به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، «به یکباره احساس کردیم که رعد و برقی وارد سالن شد و مانند زمینلرزه سالن را به لرزه درآورد.» ابتدا جرقهای به صورت رعد و برق از سمت چپ سالن به طرف حیاط با شدت صورت گرفت و سقف کاملاً پایین آمد. همه چیز یکباره تغییر کرد. فضا تاریک شد و حدود چند لحظه بعد خود را در زیر تلی از خاک دیدم.زیر آوار برخی قرآن میخواندند، برخی شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» میدادند. برخی از حال هم سؤال میپرسیدند و خیلیها هم از دکتر بهشتی خبر میخواستند. بمب در میزی آهنی که همیشه مقابل شهید بهشتی قرار داشت و یک طرفش کشو و یک طرفش باز بود، توسط محمدرضا کلاهی قرار داده شده بود.» این سطور بخشی از کتاب «ترور در تهران» تالیف محمد گرشاسبی است که به جزئیاتی از فاجعه هفتم تیر میپردازد.
در ادامه در شرح این حادثه آمده است: «در این انفجار علاوه بر شهید آیتالله دکتر بهشتی، بیش از 72 تن شامل چهار وزیر و چند معاون وزیر، ۲۷ تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی و عدهای دیگر از مسئولان و اعضای حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند. شب از دفتر امام آقای صانعی تلفن کرد و خبر داد که در دفتر حزب جمهوری اسلامی بمبگذاری شده و عدهای شهید شدهاند. وحشت کردیم. در تلفنهای بعدی اطلاع رسید که بمب در همان سالن، سخنرانی آقای بهشتی منفجر شده، در حالی که یکصد نفر از افراد مؤثر مملکت حضور داشتهاند. ساختمان ویران شده و همگی زیر آوار رفتهاند.» کفش، کیف، عمامههای سفید و سیاه، حتی عینک، لابهلای تیرآهنها و بالای صندلیهای درهم شکسته و متلاشی شده بود. در مدت کوتاهی خبر به همه جا رسید؛ اورژانس، نیروهای امداد، آتشنشانی، کمیته، سپاه و ... اغلب شهیدان و مجروحانی را که از زیر خاک بیرون میآوردند، با دست و پاهای شکسته و آویزان شده بود یا اینکه از هم جدا شده بودند.... مجروحان را به بیمارستانهای طرفه، انقلاب، پارس، لقمان، نجمیه و ... بردند.

کسانی که مربوط به ارگانها و نهادهای مختلف بودند سعی میکردند بتوانند آیتالله بهشتی را پیدا کنند. حتی کسانی که تمام تنشان زیر خروارها آهن و سیمان و خاک بود و فقط سرشان بیرون بود، در همان حال به محض اینکه میتوانستند در زیر نورافکنها افرادی را به کمک آنها آمده بودند، ببینند نالهکنان اولین سؤالشان این بود که: «دکتر! چطور شد؟ آیا ایشان سالم هستند؟» مهدوی کنی، وزیر کشور به رجایی زنگ زد تا خبر بگیرد. رجایی گریه میکرد و میگفت: «همین قدر بدانید که کمرمان شکست بهشتی رفت.» یکی از کسانی که آن شب صدای انفجار را شنیده بود، ابوالحسن بنیصدر بود:«من در منزل لقایی مخفی بودم. شب صدای انفجار را شنیده شد. صبح پرسیدم که چه بود و صدا از کجا بود؟ معلوم شد که محل حزب جمهوری اسلامی بوده و آقای بهشتی و ۱۲۰ نفر دیگر بلکه بیشتر کشته شدهاند.» از دیگر کسانی که آن شب صدای انفجار را آن شب در تهران شنیدند، سعید شاهسوندی از اعضای قدیمی سازمان بود: «شب عملیات، الله اکبر، (نامی که مسعود رجوی روی عملیات انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی گذاشته بود)، با همسرم در خانهای مخفی در اول اتوبان عباسآباد [خیابان شهید بهشتی فعلی] حضور داشتیم. زرکش خبر عملیات را به ما داد و ما از طریق دستگاه شنود، بیسیم پاسداران و کمیتهها به گوش بودیم. شاخص پیروزی عملیات کشته شدن آیتالله بهشتی بود...» خبر را از رادیو پخش نکردند تا اول به امام با ظرافت خبر دهند. نگران بودند چگونه خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی را به او بگویند. امام گفته بود: «خبر را از رادیوهای خارجی شنیده است.» مدتی پیش از انفجار امام به آقای بهشتی گفته بود: «در خواب دیدهام عبایم آتش گرفته، مراقب خود باشید.شما عبای من هستی.»
اما از آن طرف در همان روز خانواده آیتالله بهشتی در حال اسبابکشی از خیابان قلهک به خیابان ایران بودند و نزدیک خانه جدید بود که صدای انفجار مهیبی را شنیدند. علیرضا بیخبر به کسی که همراهش بود گفت: «فکر میکنم همه چیز تمام شد و پدرم را شهید کردند.» ۲۹ سال زندگی مشترک چه رویایی بود. این کابوس چگونه تعبیر میشود؟ حالا فقط بچهها را دارم؛ محمدرضا، علیرضا، ملوک... و خدا را.» انفجار مهیب، سقف جلسه را روی اعضای آن آوار کرد.«به یکباره احساس کردیم که رعد و برقی وارد سالن شد و مانند زمینلرزه سالن را به لرزه درآورد.» ابتدا جرقهای به صورت رعد و برق از سمت چپ سالن به طرف حیاط با شدت صورت گرفت و سقف کاملاً پایین آمد. همه چیز یکباره تغییر کرد. فضا تاریک شد و حدود چند لحظه بعد خود را در زیر تلی از خاک دیدم...
نظر شما