سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۶
چرا کتاب صلح امام حسن(ع) را ترجمه کردم؟

ششمین شماره مجله گواه با پرونده‌ای ویژه درباره خاطرات منتشرنشده آیت‌الله سید علی خامنه‌ای منتشر شد. این خاطرات در گفت‌وگویی با سید حمید روحانی ثبت شده و به موضوعاتی چون تولد، دوران کودکی، سال‌های طلبگی و مبارزات ایشان علیه رژیم پهلوی می‌پردازد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا ششمین شماره مجله گواه با پرونده‌ای ویژه درباره خاطرات منتشرنشده آیت‌الله سید علی خامنه‌ای منتشر شد. این خاطرات در گفت‌وگویی با سید حمید روحانی ثبت شده و به موضوعاتی چون تولد، دوران کودکی، سال‌های طلبگی و مبارزات ایشان علیه رژیم پهلوی می‌پردازد.


در بخشی از این خاطرات، به جایگاه کتاب و مطالعه در زندگی آیت‌الله خامنه‌ای اشاره شده است. ایشان از سال‌های نوجوانی و جوانی علاقه‌ای جدی به مطالعه داشتند و این علاقه تنها به خواندن کتاب محدود نماند، بلکه در فعالیت‌های علمی، تألیف و ترجمه نیز نمود یافت. خاطرات منتشرشده، بخشی از تجربه‌ها و دیدگاه‌های ایشان درباره کتاب‌خوانی، آشنایی با آثار مختلف و نقش مطالعه در شکل‌گیری اندیشه و فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی را بازگو می‌کند.
گزارش پیش‌رو نگاهی کوتاه به بخش تألیف و ترجمه در این خاطرات دارد و تنها گوشه‌ای از مطالب مطرح‌شده در این گفت‌وگو را روایت می‌کند؛ گفت‌وگویی که ابعاد کمتر شنیده‌شده‌ای از زندگی علمی و فرهنگی ایشان را در معرض توجه مخاطبان قرار داده است.

ماجرای ترجمه کتاب صلح امام حسن(ع)

کتابی به نام «صلح امام حسن(ع)» را ترجمه کردم، این کتاب ترجمه اثر ارزشمند «صلح الحسن» مرحوم شیخ راضی آل یاسین است. علت تصمیم من برای ترجمه کتاب شرحی جالب دارد. من در مطالعاتم درباره صلح امام حسن(ع) یک ایده‌ای پیدا کردم و در طول زمان آن را پرورش دادم؛ بعد هم تصمیم گرفتم آن را روی کاغذ بیاورم. یادداشت‌هایی جمع کردم و آماده بودم که بنویسم؛ در میان منابع کتاب رسیدم به این کتاب، صلح امام حسن(ع)، آن را مطالعه کردم دیدم همه حرف‌های من در این کتاب است. دیدم اگر من خودم این کتاب را بنویسم و مطالب این کتاب را در آن نیاورم خیلی کتاب ناقص و بیخودی خواهد بود، اگر مطالب این کتاب را بخواهم بیاورم دیگر لزومی به نوشتن کتاب از سوی من احساس نمی‌شود. به همین دلیل تصمیم به ترجمه آن گرفتم. در ابتدا تصمیم داشتم مطالبی را در کتاب بگنجانم بعد که ترجمه کردم دیدم این کتاب دریایی است و به فرض هم حالا دو تا نکته من اضافه بفهمم چیز مهمی نیست که به این کتاب اضافه کنم. سرانجام همان کتاب را به طور کامل ترجمه کردم و ارائه دادم. کتاب خوبی هم شده و تا حالا بارها این کتاب تجدید چاپ شده است.

چرا کتاب صلح امام حسن(ع) را ترجمه کردم؟

کتاب دیگری که ترجمه کردم، کتابی بود به نام «ادعانامه‌ای علیه تمدن غرب» که در ترجمه این کتاب برادرم «آسید هادی» هم به من کمک کرد و بخشی را ایشان تصحیح و تنقیح و چاپ و اینها به من کمک کرده، بنابراین آن کتاب تالیف و ترجمه هر دوی ماست.

جزوه‌ای هم درباب صبر نوشتم تا آن زمان در این زمینه چیزی نوشته نشده بود، بعدها خیلی مطالب نوشته شده خوشبختانه اما این مستقلا نوشته‌ای در باب صبر بود.

مورد دیگر کتابی است به نام «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» که به نظرم رسید آن شکل کلی تفکر اسلامی را ببینیم در قرآن چگونه ترسیم شده و همین کار را هم کردم، مراجعه کردم، آن کتاب بیشتر آیات قرآنی است در ابواب مختلفی که به نظر ما مجموعه تفکر انسان را تشکیل می‌دهد. البته این بخش اول بود که بخش‌های دوم و سوم آن دیگر امکان تدوین پیدا نکرد. جزوه‌ای نیز درباب زندگی امام صادق(ع) نوشتم.

چرا کتاب صلح امام حسن(ع) را ترجمه کردم؟

نظم در زندگی من!

در یک کلمه می‌توانم بگویم بنده خیلی آدم بانظمی نبودم. به این معنی که یک ساعت معین همیشه بخوابم، یک ساعت غذا بخورم، نه اینگونه نبوده است. چرا درس و بحثمان منظم بود، طور طبیعی چون درس که نمی‌شد نامنظم بشود و من اوقاتی که تدریس می‌کردم همیشه اول وقت بودم؛ یعنی هیچ وقت من شاگردها را معطل نگذاشتم. اوقاتی هم که درس می‌رفتم، خود من همیشه سر وقت در کلاس درس حاضر بودم از طلبه‌هایی که وسط درس می‌رسند همیشه بدم می‌آمد؛ چه تدریسا و چه تدرسا این دو احساس را داشتم، نمازجماعت هم که همیشه سروقت در نماز بودم. شاید در طول مدت امامت جماعت من مواردی که من دیر رسیدم به نماز را بتوانم بشمرم؛ دو بار الی سه بار مثلا اتفاق افتاده است و الا همیشه قبل از وقت، قبل از اذان، قبل از غروب داخل مسجد بودم روی سجاده می‌نشستم رو به مردم. این هم از کارهایی بود که من در مشهد باب کردم. آقایان بعد از اذان می‌آمدند، مردم به آنها سلام می‌کردند، روی سجاده‌شان می‌نشستند، نمازشان را می‌خواندند و می‌رفتند! یک چند نفر هم می‌آمدند و مسئله می‌پرسیدند. بنده عکس این را باب کردم. وقتی وارد مسجد می‌شدم گاهی هیچ‌کس در مسجد نبود، روی سجاده می‌نشستم و رو به طرف مسجد پشت به محراب، بعد افراد می‌آندند و می‌نشستند، صحبت می‌کردیم، حرف می‌زدیم، مسئله می‌پرسیدند، گاه حتی احوالپرسی می‌کردیم، گاهی یگی لطیفه می‌گفت، گاهی کسی شکایت می‌کرد، تازه وقت اذان می‌شد، اذان را می‌گفتند، بعد از نماز هم غالبا که صحبت می‌کردند. به این ترتیب باید بگویم در غیر از نماز جماعت و تدریس و این قبیل موارد در کارهای دیگر بنده یک نظم قابل توجهی نداشتم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها