سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ در «مدیر مدرسه»، مدرسه جایی برای یک داستان شیرین دربارهی تعلیم و تربیت نیست. جلال آلاحمد در سال ۱۳۳۷، مدرسهای را تصویر کرد که در آن بوروکراسی، فقر، خشونت و بیمسئولیتی اداری به زندگی روزمرهی معلم و دانشآموز راه پیدا کردهاند. مدیر این مدرسه نیز قهرمانی بینقص نیست؛ مردی است که برای فرار از تدریس، با پرداخت پول صاحب پست مدیریت شده و حالا باید با همان ساختاری روبهرو شود که خودش بخشی از آن است.
اول مهر معمولاً با تصویر دفترهای نو، کیفهای تازه، روپوشهای مرتب و خاطرهی روزهای مدرسه همراه است. «مدیر مدرسه» جلال آلاحمد در نقطهی مقابل این تصویر قرار میگیرد. مدرسهی او جایی نیست که در آن همهچیز با زنگ اول صبح منظم شود. ساختمان مدرسه تازهساز است، اما نقصهایش از همان ابتدا آشکارند؛ ادارهای وجود دارد که برای تعمیر یک خرابی ساده هم مانعی تازه پیش پای مدیر میگذارد و کودکانی که قرار است در این محیط آموزش ببینند، خودشان با مجموعهای از مشکلات اقتصادی و اجتماعی وارد مدرسه میشوند.
آلاحمد این رمان را در سال ۱۳۳۷ منتشر کرد؛ دورهای که جامعهی ایران چند سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، با فضای سنگین سیاسی و گسترش مناسبات اداری و دولتی روبهرو بود. تجربهی شخصی نویسنده از کار در آموزش و پرورش نیز در شکلگیری فضای اثر اهمیت دارد. او مدرسه را از فاصلهی یک ناظر بیرونی توصیف نمیکند. جزئیات ساختمان، روابط میان کارکنان، رفتار مدیران اداری و مناسبات میان معلم و دانشآموز، از نزدیک و با زبانی تند و بیپرده روایت میشوند.
مدیری که برای فرار از کلاس آمد
راوی داستان از همان ابتدا تصویری متفاوت از یک مدیر آرمانی ارائه میدهد. او معلمی است که از تدریس خسته شده و میخواهد از کلاس و گرفتاریهایش فاصله بگیرد. خودش صریح میگوید برای رسیدن به پست مدیریت، در کارگزینی پول خرج کرده است؛ «صد و پنجاه تومان» داده تا از «گچ خوردن کلاس» خلاص شود.
این شروع اهمیت زیادی دارد. آلاحمد شخصیت اصلی را به شکل یک اصلاحطلب از پیش آماده وارد داستان نمیکند. او خودش از همان مناسباتی استفاده کرده که بعدها از آن شکایت خواهد داشت. مدیریت برای او در ابتدا فرصتی برای آسودهتر زندگی کردن است. مدرسه قرار است جایی باشد که چند سالی را بیدردسر بگذراند. اما خیلی زود معلوم میشود که مدیر تازهوارد قرار نیست صرفاً ناظر مدرسه باشد. هر مسئلهای که سر راهش قرار میگیرد، او را به بخش دیگری از ساختار اداری و اجتماعی میبرد. همینجا یکی از تناقضهای مهم رمان شکل میگیرد: مردی که برای فرار از یک موقعیت وارد مدیریت شده، ناگهان باید مسئول مشکلاتی شود که هیچ اختیاری برای حل آنها ندارد.
مدرسهای که حتی مستراحش مسئله دارد
یکی از نقاط قوت «مدیر مدرسه» این است که آلاحمد برای توضیح ناکارآمدی نظام اداری سراغ مفاهیم انتزاعی نمیرود. او مشکل را در جزئیات نشان میدهد. ساختمان مدرسه تازهساز است، اما امکاناتش ناقص و معیوباند. مستراحها وضعیت مناسبی ندارند و مدیر برای تعمیر آنها به اداره مراجعه میکند. پاسخ اداره نیز روشن است: محدودیت مقررات و مالکیت، دست مسئولان را بسته است. در اینجا یک خرابی سادهی ساختمانی تبدیل به تصویری از سازوکار اداری میشود. کسی لزوماً مخالف تعمیر مدرسه نیست؛ هرکس مسئولیت را به قاعده یا ادارهی دیگری حواله میدهد. نتیجه، همان خرابی اولیه است.
آلاحمد این وضعیت را با طنز روایت میکند. طنز او از جنس شوخی برای خنداندن نیست. خندهای است که خیلی زود به عصبانیت تبدیل میشود. خواننده با موقعیتی مواجه است که در آن قانون و مقررات قرار است امور را سامان دهند، اما در عمل به ابزاری برای توضیح ندادن، انجام ندادن و مسئولیت نپذیرفتن تبدیل شدهاند. مدیر هرچه بیشتر تلاش میکند کاری انجام دهد، بیشتر با دیوار ادارهها روبهرو میشود. مدرسه در این معنا تصویری کوچک از ساختاری بزرگتر است؛ ساختاری که در آن مسئلهی واقعی زندگی آدمها همیشه در برابر تشریفات اداری عقب مینشیند.

معلمهایی که خودشان بخشی از بحراناند
آلاحمد در ترسیم کارکنان مدرسه نیز سراغ شخصیتهای ایدهآل نمیرود. معلمها مجموعهای از آدمهای متفاوتاند که هرکدام به شکلی با شرایط موجود کنار آمدهاند. معلم کلاس اول، تصویری از کارمند فرسودهای است که اقتدارش محدود به فضای کلاس است. معلم کلاس ششم جوانی است که ظاهر و خودنمایی برایش اهمیت زیادی دارد و آلاحمد با طنزی گزنده او را توصیف میکند. دیگر معلمها نیز هرکدام بخشی از فضای مدرسه را نمایندگی میکنند؛ آدمهایی که در شرایطی نامناسب کار میکنند و انگیزه و توانشان برای تغییر محدود است.
در نتیجه، مدرسه با یک دوگانهی سادهی «معلم خوب و مدیر بد» یا «مدیر خوب و معلم بد» روبهرو نیست. کارکنان مدرسه خودشان محصول همان شرایطی هستند که از آن رنج میبرند. این نکته در خوانش امروز رمان اهمیت دارد. آلاحمد نشان میدهد که ناکارآمدی یک نهاد را نمیتوان همیشه به اخلاق یا شخصیت یک فرد نسبت داد. ساختار، رفتار آدمها را شکل میدهد و آدمها نیز همان ساختار را بازتولید میکنند.
ترکهای که از دفتر مدیر به حیاط مدرسه میرسد
یکی از تلخترین تصاویر رمان، وضعیت انضباط در مدرسه است. ناظم با ترکه در حیاط حاضر میشود و تنبیه بدنی بخشی از نظم روزمرهی مدرسه است. دانشآموزان در این فضا بیشتر شبیه افرادی هستند که باید کنترل شوند تا کودکانی که قرار است آموزش ببینند. ناظم برای توجیه رفتار خود، دانشآموزان را «قاطرهای چموش» میداند؛ گویی آموزش بدون زور و تنبیه امکانپذیر نیست.
در این بخش، مدرسه معنای گستردهتری پیدا میکند. انضباط از بالا به پایین حرکت میکند. اداره به مدیر دستور میدهد، مدیر باید پاسخگوی مافوق خود باشد، ناظم مدرسه را کنترل میکند و دانشآموزان در پایینترین سطح این سلسلهمراتب قرار دارند. خشونت در اینجا فقط یک رفتار فردی نیست. بخشی از مناسبات قدرت است.
از طرف دیگر، آلاحمد نشان میدهد کسانی که خشونت را اعمال میکنند نیز لزوماً در موقعیتی امن و آسوده نیستند. فقر، فشار کاری، کمبود امکانات و بیاعتنایی اداری در تمام مدرسه جریان دارد. همین مسئله، تصویر رمان را پیچیدهتر میکند.
این تصویر از مدرسه و تنبیه بدنی را میتوان در داستان «گلدستهها و فلک» نیز دنبال کرد؛ این بار از زاویهی دید یک کودک. راوی شیفتهی گلدستههای نیمهکارهی مسجد کنار مدرسه است و همراه دوستش اصغرریزه سرانجام از آن بالا میرود. مجازات این کنجکاوی، فلکشدن و کتکخوردن است. راوی حتی هنگام تحمل درد، نگاهش را به گلدستهها میدوزد؛ همان گلدستههایی که پیشتر میل بالا رفتن از آنها را در او زنده کرده بودند.
«گلدستهها و فلک» از این نظر کنار «مدیر مدرسه» قرار میگیرد که در هر دو، مدرسه محیطی برای تجربهی نظم، قدرت و تنبیه است. تفاوت در زاویهی دید است: در «مدیر مدرسه» این ساختار را از چشم مدیر میبینیم و در «گلدستهها و فلک»، از ارتفاع نگاه یک کودک. در هر دو روایت، میل به تغییر و تجربه با نظمی سخت و تنبیهگر روبهرو میشود.

وقتی فقر وارد کلاس میشود
یکی از تفاوتهای مهم «مدیر مدرسه» با روایتهای نوستالژیک از مدرسه، حضور دائمی فقر است. دانشآموزان فقط کودکانی نیستند که صبح وارد مدرسه میشوند و بعدازظهر به خانه برمیگردند. هرکدام از خانوادهای میآیند که مسائل اقتصادی و اجتماعی خودش را دارد. مدرسه نمیتواند این مسائل را پشت در کلاس جا بگذارد. مدیر هرچه بیشتر با دانشآموزان و خانوادههایشان مواجه میشود، بیشتر درمییابد که مسئلهی آموزش از خود مدرسه بزرگتر است. کودکانی که باید درس بخوانند، با فقر، کمبود امکانات و مشکلات خانوادگی وارد کلاس شدهاند.
به همین دلیل، مدرسه در رمان به تصویری کوچک از جامعه تبدیل میشود. آنچه در بیرون از مدرسه جریان دارد، در حیاط و کلاس و دفتر مدیر دوباره ظاهر میشود.
زبان تند، مناسب یک جهان عصبی
«مدیر مدرسه» فقط به دلیل موضوعش خواندنی نیست. زبان اثر نیز بخش مهمی از تجربهی خواندن آن است. جملهها اغلب کوتاه و پرشتاباند. توصیفها مستقیماند و راوی علاقهای به آرایش ادبی واقعیت ندارد. طنز و عصبانیت در کنار هم حرکت میکنند. آلاحمد از همان آغاز نشان میدهد که قرار نیست فاصلهای محترمانه میان راوی و دستگاه اداری وجود داشته باشد.
یکی از نمونههای مشهور، صحنهی ورود مدیر به اتاق رئیس فرهنگ است. او سیگارش را خاموش نمیکند و خاکستر را روی میز رئیس میتکاند. همین رفتار کوچک، نوع رابطهی راوی با مقام اداری را مشخص میکند. او در برابر ساختار اداری، زبان مؤدب و خنثی یک کارمند مطیع را انتخاب نمیکند. لحنش عصبی، کنایهآمیز و گاهی خشن است. این فرم با محتوای رمان هماهنگ است. جهانی که آلاحمد توصیف میکند، جهانی آرام و منظم نیست. زبان نیز قرار نیست چنین وانمودی ایجاد کند.
اصلاح از درون؛ تا کجا ممکن است؟
هرچه داستان جلو میرود، مدیر تلاش میکند مدرسه را سر و سامان دهد. با اداره درگیر میشود، با کارکنان بحث میکند، برای مشکلات مدرسه راهحل پیدا میکند و در برابر بعضی رفتارها میایستد. اما هر اقدام او به مانعی تازه برخورد میکند.
این روند، شخصیت مدیر را نیز تغییر میدهد. او که در آغاز به دنبال یک زندگی راحتتر بود، کمکم درگیر مشکلاتی میشود که نمیتواند نسبت به آنها بیتفاوت بماند. در عین حال، هرچه بیشتر وارد میدان میشود، محدودیتهای خودش را نیز بهتر میشناسد. در اینجا رمان از یک داستان دربارهی ادارهی مدرسه فاصله میگیرد و به مسئلهی اصلاح یک ساختار میرسد. مدیر اختیار کافی ندارد. اداره پاسخگو نیست. کارکنان توان یا انگیزهی تغییر ندارند. دانشآموزان قربانی شرایطاند و خانوادهها نیز با مشکلات خودشان دستوپنجه نرم میکنند. در چنین وضعیتی، ارادهی فردی برای تغییر یک ساختار بزرگ کافی نیست.

استعفا؛ پایان یک تلاش
پایان «مدیر مدرسه» را میتوان نتیجهی طبیعی تمام تجربههایی دانست که راوی از سر گذرانده است. او سرانجام در برابر مجموعهای از مشکلات اداری، اجتماعی و سیاسی قرار میگیرد که دیگر امکان حلوفصلشان در محدودهی مدرسه وجود ندارد. استعفا در اینجا تنها خروج یک مدیر از یک مدرسه نیست. شکست تجربهای است که قرار بود با دخالت یک فرد درون سیستم، بخشی از آن را تغییر دهد.
البته آلاحمد پایان را به شکل یک بیانیهی سیاسی توضیح نمیدهد. قدرت رمان در همین است که شکست را از خلال موقعیتهای روزمره نشان میدهد: یک ساختمان خراب، یک ادارهی بیاعتنا، معلمی خسته، ناظمی خشن، کودکی فقیر و مدیری که هر روز بیشتر در شبکهای از مشکلات گرفتار میشود.
چرا «مدیر مدرسه» هنوز خواندنی است؟
خواندن «مدیر مدرسه» در آغاز هر سال تحصیلی، مواجهه با تصویری متفاوت از مدرسه است. این رمان اجازه نمیدهد مدرسه را تنها به زنگ، کلاس، کتاب و خاطرههای کودکی تقلیل دهیم. آلاحمد مدرسه را نهادی در دل جامعه میبیند. کیفیت آموزش، رفتار معلم، انضباط دانشآموز، وضعیت ساختمان و تصمیمهای مدیر، همه به شرایط بزرگتری وابستهاند. به همین دلیل، بخشهایی از رمان که در سال ۱۳۳۷ دربارهی اداره، بودجه، مقررات، تنبیه و بیمسئولیتی نوشته شدهاند، امروز نیز قابلیت خواندن دارند. ارزش کتاب در این نیست که هر جزئیات آن را به وضعیت امروز تعمیم دهیم. اهمیتش در این است که پرسشی پایدار دربارهی نهاد آموزش پیش میگذارد: وقتی یک مدرسه قرار است انسان تربیت کند، چه اتفاقی میافتد اگر خود آن نهاد گرفتار همان مشکلاتی باشد که قرار است با آموزش با آنها مقابله کند؟
در روزهایی که آغاز سال تحصیلی دوباره تصویر مدرسه را به مرکز توجه میآورد، «مدیر مدرسه» یادآوری میکند که پشت درهای کلاس، مجموعهای از روابط انسانی، اقتصادی و اداری جریان دارد. جلال آلاحمد بیش از شش دهه پیش این روابط را در مدرسهای دورافتاده در دامنهی کوه ثبت کرد؛ مدرسهای که مدیرش برای فرار از کلاس وارد آن شد و در نهایت دریافت که مسئله، یک مدرسه نیست.
نظر شما