سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۳
چرا فروپاشی صفویه هنوز مسئله امروز تاریخ ایران است؟

اصفهان- کتاب «ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی» با تمرکز بر شکاف‌های اجتماعی، نگاه رایج به فروپاشی صفویه را به چالش می‌کشد؛ مهدی موسوی خوانساری از ضرورت بازخوانی اجتماعی تاریخ ایران می‌گوید.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - کوروش دیباج: سقوط صفویه از معدود نقاط عطف تاریخ ایران است که هرچه درباره آن نوشته شده، همچنان ناتمام به نظر می‌رسد. روایت‌های غالب، سال‌هاست میان دو قطب افراط و تفریط در نوسان‌اند؛ یا فروپاشی را به ضعف‌های اخلاقی و شخصیتی شاه سلطان حسین فروکاسته‌اند، یا آن را صرفاً نتیجه فشارهای بیرونی و تهاجم نظامی دانسته‌اند. در این میان، پرسش بنیادی کمتر مطرح شده است: جامعه‌ای که چنین دولتی بر آن حکومت می‌کرد، در آستانه سقوط چه وضعیتی داشت و چه شکاف‌هایی در لایه‌های پنهان آن فعال شده بود که فروپاشی سیاسی را ممکن ساخت؟

بازخوانی تاریخ صفویه در دهه‌های اخیر نشان داده است که بدون درک مناسبات اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی، فهم منطق قدرت و زوال آن ناممکن است. دولت صفوی نه در خلأ، بلکه بر بستری پیچیده از ایلات، شهرها، نهادهای مذهبی، شبکه‌های اقتصادی و گروه‌های حاشیه‌ای شکل گرفت و دوام آورد. فروپاشی چنین ساختی، بیش از آنکه نتیجه یک شکست نظامی یا یک تصمیم اشتباه باشد، محصول فرسایش تدریجی پیوند میان دولت و جامعه است؛ فرسایشی که نشانه‌های آن را باید در متن زندگی روزمره، منابع کمتر خوانده‌شده و حاشیه‌های تاریخ رسمی جست‌وجو کرد.

چاپ دوم کتاب «ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی» نوشته مهدی موسوی خوانساری، پژوهشگر تاریخ ایران، دقیقاً در همین نقطه مداخله می‌کند؛ جایی که تاریخ سیاسی به تاریخ اجتماعی گره می‌خورد و مفهوم «شکاف اجتماعی» به ابزاری برای فهم فروپاشی بدل می‌شود.

در گفت‌وگویی با نویسنده این کتاب، درباره منطق نظری کتاب، شیوه مواجهه با منابع صفوی، چرایی فاصله گرفتن از روایت‌های کلیشه‌ای و نسبت این نوع تاریخ‌نگاری با مسائل امروز ایران پرسیده‌ایم؛ گفت‌وگویی که هم‌زمان با انتشار چاپ دوم این اثر پیش روی مخاطبان ایبنا قرار می‌گیرد.

«ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی»؛ چرا فروپاشی صفویه هنوز مسئله امروز تاریخ ایران است؟
مهرداد موسوی خوانساری، پژوهشگر و نویسنده کتاب «ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی»

اجازه بدهید بحث را از یک پرسش بنیادین آغاز کنیم. شما در کتاب خود، سقوط صفویه را نه یک فروپاشی ناگهانی، بلکه نتیجه یک فرایند تاریخی می‌دانید. این نگاه چه تفاوتی با روایت‌های رایج دارد؟

بخش عمده‌ای از روایت‌های رایج درباره سقوط صفویه، چه در متون کلاسیک و چه در آثار عمومی معاصر، بر نوعی نگاه حادثه‌محور استوار است. گویی با مجموعه‌ای از اشتباهات فردی، ضعف یک شاه یا هجوم ناگهانی افغان‌ها مواجهیم که به‌یک‌باره یک امپراتوری را از پا درآورده است. مسئله من دقیقاً نقد همین نگاه است.

من سقوط صفویه را نتیجه یک فرایند انباشتی می‌دانم؛ فرایندی که از همان دهه‌های نخست شکل‌گیری دولت صفوی آغاز می‌شود. در این فرایند، شکاف‌های اجتماعی، قومی، مذهبی و اقتصادی به‌تدریج تعمیق می‌شوند و دولت مرکزی یا نمی‌خواهد یا نمی‌تواند آن‌ها را مدیریت کند. بنابراین سقوط، نه نقطه پایان، بلکه لحظه آشکار شدن بحران‌هایی است که مدت‌ها پیش از آن شکل گرفته‌اند.

در این چارچوب، مفهوم «شکاف اجتماعی» نقش محوری دارد. چرا این مفهوم را برای تحلیل تاریخ صفویه انتخاب کردید؟

زیرا مفهوم شکاف اجتماعی به ما اجازه می‌دهد از سطح توصیف رویدادها عبور کنیم و به لایه‌های ساختاری جامعه برسیم. در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی تاریخی، شکاف اجتماعی به خطوط گسل پایداری گفته می‌شود که جامعه را به گروه‌های دارای منافع، هویت‌ها یا ارزش‌های متعارض تقسیم می‌کند.

در مورد صفویه، ما با جامعه‌ای به‌شدت متکثر روبه‌رو هستیم: ایلات و قبایل، شهرنشینان، روحانیت شیعی، اقلیت‌های مذهبی، نخبگان دیوانی، نظامیان قزلباش و بعدها غلامان گرجی و چرکسی. دولت صفوی در مقاطعی توانست این تنوع را مدیریت کند، اما به‌تدریج این شکاف‌ها از کنترل خارج و به بحران تبدیل شدند.

آیا می‌توان گفت دولت صفوی اساساً در فهم جامعه‌ای که بر آن حکومت می‌کرد، دچار ضعف نظری بود؟

به نظر من، بله. دولت صفوی بیش از آنکه یک دولت-ملت به معنای مدرن باشد، یک دولت ایدئولوژیکِ مبتنی بر تشیع رسمی بود. این ایدئولوژی در دوره‌هایی عامل انسجام شد، اما در بلندمدت، ظرفیت محدودی برای مدیریت تنوع اجتماعی داشت.

به‌ویژه از دوره شاه عباس به بعد، نوعی تمرکزگرایی شدید شکل گرفت که اگرچه در کوتاه‌مدت قدرت دولت را افزایش داد، اما در بلندمدت به تضعیف پیوندهای اجتماعی انجامید. دولت بیش از آنکه با جامعه وارد گفت‌وگو شود، کوشید آن را یکدست کند و این دقیقاً نقطه آغاز تعمیق شکاف‌هاست.

یکی از ویژگی‌های کتاب شما، استفاده گسترده از منابعی است که معمولاً در حاشیه مطالعات صفویه قرار می‌گیرند؛ مانند تذکره‌ها یا متون نجومی. چرا این منابع برایتان اهمیت داشتند؟

زیرا این منابع، برخلاف تواریخ رسمی، اغلب ناخواسته واقعیت‌های اجتماعی را ثبت کرده‌اند. یک منجم دربار، وقتی از قحطی، بیماری یا آشوب‌های مردمی یاد می‌کند، قصد تحلیل اجتماعی ندارد، اما دقیقاً همان داده‌ای را به ما می‌دهد که برای فهم وضعیت جامعه حیاتی است.

یا تذکره‌های شعرا؛ این متون فقط ادبی نیستند. آن‌ها اطلاعات ارزشمندی درباره شبکه‌های قدرت، مناسبات اقتصادی، حاشیه‌نشینی شاعران، و حتی تنش‌های مذهبی در اختیار ما می‌گذارند. برای من، این منابع پنجره‌هایی بودند به زیست روزمره جامعه صفوی.

در کتاب، نقش ایلات و قبایل بسیار پررنگ است. آیا می‌توان گفت یکی از محورهای اصلی فروپاشی صفویه، ناتوانی در حل مسئله ایلات بود؟

قطعاً. صفویه اساساً با تکیه بر نیروی ایلات، به‌ویژه قزلباش‌ها، به قدرت رسید. اما همین نیروی بنیان‌گذار، در ادامه به یک مسئله ساختاری تبدیل شد. دولت مرکزی هرگز نتوانست رابطه‌ای پایدار، نهادمند و قابل پیش‌بینی با ایلات برقرار کند.

سیاست‌های متناقض از سرکوب تا امتیازدهی باعث شد ایلات نه جذب دولت شوند و نه حذف. در شرایط بحران، همین گروه‌ها یا بی‌طرف ماندند یا علیه دولت عمل کردند. شورش افغان‌ها را بدون فهم این زمینه ایلیاتی، نمی‌توان تحلیل کرد.

در روایت‌های رایج، سقوط اصفهان نقطه اوج بحران تلقی می‌شود. شما این رویداد را چگونه می‌خوانید؟

سقوط اصفهان برای من بیش از آنکه یک شکست نظامی باشد، نشانه فروپاشی سرمایه اجتماعی دولت است. شهری که زمانی قلب اقتصادی، فرهنگی و اداری ایران بود، در لحظه محاصره، از درون تهی شده بود.

وقتی مردم شهری حاضر نیستند برای دفاع از دولت بسیج شوند، این به معنای قطع پیوند میان جامعه و قدرت سیاسی است. این گسست، به‌مراتب خطرناک‌تر از ضعف نظامی است و دقیقاً همان چیزی است که من در کتاب دنبال کرده‌ام.

برخی منتقدان ممکن است بگویند شما نقش عوامل خارجی را کم‌رنگ کرده‌اید. پاسخ شما چیست؟

من نقش عوامل خارجی، از جمله فشارهای نظامی عثمانی یا حمله افغان‌ها را انکار نمی‌کنم. اما معتقدم این عوامل زمانی تعیین‌کننده می‌شوند که ساختار داخلی دولت تضعیف شده باشد.

هیچ نیروی خارجی نمی‌تواند یک دولت منسجم و دارای مشروعیت اجتماعی را به‌راحتی سرنگون کند. افغان‌ها علت سقوط صفویه نبودند؛ آن‌ها از شکاف‌هایی استفاده کردند که سال‌ها پیش شکل گرفته بود.

«ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی»؛ چرا فروپاشی صفویه هنوز مسئله امروز تاریخ ایران است؟

کتاب شما تا چه اندازه به سنت تاریخ‌نگاری انتقادی نزدیک است؟

اگر تاریخ‌نگاری انتقادی را به معنای پرسش‌گری از روایت‌های تثبیت‌شده بدانیم، بله، کتاب در این سنت قرار می‌گیرد. من تلاش کرده‌ام بدیهیات را زیر سؤال ببرم؛ از جمله این تصور که سقوط صفویه صرفاً نتیجه بی‌کفایتی یک شاه بوده است.

اما در عین حال، خود را متعهد به شواهد تاریخی دانسته‌ام. نقد بدون سند، صرفاً جایگزینی یک روایت ایدئولوژیک با روایتی دیگر است؛ و این چیزی نیست که به فهم تاریخ کمک کند.

فرایند نگارش کتاب از نظر ذهنی و حرفه‌ای چه تأثیری بر شما گذاشت؟

نوشتن این کتاب، بیش از آنکه یک پروژه دانشگاهی باشد، یک تجربه فکری طولانی‌مدت بود. وادار شدم بارها به مفاهیمی مانند قدرت، مشروعیت، جامعه و فروپاشی بازگردم و آن‌ها را از نو تعریف کنم.

همچنین این کار به من نشان داد که تاریخ، اگر درست خوانده شود، چقدر می‌تواند در فهم مسائل روز ما راهگشا باشد. بسیاری از بحران‌های معاصر جهان، شباهت‌های ساختاری عجیبی با تجربه صفویه دارند.

اگر بخواهید کتاب را در یک جمله برای مخاطب حرفه‌ای معرفی کنید، چه می‌گویید؟

«ریشه‌یابی یک سقوط تاریخی» تلاشی است برای فهم فروپاشی صفویه نه به‌عنوان شکست یک پادشاه، بلکه به‌عنوان ناکامی یک ساخت اجتماعی در مدیریت تنوع، تضاد و تغییر.

و پرسش پایانی؛ به نظر شما این کتاب چه جایگاهی در مطالعات صفویه خواهد داشت؟

امیدوارم این کتاب بتواند گفت‌وگویی تازه در مطالعات صفویه ایجاد کند؛ گفت‌وگویی که از سطح روایت‌های تکراری عبور کند و به سمت تحلیل‌های ساختاری‌تر برود. اگر پژوهشگری پس از خواندن این کتاب، با پرسش‌های جدیدی به سراغ منابع صفوی برود، من به هدفم رسیده‌ام.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها