به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در لنگرود، انتشارات یانا در لنگرود دو عنوان کتاب داستان از مرضیه میرصفا منتشر کرده؛ «اسکات و وارثان نور» و «ماهی کوچکی که رؤیا داشت».
«اسکات و وارثان نور» در قطع جیبی، ۹۴ صفحه، جلد شومیز و با قیمت ۲۵۰ هزار تومان به بازار عرضه شده و درباره چند نوجوان است که به کشف ناشناختهها و ریشهها میروند و میرصفا تلاش کرده است رده سنی نوجوان را به مکاشفه ببرد.
داستان کتاب درباره چهار نوجوان و یک نقشه فراموش شده است، رازی که قرنها پنهان مانده؛ وقتی اسکات و دوستانش قدم در راهی می گذارند، به تالارهای گم شده و نگهبانان خاموش گذشته می رسند و درمی یابند که بعضی افسانه ها هرگز از بین نمیروند؛ آنها فقط منتظر کسانی هستند که جرأت کشفشان را داشته باشند؛ اما وارث نور بودن یک هدیه است؛ یک انتخاب است و هر انتخاب، بهایی دارد.
نویسنده در مقدمه کتاب، دانش را سفری بی پایان در گستره ناشناختهها دانسته که همچون گشودن نقشه رازآلود که هر خط و نشانهاش ما را به کشفی تازه میکشاند و در این مسیر پرسشها چراغهاییاند که راه را روشن میکنند و ما را به جهانی میبرند که تا دیروز تنها در خیال میزیستند و این کتاب تلاشی است برای به تصویر کشیدن، دعوتی است برای آنکه با ذهنی باز و قلبی جستجوگر لابلای سطرها سفر کنیم و از حیرت نخستین واژه تا روشنی آخرین پاسخ که هر پرسشی پلی شود به دانایی و هر کشف، نوری به راه آینده.
کتاب در ۱۵ بخش به هم پیوسته نوشته شده و مطلع خود را با توصیف شهر دالسی شروع کرده: شهر دالسی با خیابانهای شلوغ و آسمانخراشهای براق، در عین حال که مدرن بود، در دل خود تاریخ و افسانههای فراموش شدهای پنهان کرده بود. در بخش جنوبی این شهر، مدرسهای متوسطه به نام هورایزن قرار داشت؛ مدرسهای قدیمی با دیوارهای آجری قرمز، راهروهای براق و پنجره هایی بلند که نور خورشید را با سخاوت به کلاسها هدیه می داد. صبحی آفتابی بود، ساعت سوم کلاس خانم لوپز جریان داشت ، کلاس مطالعات اجتماعی، پنکه سقفی با صدایی یکنواخت می چرخید و نور ملایمی از پنجرهها روی میزهای چوبی کلاس افتاده بود. روی تخته با گچ سفید نوشته شده بود: پروژه نهایی، پژوهش محلی درباره گذشته دالسی.
میرصفا سپس در ادامه کتاب سراغ دوستانی می رود که برای این تحقیق تلاش میکنند: بعدازظهر جمعه چهار دوست با کوله پشتیهایشان به سوی کتابخانه مرکزی دالسی حرکت کردند. پس از دقایقی چهار نوجوان جلوی در بلند و قوسی شکل کتابخانه ایستاده بودند. این ساختمان قدیمی، با نمای سنگی و پنجرههای مشبک، مثل یک قلعه فراموش شده در میان برج های مدرن شهر دیده می شد، دو شیر سنگی کهن در دو سوی پلهها نشسته بودند و از در ورودی محافظت میکردند. روی در ورودی تابلویی فلزی با حروف کنده کاری شده نوشته شده بود: کتابخانه عمومی دالسی – تأسیس ۱۸۷۳ .
نویسنده با روایت تلاشهای این نوجوانان برای یافتن پاسخ پژوهش مطرح شده،کتاب را اینگونه به پایان میرساند: آنها دنیایی را نجات ندادند، اما راهی برای نجات دنیای دیگران باز کردند. دانش، نقشهایست ناشناخته که هر خطش راهسیت به کشفی نو، هر علامت نشانهای است از جهانی که هنوز ندیدهای، و هر پرسش درست گشوده به دنیایی که تا دیروز فقط خیال بود.

قصه یک ماهی برای یافتن خوشبختی
«ماهی کوچکی که رؤیا داشت» دیگر داستان نوشته شده به قلم مرضیه میرصفاست که در ۸۴ صفحه، قطع رقعی، جلد شومیز و با قیمت ۲۳۰ هزار تومان در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است.
نویسنده در این کتاب و در ۱۶ بخش، حکایت ماهی کوچکی را بیان میدارد که برای یافتن فلسفه وجود سفری را آغاز می کند و در مسیر با اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری مواجه میشود.
دنی ماهی کوچکی بود که در رودخانه ای زلال زندگی میکرد، اما دلش برای چیزی فراتر از جریان همیشگی آب میتپید. او روزی خانهاش را ترک و سفری شگفتانگیز را آغاز می کند، سفری که او را از رودخانه به دریا، از آشنایی به ناشناختهها و از ترس به شجاعت میرساند. در این راه با موجودات گوناگونی روبرو می شود، ماهیانی که هر کدام رازی در دل دارند. شهرهای مرجانی، غارهای پنهان، دوستی های فراموش شدنی و پرسشهایی که پاسخشان در هیچ کتابی نوشته نشده است. در این داستان زیبا و الهام بخش، دنی از ماجراجوییهای هیجان انگیز عبور میکند، با ترسهایش روبه رو می شود و از اشتباهش درس میگیرد. قصه ای برای کودکان و نوجوانان، و در عین حال برای بزرگسالانی که هنوز در دل خود رویای کشف جهان و یافتن معنای خوشبختی را زنده نگه داشتهاند: آیا خوشبختی را باید یافت یا ساخت؟
بخش اول کتاب اینگونه مخاطبان را به خواندن آن وا میدارد: در جایی دور، میان کوههای مهآلود و جنگلی همیشه سبز، رودخانه ای آرام و آبی رنگ جریان داشت، رودخانه که به سوی دریای سیاه میپیوست. در کناره های این دریا، تیما پرندهای زیبا با رنگ سفید و دور منقار سیاه روی درختی آشیانه داشت. تیما نه ترسناک بود، نه بدجنس، فقط کمی تنها و کمی کنجکاو بود و هر روز صبح می آمد لب رود، پاهایش را در شن فرو میبرد، به صدای موجها گوش می داد و صدف جمع میکرد. اما یک روز، در میان صدفها، یک صدف طلایی پیدا کرد که صدا داشت. وقتی صدف را نزدیک گوشش برد، صدای یک ماهی را شنید!
تویی؟ صدام رو می شنوی؟
آه! مگه صدف حرف می زنه؟
دنی گفت: من یه ماهی کوچولوی گرفتار توی صدف هستم، ماهی عجیبی نیستم. فقط نمی دونم چرا توی این صدف گرفتار شدم ...
دنی به دوست تازهاش گفت من از خانوادهام جدا شدم. می خواهم دنبال آزادی بروم البته همه ماهیها از آزادی حرف می زنند، ولی کمتر کسی برای پیدا کردنش تلاش می کند. بیشتر ماهیهای بزرگتر به فکر خودشان هستند و به حرف دیگران گوش نمی دهند؛ اما من میخواهم دنیا را با چشمهای خودم ببینم. خانوادهام نگران بودند که به من آسیب برسد، اما من تصمیم خودم را گرفته بودم برای همین مسیر رودخانه را دنبال کردم. از کنار صخرهها، میان گیاهان بلند آبی و از کنار ماهیهای گوناگون گذشتم. گاهی آب آرام بود و گاهی آنقدر خروشان میشد که مرا با خود میبرد...
سیده مرضیه میرصفای مقدم متولد لاهیجان است و پیش از این از او آوای رود، بقا، حس نفرین شده، سایههای فراموشی، صدای سکوت، جنگل بیتاج، آلن و کلکسیون نور، گریه خاک، وقتی سکوت با تو حرف میزند و پس از فروپاشی در انتشارات یانا منتشر شده است.
نظر شما