سه‌شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۴:۳۳
ایران، هویت درونی من است

شیدا امینی، داستان‌نویس، گفت: ایران برای من فقط یک جغرافیا نیست؛ مجموعه‌ای از خاطره، زبان، بوها، صداها، آدم‌ها، رنج‌ها و زیبایی‌هایی است که بخشی از هویت درونی من شده‌اند. مهاجرت باعث نشد از آن‌ها دور شوم؛ به نوعی باعث شد آن‌ها را از فاصله‌ای تازه ببینم.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: برای کسانی که نویسندگی را به مثابه مسیری برای تکامل می‌بینند، کلمات تنها پلی هستند به سوی سکوت. شیدا امینی، داستان‌نویسی که با ظرافت تمام، مفاهیم انتزاعی عرفان را به گوشت و پوست شخصیت‌هایش می‌بخشد، در آثارش سفری است از تعلیق به رهایی. او در کتاب‌هایی چون «انتظار خاکستری است»، «در دست‌های باد»، «رازها و روزها» و در نهایت «به همین سادگی»، سعی کرده است تا میان دنیای مادی و معنویت پلی بزند و حقیقت انسانی را در فضای «بین سطور» رها کند. در این گفت‌وگو، با او از هنر سکوت، تجربه دوری از وطن و دستاوردهای سادگی در پیچیدگی‌های زندگی می‌پرسیم.

در آثار شما، از «انتظار خاکستری» تا «در دست‌های باد»، نمادهایی از طبیعت و حالتهای گذرا دیده می‌شود. آیا این نام‌ها بازتابی از یک سفر درونی هستند؛ یعنی از فضای خاکستریِ انتظار، به رهایی در دست‌های باد و در نهایت رسیدن به «به همین سادگی»؟

فکر می‌کنم اگر بخواهم به این نام‌ها از فاصله‌ای که امروز میان آن‌ها وجود دارد نگاه کنم، می‌توانم نوعی سیر درونی را در آن‌ها ببینم؛ هرچند این سیر از ابتدا برای خودم طراحی‌شده و آگاهانه نبوده است.

«انتظار خاکستری است» برای من بیشتر در قلمرو تعلیق است؛ جایی میان ماندن و رفتن، امید و ناامیدی، دانستن و ندانستن. خاکستری بودن شاید به همین دلیل است که هنوز چیزی قطعی نشده. «در دست‌های باد» برای من مرحله دیگری است؛ نوعی پذیرفتن بی‌آنکه الزاماً به معنای تسلیم باشد. باد را نمی‌توان در مشت گرفت، اما می‌توان خود را به حرکت آن سپرد. و «به همین سادگی» شاید حاصل سال‌ها دور شدن و دوباره برگشتن باشد؛ برگشتن به چیزی که همیشه نزدیک ما بوده و ما در پیچیدگی‌های زندگی آن را ندیده‌ایم. اگر این سه اثر را در امتداد هم ببینیم، شاید بتوان گفت از انتظار به رهایی و از رهایی به سادگی رسیده‌ام؛ اما این سادگی برای من پایان راه نیست، بلکه شاید آغاز دیدن باشد.

کتاب «به همین سادگی» در نگاه اول آرام است، اما رسیدن به سادگی در دنیای امروز، دشوارترین مسیر است. آیا سادگی در آثار شما یک «حالت» است یا یک «دستاورد»؟ در واقع، چه میزان از این سادگی، حاصل عبور از پیچیدگی‌های سخت زندگی است؟

سادگی برای من هم «حالت» است و هم «دستاورد»، اما اگر مجبور باشم یکی را انتخاب کنم، می‌گویم دستاورد. سادگی واقعی با ساده‌انگاری بسیار متفاوت است. برای ساده بودن، گاهی باید از لایه‌های زیادی عبور کرد؛ از ترس، تعلق، قضاوت، خشم، شکست و حتی از تصویری که از خودمان ساخته‌ایم. آدم وقتی جوان‌تر است، معمولاً می‌خواهد جهان را توضیح دهد. هرچه جلوتر می‌رود، شاید بیشتر می‌فهمد که همه‌چیز نیاز به توضیح ندارد. بعضی حقیقت‌ها را فقط باید زیست. «به همین سادگی» برای من حاصل حذف نیست؛ حاصل عبور است. چیزهایی در طول زندگی از ما کم می‌شوند و چیزهایی باقی می‌مانند که اصیل‌ترند. شاید سادگی همان چیزی باشد که پس از کنار رفتن همه زوائد، هنوز در ما باقی می‌ماند.

ایران، هویت درونی من است

چالش شما برای تبدیل مفاهیم انتزاعی و آسمانی عرفان به گوشت و پوستِ شخصیت‌های داستانی چه بود؟ چگونه توانستید میان «دنیا» و «معنویت» در روایت‌هایتان پل بزنید تا مخاطب بدون احساس موعظه، با حقیقت مواجه شود؟

بزرگ‌ترین چالش همین بوده است که عرفان را به «زندگی» تبدیل کنم، نه به «درس». من به این نتیجه رسیده‌ام که اگر حقیقتی را مستقیماً به خواننده بگوییم، احتمالاً اثرش کمتر از زمانی است که او خودش آن را در زندگی یک شخصیت کشف کند. برای همین، همیشه تلاش کرده‌ام مفاهیم عرفانی در داستان حضور داشته باشند، اما خودشان را به رخ نکشند.
شخصیت باید خشمگین شود، اشتباه کند، عاشق شود، بترسد، از دست بدهد و حتی گاهی راه را گم کند. در همین تجربه‌های انسانی است که معنویت می‌تواند خودش را نشان دهد.
برای من عرفان جدا از زندگی نیست. اگر معنویت نتواند در رابطه ما با یک انسان دیگر، در مواجهه ما با رنج، تنهایی، عشق یا بخشش خودش را نشان دهد، تبدیل به مفهومی انتزاعی می‌شود. من سعی کرده‌ام میان «دنیا» و «معنویت» دیوار نکشم؛ چون در نگاه من، پل از همان ابتدا وجود داشته است.

شما تجربه چاپ در دو نقطه متضاد جهان را دارید؛ از ایران تا کانادا. آیا احساس می‌کنید «دوری از وطن» به شما کمک کرد تا «وطنِ درونی» خود را بهتر بشناسید و بنویسید؟ آیا فاصله جغرافیایی، باعث شد نگاهتان به مفاهیم عرفانی شفاف‌تر شود؟

دوری از وطن چیزی را در انسان تغییر می‌دهد که شاید تا زمانی که در وطن زندگی می‌کند، متوجه آن نباشد. وقتی از یک مکان فاصله می‌گیریم، تازه می‌فهمیم چه مقدار از آن مکان درون ما زندگی می‌کند.
ایران برای من فقط یک جغرافیا نیست؛ مجموعه‌ای از خاطره، زبان، بوها، صداها، آدم‌ها، رنج‌ها و زیبایی‌هایی است که بخشی از هویت درونی من شده‌اند. مهاجرت باعث نشد از آن‌ها دور شوم؛ به نوعی باعث شد آن‌ها را از فاصله‌ای تازه ببینم. کانادا هم به من امکان دیگری از دیدن داد؛ دیدن خودم در فضایی متفاوت، با پرسش‌ها و تجربه‌های تازه. شاید «وطن درونی» جایی است که دیگر مرز جغرافیایی ندارد. جایی که می‌توانی هم‌زمان دلتنگ جایی باشی و در جای دیگری زندگی کنی، بی‌آنکه یکی ضرورتاً دیگری را نفی کند. حتی درباره عرفان هم همین اتفاق افتاد. فاصله باعث شد بعضی چیزهایی را که در گذشته بدیهی می‌پنداشتم، دوباره بپرسم و از نو ببینم.

ایران، هویت درونی من است

در داستان بلند «رازها و روزها»، مرز بین آنچه گفته می‌شود و آنچه پنهان می‌ماند بسیار باریک است. از نظر شما، کدام بخش از حقیقت انسانی است که هرگز نمی‌توان آن را در کلمات گنجاند و فقط باید در فضای «بین سطور» داستان رها شود تا خواننده خودش آن را کشف کند؟

فکر می‌کنم مهم‌ترین بخش حقیقت انسانی، همان چیزی است که زبان همیشه در بیان کاملش ناتوان است. ما می‌توانیم درباره عشق حرف بزنیم، درباره فقدان، تنهایی یا ترس بنویسیم؛ اما هیچ‌کدام از این کلمات خودِ تجربه نیستند. همیشه چیزی میان تجربه و کلمه باقی می‌ماند. به همین دلیل، سکوت در داستان برای من به اندازه کلمات اهمیت دارد. گاهی یک شخصیت چیزی نمی‌گوید و همین نگفتن، بیشتر از چند صفحه توضیح با خواننده حرف می‌زند. من دوست دارم بخشی از داستان را به خواننده واگذار کنم. داستان، به نظر من، وقتی کامل می‌شود که خواننده چیزی از خودش را در فضای خالی آن پیدا کند. شاید حقیقت انسانی دقیقاً در همین فاصله میان آنچه گفته شده و آنچه ناگفته مانده، اتفاق می‌افتد.

شما نویسنده‌ای هستید که از فضای رسانه‌ای دوری می‌کنید و ترجیح می‌دهید در حاشیه بمانید. آیا معتقدید برای اینکه صدای حقیقت در آثار عرفانی شنیده شود، نویسنده باید ابتدا خودش را در سکوتی عمیق غرق کند تا کلماتش وزن پیدا کنند؟

من هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام که نویسنده باید الزاماً در مرکز توجه باشد. گاهی حتی احساس می‌کنم حضور بیش از اندازه نویسنده می‌تواند میان اثر و خواننده فاصله ایجاد کند.
برای من سکوت نوعی خلوت است؛ خلوتی که در آن آدم فرصت می‌کند صدای خودش را از صداهای دیگر تشخیص دهد. البته سکوت به معنای قطع ارتباط با جهان نیست. اتفاقاً برای نوشتن باید بسیار عمیق‌تر جهان را دید و شنید. باید آدم‌ها را دید، رنجشان را فهمید، شادی‌شان را لمس کرد و تناقض‌هایشان را پذیرفت. اما بعد، نویسنده باید مدتی کنار برود و اجازه دهد این همه صدا در سکوت درونی او ته‌نشین شود. شاید کلمات زمانی وزن پیدا می‌کنند که نویسنده ضرورت دیده شدن خودش را کنار بگذارد و اجازه دهد اثر به جای او سخن بگوید.

ایران، هویت درونی من است

اگر بخواهیم مسیر نویسندگی شما را به عنوان یک سیر تکاملی ببینیم، در این نقطه از زندگی، نویسندگی برای شما بیشتر ابزاری برای شناخت جهان است یا راهی برای بازگشت به درون و کشف خلوت‌های شخصی؟

شاید در ابتدای مسیر، بیشتر می‌نوشتم تا جهان را بفهمم. می‌خواستم بدانم انسان چرا چنین می‌کند، چرا رنج می‌کشد، چرا عاشق می‌شود و چرا گاهی برخلاف عقل خودش تصمیم می‌گیرد.
اما امروز احساس می‌کنم هرچه بیشتر درباره جهان می‌نویسم، بیشتر به درون خودم برمی‌گردم. در نهایت، جهان بیرون و جهان درون آن‌قدرها هم از هم جدا نیستند. آدم‌ها و اتفاقاتی که ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند، اغلب چیزی از خود ما را به ما نشان می‌دهند. برای همین، امروز نویسندگی برای من شاید بیش از آنکه پاسخ دادن باشد، پرسیدن است؛ پرسیدن از خودم و از جهانی که هنوز بخش بزرگی از آن برایم ناشناخته است. نوشتن برای من نوعی بازگشت است؛ بازگشت به خلوتی که در آن می‌توانم بدون نقش‌هایی که زندگی روزمره به من می‌دهد، با خودم روبه‌رو شوم. و شاید در نهایت، نویسنده کسی نیست که به حقیقت رسیده باشد؛ کسی است که هنوز آن‌قدر تشنه حقیقت است که نمی‌تواند از پرسیدن دست بکشد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها