پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۳ - ۰۶:۰۵
کلاسیک های ادبیات کودک/ توکا همان نیماست

شاید کمتر تصور کرده‌ایم که علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج، علاوه بر سرایش شعر و نویسندگی برای بزرگسالان، توجهی هم در شعر و نثر، بخصوص برای کودکان داشته است. کتاب داستان «توکایی در قفس» که دهه‌ها پیش از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد و خوش هم درخشید نمونه‌ای از این فعالیت هاست.

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- یعقوب حیدری: نیما هر زمان که فرصتی پیدا کرده بدون درنگ نقبی به دوران کودکی زده؛ دورانی که در باور او یکی از دوران های ماندگار در زندگی هر شخصیت است:« من یک بچه‌ی کوهی بوده‌ام. جنگل‌ها و تماشای قلّه‌های کوه‌ها و مناظر گوناگون قشنگ صحراها و امواج دریا و زندگی در روش ساده و دهقانی، مرا این طوری تربیت کرده و به من حالاتی داده است که بالطبیعه از شهر و رسوم شهر متنفرم...»

نکته دیگر این که نیما هیچ گاه دلبسته شهر و نشینی نشده و همواره مترصد موقعیتی بوده تا عطای هیاهوی تهران رابه لقایش ببخشد و راهی زادگاهش شود:« از اول در دهات متولد شده‌ام و تا آخر می‌خواهم در آنجا بمانم. فکر و ذکر من دهاتی‌ها و زندگانی آنهاست. پدرم دهاتی، جدّم دهاتی و تمام آن‌ها که زیر دست‌شان بزرگ‌شده‌ام، دهاتی هستند. مثل معروف است که دهاتی را جان به جانش کنی دهاتی است. کی عادات و آمال خود را کنار می‌گذارد؟
این که فلان دهاتی چطور گوساله‌اش را به صحرا می‌برد یا زنش چطور گندم را آرد کرده واز آسیاب به خانه برمی‌گرداند؟ نیمی از افکار هر روزه من است...»

این دیدگاه روستایی پیچیده در ذهنیات کودکی فقط در حرف و اظهار نظر باقی نمی ماند بلکه ریشه ای عمیق در سروده ها و نوشته های حتی بزرگسالانه این شاعر پیشرو پیدا می کند.

در این جا بحث در مورد چگونگی پیوند جهان کودکی با آثار بزرگسالانه نیما نیست زیرا خود این بحث در صورت توجه از سوی پژوهشگران و منتقدان جای سال ها کار دارد.

در این فرصت کوتاه قصد داریم کتابی را به شما معرفی کنیم که به گونه ای حکایت وضعیت شاعر و نویسنده ای بزرگ یعنی نیماست. در کتاب«توکایی در قفس» با پرنده ای مواجهیم که سال هاست در قفسی تنگ زندانی است و برای اندکی دانه و آب درروز مجبور است بهترین آوازهایش را بخواند اما نکته جالب این است که او به رغم زمان زیاد زندگی در قفس هرگز به این شکل از بودن عادت نکرده و آواز آزادانه دیگر پرندگان رویاهای تازه ای برایش می آفریند. نیما بارها و درجاهای مختلف گفته: «دنیا خانه من است»، پس می توان نماد قفس تنگ را همان زندگی شهری و دانه و آب توکا در قفس را همان روزمرگی از نگاه او به حساب آورد.

توکا گاهی برای رهایی ازاین زندان کوچک غرور خود را زیر پا می گذارد واز دیگران می خواهد که نجاتش بدهند اما هر کدام از آنها به بهانه ای تنها رهایش می کنند و می روند:« سلام آقاي غاز. از بس روي بنفشه هاي خودرو قدم زده ايد پاهايتان بنفش شده است. غاز كه همان پايين بدن سنگينش را غل غل تكان مي داد ايستاد و پرسيد :كي هستي...كجايي؟ توكا گفت: منم. عروس توكا. غاز گفت: خب . بيا جلو. توكا گفت: مگر نمي بيني من توي قفسم. حوصله ام سررفته. مي خواهم با شما حرف بزنم. غاز سفيد شانه هايش را بالا انداخت و گفت: رفقاي شما همه از اينجا رفته اند. مگر نمي داني كه بهار شده است. فقط تنبلهايشان مانده اند. مثل اين توكاهاي باغ. عروس توكا گفت: مي دانم. من الآن بيشتر از همه وقت مي فهمم كه بهار آمده است. اما آخر من توي قفسم. غاز گفت: خب. براي خوانندگي‌تان است كه آنقدر زجر مي بينيد. پس چرا ما را درقفس نمي اندازند؟. عروس توكا خواست حرفي بزند. اما غاز سلانه سلانه راهش را پيش كشيد و رفت. عروس توكا خيلي افسوس خورد كه چرا با غاز حرف زده است. سرش را لاي پرش برد تاشايد كمي چرت بزند...»

به تعابیر گوناگون می توان دریافت که نیما با ساخت دنیایی کودکانه بر این بوده که جهان واقعی خود را با دیگران تقسیم کند. به جرات می توان از لابه لای حرف های پراکنده او به این نتیجه رسید که توکا خود نیماست:« شب‌ها گاهی به شب‌نشینی فقیرترین و ناتوان‌ترین اشخاص از قبیل زارعین و ماهیگیرها می‌روم. پیش آمد از روی مساعدت، آن‌ها را به من عطا کرده است. مثل اینکه از حوادث سهمگین عبور کرده‌ام و به انتظار آئینه فرح‌انگیزی هستم، پهلوی آن‌ها می‌نشینم. مرا دوست دارند. مخصوصاً وقتی که می‌فهمند من نیز دهاتی هستم. پس از آن برای من نی می‌زنند. قصه‌های عاشقانه «نجما» و «طالبا» و تصنیف‌ها و آوازهای دهاتی‌شان را می‌خوانند. این مشغولیات، تمام مشغولیات من و مفرح‌ترین چیزهایی است که من هرگز از آن خسته نمی‌شوم زیرا عادت طفولیّت مرا به یاد من می‌آورد. زیاد حرف می‌زنیم...»

به هر شکل توکای در قفس رفته رفته امید کمک از ناحیه دیگران را از دست می دهد و خود راه چاره ای برای نجات از آن دنیای تنگ دست و پا می کند. تخیل سرشار نیما همراه با شخصیت پردازی های نمادین در این کتاب به اوج خود رسیده به گونه ای که این اثر با گذشت سال ها هنوز هم در زمره بهترین ها برای کودکان محسوب می شود. توکا درست مانند خود نیما به هرحال با زحمت زیاد می تواند از قفس تنگ که همان زندگی شهری است بگریزد و به خیالات کودکی و سرزمینی که مردمانش را دوست دارد پرواز کند. سازو کار این داستان به گونه ای است که با هربار خواندن پنجره ای نو در برابر دیدگان مخاطب باز می کند و به همین دلیل است که هیچ گاه رنگ کهنگی به خود نمی گیرد:« عروس توكا اول سرش را از لاي دو ميله درشت بيرون برد. برگشت. جست و جويي كرد و سراغ ميله هاي نازك تر رفت. باز هم سرش را بيرون برد،حالا شانه هايش بيرون از قفس بود. تا به امروز اين همه زور و توانايي در خود سراغ نداشت. تمام تن او زور و توانايي بود. انگار تمام توكا ها ،تمام جاندار ها به ياري اش آمده بودند. ميله ها آرام آرام كنار مي رفت. رنجي كه مي برد برايش گوارا بود. تمام تنش مي جنبيد. در گردش چشم هاي او هم شتابي براي رهايي حس مي شد. ميله ها آرام آرام كنار مي رفت. او به چشم خود مي ديد كه تمام تنش را از قفس بيرون كشيده و به سوي كوه ها پرواز مي كند و خود را به توكاهاي ديگر مي رساند. ميله ها آرام آرام كنار مي رفت. وقتي صاحب قفس آمد و قفس را خالي ديد ماتش برد. بيشتر تعجب كرد كه قفل و گرهي را كه خود برآن بسته بود دست نخورده ديد. عروس توكا از بالاي درخت اوجا (نوعی درختي جنگلي) نگاه مي كرد. خودش را كه خوب براي پرواز آماده كرد صدا زد: روز شما بخير آقاي عزيز. من از شما دلتنگي ندارم. همه تقصير ها به گردن خودم است كه حرص آب و دانه چشمم را بست و گول دام شما را خوردم. حرص آب و دانه خيلي چشم ها را مي بندد. بعد از اين سعي كنيد خودتان بخوانيد و محتاج خواندن توكا نباشيد. صاحب قفس گفت: نه ... نه... بياييد پايين. آواز بخوانيد!. اما عروس توكا بقيه حرف هاي او را نشنيد. از روي درخت پريد و به سمت كوه ها پرواز كرد...
  
کتاب توکایی در قفس سال 1352 در 12 صفحه با قیمت 15 ریال از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان عرضه شده است.

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها