شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۹:۳۴
بوسه بر دست خدا

مريم مقيمي-آدمي، خواه مطيع، خواه سركش، در نهادش فطرتي است خدايي كه اگر روزي "بداند" و "شرايط" دانستنش فراهم شود، چنان درون شعله وري خواهد داشت كه از "ني" وجودش، تنها ترنم "وصل" و " شكوه از جدايي" به گوش خواهد رسيد. وقتي "جان" آدمي به جرقه "عنايت" آسمانيان آتش مي گيرد، تنها، چشمه بي پايان "عشق و عرفان" مي تواند اين آتش را فرونشاند و مرهمي شود بر دل هاي سوخته تا بتوانند "بدانند" و " قدر "شرايط" را بشناسند. دنياي پيرامون، سراسر ذكر اوست ، ذكري كه به بلنداي آسمان، " بلند" است. تنها بايد "او" را ديد، "صدا"يش را شنيد و " بوسه زد بر دست خدا"./


خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)- ناهيد رشيد در تيرماه 1355 در تهران به دنيا آمد. در اوايل دوران ابتدايي به دليل شغل پدر به شهرهاي شمالي ايران (نور و فريدون‌كنار)رفت و دوره ابتدايي را در آن شهرها آغاز و بعد از بازگشت به تهران، ادامه دوره دبستان را در مدرسه ملت سپري كرد. سپس به مدرسه راهنمايي نبوت رفته و اين مقطع را گذراند و بالاخره ديپلم خود را از دبيرستان زينب (س) اخذ كرد. در سال 1372 در رشته زبان و ادبيات انگليسي دانشگاه علامه طباطبايي پذيرفته شد و مدرك ليسانس خود را گرفت. و بعد از آن در سال 1379 موفق به اخذ مدرك كارشناسي ارشد در دانشگاه آزاد و در همان رشته شد. پايان‌نامه‌اش در زمينه تئاتر و روان‌شناسي و نمايشنامه‌هاي (Edward Albee) ادوارد آلبي بود. وي پيش از اخذ مدرك كارشناسي ارشد، در كانون ملي زبان ايران مشغول به تدريس شد.
گفتگوي ما را با او بخوانيد:

چه شد كه به فكر ترجمه كتاب‌هاي روان‌شناسي افتاديد؟
يكي از دوستانم به نام خانم گلدار كه هميشه مشوق و همراهم بود، پيشنهاد داد تا كتاب‌هاي روان‌شناسي را ترجمه كنيم، به اين دليل كه هنوز در فرهنگ مردم ما آن‌طور كه بايد، جا نيفتاده تا وقتي مشكلي دارند با مشاور راهنما مشورت كنند، ما مي‌خواستيم به اين وسيله، به مردم كمك كنيم و هدفمان آرمان‌گرايانه بود.

نخستين ترجمه‌تان از چه نويسنده‌اي بود؟
نخستين ترجمه كتاب "ماجراهاي دوست بد جنس" بود كه توسط دوستم خانم مژگان كلهر به من معرفي شد. ترجمه‌ بعدي، از كارهاي آلن و بارباراپيز (Allen and Barbara Pease) بود كه بسيار موفق شد. بعد از آن سراغ كارهاي باربارا دي آنجلس (Barbara De Anjelis) كه بسيار مشهور بود، رفتيم.

چرا اين دو نفر؟
اين دو ( آلن و بارباراپيز ) زن و شوهر محقق و پژوهش‌گري‌اند كه كتاب‌هايشان در جامعه جا افتاده و كتاب‌هايي مثل «چرا مردان دروغ مي‌گويند و زنان گريه مي‌كنند» و «چرا مردان گوش نمي‌دهند و زنان نمي‌توانند نقشه بخوانند» و از اين سري كتابها يا كتاب‌هاي De Anjelis مثل «رازهاي دهگانه‌اي كه هر زني بايد بداند» و اينكه «آيا تو همسر مناسبي براي من هستي؟». اين كتاب‌ها طرفدار و خواننده زيادي داشتند و به لحاظ روان‌شناختي هم در جايگاه خوب و علمي بودند. ما ديديم كه در اروپا 10 هزار نسخه از اين كتاب ( چرا مردان دروغ مي گويند...) چاپ شده بود، البته ما و اروپا فرهنگ متفاوتي داريم، اما اصل بشري همان است كه مي‌بينيد. مثل اينكه زنان بيشتر از مردان صحبت مي‌كنند و در همه جوامع همينطور است. اين يك نوع تفاوت خلقت است كه در هر دوي آنها (زن و شوهر) وجود دارد. مطالب اين كتاب‌ها بسيار جالب و جذابند.

يعني آنچه آنها نوشته‌اند را به جامعه‌ خودمان تعميم داده‌ايد؟
خير. مسايل روان‌شناسي، اصلي است كه در هر جاي دنيا وجود دارد، مثل اين كه در همه جاي دنيا انسان، 2 دست دارد. اين ويژگي مشترك بين انسان‌هاست و در سراسر كره زمين هم يك جور است. ما آن را تعميم نداديم بلكه همان است كه در همه جوامع به عنوان خصوصيات فردي ديده مي شود كه در زن و مرد وجود دارد. البته بعضي از مسايل اين كتاب‌ها به مصلحت‌هايي حذف شدند. اما معتقدم كه جاي آن در جامعه خالي است. مثل روابط نزديك زن و مرد. در جامعه و در رسانه‌ها اين موضوعات خط قرمزند، در آموزش‌هاي مدارس و ... هم خط قرمز دارند، اگر در كتاب نخوانند،از كجا مي توانند به آن پي ببرند و درباره آن اطلاعات به دست آورند؟

غير از روان‌شناسي به حوزه عرفان و اخلاق هم وارد شده‌ايد. چرا؟
بعد از مدتي، حدود سال 1383 فهميدم از زندگي چه مي‌خواهم، به نظرم مفهوم زندگي همان نبود كه مردم به طور روزمرگي انجام مي‌دهند و مي‌خواهند بزرگ شوند، ازدواج كنند، صاحب فرزند شوند و ... .اين معني زندگي نيست. زندگي معناي بالاتر و والاتري دارد. اگرچه اين چيزها را هم شامل مي‌شود؛ اما همه‌اش، اين نيست. از كودكي كمال طلب بودم. سعي كردم و دوست داشتم بهترين باشم. مثلاً اگر درس مي‌خواندم، مي‌خواستم هميشه ممتاز و اول باشم. عشق به اينكه هميشه بالاتر بروم و كامل‌تر از همه باشم، باعث گرايشم به عرفان شد. البته از سال 1375 درباره عرفان و تصوف مطالعه مي‌كردم، اما حدود 1382 به صورت متمركز وارد اين مبحث شدم. خصوصاً عرفان و اديان توحيدي. متوجه شدم كه در اين باره خلاء بسياري وجود دارد و به همين دليل، افرادي مثل پانولو كوئليو به راحتي عرفان غربي را وارد فرهنگ ما كرده‌اند. وقتي چاله‌اي وجود دارد، بسيار آسان درونش آب جمع مي‌شود. اين چاله‌ها و خلاء‌ها هميشه وجود دارند و ممكن است با هر چيزي پر شوند. الآن عرفان‌هايي تزريق مي‌شوند و طرفداراني هم پيدا كرده‌اند. مثلاً در دفتر پنجم مثنوي، داستاني‌ از مولانا داريم كه كوئليو آن را تغيير داده و به نام عرفان غربي به ما معرفي مي‌كند. ما هم از آن شادمانيم. ما عرفايي قوي و بزرگ داريم مثل عين‌القضاة همداني يا با يزيد بسطامي؛ و ابوسعيد ابوالخير، در اين صورت چه جايي براي عرفان چيني و هندي كه كوئليو در كتاب‌هايش مي‌نويسد وجود خواهد داشت؟ اما متأسفانه هست، چون عرفان اسلامي ما خوب شناخته و شناسانده نشده و اين فضا خالي است. به همين دليل شروع كردم به فعاليت در زمينه عرفان و كتابي نوشته‌ام به نام «چگونه مي‌شود دست خدا را بوسيد.»

اين كتاب درباره چيست؟ 
در آن از عرفاي معاصر خودمان مثل آقاي مجتهدي تبريزي، شيخ نخودكي، آيت الله بهاءالديني، رجبعلي خياط (نكو گويان)، اسماعيل دولابي، علامه جعفري و... حكايت‌هايي آورده‌ام به انضمام اتفاقاتي كه در زندگي خودم رخ داده و اين دعوتي است كه در حد بضاعت خودم انجام مي‌دهم. نخستين جلد اين كتاب چاپ شده واميدوارم به 10 جلد برسد.

در عرفان ما چه ويژگي به چشم مي‌خورد كه در عرفان غربي نيست؟
آنچه كه در اين باره برجسته و مشخص است بحث توحيد است، وقتي قرآن را مي‌خواندم،خدا در فاصله‌هاي نزديك در آيات مي‌فرمايد: «فقط من را بپرستيد. براي من شريكي قائل نشويد». اين مسأله براي من بسيار جالب و جاي سؤال بود كه اين امر چرا آنقدر تكرار شده است؟ آيات بسياري در قرآن راجع به توحيد است. اما وقتي مكاتب جديد را مي‌بينيم، مثلاً در عرفان هند، هنوز بت و بت‌پرستي وجود دارد؛ بت شيوا ـ بت كريشنا مورتي، هانومان مورتي و... يا در عرفان مسيحي تثليث داريم- پدر و پسر و روح‌القدوس - و اخيرا در نگرش غربي خداي جديدي هم وارد شده، به نام خداي مادر و اين در آثار كوئليو مشهود است. مثلا در كتاب "كنار رودخانه‌ پيدرا نشستم و گريستم" ... اين‌ها كم كم  وارد اعتقادات‌ ما مي‌شوند و معلوم نيست بايد منتظر چه خداهاي ديگري باشيم! اصل توحيد بسيار مهم است و آن چيزي كه مكاتب به ظاهر عرفاني ديگر در اين زمينه نقص دارند و اساس اعتقاداتشان است چند خدايي است و اين همان ايرادي است كه در آن وجود دارد، اما ما در عرفان اسلامي نمي‌بينيم. 

بر عرفان اسلامي اين ايراد وارد نيست، آيا ايرادات ديگر وارد است؟
البته وقتي پاي اعتقادات به ميان مي‌آيد، افراط و تفريط هم به وجود مي آيد. در عرفان ما گروهي رو به تصوف آوردند و گروهي از طرف ديگر بام افتادند و علي الهي شدند.

تصوف در ابتدا اينگونه نبود؟
خير، يكي از دوستانم جمله زيبايي را مي گويد، كه آب هميشه از سر منشأ‌ تميز و خوب است اما وقتي روان مي‌شود و پايين مي‌آيد خس و خاشاك و گل‌ولاي را در اواسط راه با خود جمع مي‌كند.كساني كه در ابتدا تصوف را ارائه كردند، چه بسا كه اعتقادات بسيار خوبي داشتند اما بعد، در طي زمان به افراط و تفريط و كج‌روي دچار شدند. الان هم كلاس‌هاي دانش معنوي مدرن وجود دارد كه شاگردان آن،« چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند». يعني چيزهايي از استادشان شنيدندو به آن شاخ و برگ دادند و به دليل باورهايي كه به استادان خود داشتند، دچار غلو شدند و به بيراهه رفتند. مثلاً داستاني است كه مي‌گويند شاگردان شيخ محمود شبستري معتقد بودند كه وي روي آب راه مي‌رفت يا روي هوا حركت مي‌كرد اما خودش همه اين‌ها را نفي مي‌كند و مي‌گويد هيچ‌يك از اين كارها را نكرده‌ام و اگر كسي را ديديد كه اين كارها را انجام مي‌دهد، به من هم نشان دهيد. اين ماجرا درباره تصوف هم به وقوع پيوسته و آنها در بسياري از جاها به خطا رفته‌اند.

در صحبت‌هاي شما اين بود كه درباره عرفان كار كرديد و وارد حوزه‌ اخلاقي شديد. ارتباط اين دو با هم چيست؟
عرفان به معني شناخت است، يعني انسان خود را بشناسد و در مسير خودشناسي برود و در اين مسير، خواه نا خواه گذر انسان به خدا مي افتد. در آن زمان است كه انسان مي‌فهمد، روحي بزرگ و گنجايش همه چيز را دارد و تمام هستي براساس و مدار و محور انسان مي‌چرخد. و اين كه انسان از كجا آمده و چه كسي او را خلق كرده؟ خود به خود، انسان را به سر منشأ مي‌رساند. خودشناسي و خداشناسي بسيار به هم نزديك و متصل‌اند و اين مفهوم از عرفان، يعني شناخت خود و خدا. خداوند مي‌فرمايد «من از روح خودم در انسان دميدم» بنابراين خدا و انسان از ازل به هم متصلند. اينكه چه اتفاقي مي‌افتد كه بعدها اين دو از هم دور مي‌افتند، خود جاي بحثي است مفصل؛ بنابراين اخلاق جزئي از آن است. يعني وقتي انسان خود را مي‌شناسد و مي‌فهمد كه وسعت وجودي‌اش چه اندازه گسترده است، ديگر چشمش را در اختيار هر چيزي قرار و گوش و فكرش را به هر بي‌مقداري اختصاص نمي‌دهد. اين جاست كه اخلاق به ميدان مي‌آيد و انسان ديگر هر عملي را انجام مي‌دهد، با خود فكر مي‌كند آيا اخلاقي است يا خير. بنابراين عرفان و اخلاق عين هم‌اند.

اينكه گوش و چشم... را در اختيار هر چيز قرار ندادن، مفهوم فردي اخلاق است اما اخلاق مفهوم اجتماعي هم دارد و در ارتباط با ديگران هم هست.
بله همين طور است، در واقع انسان اخلاقي انساني است كه در اجتماع زندگي مي‌كند و با آن در ارتباط است اما در عين حال، فرديتي هم براي خودش قائل است. نمي‌شود فرد را از اجتماع جدا كرد. انسان اخلاقي، انساني است در جامعه كه همه كارهايش در چارچوب اخلاقي است كه در قرآن آمده؛ يعني هرچه انجام مي‌دهيم بايد ببينيم در اين چارچوب است يا خير. 

ويژگي‌هاي مشتركي كه درباره انسان در موضوع روان‌‌شناسي بيان كرديد، در اخلاق و عرفان هم وجود دارد؟

خداوند وقتي انسان را خلق كرد از روح خودش در او دميد حتي در قلب شقي‌ترين انسان‌هاي كره زمين هم ذره‌اي از آن وجود دارد. بنابراين، نخستين اشتراك در انسان‌ها در اين بخش معلوم مي‌شود. مثلاً وقتي قرار است بنايي ساخته شود، به آجر نياز دارد و در حقيقت، آجر لوازم كار است. چه مسجد ساخته شود چه خانه يا هر چيز ديگري. در اين جا نيز براي ساختن انسان، ابزار كار، روح انسان است. چه در روان‌شناسي و چه عرفان و چه ... در هر صورت آنچه مشترك است، همين است.

اگر اينگونه است و در موضوع عرفان، انسان‌ها دچار اشتراكند، چرا مانند روان‌شناسي نمي‌شود از جامعه‌اي به جامعه ديگر، مثل هم عمل كرد؟
همان كه گفتم، چون حقيقت را نديده‌اند، به، بيراهه رفته‌اند. الآن فال‌گيري و شارلاتانيزم زياد است. در حقيقت، هر جايي كه انسان كشش روحي به چيزي دارد در همان جا شارلاتانيزم رشد مي‌كند. در مورد بسياري از مسايل، اين مسأله و شارلاتانيزم ديده نمي‌شود چون نياز اصلي بشر نيست اما پول نياز اصلي بشر است، عشق نياز اصلي بشر است و شناخت عرفان نياز فطري و اصلي بشرند. اين است كه در اين زمان، رمّالي و آينه‌بيني رشد مي‌كند و همين جاست كه وقتي تقاضا زياد مي‌شود، عرضه هم زياد خواهد شد و بسيار سخت است كه همه اين عرضه‌ها را تحت كنترل در آورد و پروانه كسبشان را مهر زد. متأسفانه در 90 درصد، پروانه‌هاي كسب اشكال دارند. دليلش اين است كه مثلاً يك اعتقاد سه خدايي است، خب وقتي خدا سه تا شد، چه اشكال دارد كه 4 يا بيشتر نشود! آب كه از سر گذشت، چه يك وجب چه چند وجب! اين جاست كه مشكلات پيش مي‌آيد، به هر جهت، اگر عرفان واقعي در همه جوامع وجود داشته باشد، مي‌توان آن را براي همه انسان‌ها در همه جوامع، به يك صورت عنوان كرد و آموخت.

گفته مي‌شود راه‌ها و روش‌ها براي رسيدن به خداوند و پيدا كردن شناخت، به تعداد انسان‌ها متفاوت است.
بله، مي‌گويند به تعداد انسان‌هاي روي زمين راهي به سوي خدا وجود دارد. اما از طرفي ديگر، بايد توجه داشت كه به تعداد انسان‌هاي روي زمين، راه رسيدن به شيطان هم هست. گاهي بعضي از طريق طبيعت به خداوند مي‌رسند. مي‌گويند كه طبيعت نظم دارد بنابراين خداي نظم‌دهنده‌اي هم وجود دارد. در اين راه حتي ممكن است، ظاهراً خدا نفي شود، اما در باطنشان چيزي است كه آن‌ها را بسوي ذات مطلق مي‌كشاند. اما گاهي قضيه از اين محدوده خارج مي‌شود و صورت چند خدايي به خود مي‌گيرد. نمي‌شود به كسي كه فقط يك وجه دارد،چند وجه داد. وقتي تعدد خدا وجود داشته باشد، وجود انسان دچار تعدد و پراكندگي مي‌شود. اگر فرد يك شخصيت داشته باشد، در جستجوي يك مبداء واحد است و در غير اين صورت، در زيربنا و روبناي زندگي مشكلات عديده‌اي بوجود خواهد آمد.

چقدر مي‌توان بيماري‌هاي روحي را با عرفان درمان كرد؟
كليد اينجاست و همه درمان‌ها همين است. در قرآن داريم، شخصيت بزرگي مثل حضرت ابراهيم(ع) كه پدر ملت‌هاست و همه اديان توحيدي و غيرتوحيدي او را از آن خود مي‌دانند، اينگونه دعا مي‌كند: كه خداوندا هرگاه من گرسنه‌ام تو به من غذا مي‌دهي، تو خدايي هستي كه هر زماني كه تشنه ام آب مي‌دهي، وقتي مريض مي‌شوم شفاي كامل به دست توست و ... بنابراين همه درمان‌ها و همه و همه چيز به دست خداوند است. البته در اين دوره، مشكلاتي در جامعه ما به شدت بروز كرده و آن وجود كلاس‌هاي روان‌شناسي و خودشناسي و ... است كه به صورت غده‌هاي سرطاني درآمده‌اند و اثرات دفعي و آني دارند و فقط زماني كه دوره كلاس‌ها گذرانده مي‌شود، افراد شارژ و شادابند. متأسفانه بسياري از اين كلاس‌ها در لواي مذاهب فعاليت مي‌كنند و مطالبي را درباره خداوند و آيين ديني ارائه مي‌دهند كه پوششي است براي آنچه در نهان دارند و در حقيقت هدفشان ديني و اعتقادي نيست. البته تا زماني كه اين بازارها وجود دارند، درمان واقعي اتفاق نمي‌افتد.

يعني اگر عرفان واقعي باشد، درمان صورت خواهد گرفت؟
بله، حتماً. ما در كتاب مقدسمان ـ قرآن مجيد ـ داريم و مطلب همان است كه درباره پدر ملت‌ها حضرت ابراهيم گفتم؛ اگر انسان، چه روحي و چه جسمي، شفا مي‌خواهد بايد به خداوند يگانه روي آورد و بهترين مسير، مسير ائمه معصومين عليهم‌السلام است و آنان روشنگران عرفانند.

در اين باره كه گفتيد 14 معصوم، روشنگران عرفانند، توضيح دهيد.
در زندگي انسان، همه چيز درجه و رتبه‌بندي دارد؛ ايمان، هدايت، ضلالت و ... . وقتي شخصي از اولياء كه به لحاظ درجه، رتبه چندان بالايي هم ندارد، مي‌تواند بسياري از امور دنيا را در دست بگيرد؛ معلوم است كساني كه بسيار متصل به سرچشمه‌اند، داراي كرامت خدايي‌اند و درجه و رتبه آنها با اتصال به وجود مطلق چه خواهد بود. من خودم اصلاً در وادي دين و مذهب نبودم و اعتقادي نداشتم و از طريق دعوت همين بزرگان وارد راه حقيقت شدم. نخستين بار در سال 1383 به شهر مقدس مشهد مشرف شدم و بسيار خوشحالم كه با معرفت و با دعوت خود صاحب‌خانه رفتم و درك كردم كه مهمان آن بزرگوارم و اين مسأله راه را برايم بسيار بازتر كرد. از زماني كه بر اين خاندان وارد شدم، ديدم كه همه يك معدن‌اند و مرتب خير و بركت و رحمت نصيبم مي‌شود؛ همان‌طور كه قرآن يك معدن رحمت است، از امور دنيوي گرفته تا امور اخروي. ائمه عليهم‌السلام به گونه اي وصل به سرچشمه‌اند كه دنيا و عقبي را بايد از آنها داشت و عرفان ناب نيز همين است. در اين بين، گاهي كتاب‌هايي كه مربوط به اين بزرگواران مي‌شوند، مثل صحيفه سجاديه، نهج‌البلاغه و بعضي ديگر را كه به صورت مدون نيستند و در قالب احاديث و ... در دسترس‌اند را خوانده ام.

دعاي مكارم اخلاق صحيفه سجاديه از امام سجاد(ع) يكي از بهترين مسيرها براي رسيدن است.
بله، امام سجاد عليه‌السلام لطيف‌ترين و شاعرانه‌ترين دعاها را دارند. براي هر چيزي دعايي مي‌خوانند و چقدر لذت‌بخش است. دعاي باران، دعاي اول ماه، صاعقه، پدر و مادر و ... آنقدر لطيف و زيباست كه در هيچ جايي پيدا نمي‌شود. بارزترين ويژگي‌ امام عليه‌السلام در دعاهايشان، اين است كه با اينكه در تمام عمر پر بركتشان عبادت مي‌كنند و اصلاً به لقب سجاد و زين‌العابدين مشهورند، اما مرتب در دعايشان از خداوند به خاطر قصور در انجام عبادت عذرخواهي مي‌كنند. اين بسيار جالب است. جمله‌اي را در انجيل‌ از حضرت مسيح عليه‌السلام خواندم كه مي‌گويد «به كساني كه زياد داشته باشند بيشتر داده و از كساني كه كم دارند، همان هم گرفته خواهد شد.» وقتي ما در راه حق وارد مي‌شويم، هر قدر بيشتر در اين راه پيش مي‌رويم، ايمانمان زيادتر مي‌شود. بيشتر خواستن امام، همين است و در اين مسير اگر كم داشته باشيم گرفته مي‌شود. يك ضرب‌المثل بلژيكي است كه مي‌گويد «وقتي از آسمان آش مي‌بارد، گدا قاشق مي‌برد».يعني وقتي رحمت خدا از آسمان مي بارد، قلب و روح بزرگتري را عرضه كنيم. روح و قلب ما چگونه بزرگ مي شوند؟ با توجه، تمركز، عبادت و عمل. نكته بسيار مهمي است؛ كسي كه اين همه شب تا صبح مشغول عبادت است، هنوز عذر تقصير مي‌آورد. اين درس بزرگي است.

ما در دينمان دستوراتي داريم كه تعبدي‌اند و بايد به آن عمل كرد، مثل نماز خواندن و ساير واجبات اما بعضي معتقدند، همين كه دل انسان پاك باشد كافي است!
نظريه‌اي است به نام butterfly effect يعني تأثير پروانه‌اي و در آن مطرح مي‌كند، مثلاً اگر پشه‌اي الآن و در اين مكان بال بزند، تا 6 ماه آينده و حتي در يك شهر ديگر وضعيت را تحت تأثير قرار مي‌دهد. در فيزيك هم نظريه‌اي داريم كه اگر يك چيز را روي ميز تكان دهيد، در كل كائنات تأثير مي‌گذارد. وقتي به اين نكته مي‌رسيم، مي‌بينيم هر عملي مفهوم ديگري مي‌گيرد. بنابراين وقتي گفته مي‌شود نماز خوانده شود بايد خوانده شود و حتماً‌ تأثيري در كائنات دارد. آن كسي كه بر من احاطه و اشراف دارد و بالاتر است و در قله ايستاده، به من مي‌گويد نماز بخوان، روزه بگير، جهاد كن و ... ،همه اينها فلسفه خاص خودش را دارد. اگر من دليلش را نمي‌دانم، به اين دليل نيست كه مفهومي ندارند، بلكه من نسبت به آن نادانم. از ما خواسته نماز بخوانيم و در وقتش هم خوانده شود. خداوند در قرآن مجيد در سوره جمعه مي‌فرمايد «وقتي صدايتان مي‌كنم خريد و فروش را كنار بگذاريد و به سمت من بيايد.» وقتي صداي ا...اكبر را مي‌شنويم و سمبلي است براي رفتن به سوي نماز، بايد كارهاي ديگر را كنار بگذاريم. بعضي‌ها، بسياري از سمبل‌هاي زندگي را ارج مي‌گذارند، مثل چهارشنبه سوري و هفت‌سين و سالگرد تولد و سالگرد ازدواج و ... اما وقتي به اين چيزها مي‌رسند و قرار است نماز خوانده و به خدا گفته شود دوباره ما را بپذير، بهانه مي‌آورند كه انسان بايد دلش پاك باشد!

درباره كتاب‌هايتان بگوييد.
كتاب‌هايي كه ترجمه كرده‌ام، به نام «چرا مردان دروغ مي‌گويند و زنان گريه مي‌كنند» و چرا « زنان نمي‌توانند نقشه بخوانند» كتاب‌هاي جامعي‌اند. ما در موضوع اين كتاب‌ها به دنبال تفكرات فمنيستي يا مردسالاري نيستم، به دنبال اين تفاوت زن و مرديم كه آنچه زنان دارند، مردان ندارند و برعكس. يكي از تم‌هاي مؤثر در كتاب‌هاي آلبرت كامو نويسنده فرانسوي، مسأله سوء تفاهم است و بيان مي‌كند انسان‌ها زماني دچار مشكل مي‌شوند كه نمي‌فهمند با هم سوء‌تفاهم دارند و آن جايي كه مسأله طلاق وجود دارد، به سوء‌تفاهم برمي‌خوريم. يعني اينكه زنان بدانند دليل بعضي از اعمال مردان اين نيست كه آنها را دوست ندارند و مردان نيز بدانند اگر زنان كارهايي را انجام نمي‌دهند، به دليل اين نيست كه ذاتاً انسان‌هاي بدي‌اند. تفاوت زن و مرد در ساختار مغزي و هورموني آنهاست. اين موضوعي است كه بايد زن و مردبه آن توجه داشته باشند. كتاب ديگر به نام «رازهاي دهگانه‌اي كه هر زني بايد بداند» تا زندگي خوبي داشته باشد، چه زماني كه متأهل است يا مجرد. موضوع اين كتاب برمي‌گردد به روحيات لطيف زنانه كه در هر زمان هر عملي را به گونه‌اي خاص مي‌بينند. كتاب‌هاي ديگري هم در اين زمينه وجود دارند مثل «آنچه زنان مي‌خواهند مردان بدانند». همه آنها در راستاي اين است كه ما دو جنس متفاوتيم و دليل عملكرد متفاوتمان نيز همين است، مثلاً موضوع كتاب «آيا همسر مناسبي براي من هستي؟» برمي‌گردد به توضيح اين كه فرد چه نوع شخصيتي دارد و با چه كساني راحت‌تر مي‌تواند ارتباط برقرار كند. كتاب ديگر در زمينه روان‌شناسي نوجوانان است به نام «گذر از بحران» كه سبك جديدي در ايران دارد. زيرا در اين كتاب، مخاطب يك صفحه نوجوان است و مخاطب صفحه بعد، والدين و ويژگي‌اش اين است كه براي هر دو گروه نوشته شده است.

درباره كتاب‌هايتان با موضوع اخلاق بگوييد.
كتاب جديد من با اين عنوان است كه چگونه مي‌شود دست خدا را بوسيد.

اين كتاب عرفان است يا اخلاق؟
سعي كرده‌ام هر دو تم را در آن بياورم. زيرا اين دو موضوع از هم جدا نيستند. در اين كتاب‌ها از افرادي كه در اين راهند و نيز از تجربيات خودم آورده‌ام. من به عنوان يك معلم، سعي مي‌كنم ديدگاهم نسبت به همه چيز اخلاقي باشد. ما همه دوست داريم شاگردانمان اخلاقي باشند. دوست داريم چيزي به عنوان تقلب وجود نداشته باشد. دوست داريم دروغ نشنويم و منظم باشند. خداوند نيز جهان را براساس نظم خلق كرده، بنابراين بايد خودمان منظم باشيم. كتاب ديگري هم دارم به نام «به خدا پيامك بزن» كه براساس تجربه خودم نوشته‌ام.

گويا براي طيف سني كودك و نوجوان هم كتاب‌هايي را نوشته و بعضي را بازنويسي كرده‌ايد؛ در اين باره بگويد.
من همه چيز را در زندگي مديون مادرم هستم. او سرمايه‌گذاري زيادي براي من انجام داد. دوران كودكي و زماني كه سواد نداشتم، داستان‌هايي را براي من مي‌خواند. داستان‌هاي كلاسيك جهان مثل "هملت" كه حتي داستاني فلسفي و روان‌شناسي است. سيندرلا، ريش‌آبي، موبي‌ديك نهنگ سپيد و ... ، من بسيار لذت مي‌بردم. شايد يك كتاب را 10 بار برايم مي‌خواند و من كاملاً داستان را حفظ مي‌شدم. حتي عكس داستان را هم به من نشان نمي‌داد تا تصورات و تخيلاتم قوي شود. به همين دليل، كاملاً با داستان و ادبيات بزرگ شدم و هميشه دوست داشتم در اين زمينه كار كنم. در همه داستان‌هاي گذشته نكاتي اخلاقي وجود دارند و من هم برخي داستان هايي كه شنيده بودم را، نوشتم يعني ادبيات شفاهي را به كتبي تبديل كردم. اگر ما ادبيات شفاهي و هر آنچه را كه از سينه به سينه منتقل مي‌شود، در قالب نوشتار بريزيم، براي هميشه مي‌مانند. ادبيات ما بايد روي كاغذ بيايد. در روان‌شناسي، اصلي داريم كه مي‌گويد: «‌كم‌رنگ‌ترين نوشته‌ها حتي از قوي‌‌ترينِ حافظه‌ها ماندگارترند.

كتابي داريد به نام چوپان دروغگو و چوپان راستگو.
من به دروغ گفتن حساسم. نخستين چيزي كه دوستم را با آن مي‌شناسم، دروغ گفتن او است. خصيصه‌اي كه در انسان‌ها برايم مهم است، صداقتشان است. اگر ببينيم فردي صداقت ندارد، جلو نمي‌روم و معمولاً چون صداقت ديده نمي‌شود، دچار مشكل مي‌شويم. من فكر مي‌كردم اگر چوپان دروغگو نوه‌اي داشته باشد، اين نوه چگونه مي‌شود. در اين ميان، نوه‌اي را ساختم از اخلاف چوپان دروغگو كه متحول مي‌شود.

و كتاب ديگر؟ چقدر مي‌خواهي خوب باشي.
ما صفات خدا را مي‌شناسيم. مثل ستاربودن، رحمان بودن، غفار بودن و ... ،ما چقدر اين صفات را در خودمان داريم؟ اگر قرار است به سوي انسان متعالي در حال حركت باشيم و اگر قرار است به صفات خداوند آراسته شويم واقعاً الآن چقدر داراي اين صفاتيم؟ چقدر مي‌توانيم در برابر كسي كه به ما بدي مي‌كند، او را ببخشيم و غفور باشيم؟ من در اين كتاب به مخاطبم كه كودك و نوجوان است، مي‌گويم كه چقدر مي‌خواهد خوب باشد و چقدر از اين صفات را خود دارد و اگر مي‌خواهيم آن صفات را داشته باشيم بايد از همان كودكي در خود تقويت كنيم.

اگر كودك و نوجوان ما از شخصيت‌هاي عارف ما مطلع باشند، يقيناً مي‌توانند بهتر در اين مسير گام بردارند، شما اينطور فكر نمي‌كنيد؟
بله عرفان ما بسيار قوي است. ما در اين مكتب، عارف بزرگي مثل شيخ محمود شبستري را داريم كه شخصي به نام "لئونارد لويزن" فرانسوي در زندگي او بسيار تحقيق كرده و اين درد بزرگي است كه يك فرانسوي پيشينه تاريخي ايران را بداند و عارف بزرگي مثل شبستري را مورد تحقيق قرار دهد و ديدگاه‌هاي عرفاني او را نسبت به زندگي بررسي كند در حالي كه حتي مقبره اين عارف بزرگ براي كساني كه كنار آن زندگي مي‌كنند، ناشناخته است. بسيار عجيب است كه ما اين بزرگان را داريم اما آنها را نمي‌شناسيم و نمي‌خواهيم بشناسيم. من به قم رفته بودم، دنبال نشان و مقبره شخصيتي بزرگ مي‌گشتم و كساني كه آنجا كار مي‌كردند و مقابل آن قبر بودند، مي‌گفتند نمي‌دانيم كجاست و آن را نمي‌شناختند. اينكه بزرگان ما را ديگران معرفي مي‌كنند، براي ما درد است. البته اين مختص به افراد عامي جامعه ما نيست و حتي كساني كه در محيط‌هاي آكادميك هم كار مي‌كنند، بزرگانمان را نمي‌شناسند؛ بايد تلنگري داشته باشيم و زندگيمان را بازنگري كرده و عميق‌تر زندگي كنيم.

بخشي از اين به آگاهي برمي‌گردد و به وضعيت مطالعه در جامعه، نظرتان چيست؟
بله. وضعيت كتابخواني در جامعه ما مطلوب نيست. من درباره سينما مطالعه كرده ام و فيلم را هم بسيار دوست دارم. معتقدم فيلم، كتاب، مجله و روزنامه مانند اكسيژنند و بخشي از زندگي انسان را تشكيل مي‌دهند. ما نمي‌توانيم در زندگيمان به تعداد انسان‌هاي جهان تجربه داشته باشيم در حالي كه وقتي رماني را مي‌خوانيم، مثل رمان غرور و تعصب جين آستين (Pride and prejudice از Jane Austen)، ياد مي‌گيريم كه اگر هم مشكلي داريم آن را مطرح كنيم و نبايد بگذاريم به صورت يك غرور ما را از ديگران جدا كند. اما آمار كتابخواني پايين است و در نتيجه، آگاهي و شناخت از زندگي و تجربه نيز كم است. بسياري از جوانان ما نه تنها درباره اين بزرگان آگاهي ندارند، درباره موسيقي، نقاشي، رمان و ... هم اطلاعاتي ندارند. روزنامه و مجله هم كم مي‌خوانند. اما تا جايي كه ممكن است، وقت خود را با ديدن سريال‌هاي بي سر و ته و بي‌محتوايي كه الآن در جامعه وجود دارند، تلف مي‌كنند يا خود را با موسيقي سرگرم مي‌كنند كه هيچ محتوا و ارزشي ندارد. اين، يكي از آسيب‌هاي شديد جامعه ماست و عاقبت خوشي در پيش نداريم. هميشه از جهل انسان‌ها در مقاصد و اهداف شخصي استفاده مي‌شود.

به موسيقي علاقه داريد؟
موسيقي را دوست دارم و مدتي سه‌تار مي‌نواختم. موسيقي ريتم دارد و جهان اطراف ما هم ريتم دارد. جنيني كه در رحم مادر است با ريتم قلب مادر زندگي مي‌كند. قرآن هم ريتم دارد. در بين كائنات هم موسيقي و ريتم وجود دارد. زندگي يك هارموني است و بايد موسيقي آن را شناخت. اگر موسيقي‌دان حرفه‌اي نيستيم، لااقل از موسيقي  فاخر، لذت ببريم. موسيقي رپ اين دوره و نيز موسيقي مدرني كه تحت عنوان موسيقي مجاز وجود دارد، واقعاً تأسف برانگيزند.

اگر بخواهيد از ابتدا و دوباره زندگيتان را آغاز كنيد، چه نقص‌هايي را برطرف خواهيد كرد؟
البته من هميشه راجع به مسايلي فكر مي‌كنم كه امكان‌پذير باشند.  اما مي دانم كه موتور زندگيم را دير روشن كردم و دير وارد مسير شدم. اگر مثلاً سال 2 ـ 81 در مسير قرار گرفتم، سعي مي‌كنم زودتر وارد بشوم. البته اين هم امكان ندارد زيرا گاهي در زندگي آگاهي داري و شرايط را نداري يا برعكس.

شما كدام را نداشتيد؟
آگاهي را. من در زندگي به سرعت به سمت چيزهايي پيش مي‌رفتم كه به هيچ دردي نمي‌خوردند. من زياد از اين شاخه به اون شاخه پريده ام. نمي‌گويم زندگي ام را هدر دادم، اما اگر همه كارهايي را كه انجام دادم آگاهانه‌تر بودند، قضيه بسيار فرق مي‌كرد. البته من هرگز خودم را درباره گذشته ملامت نمي‌كنم زيرا دوست دارم در حال باشم و اگر در حال باشم، مي‌توانم آينده را هم بسازم.

دوست داريد جاي كدام يك از عرفا باشيد؟
سؤال سختي است، دوست دارم يكي از آن‌ها باشم و يكي از هدف‌هاي بزرگ زندگيم اين است، به جاي برسم كه آن‌ها رسيده‌اند. اما بيشتر، هميشه دوست داشتم اگر قرار است جاي بزرگي باشم، جاي حضرت علي (ع) باشم. الآن هم سعي مي‌كنم خودم را به ايشان نزديك كنم.

اگر دستتان را بسوي بزرگي دراز كنيد تا كمكتان كند، دوست داريد آن بزرگ چه كسي باشد؟ 
آيت‌ا... بهجت مي گويد: اگر انسان صلاحيت لازم را در خود ايجاد كند، هر چيزي كه در اين دنياست مي‌تواند راهنمايش باشد. بايد تصميم گرفت كه انسان خوبي بود و آن وقت است كه راهنما مي‌تواند حتي در قالب يك رويا وجود پيدا ‌كند و اين كتابي كه نوشته‌ام با عنوان «به خدا پيامك بزن» دقيقاً براساس يك رؤياست.

بيشتر درباره كدام عارف كار كرده‌ايد؟
در كتاب‌هايي كه قصد دارم بنويسم، تصميم دارم از عين القضاه، شيخ محمود شبستري هاشم حداد، بايزيد بسطامي و عرفاي كلاسيك خودمان هم بنويسم.

و درباره‌ محي‌الدين عربي كه پدر عرفان است؟
مطالبي كه در كتاب‌هاي محي‌الدين وجود دارند بسيار سنگين و ثقيل‌اند اما به عنوان پدر عرفان اسلامي بايد درباره‌اش بدانم. ابن‌عربي در كتابش از رموز استفاده كرده همين‌طور كه سهروردي با استعاره نوشته است و البته از جمله كساني است كه من بسيار دوستش دارم. همه كساني كه در زندگيشان تفكر خاصي داشتند و وقتي آن عقايد را مطرح كردند، تنها ماندند، برايم جاذبه خاصي دارند. زيرا وقتي شخص برخلاف جهت آب شنا مي‌كند، معلوم مي‌شود كه حرفي براي گفتن دارد. البته منظورم تفكر نو و جديد است. سهروردي در زمان خودش، بازتر و جلوتر بود و اين ارزشمند است.

گويا نسبت به شيخ جعفر مجتهد تبريزي بيش از همه شناخت داريد و انگار اين كشش نوعي ارتباط متقابل است.
من معتقدم وقتي در بارگاه بزرگي وارد مي‌شوم، شعر بگويم وصله بگيرم. نخستين بار كه به مشهد مقدس مشرف شدم، شعري را سرودم و خواسته‌ام را بيان و درخواست كردم كه من در پي هدايت آمده‌ام كه از همه مهم‌تر است و خواسته‌هاي ديگر، ثانويه‌اند؛ من مي‌خواهم بالا بروم، بنابراين آن كه دستگير من است را به من معرفي كنيد. در راه برگشت از حرم، عكس اين بزرگ را روي جلد كتابش در كنار خيابان ديدم. ارتباط قلبي پيش آمد و كششي دروني با همان نگاه نخست ايجاد شد. كتاب را خريدم و رابطه معنوي برقرار كردم. 

از ناهيد رشيد يك سؤال بپرسيد كه خبرنگار نپرسيده است؟
به كجا مي‌خواهي بروي؟ 

و جواب؟
به همان سمتي كه از آن جا حركت كرده‌ام و خيلي دوست دارم به آن ذات مقدسي كه به آن ايمان آورده‌ام، برسم. پيش از اين، فكر مي‌كردم كه به آن ايمان دارم. اما آنچه وجود دارد، با آنچه فكر مي‌كنيم وجود دارد، بسيار متفاوت است. انسان تا زماني كه در شرايط قرار نگيرد، محك نمي‌خورد و نمي‌داند كه آيا اعتقاداتش واقعي است يا خير. خيلي دوست دارم كارهايي را كه انجام مي‌دهم و نوع زندگي‌ام، در مسيري باشند كه هدايت‌هاي بيشتري شامل حالم شود. ما در سوره انعام آيه‌اي داريم كه مي‌فرمايد:" آيا آن كسي كه نور را گرفته و با آن نور حركت مي‌كند، مانند كسي است كه نور را نگرفته و ..."زماني كه ما با نور حركت مي‌كنيم، نوراني مي‌شويم و ديگران هم در آن مسير، نور را مي‌بينند و به سمت نور مي‌آيند و اين بسيار متفاوت است با كسي كه در تاريكي حركت مي‌كند؛ نه كسي او را و نه خودش جايي را مي بيند. 

چند ساعت در روز مطالعه مي‌كنيد؟
حداقل يك ساعت

چه موضوع‌هايي را براي مطالعه ترجيح مي‌دهيد؟
همه چيز مي‌خوانم. فرانسيس بيكن فرانسوي مي‌گويد: كتاب‌ها سه نوع‌اند، بعضي را بايد مزه كرد، بعضي را جويد و بعضي را بلعيد؛ من ترجيح مي‌دهم كه همه را انجام دهم، اما آن چه مرا به تفكر وامي‌دارد را ترجيح مي‌دهم. مثل رمان «مرشد و مارگرتا» كه در مورد شيطاني است كه وارد مسكو مي‌شود، تجسم پيدا مي‌كند و ... كه بسيار تفكربرانگيز است اينكه شيطان در چه مقوله‌هايي مي‌تواند وارد زندگي انسان شود.

آخرين حرف و نصيحت؟ 
داشتن تفكر، آن چيزي كه واقعاً مي‌بينم وجود ندارد يا بسيار كم‌رنگ است. چيزي كه بيشتر از همه مرا رنج مي‌دهد، نبود تفكر است، اينكه فكر نمي‌كنيم و حرف مي‌زنيم، فكر نمي‌كنيم و عمل مي‌كنيم و ... ؛بايد بدانيم دليل اين حرف يا اين عملمان چيست. دو انسان مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و اين نوع تفكر است كه نوع نگاهشان را مي‌سازد. يك نفر نقص عضو پيدا مي‌كند و تا آخر عمر، خودش و خدايش و زندگيش را مورد سئوال قرار مي‌دهد. اما يك نفر مانند حضرت زينب (س)‌ كه تمام خانواده و عزيزانش را در مقال چشمانش به شهادت مي‌رسانند و اسير مي‌كنند، وقتي يزيد لعنت‌الله عليه به ايشان عرض مي‌كند كه ديديد دچار خفت شديد؟ حضرت مي‌فرمايند: جز زيبايي چيزي نديدم. اين ارزش است كه چگونه يك نفر اين همه مصيبت‌ها را تحمل مي‌كند كه ما حتي وقتي از دور مي‌بينيم، برايمان اينقدر دشوار است. اما يك نفر مصيبت‌هاي جزئي‌تر را مانند مرگ مي‌داند.
آثار؛ تأليف و ترجمه
چگونه مي‌شود دست خدا را بوسيد؟
به خدا پيامك بزن
چرا مردان گوش نمي‌دهند و زنان نمي‌توانند نقشه بخوانند
چرا مردان دروغ مي‌گويند و زنان گريه مي‌كنند
ده راز كه هر زني بايد بداند
آيا تو همسر مناسبي براي من هستي؟
آنچه زنان مي‌خواهند مردان بدانند
مردان از نگاه زنان
زماني براي زن بودن
گذر از بحران [راهنماي تربيت نوجوانان]
همه خرچنگ‌ها خطرناك نيستند
سرگردان
ماجراهاي دوست بدجنس
كليله و دمنه [دو زبانه]
داستان تريسي بيكر
گودون بچه‌داري مي‌كند[دو زبانه]
سكوت كيست؟
وقتي مستي پريد
ديجي‌مون
ماجراهاي خاله سوسكه
كدوي قل‌قل زن
بزبز قندي
ماجراهاي سگ جان
چقدر مي‌خواهي خوب باشي؟
چوپان دروغگو؟ چوپان راستگو؟
پاسخي به نام رويا
زنگ حساب

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها