دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۲۱
وقتی کتاب‌ها اسیر جنگ می‌شوند

اولین چیزی که به آن فکر کرده‌ام، این بود که سطح حمله چقدر است و تا کی دوام می‌آوریم. خیلی زود مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و ادارات تعطیلی شدند و دفتر ما هم تعطیل شد.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «اولین شب جنگ را در میان انفجارها و لرزش در و دیوار و پنجره در تائید و تکذیب شایعه‌های پراکنده می‌خوابم، اما گیسو خوابش نمی‌برد.» جمله‌ای را که خواندید سطری از کتاب «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند!» نوشته علی‌اصغر سیدآبادی است که به تازگی در نشر اگر به چاپ رسیده و یادداشت‌های یک نویسنده از جنگ چهل روزه است.

«جنگ چیز عجیبی است. به نظرم جنگ‌ها فقط شروع دارند، اما هرگز به پایان نمی‌رسند. آتش‌بس، صلح، بازگشت هواپیماها و ناوبرها به آشیانه‌ها و جنگجویان به خانه‌ها، جنگ را تمام نمی‌کند. جنگ‌ها تاثیرات پایداری در جهان ما دارند که هرگز پایان نمی‌پذیرند، همچنان که هنوز اروپا و ژاپن تحت تاثیر پیامدهای جنگ جهانی دوم هستند. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در زمان صدام حسین، تمام زندگی ما را تحت تاثیر قرار داد. این تاثیر فقط در فقدان‌ها، زخم‌ها، آسیب‌های جسمی و روانی آسیب دیدگان و ویرانی‌ها خلاصه نمی‌شود نظام سیاسی ما، آینده ما نحوه استقرار ما در جهان و سپس تصویر ما را در جهان تغییر داد و ما هنوز گرفتار پیامدهای آن هستیم...» سیدآبادی ابتدا از تاثیرات مخرب جنگ می‌نویسد و با جملاتی که مدام در یادداشت‌هایش به شکلی تکرار می‌شود رک و راست می‌گوید که با جنگ به هر شکلی مخالف است.

«اولین چیزی که به آن فکر کرده‌ام، این بود که سطح حمله چقدر است و تا کی دوام می‌آوریم. خیلی زود مدرسه‌ها، دانشگاه‌ها و ادارات تعطیلی شدند و دفتر ما هم تعطیل شد. می‌دانستم تا دقایقی دیگر اینترنت بین‌المللی قطع خواهد شد... از فرصت باقی مانده استفاده کردم و متنی کوتاه نوشتم. باز هم گفتم من با هر نتیجه احتمالی، موافق جنگ و تجاوز بیگانه به کشورمان نیستم. اما در ادامه برای همه حتی برای کسانی که با آنها اختلاف‌نظر داشتیم، پیامی محبت‌آمیز نوشتم. دوست داشتم اگر رفتم، آخرین پیامم دوستی باشد. حالا اضافه می‌کنم که اگر حکومت قاجارها ادامه میافت یا حکومت پهلوی ها، باز هم با حمله نیروی خارجی با هر پیامدی مخالف بودم. زیرا وقتی نیروی خارجی حمله می‌کند، مردم کمترین عاملیت را دارند. هیچ‌کدام از رهبران مخالفان به اتاق‌های پنهان تصمیم‌گیری راهی ندارند. دیگران تصمیم‌ها را می‌گیرند.» نویسنده گزارشی از وضعیت ایران در جنگ را بیان میکند که در گزارش‌های رسمی نیست، جزئیاتی که کم‌کم چهره واضح‌تری از او و اطرافیانش را برای خواننده ترسیم می‌کند.

«کتاب «زیستن با فلسفه دلقک‌ها: تاملی بر دگرگونی معرفت‌شناسی نوجوانان» را تازه منتشر کرده بودم و کتاب مورد استقابل واقع شده بود، شاید باور نکنید اما حوادث سیاسی و جنگ باعث می‌شود که کتاب‌ها هم کشته و مجروح شوند، از چشم بیافتند و میان حادثه‌های مهم‌تر گم شوند. این کتاب من بلافاصله پس از اعتراضات دی ماه منتشر شد. وقتی کتاب چاپ شد، خیلی زود چاپ اولش تمام شد و کتاب برای چاپ دوم رفت، چاپ دوم وقتی رسید که جنگ شروع شده بود. مراکز توزیع تعطیل کردند و کتاب در انبار ماند، این کتابم در واقع اسیر جنگی شد.» نویسنده وقتی «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند!» که یادداشت‌هایش را در پاسخ به احوالپرسی دوستان خارج از کشور آغاز کرده، به مرور اشاره می‌کند که او یک ناشر و در عنی حال نویسنده است و مواضع روشنی درباره جنگ دارد و در شرایطی بوده که جنگ شروع شده است.

«امروز مدام صدای انفجار می‌آمد و خانه می‌لرید. دیشب هم صداها چنان بلند بود که خواب را از چشمان ربوده بود. از دیشب اتاق خواب‌ها را خالی کرده‌ایم و در هال می‌خوابیم روی مبل و کاناپه که تخت تاشو است. همه برنامه‌های روتین‌مان به هم ریخته است. نمی‌دانیم چقدر امکان برنامه‌ریزی داریم. نمی‌دانیم کی قرار است موشک به ما یا نزدیک ما بخورد، اما این را می‌فهمیم که باید سر خود مان را به کاری جدید و متناسب با وضعیت فعلی گرم کنیم. زندگی در جنگ برنامه‌پذیر نیست.» سیدآبادی از وضعیت خانه و خانواده‌اش در جنگ می‌نویسد و روزگاری که در بحبوحه جنگ سپری می‌کند و ترس و وحشتی را هر روز با اطرافیانش تجربه می‌کند.

«امروز تشییع جنازه دختران باشگاه شهر لامرد، شهری در جنوب ایران، هم بود. همان روزی که دبستان میناب مورد حمله قرار گرفت، به باشگاهی هم موشک خورد که دختران نوجوان در آن والیبال بازی می‌کردند. دست‌کم بیست دختر نوجوان جان باختند، اما این خبر هم تحت تاثیر خبر بزرگتر در رسانه‌ها بازتاب چندانی نیافت. جهان جای عجیبی است؛ بیست دختر نوجوان پرپر می‌شوند و بازتاب ندارد، اما توئیت یک سیاستمدار فاسد را همه شبکه‌ها پوشش می‌دهند.» سیدآبادی زیرکانه برخی اخبار را درشت‌تر می‌کند تا در میان جزئیات و اخبار دیگر گم نشوند، از جمله حکادثه تلخی که در روزگار جنگ کمتر به آن توجه شد و شاید در سایه کشته شدن کودکان میناب کمرنگ شد، دختران باشگاه شهر لامرد.

«سری به فیس‌بوک زدم. فیس‌بوک در ایران شبکه‌ای کم‌طرفدار است و میانگین سنی ایرانیان حاضر در آن جا بالاست، اما من تعداد زیادی از نویسندگان کودک و نوجوان کشورهای مختلف را در آنجا دنبال می‌کنم و برخی از آنها نیز مرا دنبال می‌کنند. در فیس‌بوک هم دیدم که چند نفر از این دوستان، که از قضا آمریکایی بودند، جویای حالم شده‌اند جوابی کوتاه به پیام‌های محبت‌آمیزشان دادم و تصمیم گرفتم که یادداشت‌های روزانه از تهران بنویسم و در فیس‌بوک منتشر کنم.» نویسنده در شبکه‌ای فعالیت می‌کند که جوان‌ها کمتر به آن اعتنا دارند و شاید هم نامش را نشنیده باشند درست در چنین جایی او از جنگ می‌نویسد و سعی می‌کند با نویسندگان جهان ارتباط برقرار کند و از اوضاع و احوالش خبر دهد.

«دیشب تا صبح تهران از انفجار می‌لرزید، اما به رغم این صداها، صبح با صدای زیبای پرندگان بیدار شدم. گیاهان جوانه زده‌اند برگ‌های تازه بر درختان روییده‌اند. هوای تهران تمیز است. آسمان آبی است با لکه‌های ابر سپید چند روز به عید نوروز مانده است...» زندگی زیر سایه جنگ برای سیدآبادی هم لحظات خاصی دارد که او از آنها هم می‌نویسد.

«دیروز، دیشب و امروز ظهر سهمیه بمباران‌مان را گرفتیم؛ شدیدترین انفجارها تا الان، پنجره‌هایمان به شدت می‌لرزید و موج خفیف انفجار به خانه ما هم می‌رسید. ما در منطقه میانی تهران زندگی می کنیم. یکی از بهترین پارک‌های تهران، موزه فرش و موزه هنرمندان معاصر جهان مثل پابلو پیکاسو، کلود مونه، پل گوگن، رنه مارگریت، جکسون پولاک، مارک روتکو، اندی وارهول، فرانسیس بیکن، سالوادور دالی و ... را در خود دارد. خیابان جلویی‌اش شب‌ها شلوغ است و راسته دست‌فروشی هنرمندان صنایع دستی و غذاهای سرپایی است...

ما دنبال الگوریتمی هستیم که بفهمیم چه وقت می‌زنند، چند ساعت فرصت داریم تا موج بعدی حمله؟ عصر، پس از اینکه چند نوبت صدای انفجار و لرزش پنجره را شنیدیم، از زمان بین دو موج حمله استفاده کردیم و با گیسو رفتیم پیاده‌روی...» در «وقتی گنجشک‌ها مضطرب می‌شوند!» می‌توانیم از وضعیت زندگی در جنگ، شرایط و مکان‌های مهمی که شاید آسیب ببینند، تصویری داشته باشیم که نگرانی از آسیب به مکان‌های هنری مانند موزه هنرهای معاصر و اموال نفیس آن را یادآوری می‌کند.

«این عکس، عکس ایران ماست. هیچ عکسی به اندازه این تصویر وضعیت بی‌پناهی مردم عادی را بیان نمی‌کند؛ پسری پدر یا برادر زخمی‌اش را به دوش کشیده و خواهر یا دختر ترسانش به دنبالش است تا از مهلکه بگریزند!

اسرائیل و آمریکا می‌گویند که برای منافع مردم خودشان و آزادی ما به شهرها حمله کرده‌اند، اما در این حمله‌ها مازیر بمب و موشک و انفجار می‌میریم و آسیب می‌بینیم.» سیدآبادی در کتابش فراتر از وضعیت روزمره خودش، خواب و بی‌خوابی، فعالیت روزمره همسر و پسرش از وضعیت مردم عادی می‌نویسد که زیر بمباران کشته می‌شوند و جهان از کنار آنها راحت گذر می‌کند.

«دخترم غزاله شعری نوشته است و در سطری گفته است: «... پدرم سه جنگ را دیده است...» راست می‌گوید من پانزده ساله بودم و با دست‌کاری در شناسنامه و بزرگ کردن سنم، به جبهه جنگ رفتم، سی و نه ساله پیش، وقتی صدام به ایران حمله کرده بود. شاید تجربه همان جنگ بود که باعث شد برای همیشه خشونت پرهیز باشم و متنفر از جنگ و ترور.» نویسنده از تنفرش از جنگ می‌گوید و اینکه در نوجوانی خود میدان جنگ را تجربه کرده و حالا با درک آن تجربه از هر چه جنگ است به هر نام و عنوانی متنفر و گریزان است.

«گیسو می‌گوید چرا این یادداشت‌ها را می‌نویسی؟ پیش از اینکه جوابش را بدهم، نگرانی‌اش را حدس می‌زنم. من آدم خوش‌بینی‌ام. در ایران ما ضرب‌المثلی داریم که با تغییری کوچک هم برای آدم‌های بدبین و هم خوش‌بین به کار می‌رود؛ من از کسانی‌ام که نیمه پر لیوان را می‌بینم!

گیسو روزنامه‌نگار است و احتمالا نگران است که من به جای واقعیت‌های تلخ و ویرانگر جنگ، نیمه پر زندگی در زیر سایه جنگ را نشان بدهم یا شاید نوشتن از زندگی روزمره و چیزهایی که الزاما «ارزش خبری» ندارد، ممکن است تصویری غیرواقعی از جنگی را نشان بدهد که ویرانی و مرگ و زخمی شدن تنها چهره آشکار آن است و تاثیرات ویرانگر پنهان بسیاری دارد، اما وقتی حرف می‌زنیم چیزی می‌گوید که تعجب می‌کنم....» نویسنده از خانواده و دغدغه و نگرانی‌های آنها هم غافل نیست او از همسرش (که روزنامه‌نگار است) می‌نویسد و دلواپسی که درباره یادداشت‌هایش دارد، یادداشت‌هایی که جنگ را ترسیم می‌کنند اما به چه شکلی!

«این جنگ به این زودی‌ها ما را رها نخواهد کرد و باید یاد بگیریم با آن زندگی کنیم، هم چون واقعیتی تلخ، درست مثل کسی که یاد می‌گیرد با بیماری درمان‌ناپذیر زندگی کند. درست است که ویروس این بیماری از جای دیگر آمده، اما زخم‌هایش بر تن ما و در اعماق ذهن ما نشسته است...» سطور پایانی این یادداشتها را با جملاتی امتداد دادم که نشان دهم جنگ تمام شدنی نیست و تا چندین دهه آثارش با ما و جهان ایرانی باقی خواهد ماند...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها