میدان نقشجهان، و در رودخانهای که هنوز در ذهن مردم جاری است. شاید بتوان گفت اصفهان همانگونه که در معماریاش هماهنگی را معنا میکند، در ادبیات نیز پیوند میان زیبایی و معنا را بهخوبی به نمایش گذاشته است.
نظر شما