سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- مهدی روزخوش، دانش آموخته دکتری علم سیاست: کوروش دوم، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی، در تاریخ جهان باستان شخصیتی استثنایی بود. او در فاصلهٔ سدهٔ ششم پیش از میلاد، از پادشاهی در انشان به فرمانروای شاهنشاهی پارس تبدیل شد که قلمروی آن از بخشهایی از آسیای مرکزی تا آناتولی و میانرودان امتداد داشت. پس از فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، عنوانهایی چون «شاه جهان» در کتیبههای او ظاهر شدند؛ عنوانهایی که صرفاً بیانگر جاهطلبی شخصی یک پادشاه نبودند، بلکه به زبان سیاسیِ جهان باستان برای اعلام سلطه بر قلمرویی فراگیر تعلق داشتند. چنانکه مت واترز در کتاب « شاه جهان : زندگی کوروش کبیر» نشان میدهد، فهم کوروش مستلزم عبور از مرزهای تاریخ ملیِ امروز و قرار دادن او در میان سنتهای سیاسی و فرهنگیِ ایرانی، ایلامی، بابلی، یهودی و یونانی است.
چگونه پادشاهی که شاهنشاهی جهان روای هخامنشی را بنیاد گذاشت، در ایران جدید به یکی از مهمترین نمادهای امر ملی تبدیل شد؟ چگونه کسی که در جهان باستان با عنوان «شاه جهان» شناخته میشد، در عصر جدید به چهرهای تبدیل شد که گروههای وسیعی از ایرانیان او را پدر ملت ایران و مؤسس هویت ملی خود می دانند ؟
تز این جستار آن است که کوروشِ نمادینِ ایران معاصر، نه محصول تداوم پیوسته و بیوقفهٔ یک حافظهٔ ملی ازلی است و نه تماما برساخته ایدئولوژیک دوران جدبد ؛ او حاصلِ بازپیوند دادنِ گذشتهٔ باستانی با مسئلهٔ ملت و دولت در جهان جدید است. این بازپیوند نه به معنای جعلی بودنِ اهمیت تاریخی کوروش، بلکه به معنای تاریخی بودنِ صورت جدید اهمیت اوست. کوروش باستانی واقعیتی تاریخی است؛ اما اینکه چرا و چگونه او به نماد ایران، به نشانهٔ یک گذشتهٔ پرافتخار یا به زبان اعتراضی برای بیان نارضایتی از اکنون تبدیل میشود، خود نیازمند توضیحی تاریخی است.
کوروش در جهان باستان: امپراتوری، سیاست و روایت
کتاب واترز نقطهٔ عزیمت مناسبی برای این بحث فراهم میکند، زیرا از همان ابتدا ما را از تصور کوروش بهمثابه شخصیتی تکساحتی دور میسازد. کوروش در منابع باستانی یک چهرهٔ یکدست نیست. او در سنت بابلی میتوانست پادشاهی باشد که در چارچوب مشروعیتهای شناختهشدهٔ آن جامعه عمل میکرد؛ در سنت یهودی با رهایی از سلطهٔ بابل و بازسازی معبد پیوند میخورد؛ و در نوشتههای یونانی به الگویی برای بحث دربارهٔ تربیت، رهبری و فرمانروایی تبدیل میشد. در عین حال، این چهرهٔ ستودهشده فرماندهای بود که با جنگ، فتح و اعمال قدرت نیز شناخته میشد.
این تکثر، اهمیت نظری دارد. کوروش از همان دوران باستان فقط یک خاطرهٔ ایرانی نبود؛ او در چندین جهان تاریخی حضور داشت و هر یک از این جهانها او را از منظر نیازها و مفاهیم خود بازنمایی میکردند. ازاینرو، پرسش از حقیقت «کوروش تاریخی» به سختی قابل طرح است جرا که باید از «کوروش در روایتهای تاریخی» پرسید. البته این امر کمابیش در مورد تمام شخصیتهای تاریخی مصداق دارد اما در مورد کوروش یه طرز ویژهای موضوعیت می یابد : شواهد تاریخی در مورد کوروش محدودند، روایتها گزینشیاند و هر سنت فکری بر جنبههایی از شخصیت و کردار او تأکید میکند.
در اینجا مقایسهٔ منابع باستانی با آثاری چون کوروشنامه گزنفون و، در سطحی دیگر، روایتهای سیاسی ماکیاولی میتواند روشنگر باشد. گزنفون در کوروشنامه از شخصیت کوروش برای اندیشیدن به تربیت فرمانروا، انضباط، فضیلت سیاسی و امکان ایجاد فرمانبرداری بهره میگیرد. بنابراین اثر او را نباید صرفاً زندگینامهای بیواسطه از کوروش دانست؛ این کتاب همچنین متنی دربارهٔ سیاست و آرمان فرمانروایی است. در اندیشهٔ ماکیاولی نیز، با وجود تفاوت بنیادین زمینهٔ تاریخی و فکری، مسئلهٔ اصلی آن است که قدرت چگونه به دست میآید، چگونه حفظ میشود و نسبت فضیلت سیاسی با ضرورتهای حکومت چیست.
این مقایسه به ما امکان میدهد از یک دام رایج بپرهیزیم: تبدیل کوروش به تجسم بیزمانِ مجموعهای از فضایل مطلوب امروز. اگر در یک روایت او فرمانروای آرمانی، در روایتی دیگر فاتحی بزرگ و در روایتی دیگر عامل رهایی یک قوم باشد، این تفاوتها فقط اختلاف بر سر جزئیات نیستند؛ آنها نشان میدهند که شخصیت تاریخی چگونه به مادهٔ خامِ اندیشهٔ سیاسی تبدیل میشود. هر دوره، با توجه به مسئلهای که با آن روبهروست، از میان وجوه گوناگون یک چهرهٔ تاریخی انتخاب میکند.
از این منظر، پرسش دربارهٔ کوروش در ایران معاصر را میتوان با پرسشی وسیعتر پیوند زد: چه چیزی سبب میشود یک شخصیت تاریخی در دورهای ، پاسخگوی نیازهای سیاسی و هویتی شود؟ چرا یک جامعه در مقطعی به چهرهای از گذشته نیاز پیدا میکند که پیشتر چنین جایگاهی نداشته است؟
مسئلهٔ گسست: آیا ایرانیان کوروش را همواره به یاد داشتهاند؟
در روایتهای ناسیونالیستی ، گاه چنین القاء میشود که ملت ایران از روزگار کوروش تا امروز همواره حافظهای روشن و پیوسته از او داشته و تنها در دورههایی این حافظه زیر غبار حوادث پنهان شده است. این تصویر از تداوم، از نظر عاطفی جذاب است، اما از نظر شواهد تاریخی قابل دفاع نیست. استمرار نام ایران یا تداوم برخی سنتهای فرهنگی بهخودیخود ثابت نمیکند که همهٔ شخصیتهای برجستهٔ ایران باستان نیز در تمام دورهها جایگاهی ثابت و یکسان در حافظهٔ عمومی داشتهاند.

پژوهش دربارهٔ تاریخنگاری ایرانی نشان میدهد که حافظهٔ ایران پیشااسلامی در طول زمان، در قالبهای متفاوتی انتقال یافته است. در برخی سنتهای ایرانی، روایتهای مربوط به کوروش با شخصیت کیخسرو و روایتهای شاهنامهای درهم آمیختهاند؛ درنتیجه، امکان دارد برخی عناصر رواییِ مربوط به او در حافظهٔ فرهنگی باقی مانده باشند، بیآنکه نام و هویت تاریخیِ کوروش به همان صورتی که پژوهش مدرن میشناسد، در مرکز آن قرار گرفته باشد.
این نکته برای فهم مسئلهٔ ما اساسی است. حافظهٔ تاریخی فقط به معنای نگهداری دقیق نامها و وقایع نیست. گاهی یک شخصیت در روایتی دیگر جذب میشود؛ گاهی کردارها و داستانهای منسوب به او به شخصیتی افسانهای منتقل میشوند؛ و گاهی نام او در نوشتههای تاریخی باقی میماند، اما در تخیل عمومی جایگاهی محدودتر از شخصیتهای دیگر پیدا میکند. بنابراین باید میان سه وضعیت تفاوت گذاشت: فراموشی کامل، بقای پراکنده یا دگرگونشده، و حضور فعال در مرکز حافظهٔ جمعی.
در مورد کوروش، فرضیهٔ غیبت کامل از تاریخ ایرانی قابل دفاع نیست. اما این نیز به همان اندازه نادرست است که حضور او را در تمام ادوار، همسنگ جایگاه امروزیاش بدانیم. آنچه اهمیت دارد، تغییر نسبت میان کوروش و دیگر صورتهای گذشتهٔ ایرانی است؛ بهویژه نسبت او با جهان شاهنامه، روایتهای پادشاهی ایران و تاریخنگاری اسلامی.
در بسیاری از سنتهای تاریخیِ فارسی، پادشاهان اسطورهای و شاهنامهای در سازماندهی تصور گذشتهٔ ایران نقش برجستهای داشتند. در چنین نظمی، کوروش لزوماً نمیتوانست همان جایگاهی را داشته باشد که بعدها تاریخنگاری جدید برای بنیانگذار هخامنشیان تعریف کرد. به بیان دیگر، گذشتهٔ ایرانی در دورههای پیشامدرن نیز وجود داشت، اما همیشه با همان مرزبندیها و همان شخصیتهای محوری که ملیگرایی جدید برگزید، سازمان نیافته بود.
در تاریخنگاری پیشامدرن، گذشته غالباً بخشی از زنجیرهٔ شاهان، دودمانها، روایتهای دینی - اسطورهای و پند و اندرزهای اخلاقی بود؛ اما در تاریخنگاری ملیگرایانهٔ جدید، گذشته به تاریخ یک ملت تبدیل شد که گویا در طول قرنها هویتی نسبتاً ثابت داشته و اکنون باید شکوه ازدسترفتهٔ خود را بازشناسد. در این انتقال، پادشاهی که بتوان او را بنیانگذار یک امپراتوری بزرگ و نماد آغاز تاریخ سیاسی ایران معرفی کرد، ظرفیت ویژهای پیدا میکرد.
بنابراین، غیبت نسبی کوروش از مرکز تاریخنگاری قاجاری را نباید صرفاً به ناآگاهی یا بیعلاقگی ایرانیان آن عصر نسبت داد. جایگاه او در ساختار متفاوتی از زمان تاریخی تعریف میشد. آنچه بعدها «تاریخ ملی ایران» نام گرفت، فقط کشفِ دوبارهٔ وقایع قدیمی نبود؛ بازآرایی گذشته در چارچوب مفهومی تازهای از ملت و دولت بود.
تخیل ملی میان حافظه، اکنون و آینده
تخیل ملی فقط به این معنا نیست که جامعه خود را به گذشتهای مشترک پیوند میدهد؛ تخیل ملی همواره متضمن تصوری از آینده نیز هست. روایتهای تاریخی، حتی هنگامی که ظاهراً درباره گذشته سخن میگویند، در واقع با پرسشهای اکنون و انتظارات آینده ارتباط دارند.
جامعهای که به یک دوره تاریخی خاص توجه میکند، معمولاً فقط در پی شناخت آن دوره نیست؛ از خلال آن، به ارزیابی وضعیت خود و تصور امکانهای پیش رویش نیز میپردازد. گذشته در اینجا به منبعی برای مقایسه، الهام، نقد یا اعتراض تبدیل میشود. معنای نماد تاریخی از نسبت آن با اکنون جدا نیست.
از همین رو، توجه معاصر به کوروش را باید در پیوند با پرسشهای گستردهتر جامعه ایران درباره هویت ملی، رابطه دین و ملت، نسبت ایران پیشااسلامی و ایران اسلامی و امکان تعریف یک اجتماع سیاسی مشترک فهمید. این پرسشها همه محصول عصر جدبد هستند و در شرایط تاریخی مختلف صورتبندی های تازهای به خود میگیرند.
در این فرایند، کوروش میتواند هم نشانه استمرار باشد و هم وسیلهای برای بیان گسست. از یک سو، یاد او به جامعه امکان میدهد خود را در امتدادی تاریخی تصور کند که به تحولات سیاسی معاصر محدود نیست؛ از سوی دیگر، برجستهکردن او میتواند راهی برای فاصلهگرفتن از روایتهایی باشد که هویت ایرانی را عمدتاً با یک دوره یا یک سنت فکری و دینی ( اسلامی) تعریف میکنند. و البته تأکید بر نقش او در پایهگذاری حقوق بشر و آزادی ادیان، به میراث تجدد هم صبغهای ایرانی می بخشد.
این تصویر از او ( بهعنوان نماد مدارا، آزادی لیبرالی یا حقوق بشر )، نمونهای از بازخوانی مدرن است؛ بازخوانیای که از نظر تاریخ تحول مفاهیم محل نقد است.
استوانه کوروش البته سندی مهم از تاریخ شاهنشاهی هخامنشی و زبان مشروعیتبخشی سلطنت در جهان باستان و نشانهای از مدارای ادیان قومی است و البته از ویرتو و فرزانگی کوروش حکایت می کند اما شناسایی آن بهعنوان نخستین منشور حقوق بشر به معنای مدرن، از مصادیق آناکرونیسم است . این سند در چارچوب سنتهای سیاسی و دینی خاور نزدیک باستان شکل گرفته و نمیتوان بدون توضیح تفاوتهای بنیادین معرفتی و تاریخی، مفاهیم امروزی حقوق فردی و شهروندی مدرن را بر آن منطبق کرد.
این واقعیت از اهمیت نمادین کوروش نمیکاهد؛ برعکس، امکان میدهد معنای امروزی او را دقیقتر بفهمیم. ماکیاولی کوروش را نه به سبب آنکه واضع حقوق بشر بوده، بلکه بهعنوان نمونهای از بنیانگذار سیاسی میخواند؛ کسی که تواناییاش در پیوند با وضعیت تاریخی، ایجاد نظم تازه و تغییر سرنوشت جمعی معنا پیدا میکند. او از کوروش برای اندیشیدن به مسئلهی ایتالیا و امکان رهایی آن از پراکندگی و سلطهی بیگانگان بهره میگیرد. پس کوروش در این متن هم شخصیتی از گذشته است و هم الگویی برای مسئلهای در زمان حالِ نویسنده شهریار .
شاید راز بازگشت کوروش به تخیل سیاسی ایرانیان امروز نیز همین باشد: ما در او تنها پادشاهی از گذشته را جستوجو نمیکنیم؛ میکوشیم میراثی را از آنِ خود کنیم که گمان میکنیم میتواند به پرسشهای اکنون ما پاسخ دهد. در جامعهای که بر سر نسبت ایران باستان و ایران اسلامی، میان حافظهی ملی و روایت رسمی، و میان تکثر فرهنگی و « مهندسی فرهنگ» مناقشه وجود دارد، کوروش به صحنهای برای گفتوگو و گاه کشاکش بر سر معنای ایران بدل شده است. اما بهارثبردن یک گذشته، صرفاً ادعای مالکیت بر آن یا ستایش بیچونوچرای قهرمانانش نیست؛ میراث هنگامی زنده میشود که بتوانیم آن را نقادانه بفهمیم، محدودیتها و خطرات آن را نیز ببینیم و از تجربههای تاریخیاش پرسشهایی برای زمانهی خود بسازیم. اگر شاهنشاهی هخامنشی را یکی از تجربههای مهمِ باستانی ساماندادن به وحدت سیاسی در دل تکثر بدانیم، پرسش معاصر ما این نیست که آیا میتوان همان نظم را بازسازی کرد؛ پرسش این است که آیا میتوان در ایران امروز صورتی از همبستگی سیاسی ساخت که تفاوتهای سیاسی - فرهنگی - دینی و... را تهدیدی برای وحدت نداند. در این معنا، کوروش نه نسخهای آماده برای اکنون است و نه سندی برای برتری ازلی یک ملت؛ او بخشی از گذشتهای است که ما با انتخاب پرسشها و شیوهی خواندنمان، در معنای امروزین آن سهیم میشویم. در پرتو تذکر و خودآگاهی نسبت به این میراث خاص ایرانی و با بازسازی آن از موضع عقلانیت جدید و اندیشهی سیاسی مدرن، میتوان نسبتی سنجیده و خلاق با آن برقرار کرد؛ نسبتی که نه به تقلید از گذشته فروکاسته شود و نه در ستایش اسطورهای آن متوقف بماند. شاید آزمون واقعیِ نسبت ما با این میراث، نه شمار ستایشهایی که نثار کوروش میکنیم، بلکه تواناییمان در تبدیل حافظهی تاریخی به خودآگاهی انتقادی و افقی مشترک برای آینده باشد.
نظر شما