سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- سید حسین امامی؛ حیرت و شگفتی به معنای بدیهی نشدن طبیعت و هستی سرآغاز اندیشههای فلسفی است، حیرت به همراه خود پرسشهایی را به همراه میآورد که تلاش برای پاسخ دادن به آنها به فلسفیدن و تحقیقات علمی منجر میشود. فلسفه اسلامی در دوره اخیر از تأمل در مباحث روزمره و کاربردی دور مانده و در مدار انتزاعیات به سر میبرد، شاید نقطه آغاز فلسفه جدید غرب با فلسفه اسلامی این دیدگاه باشد. در گفتگو با سید حسین حسینی، دانشیار فلسفه و روششناسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به تحلیل وضعیت فلسفه در ایران معاصر براساس کتاب شگفتی فلسفه پرداختیم که در ادامه از نظر شما میگذرد.

کتاب «شگفتی فلسفی، سیری در تاریخ فلسفه» نوشته ژان هرش توسط عباس باقری به فارسی برگردانده شده است. نویسنده در این کتاب، کار فیلسوفان نامدار را که مظهر شگفتی فلسفی بودهاند، بررسی میکند.
***
چرا فلسفه غرب با مباحث روز در جهان غرب هماهنگ، اما فلسفه اسلامی از این مباحث دور است؟
اجازه دهید بحث را از کتاب «شگفتی فلسفه» آغاز کنم. خانم ژان هرش، استاد فلسفه دانشگاه ژنو و مدیر بخش فلسفه یونسکو کتابی دارد تحت عنوان «شگفتی فلسفی: سیری در تاریخ فلسفه». کتاب، نسبتاً حجیم اما خواندنی و قابل توجه است و در مقدمهاش نیز میگوید که موضوع کتاب، در واقع تاریخ فلسفه غرب است اما نه به شیوههای مرسوم. چند نمونه را انتخاب میکند و برمیگزیند؛ در حدود بیش از دو هزار سال فضای اندیشه غرب، از تالس (۶۰۰ قبل از میلاد) شروع کرده تا قرن بیستم.
از سقراط، افلاطون و ارسطو (برای مثال ۳۹۹ قبل از میلاد، سقراط) بگیرید تا افلاطون، ارسطو، آگوستین، توماس داکن در قرون وسطی تا میرسد به فلاسفه دوره رنسانس؛ از دکارت، اسپینوزا، لایبنیتس، کانت، هگل، مارکس، فروید، کرکهگور، نیچه، هوسرل و هایدگر یاد میکند تا به یاسپرس میرسد که البته وامدار یاسپرس نیز هست. به خاطر ندارم که شاگرد یاسپرس بوده یا استاد راهنمایش؛ فکر میکنم در پایان کتاب نکاتی را در این باره گفته است. به هر حال، وامدار یاسپرس و اندیشه اوست و این را به صراحت میگوید. موضوع بحث کتاب، تاریخ فلسفه به روال مرسوم و متداول نیست که اندیشمندانی را به صورت مرتب و پشت سر هم با یک نظم تاریخی بیان کند. به دنبال این است که این فلاسفه از چه چیزی شگفتزده شدهاند. موضوع کتاب بسیار قابل توجه است.
بحثش این است که چه چیزی این فلاسفه را شگفتزده کرده است؛ از چگونگی شگفتزدگی آنها میخواهد صحبت کند. علت انتخاب مسئله شگفتی برایش این است که این شگفتی را علت خلاقیت در اندیشه میداند و همینگونه نیز هست؛ یعنی بوده، اندیشه میشده و بوده است. آن چیزی که یک فیلسوف به آن مبتلا میشود، مسئله اصلی اوست و از آن مسئله، شگفتزده میشود.
این نکته بسیار قابل توجهی است که مسئله فیلسوف باید او را شگفتزده کند تا مسئله او باشد. مسئلهای، مسئله است که فیلسوف را دچار شگفتی و شگفتزدگی میکند؛ در غیر این صورت، آن مسئله، مسئله او نیست، یعنی یک شاخصه برای تشخیص مسئله نیز در مسائل فلسفی و پژوهشی هست. به هر حال، در لابهلای فصولش و در بحث از تجربهگرایی انگلیسی، فلاسفهای مثل جان لاک، جورج برکلی، دیوید هیوم و امثال اینها، یک قاعده کلی در کتاب انتخاب میکند و این، نظر من است، مدل تحلیلیاش گویا این است، یعنی بر این مبنا پیش رفته است؛ بر مبنای این قاعده تحلیلی پیش رفته است. این قاعده در کل کتاب جریان دارد.
گویا میگوید که (این را البته خودش میگوید ولی تحلیل من است که این مدل تحلیلیاش شده، این مبنای تحلیلیاش شده در این کتاب) در دورانهایی که شک و انتقاد دامنه میگیرد و فضای اجتماعی را پر میکند، شما هیچوقت (نظر ژان این است) نظریههای گسترده، فراگیر یا دستگاههای فلسفی بزرگ در آنجا به وجود نمیآیند؛ در چنین فضایی و در عوض، اتفاقاً نظریهها و فلسفههایی پدید میآیند که تازگی دارند و نو هستند، البته اثربخش و به اصطلاح، بارور هستند؛ یعنی فضای اندیشه را اینها به دلیل تازگیشان و به دلیل همین خردهپا بودنشان، تنوع میبخشند، زنده میکنند و به اصطلاح، حیات میدهند به آن فضا و خودش هم اشاره میکند که البته بدون این خردهفلسفهها، اساساً آن فیلسوفان بزرگ هم پیدا نمیشوند.
به هر حال، مبنای تحلیل ژان در این کتاب این است که وقتی شما در دورههای شک و انتقاد فراگیر گرفتار میشوید، دیگر گویا اثری از آن فیلسوفان بزرگ نمیبینید و این را در کتابش با مواردی نشان میدهد. حال، این حرف از من است، این نکته از من است: این تفاوت فیلسوفان پیرو و فیلسوفان پیشرو هم همین است. فیلسوفان پیرو، دنبالهرو فیلسوفان اصلی، مادر و نظاممند بزرگ هستند. فیلسوفان پیشرو، فیلسوفانی هستند که خطوط و ریلهای اصلی تفکر فلسفی را عوض میکنند.
گویا نظر ژان این است که در دورههای آشوب فکری شدید، شما فیلسوفان پیرو دارید اما فیلسوفان پیشرو و اصیل ندارید. در پرانتز باید گفت، دقیقاً این شرایط، شرایط فضای امروز ایران معاصر نیز هست. در حدود این چهل-پنجاه سال گذشته، در فضای پس از انقلاب، این موضوع در فضای پس از انقلاب هم گویا صادق است. در حدود این نیم قرنی که از انقلاب حدوداً گذشته، گویا فضای فلسفی در ایران امروز، در ایران معاصر، هم فضای خردهفلسفههاست؛ نه آن فلسفههای اصیل یا مادر یا نظاممند یا فلسفههای پیشرو. فلسفههای اصیل، فلسفههای بزرگ، فلسفههایی هستند که نظاممندند؛ دستگاههای فلسفی بزرگی هستند که آن فیلسوف پیشرو، آنها را وضع میکند و بعد، سایر فلاسفه و سایر اندیشمندان، همه در ذیل آن دستگاههای بزرگ قرار میگیرند.
خود ژان هم در این کتاب میگوید (حال میگویم که این، به اصطلاح، انتخاب خودش در این دوره حدوداً دو هزار ساله اندیشه غربی، چه انتخاب قلیلی است و این قابل توجه است) ولی به هر حال، به این نکته هم اشاره میکند که دستگاه فلسفی (و گاهی ما به آن میگوییم مکتب فلسفی، سیستم فلسفی)؛ این سیستم فلسفی و دستگاه فلسفی، امری فراتر از یک اندیشه، دیدگاه، ایده و رویکردهای فلسفی هستند. دستگاههای فلسفی در دامنه پارادایمهای کلی فلسفی شکل میگیرند که همه رویکردها و دیدگاهها و ایدهها را در دل خودشان جا میدهند یا ایجاد میکنند یا در دل خودشان جمع میکنند. و به اعتقاد من، مشخصه یک دستگاه فلسفی، همان نظاممندی آن است که با گسستهای مکرر، با تناقضات درونساختاری و با آنارشیسم روشی و اندیشهای، قطعاً سازگار نیست؛ یک دستگاه نسبتاً منظمی است.
«شگفتی» مورد نظر خانم ژان هرش همان «حیرتی» است که برای طرح سؤال چه مباحث فلسفی و علمی مورد نظر است؟! چرا برخی از فلسافه دستگاه فلسفی و نظام دارند اما برخی دیگر، تولید ندارند در واقع شارح هستند و یا فقط بر مباحث فلسفی تسلط دارند به شکلی که می توان آنها را فلسفه دان دانست نه فیلسوف؟!
خود ژان هم جایی در لابهلای کتاب اشاره میکند به شاخصه یکپارچگی؛ میگوید کلیت و وحدت از مشخصههای یک دستگاه فلسفی است؛ حتی اگر اشتباه نکنم، به این نکته هم اشاره میکند که خب حالا همه اندیشمندان و فلاسفه، معتقد به این نیستند که ما باید حتماً و الزاماً دستگاههای فلسفی تعبیه و ابداع کنیم و بسازیم. خودش هم اشاره میکند یک گروهی از فیلسوفان، اصلاً با دستگاهسازی مخالفت دارند. آن را امر ضروری که نمیدانند، حتی امر گزافی میدانند و از آن گویا وحشت دارند.
علتش هم این است که چنین اعتقادی وجود دارد: میگویند دستگاهها اندیشه را دچار فروبستگی میکنند و اندیشه فلسفی، ذاتاً با فروبستگی چون نمیخواند و احتیاج به پویایی و خلاقیت دارد، گویا این دستگاهها جلوی این خلاقیت را میگیرند. البته اینگونه نیست؛ در پرانتز اشاره میکنم که ژان هم اشاره میکند در کتابش که گروهی و عدهای اصلاً معتقد به تنظیم دستگاه فلسفی بزرگ و نظامهای فلسفی و مکاتب فلسفی بزرگ نیستند. حتی یک جایی اشاره میکند که ژان وال معروف، فیلسوف معروف، یکی از ایرادهایش به کارل یاسپرس، فیلسوف شهیر آلمانی معروف، (خب میدانید یاسپرس در واقع از فلاسفه شهیر اگزیستانسیالیستی معروف است و کتابهای معظمی هم دارد) از جمله اشکالاتی که ژان در این کتابش از ژان وال در نقد یاسپرس نقل میکند، در مورد کتاب «در باب حقیقت» یاسپرس همین است که میگوید ژان وال گفته این کتاب یاسپرس خیلی قابل ستایش و خواندنی است، فقط یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه نظام دستگاهی این کتاب، زائد است. البته یاسپرس فیلسوف نظاممندی بوده است. این را ما در کتاب «آغاز و انجام تاریخ» او به خوبی میتوانیم ببینیم که از منابع مادر فلسفه تاریخ است.
ولی به اصطلاح، ژان هرش در کتاب خودش این ایراد را از ژان وال به عنوان یک نمونه در نقد یاسپرس میآورد که نشان دهد در واقع ویژگی نظام دستگاهی در نزد کسانی که به آن معتقدند، این است (آنهایی که آن را نقد میکنند)، که فکر میکنند این با آن پویش دائمی اندیشه ناسازگار است و باعث گسست مکرر و در واقع، نفی خلاقیت میشود. ولی خب، خود هرش هم اشاره میکند که افرادی مانند ارسطو (به عنوان فلاسفه بزرگ) و دیگران، کسانی هستند که به این کلیت معتقدند و معتقدند ما باید به سمت ابداع نظامهای فلسفی برویم؛ اصلاً وظیفه اثر فلسفی این است که به ذهن کلیت ببخشد، به ذهن نظام دهد و یک شکل واحدی از اندیشه را به ما عرضه کند و این شکل واحد از اندیشه میتواند یک مفهومی را در دل خودش بچرخاند، نظاممند کند و داستانهایی از این دست.
ولی به هر حال، خود هرش هم در کتاب خودش اشاره میکند که این ویژگی دستگاههای فلسفی بزرگ (یعنی وحدت و یکپارچگی)، از خصوصیات دستگاههای فلسفی بزرگ به حساب میآید. گویا برداشت من این است که ژان هرش هم خیلی تمایلی به این مسئله نشان نمیدهد و گویا معتقد است که این نظامهای یکپارچه، ذهن را دچار فروبستگی میکنند. به هر حال، مبنای تحلیلی ژان هرش را خواستم بگویم و تطبیق آن را با وضعیت و شرایط امروز ایران معاصر ما در وضعیت فلسفی امروز و دیدگاهی که او دارد که در چنین حالت و فضای تنش و شک و تردیدهای فکری، شما دیگر نظریههای گسترده، فراگیر و نظامهای دستگاهی بزرگ ندارید. حال، این نکته را هم که تا اینجا آمدم بگویم که جالب است اگر شما از ژان هرش در این کتاب شگفتی سوال کنید که خب به نظر تو در حدود این دو هزار سال، چه مصداقهایی را میتوانی به عنوان دستگاههای فلسفی مادر و بزرگ قلمداد بکنی، کلاً سه مصداق بیشتر به ما معرفی نمیکند و این خیلی جالب است. در حدود پانصد-ششصد و شاید بیشتر فلاسفه بزرگی که در دوران اندیشه غرب وجود داشتهاند، در حدود این دو هزار سال، فقط سه نفر را مصداق بزرگترین دستگاههای فلسفی میداند: یکی ارسطوست در دوران باستان، یکی فردی است به نام توماس داکن که اینها را در قرون وسطی توضیح میدهد و در عصر جدید، هگل. هگل را به عنوان یکی از کسانی که نظام فلسفی ساخته و به این نظام فلسفیاش پایبند بوده و این نظام فلسفی، اول و آخرش با هم همخوان بوده، یعنی مصداق دستگاه فلسفی محسوب کرده است. اما حتی کانت را هم حساب نکرده است.
این نکته بسیار جالب و عجیبی است که چطور میشود ژان هرش، کانت را هم از مصداق افرادی که به سمت ابداع دستگاه فلسفی بزرگ پیش رفتهاند، محسوب نکرده است؟!
بله حق با شماست، چطور میتوان کانت را در این دستهبندی قرار نداد؛ کانتی که تقریباً همگان قبول دارند یک نمونه کامل از یک معماری فکری منسجم در جهان غرب است؛ تقریباً همه قبول دارند، با همه نقدهایی که به کانت وجود دارد. ولی جالب است که کانت را جزو این افراد ذکر نکرده است: ارسطو، توماس داکن (که کمتر اسمش را شنیدهایم) و هگل. خب، در مورد هگل تقریباً میتوان با ژان همراه بود اما در مورد کانت، و جالب است اینکه کانت، (حال این نکته من است) کانت همچنان محل بحث است؛ یعنی کانتی که افرادی مثل ژان هرش هم او را به عنوان مبدع دستگاه فلسفی بزرگ ذکر نکردهاند و فیه تأملٌ، اما کانت همچنان محل بحث است. یعنی همچنان در فضای اندیشه فلسفی به بحث و نقد گذاشته میشود و این خود، نشاندهنده اهمیت اندیشه کانت است. در بعضی از مقالاتی که (مقالات فارسی حتی) به بررسی پایگاههای استنادی شبیه «وب آو ساینس کتگوریز» پرداختهاند هم این موضوع آمده است. مثلاً در یک تحقیقی که در بازه ۲۰۱۷ تا ۲۰۲۱ شده بود، حدود پنج هزار مقاله (۴۸۰۰ مقاله) را که در حوزه فلسفه بررسی کرده و مورد تحلیل قرار دادهاند، کانت بیشترین فراوانی را در کلیدواژهها داشته است: کانت، فلسفه تجربی.
یعنی این نشان میدهد که آرا و نظرات کانت همچنان مورد توجه است و همچنان وزنه سنگینی در مباحث فلسفی دارد و این البته برای ما، در فضای امروز فلسفه ایران ما نیز قابل توجه است. و حتی همین دوستان در مقالات خودشان به این نکته اشاره میکنند که خب، فلاسفه در حدود (عرض کردم) دو هزار سال است که درگیر سوالات بزرگی هستند؛ حداقل درگیر آن سه یا چهار سوال بزرگ اصلی کانت هستند.
یکی از سوالاتی که در همین سالهای اخیر هم مطرح بوده، این است که واقعاً مباحث فلسفی از لحاظ ظاهری، آیا پیشرفت کرده یا پیشرفت نداشته است؟
در تحقیقاتی که با تکنیکهای علمسنجی در شبکههای اجتماعی انجام شده، تقریباً نشان میدهد که رشد تولیدات علمی مربوط به حوزه فلسفه در جهان غرب (بهخصوص در رشته فلسفه)، عدم پیشرفت نداشته است و از لحاظ کمی، پیشرفت کرده است؛ برخلاف فضای ایران که به آن اشاره میکنم. یا مثلاً اشاره میکنند که (این نتیجهای که این دوستان در علمسنجیهای خودشان میگیرند، با آن برداشت من از کتاب شگفتی ژان تقریباً همراه است) در سالهای اخیر، فلاسفه کمتری تمام تمرکز خودشان را بر حل معماهای بزرگ قرار دادهاند؛ اکثر فلاسفه بر حل معماهای کوچک متمرکز شدهاند و به خاطر همین است که این افزایش مقالات را میبینیم؛ مقالات منتشر شده را میبینیم.
اینکه مثلاً بیشترین کشورهایی که جزو مهمترین کشورهای تولیدکننده در این دسته و رسته محسوب میشوند، آمریکا و برخی از کشورهای اروپایی هستند، این هم نکاتی است که به جای خود قابل توجه است. اما از جمله نکاتی که برای ما به خصوص محل بحث میتواند باشد، این است که در سالهای اخیر، پژوهشگران زیادی، اقبال زیادی به روشهای کیفی نشان دادهاند در مباحث فلسفی و از روشهای کمی تقریباً فاصله گرفتهاند یا مثلاً این نکته که این تحقیقات نشان میدهد تقریباً جزیرهای کار کردن در برخی خوشههای فلسفه، دیگر دارد خودش را نشان میدهد و تا این جداافتادگی، تا این جزیرهای کار کردن از بین نرود، ما نمیتوانیم جهشهای بزرگی داشته باشیم. این قضیه جزیرهای کار کردن، قضیه میل به روشهای کیفی، در فضای ایران ما هم امروز قابل مشاهده است و ما به این مسائل هم مبتلا هستیم.
فضای فلسفی امروز؛ فضای خردهفلسفه است. واقعیت ماجرا این است که ما امروز با کلانفلسفهها مواجه نیستیم و رفتن به سمت ابداع نظامهای فلسفی سنگین، بسیار دشوار است.
بحث در خصوص فضای فلسفی و وضعیت فلسفی در هر جای دنیا (بهخصوص در ایران)، بدون یک تقسیمبندی کلی شدنی نیست. اگر بخواهیم مکاتب و رویکردهای فلسفی متداول را، بهخصوص در جهان غرب، تقسیم کنیم، شما چه تقسیمبندیای را پیشنهاد می دهید؛ آیا تقسیمبندی مشهور تحلیلی و قاره ای را تأیید میکنید؟
اینها را میتوان در قالب فلسفه تحلیلی بُرد (یک)، یا در قالب فلسفه قارهای (دو)، یا در قالب تاریخ فلسفه غرب (سه)، یا در قالب فلسفه علم، البته بعضی هم فلسفه علم را ذیل فلسفه تحلیلی میبرند؛ کنار متافیزیک، معرفتشناسی (اپیستمولوژی)، فلسفه ذهن، فلسفه زبان یا فلسفه اخلاق هم قرار میدهند که این هم بحثی است به جای خودش.
رشد پیشرفت ما در این حوزه ها چطور است؟
حتی اگر ما این تقسیمبندیهای رایج را بپذیریم و با همین معیارهای کنونی در جهان علم پیش برویم، یعنی مثلاً معیارهایی مثل «پییر ریویو» (داوری همتایان) که یکی از معیارهای معتبر تشخیص مجلات علمی است، باز هم جامعه دانشگاهی فلسفه در ایران هنوز نتوانسته است خودش را با این معیارها پیش ببرد، یعنی از زاویه این معیارها هم (معیارهای جهانی در محیط آکادمیک)، هنوز پژوهشهای فلسفی ما، به اصطلاح، هم از لحاظ کمی و هم از لحاظ کیفی، نمره قابل قبولی را به خودشان اختصاص نمیدهند. بدنه دانشگاهی ایران هنوز نقش پررنگ و مهمی در پژوهشهای آکادمیک در فلسفه غرب ندارد. از لحاظ کمی و کیفی، وضعیت، وضعیت بحرانی است و جالب نیست. اگر حالا ما جریان رشد علمی کشور را بپذیریم (آن هم به جای خودش)، ولی در فلسفه و مطالعات فلسفی، فعلاً خبری از این رشد پژوهشی به چشم نمیخورد. این را تحقیقات دوستان و مقالات و جستجوهای آنها به ما گزارش میدهد.
نظر شما برای عبور از این آسیب و چالش چیست؟
دوستانی که در این حوزه کار میکنند، راه حلهایی هم دادهاند و میدهند. این راه حلها، راه حلهای اصلی نیستند و راه حلهای جدیتری را ما باید دنبال کنیم. مثل اینکه مثلاً شما باید ایرانیان تحصیلکرده در غرب را جذب کنید؛ مثل اینکه باید جلوی خروج نخبگان را بگیرید که البته همه اینها درست است و باید این اتفاقات بیفتد. نباید به راحتی برای استادان و دانشجویان ما، زمینه برای خروج از کشور و خروج از فضای علمی فراهم شود که متأسفانه الان اینگونه است. فلاسفه غیرایرانی را باید به ایران دعوت و جذب کرد؛ ترغیب به پژوهشهای آکادمیک، فرصت دادن به استادان برای پژوهش، یا مثلاً ترمیم بدنه دانشگاهی در حوزه فلسفه و امثال این موضوعات، ارزیابی مجلات علمی با قواعد جدید. اینها را نمیتوان نفی کرد و نمیتوانیم اینها را نفی کنیم و به عنوان راه حل نپذیریم. همه اینها مؤثر است.
نظر شما