به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، فرهاد وداد پژوهشگر و شاهنامهشناس در نشست شاهنامهپژوهی موسسه فرهنگی ـ هنری جمشید جاماسیان که به بررسی «رازگونههای داستان اسکندر در شاهنامه فردوسی» اختصاص داشت و عصر روز یکشنبه (۱۷ مرداد) برگزار شد، گفت: داستان اسکندر یکی از رازگونهترین داستانهای شاهنامه است. گروهی این داستان را افزوده میدانند و گروهی هم جزو داستانهای اصلی تلقی میکنند، هر کدام از این دو گروه برای خود دلایلی دارند.
نویسنده کتاب «روشهای فیزیک در بررسی شاهنامه فردوسی» خاطرنشان کرد: من نمیخواهم درباره افزوده بودن یا نبودن این بخش از شاهنامه گفتوگو کنم. چیزی که بدان اشاره خواهم کرد، یکی از بخشهای شگفتانگیز آن است. در این بخش به موضوعاتی برمیخوریم که در نگاه اول بسیار فراتخیلی است همانند اژدهایی که روزی پنج گاو میبلعد، خانهای از یاقوت زرد دارد، در حالی که می دانیم یاقوت زرد رنگ نیست و سرخ است. یا اسکندری که به دین مسیح گرویده است، حال آن که دین مسیحی ۳۰۰ سال پس از اسکندر پدیدار شد و بسیاری عناصر دیگر که پژوهندگان را دو دل میکند که آیا داستان اسکندر شاهنامه را افزوده بدانند یا خیر.
عناصر شگفتانگیز داستان اسکندر در شاهنامه
وی افزود: یکی از دلایلی که در الحاقی بودن داستان اسکندر میآورند، پراکنده بودن آن است. میدانیم که اسکندر، مدام از مصر به یمن میرود، از یمن به هند سفر میکند و از آنجا، دوباره راهی مصر میشود. در حالی که در آن زمان، امکان چنین سفرهای دور و درازی وجود نداشته است. آیا فردوسی این داستانهای پراکنده را نوشته است؟ یا اطلاعاتی که منابع او بدست دادهاند، پراکنده و نامنسجم بوده است؟
این شاهنامهشناس یادآور شد: نظامی گنجوی در «اسکندر نامه» به پراکندگی داستانها اشاره میکند و میگوید «پراکنده از هر دری دانهای/ بر آراستم چون صنم خانهای/ به تقدیم و تاخیر بر من مگیر/ که نبود گزارنده را زان گریز/ سخنها که چون گنج آکنده بود/ به هر نسختی در پراکنده بود». او به روشنی از نسخههای پراکنده ماجرای اسکندر سخن میگوید.
نویسنده کتاب «رازگونههای داستان بیژن و منیژه در شاهنامه فردوسی» خاطرنشان کرد: این سخن در مورد فردوسی هم درست است و ما نمیتوانیم بر او خرده بگیریم که چرا پراکندهگویی کرده است. در حقیقت، دانستنیهایی که منابع در اختیار او گذاشتهاند، پراکنده و نامنسجم بودهاند.
در بخشی از داستان اسکندر، در شاهنامه، میخوانیم «همی راند یک ماه پویان به راه/ به رنج آمد از راه شاه و سپاه/ چنین تا به نزدیک کوهی رسید/ که جای دد و دام و مردم ندید/ یکی کوه دید از برش لاژورد/ یکی خانه بر سر ز یاقوت زرد/ همه خانه قندیلهای بلور/ میان اندرون چشمه آب شور/ یکی سرخ گوهر به جای چراغ/ فروزان ازو خانه و کوه و راغ/ فتاده فروغ چراغ اندر آب/ ز گوهر همه خانه چون آفتاب/ نهاده بر چشمه زرین دو تخت/ برو خوابنیده یکی شوربخت/ به تن مردم و سر بسان گراز/ به بیچارگی مرده بر تخت ناز/ ز کافور زیراندرش بستری/ کشیده ز دیبا برو چادری»
این بخش داستان اسکندر، بسیار شگفتانگیز است. همانگونه که اشاره شد، ما یاقوت زرد نداریم و یاقوتهایی که در طبیعت یافت میشوند، یا با سیستم بلورشناسی، میتوانیم بسازیم، همه به رنگ سرخاند. از سویی دیگر، عناصر عجیب و غریب دیگری هم در این بیتها میبینیم. مثل انسانی با سر گراز، خانهای که قندیلهای بلورین دارد و از گوهر روشن شده، چشمه آب شور در همان خانه. بهراستی هر چه شگفتی است، در یک جا جمع شده. ما میخواهیم بدانیم که آیا این یک داستان مهمل و پوچ و افسانهای است؟ یا واقعیت تاریخی است.
انسان گرازنما در داستان اسکندر، همان «ویشنو» خدای برهمایی است.
وی افزود: از آن بیتهایی که نقل شد، به چنین ویژگیهایی برای خانهای که از یاقوت زرد است، میرسیم. این خانه در میان کوه است، شرایط زیستی پیرامون خانه وجود ندارد، درون این خانه قندیلهای بلورین و یک چشمه آب شور قرار گرفته است. گوهری سرخ بر روی مایهای سیاه رنگ بهجای چراغ بهکار رفته است. گوهرهای فراوانی وجود دارند که این خانه را، مثل آفتاب، روشن میکنند. روی چشمه دو تخت زرین قرار دارد و روی تخت انسانی گرازنما خوابیده است و سرانجام این که زیر این انسان گرازنما، کافور ریختهاند و رویش دیبا کشیدهاند.
دلالت عینی انسان گرازنما در داستان اسکندر؛ ویشنو
نویسنده کتاب «دیدگاه انگارشی بر شاهنامه فردوسی» گفت: پیش از هر چیز باید بدانیم که این انسان گرازنما چیست؟ این موجود «ویشنو» نام دارد که در آیین برهمایی عنصری کاملا شناخته شده است. «ویشنو» خدای انسانی با سر گراز است. این نماد انسان گرازنما، در ادبیات سانسکریت هم توصیف شده است. نقش برجستهای سنگی هم از او در هندوستان وجود دارد.
در این نقش سنگی، خدای «ویشنو» به خواهشگری، پا بر روی «ناگاراجای» گذاشته و در دست او نماد اقیانوس دیده میشود. این نقش انسان گرازنما در فرمانروایی «تورامانا» گسترش پیدا کرد و تا منطقهای به نام «کهیره» امتداد یافت. «کهیره» یکی از بزرگترین کانهای نمک دنیاست. پیداست که در جایی که نمک وجود داشته باشد، نه گیاه رشد میکند و نه انسان و حیوان میتوانند به زندگی خود ادامه دهند.
وداد خاطرنشان کرد: اکنون باید به کان نمک «کهیره» پرداخت. در پاکستان خانهای از یاقوت زرد وجود دارد. اما اینها، در واقع، یاقوت زرد نیستند، بلکه سنگ نمکاند. خانه را هم با روغن سیاه روشن میکردند. به لحاظ جغرافیایی، این منطقه در فاصله بین «جهلم» و «ایفنوس» قرار دارد. اسکندر در همین جا بود که «فور» هندی را شکست داد و پس از آن به سوی هند رهسپار شد. «کهیره» در راه «جهلم» به «سند» قرار دارد. میبینیم که گزارش فردوسی، از دید جغرافیایی هم درست است.
آگاهیرسانی فردوسی در گزارش داستان اسکندر
این شاهنامهپژوه گفت: امروزه درون این خانه زرد، تونلی هست که در آن مسجدی در ابعاد 5 در 5، با دو مناره، ساختهاند. پس میتوانیم حدس بزنیم که در گذشته که آیین برهمایی در اینجا قدرت داشته، خانه زرد، محلی برای بزرگداشت «ویشنو»، خدای گرازنما، بوده است.
اکنون باید پرسید که چشمه آب شور کجاست؟ درون این غار چشمهای وجود دارد. چون چشمه از درون معدن نمک بیرون میآید، اشباعشده و شور است. پیداست چون آب وجود دارد، قندیلهایی هم پدید آمده است. منطقه «کهیره» در کنار رود «جهلم» کاملا آبخیز است. روشن است که آب به سادگی در این معدن نمک نفوذ میکند و از این راه است که قندیل بوجود میآید.
وی افزود: باید به ظرافت اطلاعرسانی فردوسی نگاه کرد که او با چه دقتی اینها را گزارش میکند. او سرگذشت ایرانیان و مردمان دیگر را با باریکبینی ثبت کرده است. هنگامی که اینها را میبینیم، ناگزیریم به همان سخن او برگردیم که درباره شاهنامه گفته است «تو این را دروغ و فسانه مدان/ به یک سان روشن زمانه مدان/ ازو هر چه اندر خورد با خرد/ دگر بر ره رمز معنی برد» بر ماست که به رمزگشایی داستانهای شاهنامه بپردازیم و آنها را الحاقی و تخیلی فرض نکنیم.
نظرات