پنجشنبه ۴ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۸
صدای زنانی در اسارت که شب عاشورا را سنگین کرد

شب دهم و شب عاشورا بود. بچه‌ها حال‌وهوای خاصی داشتند و دوست داشتند راحت عزاداری و گریه کنند، ولی ممکن نبود و باید جانب احتیاط را رعایت می‌کردیم.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «جواهری در گونی»؛ خاطرات مهرداد فردوسیان از دوران اسارت در عراق روایتی مستند و شخصی از یکی از تجربه‌های سخت و کمتر گفته‌شده جنگ ایران و عراق است. این کتاب در انتشارات پیام آزادگان به چاپ رسیده است.

فردوسیان در این اثر، خاطرات خود از دوران اسارت در اردوگاه‌های عراق را با جزئیات انسانی و عاطفی بازگو می‌کند؛ از شرایط دشوار زندگی روزمره، فشارهای روانی، کمبود امکانات و برخوردهای گاه خشن گرفته تا لحظات همبستگی میان اسرا.

عنوان کتاب به‌صورت نمادین به «جواهر» در دل سختی‌ها اشاره دارد؛ یعنی امید، مقاومت و انسانیتی که در میان شرایط تلخ اسارت همچنان باقی می‌ماند. فردوسیان تلاش کرده است صرفاً یک گزارش جنگی ارائه ندهد، بلکه تصویری نزدیک از زندگی انسان‌هایی بدهد که در محدودترین شرایط، برای حفظ کرامت و روحیه خود می‌جنگند.

در بخش‌هایی از کتاب، توجه به روابط میان اسرا، نقش ایمان و امید، و همچنین نگاه انتقادی به فضای جنگ و پیامدهای آن دیده می‌شود. این اثر در کنار ارزش تاریخی، از نظر ادبی هم به‌عنوان یک روایت خاطره‌نگارانه قابل توجه است و به درک بهتر بخشی از تجربه اسارت در جنگ کمک می‌کند. در گزارش زیر به خاطراتی پرداخته شده که فردوسیان از روزهای محرم در اسارت می‌گوید.

صدای زنانی در اسارت که شب عاشورا را سنگین کرد

زنان اسیری که باعث مباهات و غرور ما بودند

قبل از ماه محرم بود که شنیدیم چهار خواهر را به اردوگاه ما آورده‌اند. آنها را به طبقه دوم برده و در آسایشگاه ۲۴ مستقر کرده بودند. وقتی ما در حیاط اردوگاه قدم می‌زدیم، آنها را می‌دیدیم که در راهروی طبقه دوم قدم می‌زنند.

آنها در اوایل جنگ برای امداد و یاری برادران مجروح در جبهه حضور یافته و به اسارت درآمده بودند. بیش از دو سال از اسارت آنها می‌گذشت؛ مدتی در سلول‌های بغداد و مدتی هم در موصل بودند، حالا هم آنها را به اردوگاه ما آورده بودند. نام‌هایشان خواهر فاطمه ناهیدی، معصومه آباد، نسیبه بهرامی و مریم آزموده بود.

با آمدن آنها رگ غیرتمان حسابی ورم کرد. ما در برابر آنها احساس مسئولیت می‌کردیم؛ آنها خواهران ما بودند. ای‌کاش به درد و رنج اسارت به آنها اضافه می‌شد، ولی آنها آزاد می‌شدند. حیف که امکان‌پذیر نبود. بچه‌ها دوست داشتند یک‌طوری به آنها کمک کنند؛ برای همین تصمیم گرفتند سهم بیشتری نان و غذا به آنها بدهند تا حداقل سیر شوند؛ این کمترین کاری بود که می‌توانستیم برای آنها انجام دهیم، ولی آنها قبول نکردند و گفتند ما به‌اندازه خودمان و به‌اندازه سهمیه برادران‌مان جیره دریافت می‌کنیم.

خواهران آن‌قدر شهامت و جوانمردی در خود داشتند که دشمن در حسرت آن به سر می‌برد. آنها چنان قوی و محکم بودند که نیازی به توجه کردن ما به آنها نبود، چون این کار مانند روشن کردن شمع در مقابل دیدگان خورشید بود. آنها باعث مباهات و افتخار ما در اسارت بودند و با غرور به آنها می‌نگریستیم و خوشحال بودیم که این همه اراده و قوت در آنها وجود دارد.

خوشبختانه اسارت خواهران به درازا نکشید و صلیب سرخ آنها را در نیمه بهمن ۱۳۶۲ همراه ۱۹۰ اسیر قطع عضو معاوضه کرد و به میهن اسلامی‌مان بازگشتند.

صدای زنانی در اسارت که شب عاشورا را سنگین کرد
مهرداد فردوسیان

حاضر به عقب‌نشینی ارزش‌های مذهبی و معنوی‌ نبودیم

ماه محرم فرارسید. علی‌رغم صحبتی که فرماندهان اردوگاه، سرهنگ ایرنمنش و سرگرد کاشانی، در خصوص عزاداری ماه محرم با فرماندهان عراقی کرده بودند، ولی اجازه عزاداری به ما را ندادند. تعجب کرده بودیم که آنها ادعای مسلمانی می‌کنند، ولی ما را از عزاداری محروم می‌کنند. آنها ایمان و باورهای ما را نشانه گرفته بودند و با شیوه‌های گوناگون و ابزارهای متفاوت برای از بین بردن آن می‌جنگیدند. ما با وجود گرسنگی و کمبود مواد غذایی و امکانات مادی برای داشتن حداقل رفاه نسبی در طول دوران اسارت کمتر لب به اعتراض گشودیم، ولی هنگام ممانعت از اجرای مراسم مذهبی و توهین به ارزش‌های مذهبی و معنوی‌مان هرگز حاضر به عقب‌نشینی نشدیم. آنها انتظار داشتند که ما مثل مردگان هیچ حرکتی در جهت ارتقای معنویت خود نکنیم و ساکت بنشینیم که این امکان‌پذیر نبود؛ زیرا عمر ما به پایان نرسیده بود.

بچه‌ها جلسات متعددی با میرسید و دیگر صاحب‌نظران اردوگاه گذاشتند. آنها، بعد از بحث و تبادل‌نظر، به این نتیجه رسیدند که شب‌ها یک نفر سخنرانی کند، بعد هم، خیلی آرام و آهسته و دور از چشم نگهبانان عراقی مراسم عزاداری برگزار شود. نگهبان‌هایی را هم برای این کار انتخاب کردیم تا با آینه‌ای کوچک، که آهسته از پنجره بیرون می‌آوردند، رفت‌وآمد عراقی‌ها را کنترل کنند؛ با آسایشگاه‌های روبه‌رو هم هماهنگ کردیم تا هنگام نزدیک‌شدن عراقی‌ها یکدیگر را با تکان‌دادن حوله یا دستمالی مطلع کنیم. مراسم عزاداری غریبانه و مظلومانه با صدایی آهسته و در کمال آرامش برگزار می‌شد.

خفه‌کردن صدای گریه مانند ریختن خاکستر روی آتش

شب دهم و شب عاشورا بود. بچه‌ها حال‌وهوای خاصی داشتند و دوست داشتند راحت عزاداری و گریه کنند، ولی ممکن نبود و باید جانب احتیاط را رعایت می‌کردیم. سکوتی عجیب برقرار بود. بغض‌ها بدجوری در گلو گره خورده بود و پایین نمی‌رفت. بچه‌ها آهسته بر سینه می‌زدند و گریه می‌کردند. صدای هق‌هق گریه بچه‌ها، که با دردهای اسارت آمیخته شده بود، در مرحله انفجار بود. انسان در لحظات انفجارش دوست دارد فریاد بزند و راحت گریه کند، به‌حدی که صدایش تا خدایش برسد، ولی این امر میسر نبود. در چنین لحظاتی خفه‌کردن صدای گریه دقیقاً مانند ریختن خاکستر روی آتش شعله‌ور است و این بغض و سکوت وحشتناک، تولید انفجاری شدید و مهیب را می‌داد. همه بسیار ناراحت بودیم؛ چون آنها ما را از حداقل کاری که می‌توانستیم برای آرام‌کردن دلمان انجام بدهیم منع و محروم کرده بودند. بعضی از بچه‌ها مظلومانه سرشان را به دیوار تکیه داده بودند و آهسته بر سینه می‌زدند. یک نوع بغض و آرامشی از نوع قبل از طوفان وجود داشت.

ناگهان صدایی از بیرون آسایشگاه شنیده شد. پشت پنجره‌ها که رفتیم، صدای خواهران از طبقه بالا و آسایشگاه ۲۴ به گوشمان رسید که مشغول نوحه‌خواندن بودند:

مهدی یا مهدی به مادرت زهرا

دشمن قرآن با ما در جنگ است

بچه‌ها همه به تکاپو افتادند که ما هم باید کاری کنیم، باید جواب آنها را بدهیم. تعداد محدودی مخالف بودند و بقیه موافق. پس از تبادل‌نظر قرار شد آرام و بدون هیچ حرکت اضافه، ما هم همگام با خواهران نوحه بخوانیم. بچه‌ها شور گرفتند و شروع کردند به خواندن نوحه و دادن جواب خواهران.

هنوز از لحظاتی که صدا در بعضی آسایشگاه‌های اردوگاه بلندتر شده بود نگذشته بود که عراقی‌ها وحشت کردند و با کابل و صونده و ابزار شکنجه وارد اردوگاه شدند. صداها که بلند و بلندتر شد، در کمال تعجب شاهد صحنه‌هایی دلخراش در محوطه اردوگاه شدیم؛ عراقی‌ها در آسایشگاه ۲۰ را باز کرده بودند و مشغول زدن و فلک‌کردن بچه‌ها شده بودند. آنها عده‌ای را کشان‌کشان به محوطه حیاط بین دو قاطع آورده بودند و می‌زدند. تعدادی مجروح و معلول جسمی و چند پیرمرد هم بین آنها دیده می‌شد...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها