به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، رهبر شهید انقلاب آیتالله سید علی خامنهای در بخشی از خاطرات خود روایت جالب توجهی از نحوه آزادی خود از زندان رژیم پهلوی و گریه و توسل پسرشان آقا مجتبی در این رابطه دارند.
یک روز به اتاق بازجویی زندان احضار شدم. مرا به اتاق همیشگی نبردند، بلکه به اتاق دیگری بردند. منتظربازجو نشستم، دیدم «کاوه» رئیس بازجوها - که پس از انقلاب گریخت - با لبخندی بر لب وارد شد و با خوشرویی به صحبت با من پرداخت؛ حالم را پرسید و نسبت به من ابراز مهربانی کرد! تعجب کردم؛ این مرد خودش مرا کتک زده بود، ولی الان این چنین نرم و خوش خوشده بود! شروع کرد به بحث در مورد ساده بودن اتّهام من و آسان بودن وضع پرونده. در این اثنا «مشیری» بازجوی پرونده من نیز وارد شد و نزیک من و کاوه پشتمیز نشست.
کاوه جوان بود، ولی در عین حال ریاست عدهای از بازجوها، از جمله بازجوی پرونده من را برعهده داشت کاوه به سخن خود ادامه داد و با اشاره به بازجوی پرونده گفت: او میتواند کمکت کند. معلوم بود که کاوه با این صحبتها میخواهد به من مژده نزدیک شدن زمان آزادی را بدهد و مسئولیت آنچه را که تاکنون بر سر من آمده، از دوش خود ساقط کند و تبعات آن را به گردن این بازجوی کوچک بیندازد! مشیری فرصت پاسخگویی به کاوه را از دست نداد و با لحنی ظریف گفت: بله، از خدا میخواهیم که کار پرونده شما آسان باشد، اما میدانم که این مسئله موکول به رئیس ما است (به کاوه اشاره کرد)، که هر چند از من جوانتر است، اما آینده درخشانی دارد! فهمیدم که میخواهند مرا آزاد کنند. اما این چربزبانیها برای چه بود؟ این بحث میان بازجو و رئیسش در برابر من، برای چه بود؟ چرا هر یک از این دو میخواهد خود را تبرئه کند؟ اینها که اکنون به راحتی قدرت کشتن مرا دارند، چون من فرد بیسلاحی هستم و هیچ زور و نیرویی ندارم. پیش از این دو هم «کوچصفهانی» با زجوی دیگر با من ملاقات داشت و از تدیّن خود گفت؛ از جمله گفت: من از کودکی مرتب پای منبر حسام واعظ میرفتم. (شیخ حسام از وعّاظ مشهور رشت بود.) او میکوشید به دینداری تظاهر کند؛ چرا؟ علت همه اینها چیزی جز «عزّت اسلام» نبود. امثال آنها هر میزان قدرت و سطوت داشته باشند، انسان مسلمان در نظرشان بزرگ است و در برابر او احساس کوچکی و ناتوانی میکنند.
تو آزادی!
روزی در سلول با دو نفر از هم سلولیها نشسته بودم. یکی از آنها فردی روحانی بود که قبلاً از او یادم کردم، و دیگری نیز از مجاهدان مخلص بود و من قبلاً از او یاد کره بودم و گفته بودم که او نواده مرحوم شاهآبادی بود. مأمور طبق معمول آمد و گفت: - علی کیست؟ - من علی هستم. - علی چی؟ _ علی خامنهای. - سر و صورتت را بپوشان و دنبال من بیا. مرا به اتاق کاوه برد. به محض آنکه چشمش به من افتاد، گفت: - شما آزاد هستی! خیلی تعجب کردم. آنچه را از رئیس بازجوها شنیده بودم، باور نمیکردم، از اتاق او بیرون آمد. این بار به من اجازه داده شد از اتاق بازجو بدون پوشاندن سروصورت بیرن بیایم. چون پوششی بر چهره نداشتم، برای نخستین بار راهروی زندان را میدیدم. هرکس بعداً خبر آزاد شدن مرا شنید، دچار تعجب شد و اولین سؤالش این بود: چرا شما را آزاد کردند؛ و من فوراً پاسخ میدادم: به مقامات زندان اعتراض کنید! اول به سلول رفتم و دیدم یکی از دو هم سلولی در آنجاست و دیگری نیست. از آزادی من خوشحال شد. با او خداحافظی کردم. سپس مرا به اتاق لباسها بردند. این همان اتاقی است که هنگام ورود به زندان، لباسهایمان را آنجا درآوردیم و لباسها هنوز همانجا بود. نزدیک غروب بود و هوا هنوز گرم، آزادی من مقارن با اواخر تابستان بود، در حالی که لباسهایم زمستانی بود؛ چون در زمستان بازداشت شده بودم. قبا و عبا و عمامه را پوشیدم. از در ورودی زندان بیرون رفتم. همه چیز تازگی داشت. هرچه میدیدم، جالب بود: مردم، ... راه رفتن بدون نگهبان، ...
چراغهایی که پس از عادت به تاریکی طولانی، اکنون چشمهایم را میآزردند من در زندان همواره صحنه آزاد شدن خودم را در خواب میدیدم؛ مثل سایر زندانیان که آنچه را دلشان آرزو میکند، در خواب میبینند، ولی آیا این، باز هم خوب است؟ به سمت «توپخانه» (میدان امام خمینی فعلی) رفتم که نزدیک زندان است. مقدار کمی هم پول با خود داشتم. احساس گرسنگی کردم، غذا خریدم و خوردم؛ بدون آنکه فکر کنم شخصی مانند من باید مقید باشد و در کوچه و خیابان چیزی نخورد. سپس به منزل دکتر بهشتی تلفن کردم. باور نمیکرد:... این شمایید؟ بیرون آمدهاید؟ چگونه شما را آزاد کردند؟ سپس گفت: من مشتاقانه منتظر شما هستم. به خانه اقای بهشتی رفتم. برادر شفیق هم آنجا بود. میخواسته از خانه آقای بهشتی خارج شود، ولی وقتی تلفن کردم، مانده بود تا مرا ببیند. نخستین چیزی که در قیافه من توجه آنها را جلب کرد، صورت تراشیده من بود. تعجب کردند. گفتم: تراشیدند، ولی دوباره مانند اولش خواهد شد! ساعتی آنجا ماندم. بعد مبلغی پول گرفتم و به منزل برادر بزرگترم که ساکن تهران بود، رفتم. از آنجا با مشهد تماس گرفتم، بعد هم به مشهد رفتم. افراد خانواده بعداً از رنجها و گرفتاریها و ناامیدیهای خود در مدت حبس من، چیزهایی عجیبی برایم تعریف کردند.
همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را - که کودکی بود سرشار از معصومیت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات - به حرم حضرت رضا (ع) میبرده و به او میگفته: به وسیله امام رضا به خدای متعال متوسل شود و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام ع) میکرده و به او توسل میجسته. یک شب دیگر مجتبی با مادر بزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسه صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت میکرده و به شدت اشک میریخته؛ به حدی که مادر بزرگش از کرده خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در میآید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانه برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
منبع: خون دلی که لعل شد
نظر شما