سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزائی اعتمادی: بعضی کتابها را که تمام میکنی، نمیشود بلافاصله سراغ کتاب بعدی رفت. باید چراغ را روشن کنی، چای بگذاری، کمی به دیوار نگاه کنی و به دنیای فکر و کلمات سفر کنی. «فغان ز جغد جنگ» بابک زمانی از همینهاست. نه چون زبانش سخت است یا روایتش پیچیده، نه. چون مثل نشستن در اتاقی است که سالها پنجرهاش را باز نکردهاند؛ بوی دارو و عرق و ناامیدی از صفحههای اول میآید و تا آخر ولت نمیکند.
نویسنده خودش در یادداشت پایانی کتاب همه چیز را میگوید: داستانهای این مجموعه روایتهایی است که چارهای جز نوشتنشان نداشتم. بخشی از احساساتی هستند که گاه سالها بر ذهنم سنگینی میکردند. شاید خوب درنیامده باشند، شاید نیاز به ویرایشی چندباره داشته باشند، اما وسواس بر سر این موضوع، انتشارشان را تا ابد به تاخیر خواهد انداخت.» همین جملات است تا بدانی با یک اثر مهندسیشده طرف نیستی. با نویسندهای طرفی که سالها چیزی را با خودش حمل کرده و حالا ریخته روی کاغذ. این صداقت، هم بهترین نقطه کتاب است و هم گاهی دلیل بعضی ضعفهایش.
«فغان ز جغد جنگ» حاوی بیست داستان کوتاه و یک داستان بلند است که نگاهی به عناوین آنها نشانگر نقش پررنگ جنگ در برخی از آنهاست. راوی در برخی از قصهها حضور دارد و در برخی غایب است، اما در هر دو صورت از دیدگاه عینی صحنهها را روایت میکند. بعضی از داستانها مستقیم مشاهدات و تجربیات شخصی نویسنده برآمدهاند. خصوصاً متنهای فغان ز جغد جنگ که در زمینه و زمانه جنگ عراق در جبهههای غرب کشور رخ میدهد، جایی که نگارنده خود در کسوت پزشک وظیفه دوران خدمت خود را گذرانده است. هر چند متنها نه گزارش صرف میدانی بلکه با عنصر خیال و شخصیتپردازی درهم آمیخته شده است. زمانی در این کتاب به درستی و زیبایی طنز سیاه، نقد سیستم سلامت، ناتوانی آدمی، و .... را به خوبی بر دیوار شهر آویخته است.
آنچه خوب کار میکند
بابک زمانی در تصویرسازی واقعاً دستش خوب است. در «تهران ۱۴۱۰» بوی مترو و صدای قطعات ماشینهای چینی آنقدر ملموس است که آدم حس میکند خودش روی همان صندلی نشسته. «با سرعت خودم را به یکی از واگنها میرسانم و به توده گوشت متراکم میپیوندم. داخل مترو بوی دهان و بازدم نفسها و عرق و دود و اندکی بوی ادرار و بوهای عجیب دیگر ترکیب ناخوشایندی ایجاد کرده است. «در «داروها و دکترها» یک جمله هست که کمتر از آن میشود، گذشت: «همهشون مثل آب میمونن، فقط ادرار رو زیاد میکنن.» این جمله از آنهایی است که بعد از بستن کتاب هم میماند، چون از دل تجربه آمده نه از روی تکنیک.
تئاتر گریه در مراسم ختم (یا سوگواری در میان خرما و حلوا)
صحنههای مراسم ختم هم درخشاناند. حاجخانمی که همزمان با گریه، یک کیک یزدی بزرگ در دهان دارد و اشکهایش روی قبر میریزد. یا آب نارنگی که روی کت مشکی آقای مهندس میچکد. این تصاویر بدون هیچ توضیح اضافهای، کل ریاکاری یک جمع را نشان میدهد. نویسنده اینجا بلد است چطور با شیء حرف بزند، نه با صفت. «شوکت خانم روبرروی حاج خانم نشسته و به شدت و باتکان دادن سر گریه میکند. نارنگی برنمیدارد، اما در وقفه کوتاهی که در گریهاش پدید میآید، خرمایی را که با پسته پر شده، در دهان میگذارد. ... مداح ادامه میدهد: بنده از طرف خانواده محترم مرحوم حاج اسماعیل صفا از کلیه شرکت کنندگان در این مراسم پرشکوه چهلم تشکر میکنم. و بعد به دنبال مکثی با آهنگ اضافه میکند: چهل روزه که بابا از در نیومده ... . صدای شیون زنها و مردها بالا میگیرد. ... حاج خانوم اما گریه را متوقف میکند و چهار انگشت را داخل سینی حلوایی میبرد که جلویش گرفتهاند. شوکت خانم نمیتواند لقمه حلوایی را که داخل نان پیچیده شده، کنار بزند. به سرعت و در حالی که هیچ وقفهای در شیونش به وجود نیاید. دو تا را داخل دامنش میاندازد.» و همه اینها یعنی تصویر. در جای جای کتاب تصویر و صدا به وضوح و به خوبی دیده و شنیده میشود و همین باعث شده است که کتاب به مثابه یک فیلم سینمایی عمل کند.
داستان «حق» هم از نظر ساختار غافلگیرکننده است. اول با پیرمردی همراه میشویم که گریه میکند و مردم را علیه پسرش تحریک میکند. بعد میفهمیم پیرمرد آلزایمر دارد و پسر بیچاره قربانی واقعی ماجراست. این چرخش بدون ادا و بدون شعار جا افتاده. نویسنده میداند کجا خواننده را غافلگیر کند.
چیزی که بیش از همه به چشم میآید، انتخاب آدمهای داستان است. پیرمرد آلزایمری، مادر پارانویید، پدر پارکینسونی، زنی که در خانهای پر از وسایل گم شده، سربازی که وحشت جبهه را دیده و مردی که از سر اجبار به مراسم ختم میرود. نویسنده سراغ آدمهایی میرود که در داستان فارسی کمتر قهرمان میشوند. همین انتخاب به کتاب ارزش میدهد. هر چند روابط انسانی در داستانی مثل دوازده روز به خوبی دیده میشود جایی که مادر و فرزند هر دو بیمار هستند و هر یک سعی دارند به نوبه خود مراقب دیگری باشند: « وجیهه جون، قرصهات رو خوردی؟ اگر نخوری هم کند میشی و هم بیقرارتر. مخصوصاً با این اوضاع و احوال دنیا.» زمانی به خوبی در این داستان نشان میدهد که فاصله روابط در بیماری و جنگ اتفاق نمیافتد، بلکه فاصله واقعی زمانی رخ میدهد که روابط انسانی در فضایی سرد قرار میگیرند، جایی که انسانها در نزدیکترین فاصلح به لحاظ فیزیکی و ارتباطی با یکدیگر از نظر عاطفی بیگانه میشوند.
فغان ز جغد جنگ، به نظرم بیشتر بر ناتوانی و بیپناهی انسانهایی تاکید دارد که در میان بیماری، جنگ، سیستم درمانی معیوب، تضاد طبقاتی، نگاه سرد و بیرحم به بیماران و ... دست و پا میزند.

بیرحمی محض و فروپاشی تمدن در بحران
در کتاب زمانی جنگ بیپرده و از کنار شعارها با بیاعتنایی کامل عبور میکند، جایی که در یکی از صحنهها نویسنده برای توصیف انفجار، یکی از دردناکترین توصیفات ادبیات داستانی را (البته به نظر من) رقم میزند. همزمان در این فضا بوی خون، بوی مرگ، بوی گوشت سوخته در کنار زندگی که دوباره جریان پیدا کرده است، به چشم میخورد. جایی که نویسنده مرگ و زندگی را در هم تنیده است. این تصاویر به دور از شعارزدگی روایت واقعیتی است که عمق فاجعه انسانی را به تصویر میکشد. تصویری از مرگ که نه حماسی بلکه زشت و خونین است. این تصویر یک رویداد سیاسی نیست، بلکه تصویرسازی صحنهای است که یک قربانی در میان گورستانی از مرگ قدم میزند: « هوا سنگین بود. مثل اینکه خاک از زیر خیابان بالا آمده باشد. بوی گچ سوخته، قیر داغ، و چیزی خام(شاید گوشت) در هوا قاطی شده بود. ... روی جدول یک دمپایی تنها بود. آبی رنگ، پلاستیکی، بچهگانه. پاره با قطراتی از خون. آیا وقتی کودک را حمل میکردند افتاده بود؟ لکههای خون از کنار تا وسط خیابان امتداد داشتند، جلوتر جویهای باریک خون بودند که جا به جا به شکل لکههای ماسیده به سنگفرش در میآمدند.... بویی که نشانههایی از مردار، خون، خاکستر و البته زندگی که دوباره جریان پیدا کرده بود در خود داشت. .... تجریش دچار آخرتی زودهنگام و موقتی شده بود. ... از همان در ورودی کف حیاط پر بود از جنازههایی که کنار هم ردیف شده بودند جنازههایی با قد و قوارههای مختلف با پوششهایی که هیچ قائدهای نداشتند... همه چیز خیس بود و گلآلود، لزج و کشدار. »
و بالاخره، نگاه بیقضاوت نویسنده. او زن دزد «روسری» را محکوم نمیکند، پیرمرد آلزایمری «حق» را هم. فقط نشان میدهد. همین باعث میشود خواننده مجبور شود از زاویه آدمهایی ببیند که شاید در زندگی روزمره راحت از کنارشان رد میشود.
جایی که کتاب نفس آدم را میگیرد
به نظر برخی شاید مشکل اصلی کتاب یکدستی بیش از حدش است. تقریباً همه داستانها به یک جا ختم میشوند؛ بنبست، سکوت، بیماری یا مرگ. گرچه من این سیاهنمایی برآمده از واقعیت را، شیوه روایت و جسارت نویسنده در بیان واقعیتها و کیفیت ادبی آن را به عنوان مخاطب میخوانم و حتی لذت هم میبرم!
در «دریچه کولر» مادری پارانوییدی داریم و پدری پارکینسونی. در «روسری» زنی ثروتمند که از سر خلأ عاطفی دزدی میکند. در «بلوار اشکودا» زن و شوهری که تنها راه فرارشان مرگ است. در «حق» پیرمردی آلزایمری که زندگی پسرش را نابود میکند و در قصه دوازده روز مادری که بیماری خود را نتیجه کارهایش می داند.
این تکرار شاید باعث میشود شخصیتها به مرور شبیه هم شوند. مادر پارانویید «دریچه کولر» و زن دزد «روسری» و راوی خسته «دوازده روز» آنقدر به هم نزدیکاند که یک داستانی را تداعی می کنند. شخصیتها شاید به خاطر نوع شغل نویسنده که متخصص جراح مغز و اعصاب است، بیشتر شبیه کیسهای بالینی هستند تا آدمهایی با انگیزهها و کشمکشهای گوناگون.
نکته دیگر، استفاده بیمحابای نویسنده از اصطلاحات تخصصی پزشکی است. در «دوازده روز» حجمی از واژگان بالینی مثل پارکینسون، آلزایمر، MCA، ICA و SCU بدون هیچ توضیح یا پاورقی رها میشود. یک جاهایی این کار عمدی به نظر میرسد؛ انگار خواننده هم باید همان سردرگمی خانواده بیمار را تجربه کند. اما در بعضی صفحهها متن از یک روایت ادبی به یک گزارش خشک بیمارستانی نزدیک میشود و این تعادل را به هم میزند. هر چند شاید این نام بیماریها برآمده از طنز تلخی است که به گفته نویسنده در متن نام بیماری را لوکس و مجلل توصیف کند که نشان دهنده تلاش او برای کنار آمدن با واقعیت تلخ زندگیاش باشد.
و بعد، ماجرای پایانها. نویسنده تقریباً همیشه مرگ را به عنوان راهحل نهایی انتخاب میکند. در «بلوار اشکودا» پائولینا با سکته میمیرد و رابرت با قرص خودکشی میکند. روزنامه محلی فردا صبح مرگشان را «عشق و مرگ در بلوار اشکودا» مینامد. این طنز تلخ، به جای اینکه تلنگری باشد، خواننده را با حس یأس عمیقتری رها میکند. انگار نویسنده میخواهد بگوید زندگی همین است و هیچ راه فراری نیست. این پیام اگر در یک داستان بیاید تأثیرگذار است، اما وقتی در همه داستانها تکرار شود، خواننده را خسته و بیحس میکند.

حرف آخر
«فغان ز جغد جنگ» سندی است صادقانه از دردهایی که در جامعه امروز ما وجود دارند و کسی بهشان نگاه نمیکند؛ پیری، بیماری، تنهایی، فقر، فروپاشی نظام سلامت. بابک زمانی این زخمها را با قلمی بیرحم و دقیق نشان میدهد و از این نظر کارش قابل ستایش است. اگر کسی بخواهد بداند ادبیات چطور میتواند بدون شعار از زخمهای جامعه حرف بزند، این کتاب نمونه قابل توجهی است.
اما این کتاب برای همه نیست. اگر در ادبیات دنبال امید یا حتی یک نفس راحت میگردید، اینجا پیدایش نمیکنید. در این اتاق تاریک، حتی یک پنجره کوچک رو به نور هم باز نشده. نویسنده آنقدر در به تصویر کشیدن زوال و پوچی غرق شده که فراموش کرده حتی یک شخصیت، یک لحظه، یک اتفاق کوچک هم که شده، کمی دلیل برای ادامه دادن بیاورد. شاید عمدی باشد. شاید بخواهد بگوید واقعیت همین است و نباید خودمان را گول بزنیم که به نظر من هم همین است! اما به طور معمول ادبیات، حتی وقتی تلخ است، معمولاً چیزی هم در برابر تاریکی میگذارد؛ یک لحظه همدلی، یک ذره امید، یک پرسش. این کتاب آن چیز را کمتر دارد. بیشتر ثبت میکند تا پرسش کند و همین باعث میشود بعد از تمام شدنش، بیشتر از اینکه به فکر فرو بروی، احساس خستگی کنی. البته خستگی توامان با لذت از کلماتی که واقعیت را به خواننده نشان میدهند.
باید اضافه کنم در این معرفی، تنها به تعدادی از داستانهای مجموعه پرداختهام؛ به مخاطبان علاقهمند پیشنهاد میکنم باقی داستانها را نیز بخوانند و تا با جهان داستانی بابک زمانی بیشتر آشنا شوند.
نظر شما