سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا): پیامبر اکرم(ص) در سال ۱۱ق و در مدینه رحلت کرد. رحلت پیامبر در روز دوشنبه مورد توافق همه تاریخنگاران است. در بین شیعه شیخ مفید و شیخ طوسی تاریخ آن را روز ۲۸ صفر دانستهاند و شیخ عباس قمی آن را نظر بیشتر عالمان شیعه میداند. به گفته رسول جعفریان، تاریخپژوه شیعه، هیچ روایتی برای این تاریخ وجود ندارد و شیعیان به پیروی از مفید و طوسی این تاریخ را پذیرفتهاند.
به مناسبت ۲۱ مردادماه مقارن با ۲۸ صفر و سالروز رحلت پیامبر اکرم(ص) در این گزارش کتاب «سیرت رسولالله»(ص) مشهور به سیرهالنبی ترجمه و انشای رفیعالدین اسحق بن محمد همدانی قاضی ابرقوه ۵۸۲-۶۲۳ هجری با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی را مرور میکنیم.
***

جمعآوری و تدوین اخبار و روایات مربوط به آغاز دین اسلام و شرح احوال و تاریخ غزوات یا جنگهای حضرت رسول اکرم محمد بن عبدالله(ص) از نیمه دوم قرن اول هجری در مدینه شروع شد. از مصنفات قرن اول و اوائل قرن دوم اثر مهمی به جای نمانده است و فقط از طریق کتابهای بعدی است که میتوان از اخبار و آثاری که در آن زمان در مدینه شایع بوده است، اطلاع یافت.
تنها کتاب جامع و مدونی که به جای مانده و به دست ما رسیده است کتاب محمدبن اسحاق (متوفی در سال ۱۵۰ یا ۱۵۱ هجری) است که اخبار و روایات مربوط به ظهور اسلام و شرح احوال و مغازی و سرایای پیغمبر اکرم را دربردارد.
محمدبن اسحاق اخباری را که جمعآوری کرده و همچنین کتاب خود را که درباره شرح احوال پیغمبر اکرم(ص) تدوین نموده است برای شاگردان و راویان چندی تقریر کرده است. از آن جمله یکی زیاد بن عبدالله البکائی(متوفی در ۱۸۵) است که محمدبن اسحاق کتاب خود را دو بار به او املاء کرده و او آن را به رشته تحریر درآورده است. شاگرد بکائی ابومحمد عبدالملک بن هشام (متوفی در ۲۱۸) آن کتاب را پس از استماع از استاد خود و حذف فقراتی و آوردن اضافاتی چند بصورتی که اکنون موجود و به سیره رسولالله یا السیرهالنبویه مشهور است و چند بار در اروپا و مصر به چاپ رسیده تدوین کرده است.
کتابی که اکنون در دسترس ما قرار دارد ترجمهای است از همان سیرت رسولالله از روایت ابنهشام که یکی از علمای ابرقوه در دهه دوم قرن هفتم آن را از عربی به فارسی درآورده است.
کتاب «سیرت رسولالله»(ص) با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی نخستین بار از سوی بنیاد فرهنگ به چاپ رسید و سپس در دو جلد بار اول در سال ۱۳۶۰ و بار دوم به تازگی از سوی انتشارات خوارزمی بازنشر شده است.
این کتاب مشتمل است بر سی باب که از نسب پیغمبر ما، علیهالصلوه والسلام شروع میشود و تا وفات پیغمبر، علیهالسلام و حکایت زنان حضرت پیغمبر علیهالصلوه والسلام و حکایت خلافت ابوبکر و بیعت صحابه با وی ادامه مییابد.
ابومحمد اسحاق بن شیخ اجل ابوعبدالله محمد بن مؤید بن علی بن اسماعیل بن ابوطالب، معروف به رفیع (رفیعالدین)، در سنه ۵۸۲ در مصر متولد شده و در قاهره در شب ۱۷ جمادیالاولی سنه ۶۲۳ وفات یافته است و در دامنه کوه مقطم او را به خاک سپردهاند. رفیعالدین در طلب علم به شام رفت و در آنجا کسب دانش کرده بود.
رفیعالدین در صفر ۶۰۹ در همدان بوده و در آنجا کتاب «المعرفة و التاریخ» بَسَوی را نزد ابومحمد عبدالله (متوفی در ۶۲۴) پسر ابوالعلاء عطار خوانده است. همچنین بنا بر آنچه در سند یک حدیث نبوی که ابن صابونی از قول ذاکر پسر رفیعالدین نقل کرده، این پدر و پسر در سال ۶۱۰ در اصفهان بودهاند. از این تاریخ تا ۶۱۵ که سال تولد ابوالمعالی احمد پسر دوم رفیعالدین است، اطلاعی در دست نیست، مگر تاریخی که در دیباچه ترجمه سیره آمده است: «بدان که در سنه اثنیعشر و ستمائه، چون ما را از جانب شام به فارس معاودت افتاد» که مربوط است به سفر مصر و استماع کتاب سیره در آنجا از ابن الجباب.
رفیعالدین در سالهای ۶۱۷ و ۶۱۹ به اتفاق دو پسر خود به شیراز و در ۶۲۰ به واسط و بغداد رفته و در مجلس درس و روایت علما و محدثان آن بلاد حاضر میشده است و ظاهرا خود میخوانده و پسرانش گوش فرامیدادهاند. به نظر نمیرسد که رفیعالدین و پسرانش دیگر پس از این سفر به ایران مراجعت کرده باشند و بنابراین رفیعالدین تا آخر حیات؛ یعنی تا ۶۲۳ در قاهره مانده است و پسرانش نیز پس از فوت پدر در همان جا ماندهاند و به کسب و طلب علم ادامه دادهاند. مهمترین اثر او کتاب «سیرت رسولالله» است.
***

رفیعالدین اسحاق شرح رحلت پیامبر را در بخشی از کتاب از زبان عدی بن حاتمالطائی چنین حکایت کرد: «عدی بن حاتمالطائی حکایت کرد و گفت: مرا هیچکس از پیغمبر، علیهالسلام دشمنتر نبود و سبب دشمنی من وی را از آن بود که من دین ترسائی داشتم و در میان قوم [خود] عظیم بزرگ و مشرف و محترم بودم و همه مسخر و مطیع من بودند و هر غنیمتی که بیاوردندی، مرا از آن چهار یکی بودی بیسخن و دیگر قبایل که در حوالی من مقام داشتند، جمله سرگزیت(زری را گویند که سرشمار کفار نموده از ایشان بطریق جزیه بگیرند) و برطیل(رشوت) بمن دادند و چون من میدیدم که کار پیغمبر، علیهالسلام بلند میشد و اسلام در اطراف بلاد آشکارا میشد و مردم همه سربطاعت وی مینهادند و قبایل عرب جمله مسخر و منقاد وی میشدند، من از کار خود میترسیدم و میدانستم که پیغمبر، علیهالسلام هر آینه لشکری فرستد و قوم من از فرمان من بدر برد و حشمت من تباه گرداند و ما را از دین خود بدر برد. من پیوسته در این اندیشه بودم، تا آن وقت که بشنیدم که لشکری از مدینه بدر آمده است و روی در ولایت ما دارد و من غلامی داشتم و وی را پیش خود خواندم و وصیت کردم که چند سر اشتر اختیار کن و آن را ببند و علف میده و چون بشنوی که لشکر محمد نزدیک رسیده است، مرا خبر کن و غلام، همچنان که من وی را گفته بودم، بکرد و من بعد از چند روز نشسته بودم و غلام را دیدم که بشتاب میآمد و گفت: اینک لشکر محمد نزدیک رسید و علمهای ایشان پیدا است. پس وی را گفتم: آن شتران را که پروار میدادی بیاور. پس غلام برفت و آن شتران را بیاورد و من اهل و عیال خود بران نشاندم و از میان قوم پنهان بیرون رفتم و قصد جانب شام کردم، از بهر آنکه من دین ترسائی داشتم اهل شام نصاری بودند و مرا میشناختند و گفتم که به پیش ایشان روم و دین عیسی نگاه میدارم، مرا اولیتر از آن که دین محمد ورزم:
و خواهری داشتم و وی را بجای رها کردم از تعجیل آنکه نباید که قوم مرا خبر شود که من بیرون میآیم و خواهر را بیرون نبردم. پس چون من از میان قوم بیرون رفته بودم، لشکر پیغمبر علیهالسلام درآمدند و قوم مرا غارت کردند و ایشان را برگرفتند که به مدینه برند و خواهر مرا نیز ببردند با خود. پس چون ایشان را به مدینه درآورده بودند، برفتند و پیغمبر را علیهالسلام خبر کردند که عدی با اهل و عیال گریخته بود و باقی قوم وی همه بحضرت مبارک تو آوردیم و خواهر وی دختر حاتمالطائی نیز بیاوردیم.
سید علیهالسلام بفرمود تا ایشان را در حظیرهای که نزدیک مسجد بود فرود آوردند و چون وقت نماز برسید و سید علیهالسلام بنماز میآمد، دختر حاتم الطائی بر پای خاست و آواز برداشت و گفت: یا رسولالله، پدرم هلاک شد و برادرم از شرم غایب شد و مرا به اسیری پیش تو آوردند، اکنون بر من ببخشای تا خدای تعالی بر تو ببخشاید. پس چون وی چنین بگفت، سید، علیهالسلام، وی را گفت: برادرت کدامست که از سر تو غایب شده است؟ پس خواهر عدی گفت که: عدی بن حاتمالطائی. سید، علیهالسلام گفت: او گریزنده از خدای و رسول؟ این بگفت سید، علیهالسلام و در مسجد رفت و هیچ دیگر نگفت. پس روز دیگر، همچنین خواهر عدی، چون سید، علیهالسلام، بمسجد میرفت بر پای خاست و همان سخن که از دیکین گفته بود بازگفت و سید علیهالسلام، جواب وی همان بازداد و در مسجد شد. پس روز سوم چون سید، علیهالسلام بمسجد میرفت، خواهر عدی نومید شده بود از آنکه سید، علیهالسلام بر وی ببخشاید و امیرالمومنین علی، رضیالله عنه اشارت به وی کرد که برخیز و دیگر باز گوی، پس برخاست و گفت: یا رسولالله، هلکالوالد و غابالوافد، فامنن علی منالله علیک.
و معنی سخن همانست که گفته شد. سید علیهالسلام گفت: ای دختر خاتم، بنشین که بر تو ببخشودم و ترا از اسیری خلاص دادم و آن چنانکه مراد تو است با تو بکردم، لکن تعجیل مکن برفتن تا کسی ثقت بیابی از قوم خود که ترا به اهل خود باز رسانند و بفرمود تا وی را بسرائی بردند و تعهد و تیمار داشت کردند، تا آن وقت که کاروانی از شام برسید و از قوم طیئ رسیدهاند با کاروان شام و مرا وثوق به ایشان هست، میباید که مرا با ایشان گسیل کنی. پس سید، علیهالسلام کسوتی نیکو به وی پوشانید و اشتری و محملی از بهر وی راست کرد و نفقه تمام بفرمود و او را باز قوم خود فرستاد بجانب شام. عدی بن حاتم گفت: من با اهل و عیال خود نشسته بودم و دیدم که محملی میآمد و زنی در آن نشسته بود، پس هم در حال بخاطر من درآمد که این مگر خواهر من است که میآید؟ بعد از آن چون بنزدیک آمد، بنگریستم و او را بدیدم و بشناختم و در حال که اشتر بخوابانیدند و از محمل بیرون آمد، هم در حال زبان بر من دراز کرد و گفت: ای ظالم، ای قاطع رحم، دیدی که چه کردی؟ خود با اهل و عیال بگریختی و مرا بجای رها کردی، این چنین مردان کنند؟ پس من در وی عذر خواستم و گفتم: ای خواهر، مرا معذور دار که این کار نه به اختیار من افتاد و خواهرم زنی خردمند بود و چون قصه و حال خود بگفته بود که بر سر وی چه گذشت، بعد از آن من از وی پرسیدم که چه مصلحت میبینی در کار من و محمد؟ خواهرم گفت: مصلحت آنست که هر چند زودتر بخدمت وی شتابی و خدمت وی دریابی که کار وی از دو بیرون نیست: اما پیغمبری مرسل است، همچنانکه دعوی میکند و چون چنین باشد، هر کس که پیشتر بخدمت وی پیوندد، فضل وی بیشتر باشد و اگر نه که جز ازین باشد، وی ملکی و پادشاهی است و چون بخدمت وی رسیده باشی و از وی ایمن شده باشی، همچنانکه بودی، بر سر قوم و قبیله خود حاکم باشی.
پس چون خواهرم چنین بگفت، گفتم: والله که راست میگوئی. پس برخاستم و قصد خدمت پیغمبر علیهالسلام کردم و چون به مدینه درآمدم، سید علیهالسلام با اصحاب در مسجد نشسته بود، من در رفتم و سلام کردم. سید علیهالسلام گفت: تو کیستی؟ گفتم: منم عدی بن حاتمالطائی. سید، علیهالسلام هم در حال برخاست و دست من بگرفت و بخانه خود برد و بالشی از ادیم برگرفت و در پیش من انداخت و گفت: یا عدی، بر سر این بالش نشین. گفتم: یا رسولالله، تو اولیتر باشی که بر سر آن نشینی. گفت: نه که تو بنشین. پس من بر سر بالش نشستم و سید علیهالسلام بر زمین نشست.
و در راه، چون دست من بگرفته بود و بخانه میبرد، پیرزنی درآمد و او را بسخن فروگرفت و سید علیهالسلام از بهر وی چند گاه باز ایستاد و مرا از آن تعجب آمد و با خود گفتم که: این حلم و تواضع که با پیرزنی مینماید نه شغل پادشاهان بلکه صفت پیغمبران باشد و دیگر چون مرا بخانه برد و آن چندان کرم و تواضع با من بفرمود، مرا زیادتی ایقان حاصل شد و گفتم که: اگر این مرد از پادشاهان دنیا بودی و ملک و حشمت میطلبیدی، هرگز مرا بر بالش ننشاندی و خود بر زمین ننشستی، پس بضرورت این مرد پیغمبری است که نفس وی وی را رها میکند تا چندین تواضع با خلق خدای میکند. پس چون بنشستم، سید، علیهالسلام مرا گفت: ای پسر حاتم، تو دین ترسائی داری؟ گفتم: بلی. پس گفت: چهار یکی از غنائم برمیگرفتی از میان قوم خود؟ گفتم: بلی. پس گفت: چهار یکی برگرفتن از غنایم در دین و ملت شما حرامست و تو چرا برمیگرفتی؟ و پیغمبر علیهالسلام، راست میگفت که همچنان بود در ملت ما، لیکن من از بهر آنکه رئیس قوم بودم به استیلا و حکم برمیگرفتم. پس چون سید، علیهالسلام مرا چنین گفت، مرا یقین شد که وی پیغمبر خدای است و بر احکام تورات و انجیل واقف است و دیگر سید علیهالسلام مرا گفت: یا عدی، تو مگر از بهر آن رغبت نمینمایی در دین اسلام که میبینی که اهل اسلام درویشاند؟ و به آن خدائی که مرا بیافریده است، که نزدیک رسید به آن زمان که چندان مال و غنیمت مسلمانان را حاصل شود، که از بسیاری که باشد، تمنا کنند که درویشی بیابند تا چیزی به وی دهند و هیچکس را نیابند. این خود رفت و دیگر بار گفت که: یا از بهر آن رغبت نمینمائی بمسلمانی که مسلمانان اندک میبینی و دشمنان ایشان بسیار میبینی؟
بخدای که نزدیک شد به آن زمان که اسلام چنان قوت گیرد و راهها از کثرت و شوکت مسلمانان چنان ایمن شود که از قادسیه زنی تنها بر شتر نشیند و بیاید و زیارت خانه کعبه بکند و بازگردد و وی را از خلق خدای هیچ اندیشه نباشد و دیگر گفت: مگر از بهر آن رغبت نمینمائی به اسلام و دین من که [چنان پنداری که ملک و پادشاهی در میان امت من نخواهد بودن و سلطنت همیشه از آن دیگران خواهد بود؟] پس گفت بدان خدائی که مرا بیافرید که نزدیک رسید به آن زمان که قصور قیاصره و کنوز اکاسره جمله از آن امتان مرا خواهد بود و از مشرق تا بمغرب و از حد بابل تا حد اندلس همه خطه ملک اسلام خواهد بودن.

عدی گفت: چون این سخنها از سید، علیهالسلام بشنیدم، برخاستم و مسلمان شدم هم درفور و چون مسلمان شده بودم، سید علیهالسلام، مرا اکرام و اعزاز بسیار بفرمود و همچنانکه پیش از آن رئیس قوم طیئ بودم، ریاست ایشان بمن باز داد و مرا به اعزازی و اکرامی تمام گسیل کرد.
و چون سید، علیهالسلام وفات یافت، عدی با مسلمانان میگفتی که: آن سه چیز که پیغمبر، علیهالسلام، مرا خبر باز داده بود، دو ظاهر شد و بدیدم و یکی دیگر نزدیک است که آن نیز ظاهر شود و آنچه گفته بود که: سلطنت و پادشاهی باز امت من افتد، ظاهر شد و بدیدم آنچه گفته بود و آنچه گفته بود که: قوت اسلام چنان شود که راهها جمله ایمن شود و چنان شود که از قادسیه تا به مکه زنی تنها تواند آمدن و رفتن، آن نیز ظاهر شد و دیدم و آن یکی دیگر که گفته بود که: مال و غنائم مسلمانان چندانی ظاهر شود که خواهند تا درویشی بیابند و چیزی بدیشان دهند و نیابند، نزدیک است که آن نیز ظاهر شود.»
نظر شما