شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۰
تبسمی که در خط مقدم جا ماند

سمنان - «قهقهه مستانه» روایتی است که روی مرز باریک روزمرگی‌ها و تجربه‌های معنوی قدم می‌زند. سمانه مظهری در این اثر، زندگی شهید مدافع حرم، سعید علیزاده را به عنوان جوانی شاد، امروزی و بی‌قرار مادرش روایت کرده است.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): کتاب «قهقهه مستانه» شرحی بر زندگینامه سعید علیزاده شهید مدافع حرم است که توسط انتشارات «بدرقه» چاپ و اخیرا طی مراسمی نیز رونمایی شده است.

سمانه مظهری درخصوص این کتاب با خبرنگار ایبنا به گفت‌وگو نشست. او در خصوص نام کتاب گفت: سعید در خانواده و میان دوستان به خوش‌رویی شهره بود. حتی در آخرین عکس یادگاری‌اش، وقتی از رفقا حلالیت می‌طلبد تا راهی شود، باز هم همان لبخند عمیق روی لبانش نشسته است. من عنوان کتاب را دقیقا از همین ویژگی ذاتی‌اش وام گرفتم.

مظهری به عنوان عروس خانواده، از سیزده‌سالگی سعید با او در یک خانه زندگی کرده است. این هم‌جواری باعث شد تا او راوی بی‌واسطه پیوند عمیق میان سعید و مادرش باشد؛ مادری که پس از فوت همسر، برای سعید هم پدر بود و هم مادر. او این وابستگی را چنین توصیف می‌کند: «هیچ احساسی خالص‌تر از رابطه این دو نبود. سعید در دنیا هیچ دغدغه‌ای جز آرامش مادرش نداشت. وقتی از دل آتش در خط مقدم نبل‌والزهرا به سختی تماس می‌گرفت، اولین جمله‌اش این بود: «سلام، حال مادر چطوره؟" به همین دلیل، دوربین کتاب را روی نگاه منتظر مادر تنظیم کردم تا این دلواپسی‌های دوطرفه را به تصویر بکشم».

در کتاب، خاطره‌ای از کودکی سعید روایت شده که شبیه به یک پیشگویی شیرین است. مظهری از قول مادر شهید گفت: «تازه زبان باز کرده بود. تلفن که زنگ می‌خورد، می‌دوید گوشی را برمی‌داشت و می‌گفت: "الو، سلام! من شهیدم." چون هنوز نمی‌توانست حرف سین را درست ادا کند، به جای سعید می‌گفت شهید. وقتی بزرگ‌ترها با خنده می‌پرسیدند واقعا تو شهیدی؟ با ذوق سر تکان می‌داد و می‌گفت بله!»

اما سعید در جوانی، هیچ شباهتی به کلیشه‌های دور از دسترس نداشت. نویسنده کتاب، او را جوانی کاملا امروزی و آراسته توصیف می‌کند و نویسنده این کتاب در این باره گفت: «لباس‌هایش همیشه مرتب و کفش‌هایش برق‌افتاده بود. مدام تأکید می‌کرد اولین چیزی که در برخورد با آدم‌ها به چشم می‌آید، کفش تمیز است. اما با وجود این ظاهر امروزی، به شدت محجوب بود. وقتی وارد خانه می‌شد، حتی اگر می‌دانست کسی داخل نیست، با صدای بلند سلام می‌کرد و یاالله می‌گفت. او شهیدانه زیستن را در دل همین روزمرگی‌ها و آراستگی‌ها تمرین کرده بود».

همین پیوندهای عمیق بود که دل‌کندن و رفتن به سوریه را برایش سخت می‌کرد. این مولف در این باره گفت: مادرش اصلا راضی به رفتن نبود. سعید می‌گفت گره کارم در دست مادر است. من هم آن روزها درک دقیقی از جنگ سوریه نداشتم و می‌پرسیدم چرا شما باید آنجا بجنگید؟ سعید با آرامش عجیبی توضیح داد که اگر آنجا دفاع نکنیم، فردا باید در خیابان‌های خودمان با آن‌ها روبه‌رو شویم. او در نهایت با خون دل، رضایت مادر را گرفت و راهی شد.

رفاقتی که تا پیکر بی‌سر امتداد یافت

بخش مهمی از حالات درونی سعید، در دفترچه خاطراتی جا مانده که پس از شهادتش به دست مادر رسید؛ سررسیدی که راوی ۵۷ روز حضور او در سوریه است.

مظهری در این خصوص گفت: سعید در کنار روایت سختی‌های خط مقدم و شناسایی‌های شبانه در یک‌قدمی دشمن، از تحول درونی‌اش نوشته است. هرچه به پایان نزدیک می‌شد، کلماتش بوی دل‌کندن می‌داد. سه شب قبل از شهادت، با خطی خیس از اشک نوشته بود دلش می‌خواهد مداح هیئتشان آنجا باشد تا برایش روضه حُر بخواند: «دلم از این دنیا گرفته، من هم مثل حُر روسیاهم». در همین روزهای غربت، رفاقتی عمیق میان او و «شهید نوید صفری» شکل می‌گیرد. سعید در دفترچه‌اش نوشته بود: «اینجا یک نفر خیلی هوای مرا دارد و آن هم نوید است.» شب شهادت سعید، نوید با وجود جراحت سنگین دستش، تا صبح در منطقه ماند تا پیکر رفیقش را برای مادرش به عقب برگرداند. او چهل روز بعد سر مزار سعید در دامغان اشک ریخت و از مادر او دعای عاقبت‌به‌خیری خواست؛ دعایی که یک سال بعد مستجاب شد و نوید در روز اربعین، با پیکری بی‌سر به رفیقش پیوست.

اشک‌هایی که مُهر «محرمانه» خوردند

مستندنگاری بخش‌هایی از این زندگی‌نامه چندان هم هموار نبود. حضور سعید در یک رسته نظامی خاص، سایه‌ای از محدودیت‌های امنیتی را روی کار نویسنده انداخته بود.

تبسمی که در خط مقدم جا ماند

مظهری با اشاره به یکی از همین دردسرها نیز گفت: بعد از شهادت سعید، کلیپی از لحظه خداحافظی‌اش با همرزمان را در اینستاگرام منتشر کردم. فقط چند ساعت گذشته بود که تماس‌های پی‌درپی شروع شد؛ از سپاه زنگ می‌زدند و تأکید داشتند که ویدیو باید فوراً پاک شود، چون چهره نیروهای خاص در آن کاملاً مشخص بود! همین حساسیت‌های شدید باعث شد تا بسیاری از دوستان و همرزمانش هم حاضر نشوند جلوی دوربین بیایند یا حتی نامی از آن‌ها در صفحات کتاب برده شود؛ رفیقانی که ترجیح دادند در سایه بمانند و گمنامی را انتخاب کنند.

وی ادامه داد: بخش پایانی کتاب، مرزهای دنیای مادی را می‌شکافد و به روایت کراماتی می‌پردازد که پس از شهادت سعید رقم خورده است؛ اتفاقاتی شگفت‌انگیز که نویسنده با وسواسی دوچندان آن‌ها را مستندنگاری کرده تا روایات، اسیر غلو نشوند و در چارچوب واقعیت بمانند. یکی از بخش‌های قابل توجه این ماجراها، قصه مادری است که در برزخ کما به سر می‌برد. مظهری در این رابطه گفت: این مادر در همان بی‌هوشی مطلق، سعید را در خواب می‌بیند که مژده شفایش را می‌دهد. او وقتی از کما برمی‌گردد، بی‌مقدمه به دخترش می‌گوید مادر شهید علیزاده را پیدا کنید و بگویید پسرت پیغام داد: «مادرم این روزها خیلی بی‌قرار است؛ به او بگو غصه نخورد، جای من خوب است». شگفتی آنجاست که درست در همان روزها، مادر سعید به‌خاطر یک مشکل جدی با مستأجرشان، به‌شدت تحت فشار روحی قرار داشت. سعید این‌گونه از آن‌سوی هستی، برای دلشوره‌های مادرش پادرمیانی می‌کرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها