سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سیدخلیل حسینیعطار، نویسنده و فعال فرهنگی: تابستان سال ۱۳۴۱ بود. پس از چند سالی که از فرنگ به مشهد خودم، به مشهد خودمان برگشته بودم و همهتن چشم شده و با کنجکاوی و امید مینگریستم تا در این سالها که بیخبر ماندهام، گلی شکفته است؟ دیدم شبی در محفلی، دانشآموزی برخاست و پشت یک میز ساده ایستاد و نوشتهای از قلم خویش خواند. دیدم عجبا! چه صدای آشنایی در این سکوت! چه قلمی در این امیّت بدوی! در این جاهلیت زشت (شریعتی، ۱۳۸۴: ۴۹-۴۴)
این نخستین دیدار علی شریعتی و پرویز خرسند است. اما همین دیدار چنان اخگری از عشق و علاقه و دوستی به جانشان انداخت که حتی به روزگاران و در پست و بلند زندگی از دل و جانشان به در نشد.
علی شریعتی و پدر - هر دو - این جوان نوخاسته و دانشآموز دبیرستانی و خوشقلم را آنچنان به زیر پر و بال خود گرفتند و او را بسزا برکشیدند که گویی فرزند و برادر خویش را حمایت میکنند. خرسند نیز تا زنده بود این دوستی را قدر میشناخت و عزیز میداشت.
مقاله «پیرمرد، چشم و دلمان بود» و یادداشتهای متعددی که در رثا و زندگی و اندیشه دکتر نوشت، گواه این مدعاست. افزون بر این، در تقدیمنامه کتاب «اسطوره هابیل و قابیل» که به کوشش این بنده و در سال ۱۳۹۲ منتشر شده، چنین آمده است «به استادم دکتر علی شریعتی که جان عاشق تنهایم را سرشار پرسش کرد. از خدا ماندنم را خواست و خود به پرودگار تنهایی و تنهایان پیوست.» (خرسند، ۱۳۹۲: ۲)
آن نوشته که دکتر از آن سخن میگوید و مقالات دیگر خرسند پس از چندی در قالب کتاب منتشر میشود، «آنجا که حق پیروز است»، «برزیگران دشت خون» و «مرثیهای که ناسروده ماند» یکی پس از دیگری چاپ میشود. کتاب اول با طرح جلد خودکاری که امیر پرویز پویان برایش کشیده بود با مقدمه استاد محمدرضا حکیمی و تقریظ استاد محمدتقی شریعتی منتشر شد.
اما انتشار کتاب سوم قصه جالبی دارد که به روایت خرسند چنین است:
سال سوم یا چهارم دانشکده که شاگرد دکتر هم بودم، روزی وی نسخه دستنویس کتاب مرثیه را از من گرفت تا بخواند. چند روز بعد کتاب را به من برگرداند. بر خلاف روش معهود خود که کتاب یا نوشتهای را میگرفت و معلوم نبود، چه زمانی آن را برمیگرداند این کتاب را دو سه روزه باز آورد و گفت نامهای برایت نوشتهام و لای کتاب است. مواظب باش، نیفتد! نامه را با اشتیاق فراوان خواندم. فوقالعاده بود. نامه چنین به پایان میرسید «از اینجاست که هرگاه نوشتهای از تو میخوانم و دل پیر و افسردهام بوی پیراهنی میشنود، پوشیده دعا میکنم که ای زمانه بد! این یکی را بر این خانواده ببخش!»
به دکتر گفتم: دکتر جان! اگر صلاح میدانید، این جمله را به آخر نامه اضافه کنید «که در غربتی چنین سخت تنها ماندهایم!»
دکتر گفت «بله، خیلی خوب است. موافقم. همین جمله نامه را زنده میکند»( مصاحبه با نگارنده) و این گونه کتاب سوم با مقدمه دکتر علی شریعتی چاپ میشود.
آشنایی پرویز خرسند با کانون نشر حقایق اسلامی و دکتر علی شریعتی، به زندگی او رنگ دیگری میزند و زندگیاش معنای دیگری مییابد:
و راستی را که اگر شما «خدایمردان» نبودید، برای این چند لحظه زیستن بر این خاکدان و این کویری که جز تیغ و گز و تاغ، میوهای ندارد چه دلیلی وجود داشت؟ (خرسند، ۱۳۷۳: ۱۴۲)
خرسند، شهریور ماه سال ۱۳۱۹ در مشهد زاده شده است. در همین شهر درس خوانده، کار کرده و بالیده است. زندگی پر فراز و نشیبی داشته است که در جای دیگری بدان پرداختهام. اما آنچه در پی میآید بخشی از رویدادهای مهم زندگی او - برابر آنچه از وی شنیدهام - است:
در سال ۱۳۴۳ به دانشکده ادبیات وارد میشود. شهریه دانشکده را که بالغ بر ۷۰۰ تومان است، با دشواری و مشقت فراوان تامین و ثبت نام میکند.
در آن زمان دانشکده فقط پنج کلاس داشت. هر کلاس ۵۰ نفر و جمعا ۲۵۰ نفر در پنج رشته درس میخواندند. اما استادان نامآوری چون غلامحسین یوسفی، جلال متینی، احمدعلی رجایی، علی شریعتی، سیروس سهامی، رحیم عفیفی، و ... در آن تدریس میکردند.
خرسند در هر چهار سال تحصیل با علی شریعتی درس داشت. سال دوم و سوم به دلیل فعالیتهای سیاسی چند بار دستگیر و زندانی میشود. یک بار ساواک او را در لباس ورزشی دانشگاه، در پیش چشم استادان و دانشجویان دستگیر میکند که بازتاب وسیعی دارد.
در همین دانشکده با خانم ماهداد توکلی همکلاسیِ همراه، همفکرِ صمیمی و حامی تمام و کمال خود آشنا میشود. این آشنایی منجر به ازدواج میشود. نامههای دلانگیز و بسیار خواندنی خرسند از زندان به همسر یگانهاش، زیر عنوان «من و یگانه و دیوار» نشانه روشن این عشق و علاقه پایدار است.
پس از پایان تحصیل به تهران کوچ میکند. آپارتمان یک خوابهای در نارمک اجاره میکند و مشغول کار و زندگی میشود. خرسند به یاد میآورد تنها کسی که به خانه نویی آنان میآید، دکتر علی شریعتی است.
سالهای ۵۰ - ۴۹ در مقام ویراستار با حسینیه ارشاد همکاری میکند. در این سالها هرچه از دکتر منتشر میشود، با ویرایش اوست. وی به یاد میآورد کتاب «جاذبه و دافعه علی(ع)» استاد مرتضی مطهری را نیز در همان ایام ویرایش کرده است.
سال ۱۳۵۱ در پی سعایت برخی ناکسان و در غیاب و بیخبری دکتر، از کار در حسینیه کناره میگیرد و خانهنشین میشود. سال ۱۳۵۳ در بنیاد شاهنامه به سرپرستی مجتبی مینوی به کار مشغول میشود. در بنیاد با محمد مختاری، مهدی قریب، نعمت میرزازاده و مهدی مدائنی همکار است. حقوق ماهیانه وی ۳ هزار تومان است که به خوبی کفاف مخارج زندگیاش را میدهد.
اما در همه این سالها همسرش ماهداد نیز شاغل و کمک حال زندگی است. زندگی مشترک آنان با آمدن فرزندان دلبندشان مانا و مانی گرمتر و گرمتر میشود.
سال ۵۶ دکتر شریعتی به آن سفر بیبازگشت میرود تا آخرین نقش خود را در طرح بزرگ خدا رقم بزند. خرسند خبر را که میشنود، گویی خبر مرگ خود را شنیده است. خویشتن را تنها و بیپناه میبیند. خود را که باز مییابد، میبیند پشت فرمان ماشین تویوتای نقرهای رنگش نشسته و رو به مشهد نهاده است. بیوقفه به سمت شهر شهادت میراند. به مشهد که میرسد متوجه میشود، آن خبر عظیم را از استاد پنهان کردهاند تا با تمهیداتی که خواهند اندیشید، با او در میان گذارند تا سلامت وی به خطر نیفتد.
پس از گذشت سه چهار روز، استاد در خانه دخترش افسانه، از شهادت علی مطلع میشود. دست به آسمان بلند میکند و بلند میگوید «خدایا! خدایا! خدایا!» و اشک میریزد.
روز بعد استاد به خانه خیابان تهران باز میآید و به سوگ مینشیند. خرسند به دیدار وی میشتابد و با جمع دوستداران دکتر سوگواری میکنند.
خرسند از پس آن دیدار میگوید «استاد با شنیدن این خبر در هم میشکند. تا میشود و رفتنی را آغاز میکند که درست ۱۰ سال به طول میانجامد.»
اما خرسند هیچگاه مرگ دکتر را باور نکرد. هیچگاه!
خود میگوید «آیا گناه نیست که چنین مردانی را رفته و مرده بشماریم؟»
آنچه پس از این، به پرویز خرسند گذشت از سردبیری مجله سروش، مرگ برادر، کار در بنیاد تاریخ و ... و شرح آن خون دلی که خورد. شرح محرومیتها، رنجها، در به دریها، خانهنشینیهای مستمر، همه و همه، یکی داستانیست پر آب چشم، که در فرصتی دیگر به آن میپردازم.
اما همانگونه که دکتر امید بست و آرزو کرد که «بماند» او ماند و تا آخرین لحظات زندگی شرافتمندانهاش به حرمت قلم وفادار ماند.
یادش گرامی و راهش مانا!
نظر شما