یکشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۰
راز یک رفاقت در قاب بدرقه

تصویری که پایانش در بدرقه تابوت شهید سلیمانی و آن جمله ماندگار رهبر که فرمود «در مقابل او، من تعظیم می‌کنم!» معنا پیدا می‌کند.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: آدم‌ها همدیگر را به زبان خودشان می‌شناسند. شاید ساده‌ترش این باشد که بگوییم هرکس، دیگری را همان‌طور که دیده و شنیده و با او نشسته و بلند شده تعریف می‌کند. از دریچه‌ نگاه و قلب و جان و زبان خودش! هیچ شناختی نه آن‌قدر عمیق است که همه ابعاد یک آدم را پوشش بدهد نه حتی آن‌قدر سطحی که ما را به یک تعریف از او، نرسانَد؛ اما وقتی پای یک رفاقت سی‌وهشت ساله به میان بیاید، همه‌ ورق‌ها برمی‌گردد.

کتاب «حاج قاسمی که من می‌شناسم»، روایت همین شناخت است از زبان یک رفیق قدیمی؛ کسی که پایش حتی تا روضه‌های خصوصیِ هفتگی و خانگی و خانوادگی حاج قاسم هم باز شده و حاج قاسم، بچه‌هایش را مثل برادرزاده‌هایی خونی، «عمو» خطاب می‌کند.

راوی کتاب، «حجت‌الاسلام علی شیرازی» است که «سعید علامیان»، نویسنده کتاب، نوزده ساعت متوالی پای حرف‌هایش می‌نشیند تا این‌بار، حاج قاسم را از دریچه‌ نگاه یک دوست برایمان تعریف کند. روایتی که شاید نتوان آن را اثری داستانی و ادبی دانست اما گزارشی خوش‌خوان و تقریبا جامع، از کنکاش در زاویه‌های مختلف زندگی اَبَرمردی است که مردانگی‌اش در قالب خرده‌روایت‌ها خلاصه نخواهد شد.

کتاب «حاج قاسمی که من می‌شناسم» اما جنبه شاخص‌تری هم دارد، اینکه هرچند صفحه در میان، به نگاه، سخن و شناختی می‌رسیم که در شکل و ظاهر بیانات قائد امت اما درباره حاج قاسم است؛ یعنی حجت‌الاسلام علی شیرازی، حاج قاسم را از شناخت خودش برایمان معرفی می‌کند، اما یادش نمی‌رود که شناخت‌های عمیق‌تر رهبر از این شخصیت منحصربه‌فرد را هم در لابه‌لای خاطراتش، برای مخاطب گوشزد کند: «پیش از ماها، امام خامنه‌ای، شهادت را در وجود حاج قاسم دیده بودند. پانزده سال پیش، سال ۱۳۸۴، در کرمان و خانه‌ شهید عظیم‌پور، وقتی داماد خانواده‌ شهید از مقام معظم رهبری درخواست قول شفاعت کرد، ایشان فرمودند: «اولین کسانی که در این مجموعه‌ ما، به حسب قاعده، حق شفاعت دارند، این شهیدها هستند و امثال این شهیدها؛ دوم، پدر و مادر شهدا هستند.» بعد حضرت آقا نگاهی به حاج قاسم سلیمانی که در جمع بود، کردند و گفتند: «این آقای حاج قاسم هم از آن‌هایی است که شفاعت می‌کند ان‌شاالله. از ایشان قول بگیرید؛ به شرطی که زیر قول‌شان نزنند!»

با همه‌ی این‌ها اما کتاب، سوگ‌نامه‌ شهادت نیست؛ روایتِ رفاقت است؛ ساده، پاک و حتی شوخ‌طبعانه. با اینکه جلد کتاب، عکس مشترک دو شخصیت یعنی روحانی (حجت‌الاسلام علی شیرازی) و فرمانده نیروی قدس (حاج قاسم سلیمانی) است اما خبری از رسمیت، غرور و حتی نشانه‌هایی هرچند جزئی از خودبزرگ‌پنداری نیست و تنها، لبخند نمکین و جوان و البته چشم‌های درخشان آن‌ها در میدان جنگ است که دست مخاطب را برای بلند کردن این کتاب، به سوی خودش می‌کشد و شاید اولین سوالی که ذهن‌ها را به چالش بکشد این است که: «این رفیق چه می‌خواهد بگوید؟»

حجت‌الاسلام شیرازی، حق رفاقت را با بازگویی حقیقت ادا می‌کند؛ چون در هیچ‌کدام از صفحه‌های کتاب، ما با تصویر شُسته‌رفته از حاج قاسم روبه‌رو نیستیم. در واقع، نقطه ضعفی که در اغلب کتاب‌های سبک زندگی شهدا وجود دارد، خط‌ سیر شعارگونه‌ای است که «شهید» را حول محور خودش می‌چرخانَد، اما مخاطب در کتاب «حاج قاسمی که من می‌شناسم» به دور از شَعف ناشی از شعارزدگی، خودش را ایستاده در برابر روایتی از سبک زندگی انسانی می‌بیند که بیش از هر مقام و عنوان و شخصیتی، «انسان» است، آن هم با تمام گستره‌ی حالات و احوالاتش و البته عاری از هر گونه سانسور! «اهل شوخی و خنده بود. گرفته نبود. مردم او را شاد می‌دیدند. آقای پورجعفری برایم می‌گفت «آخرهای جنگ، یک روز مقام معظم رهبری به لشکر ثارالله تشریف آوردند. یکی از روحانیون توی جلسه چیزی گفته یا شوخی‌ کرده بود که حاج قاسم گفته بود، بروید حال این حاج آقا را بگیرید! بعد از مراسم، یک سطل پر از آب بردم بالای ساختمانی که مقام معظم رهبری تشریف آورده بودند؛ از آن بالا ریختم سر آن حاج آقا!» از این شوخی‌ها توی چنگ زیاد بود.»

کتاب از خبر شهادت حاج قاسم شروع می‌شود، به زندگی شخصی، کاری، خانوادگی و حتی اجتماعی و اعتقادی‌اش نقب می‌زند، در پایان، خیلی آرام و همان‌طور واضح و پر از جزئیات، به لحظه‌ی شهادت و تشییع پیکرش در تهران و دوباره، پیوستگی ارتباط عمیق قائد امت با حاج قاسم برمی‌گردد. چیزی شبیه اینکه یک رفیق قدیمی، نشسته باشد برای تعریف از رفاقتی قدیمی‌تر و فراتر از تمام قصه‌ها و خاطره‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها.

شاید همین‌جا باید به ابتدای روایت برگشت؛ جایی که آدم‌ها را از زاویه نگاه خودمان می‌شناسیم؛ از خاطره‌ها، از هم‌صحبتی‌ها و از روزهایی که کنارشان زندگی کرده‌ایم؛ این کتاب هم روایت همین شناخت است؛ شناخت یک رفیق از رفیقی دیگر. اما وقتی این روایت به نگاه رهبر انقلاب گره می‌ خورَد، مخاطب با تصویری روبه‌رو می‌شود که از یک رفاقت فراتر می‌رود؛ تصویری که پایانش در بدرقه تابوت شهید سلیمانی و آن جمله ماندگار رهبر که فرمود «در مقابل او، من تعظیم می‌کنم!» معنا پیدا می‌کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها