یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۲
نمایشنامه‌ای درباره قمار، خشونت و فروپاشی انسان

نمایشنامه «سگ‌خور» نوشته محمد میرعلی‌اکبری واکنشی به زوال تدریجی اخلاق و هم‌زیستی است؛ روایتی از درد، خشم و ناامیدی در برابر جهانی که هر روز سردتر و بی‌روح‌تر می‌شود.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا انسان امروز، با همه ادعای پیشرفت و خرد، بیش از هر زمان دیگری در حال بریدن از ریشه‌های انسانی و طبیعی خویش است. خشونت دیگر تنها به میدان‌های جنگ محدود نمی‌شود؛ بلکه در سکوت، در حاشیه شهرها، در دل طبیعت و حتی در قالب سرگرمی و قمار، جان می‌گیرد. آنچه بیش از همه آزاردهنده است، عادی‌شدن این بی‌رحمی‌هاست؛ گویی وجدان جمعی بشر، ذره‌ذره در حال مسموم‌شدن است. نمایشنامه «سگ‌خور» نوشته محمد میرعلی‌اکبری نیز واکنشی به همین زوال تدریجی اخلاق و هم‌زیستی است؛ روایتی از درد، خشم و ناامیدی در برابر جهانی که هر روز سردتر و بی‌روح‌تر می‌شود. او در مقدمه در ابتدای کتاب توضیح می‌دهد: «چند سال پیش، حرکت ناجوانمردانه و پلشت چند شکارچی که برای انتقام از سازمان محیط زیست، دریاچه میانکاله را مسموم کردند و قتل عام فلامینگوها را به راه انداختند، بسیار آزارم داد. روزها و ساعت‌ها به تصویر فلامینگوهای مرده می‌اندیشیدم. به عملی که پشتش چیزی نیست جز خباثت بشر معاصر که حتی به هم نوع خود نیز آزار می‌رساند.

ماجرای دیگر همین جنگ‌هایی است که بشر برای قمار بین دیگر حیوانات راه می‌اندازد. نفس قمار همیشه شنیع و خانمانسوز بوده و حالا که برای آن دو جان‌دار را به جان هم می‌اندازی، آن را کثیف‌تر هم می‌کند. دعوا بین خروس، سگ و حیوانات دیگر! اخباری تأیید نشده از گودهای بیرون شهر می‌گوید این روزها بچه‌های کوچک را هم به دعوا می‌اندازند و سرش شرط‌بندی می‌کنند. مشکل اصلی این است که آز و طمع بعد از حلول اضطراب در بشر، حیات را تهدید می‌کند و ریشه انقراض بزرگی است که دانشمندان به آن می‌گویند هولوسین! نهایت این بی‌رحمی تا جایی است که زندگی را برای خود بشر نیز سرد و عاری از روح کرده. من هیچ امیدی به صد سال آینده بشر ندارم. روزبه‌روز بیشتر پیشرفت می‌کند ولی روزبه‌روز هویت طبیعی خود را در این سیاره خاکی از دست می‌دهد. از طبیعت فاصله گرفته و در دل مصنوعات غرق می‌شود و آینده‌ای سیاه برای خودش و این سیاره رقم می‌زند…»

مرگ فلامینگوهای میانکاله صرفاً یک فاجعه زیست‌محیطی نیست، بلکه تصویری فشرده از جهانی است که در آن، حیات، قربانی کینه، طمع و بی‌مسئولیتی انسان می‌شود. ناامیدی نویسنده این کتاب از آینده بشر، نه از سر بدبینی شخصی، بلکه نتیجه مشاهده الگویی تکرارشونده است؛ پیشرفت فناوری در کنار کاهش کیفیت هم‌زیستی، توسعه‌ای که روح و وجدان انسانی را نادیده می‌گیرد، جهانی می‌سازد که در آن فاصله انسان با طبیعت و با خود هر روز عمیق‌تر می‌شود.

چنین نگاهی را حتی در برخی آثار سینمایی نیز می‌بینیم. فیلم‌هایی که در آن به شرط‌بندی روی حیوانات به خصوص سگ‌ها می‌پردازد. نمونه آن را در فیلم «عشق سگی» ساخته الخاندرو گونسالس اینیاریتو می‌توان دید. در این فیلم، فردی برای به‌دست آوردن پول کافی جهت فرار با سوزانا مجبور می‌شود تا بر روی سگش شرط‌بندی کند. در آغاز، پول زیادی از این راه نصیبش می‌شود تا اینکه در یکی از شرط‌بندی‌ها سگش را با تیر می‌زنند و او نیز به تلافی این کار فرد تیرانداز را با چاقو زخمی می‌کند.

شرط بندی روی حیوانات برای انسان امروز نتیجه ترکیبی از طمع برای سود سریع، جستجوی هیجان و فرار از اضطراب‌های زندگی مدرن و فاصله گرفتن از طبیعت است. زمانی که خشونت و سرگرمی با هم در جامعه عادی‌سازی می‌شوند و ارزش حیات موجودات دیگر کمتر درک می‌شود، فرد راحت‌تر جان حیوانات را قربانی می‌کند. نتیجه آن جهانی است که در آن انسان نه تنها به طبیعت و حیوانات آسیب می‌رساند، بلکه روح و هویت انسانی خود را نیز تهدید می‌کند.

در این میان فشارهای جامعه نقشی اساسی دارند، زیرا جامعه امروز اغلب فرد را در چرخه‌ای از اضطراب دائمی ناشی از شرایط زندگی قرار می‌دهد که در آن ارزش انسان با پول، قدرت و موفقیت سنجیده می‌شود. در چنین فضایی برخی برای بقا به میان‌برهایی مانند قمار و شرط‌بندی پناه می‌برند و وقتی این رفتارها پذیرفته می‌شوند، قبح اخلاقی‌شان فرو می‌ریزد. فرد برای فرار از تحقیر، فقر یا حذف‌شدن از رقابت اجتماعی، حاضر می‌شود حیوانات و طبیعت را قربانی کند، بی‌آنکه بداند این انتخاب، خشونت جامعه را تشدید و انسان را بیش از پیش از ریشه‌های اخلاقی و انسانی‌اش دور می‌کند.

هنرمند می‌تواند با تبدیل این خشونت‌های پنهان و عادی‌شده نقش مهمی در نقد آن ایفا کند؛ او وجدان مخاطب را با نقد این موضوعات درگیر می‌کند و با نشان‌دادن رنج حیوانات، پیوند آن با طمع، قمار و فشارهای اجتماعی و ترسیم پیامدهای اخلاقی و زیست‌محیطی این رفتارها، تماشاگر را به دیدن و پرسش‌گری و ادای مسئولیت انسانی و زیستی وادار می‌کند؛ کاری که میرعلی‌اکبری با این کتاب انجام داده است.

در بخشی از این نمایشنامه آمده است:

«ریرا: تو فکر می‌کنی ببریم؟

اکتای: هفت میلیون فقط روز اول! مسابقه اصلی شروع بشه، شرط‌ها بالاتر می‌ره.

ریرا: شاید اولش اینطور باشه.

اکتای: یعنی چی اولش اینطور باشه؟

ریرا: شاید اول یه کاری می‌کنن ببری تا بعدش جیبت رو خالی کنن.

اکتای: عشقم! اینجا قمارخونه نیست، اینجا گود مسابقه ست! این کار خیلی هم رو شانس نیست. واسه خودش حساب و کتاب داره. باید ریاضی هم بدونی.

ریرا: تو ریاضی می‌دونی؟

اکتای: حسنا می‌دونه!

اکتای به فکر فرو می‌رود.

اکتای: سرم بره نمیزارم سرمایه‌ت بره.

ریرا: وقتی ته حساب رو خالی کردم، پی‌شو به تنم مالیدم که شاید کلش بره به باد.

اکتای: محاله! جونم بره نمی‌ذارم ریرا! بهت قول می‌دم.

ریرا: قبل از اومدن‌مون فکر نمی‌کردم اینجا اینجوری باشه!

اکتای: چطوری باشه؟

ریرا: سر مسابقه حالم بد شد. فهمیدی اصن؟

اکتای: حالت بد شد؟

ریرا: دیدم اونجوری سگا افتادن به جون هم، به هم ریختم. خیلی بد بود اکتای!

اکتای: سگن دیگه! پاچه هم رو می‌گیرن!

ریرا: یعنی چی سگن؟ من اصن نمی‌فهممت!

اکتای: ریرا...

ریرا: (به داخل حرف اکتای می‌پرد) بعضی وقتا یه جوری صحبت می‌کنی، نمی‌شناسمت اکتای! سگن دیگه چیه؟

اکتای: معذرت می‌خوام عشقم.

ریرا: من می‌دونم ناراحتی برادرت افتاده زندان. درکت می‌کنم. منم اینجام که کمکت کنم. تا گفتی، رفتم بانک هر چی داشتم برداشتم. به خاطر تو اکتای! ولی هر چیزی یه قیمتی داره. اینکه چند سگ زبون بسته رو به جون هم بندازن، برام خوشایند نیست.

در اتاق باز می‌شود. حسنا در حالی که بهم ریخته است، گویی حرف ریرا را شنیده، وارد اتاق می‌شود. پشت سرش خورزاد را می‌بینیم که کنار ورودی ایستاده و وارد نمی‌شود.

حسنا: تو دشت یه چی می‌دونن، زن جماعت رو تو گود سگ‌دعوا راه نمی‌دن.

ریرا: همون بهتر آدم نبینه.

حسنا: تو کلاً نبین. مثه کبک سرتو بکن تو برف و نبین. کل جامعه دارن مثل جنگل همدیگه رو می‌خورن، چیزی نمی‌گی، حالا دو تا سگ هم رو گاز گاز کردن، اشکت دم مشکت دشه؟ حالا چقدر پول آوردی مگه، از بانک کشیدم بیرون، کشیدم بیرون می‌کنی؟

اکتای: حسنا جان!

حسنا: والا صد بار این رو گفت. از وقتی راه افتادیم هی گفت، هی گفت. حالا خوبه همین امروز هفت میلیون کاسب شدین! والا اگه چیزی گیرتون نمی‌اومد که اینجا رو رو سر ما خراب می‌کردی، انقده پولم پولم می‌کنی! چقد هست مگه اصن؟ برگردیم اشاره کنم پولت رو جور می‌کنن.

ریرا: پس چرا از اول این کار رو نکردین حسنا جان؟

حسنا: چی؟

ریرا: شما که یه اشاره می‌کردی، سکه می‌ریختن به پات. چرا از اول قرض نگرفتی؟!

حسنا: چون این شادوماد هی گیر داد گفت از کسی نگیر، گفتی یا نگفتی؟

اکتای: بله! اشتباه من بود!

حسنا: مشالا منتشر فرصتی زبونت رو دراز کنی، لغز بارمون کنی.

ریرا: اکتای بریم!

اکتای: ما یه خورده بریم بیرون بهتره!

حسنا: بفرما! راه باز جاده دراز!

خورزاد: پنچ کیلومتری به سمت شرق، تالابه. یه سر مادمازل رو ببر اونجا، رقص پلیکانا رو ببینه دلش وا شه.

(اکتای و ریرا بدون اینکه حرفی بزنند، خارج می‌شوند.)

خورزاد: شما هم برید تالاب. هر دفعه می‌رم یه دو ساعتی محوش می‌شم. این رییس ما، آقا انوش، آدم تو داریه. تو این ده سالی که براش کار می‌کنم، یه بار ندیدم از زندگی خصوصیش با کسی حرف بزنه. فقط وقتی روزگار بهش فشار بیاره، می‌ره دم تالاب، رو به تخت‌سنگ، زیر درخت، شاید دو تا سه ساعت به تالاب خیره می‌شه. به رقص اون فلامینگوهای زیبا.

حسنا: فقط یه راه وجود داره که نجاتم بده! فینال! پولا رو جارو کنم!

خورزاد: خیلی عجله داری خواهرم! آدمایی که اینجان کمترکمترین‌شون، پنج ساله داره میاد برای سگ‌دعوا!»

نمایشنامه «سگ‌خور» نوشته محمد میرعلی‌اکبری، به بهای ۱۸۰ هزار تومان در ۱۴۵ صفحه توسط انتشارات آیاس منتشر شده است. این کتاب به عنوان نامزد چهل‌وسومین جایزه کتاب سال انتخاب شده است.

این کتاب به عنوان نامزد چهل و سومین جایزه کتاب سال انتخاب شده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها