یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۶
زن همسایه دیوار به دیوار خانه جنگ‌زده است

نگاهی به جلد کتاب می‌اندازم؛ درشت و با فونت سفید رویش نوشته‌اند «جنگ چهره زنانه ندارد» راست هم می‌گویند، ندارد. اصلا «ما زن‌ها دقیقا کجای تاریخ جهان ایستاده‌ایم؟»

به گزارش خبرگزاری کتاب و ادبیات ایران، حنان سالمی: کتاب سوتلانا را بغل گرفته‌ام و روبه‌روی ساختمانی ایستاده‌ام که چند خیابان بالاتر از خانه ما، جنگ، دَمَرش کرده و به جانش افتاده. عکس مردها و بچه‌های کشته شده را روی بنر و آگهی‌های ترحیم و دسته‌های گلی که مردم محلی به دیوارهای فروریخته دوخته‌اند زده‌اند. اما زن‌ها؟ فقط اسمی دور و خسته از آن‌ها به جا مانده، بدون هیچ چهره یا صدایی. انگار که نقابی از جنس خاک‌های سوخته کشیده‌اند و رفته‌اند تا برای ابد، در سایه غمی بزرگ، گم شوند.

نگاهی به جلد کتاب می‌اندازم؛ درشت و با فونت سفید رویش نوشته‌اند «جنگ چهره زنانه ندارد». راست هم می‌گویند، ندارد. اصلا «ما زن‌ها دقیقا کجای تاریخ جهان ایستاده‌ایم؟» این سوالی است که همیشه از خودم می‌پرسم و جوابش را این‌طور توی صورتم می‌کوبم که «هیچ جایش اما شاید همه جایش!» انگار که باید تاریخ و سیاست و حتی جنگ‌ها را تنها از دریچه باریک و سرد و مغرور چشم‌هایی مردانه دید؛ آن هم بدون اینکه ردپاهای ظریف اما قدرتمند و محکم زنانه را در گذر روزهایش دنبال کرده باشیم و حتی خود ما زن‌ها هم این را باور کرده‌ایم؛ مگر نه؟ که باشیم اما نباشیم!

ولی «سوتلانا آلکسیویچ»، خبرنگار بلاروسی، زنی نیست که بخواهد با این نوع از نگاه به تماشای جهانِ وطنش بنشیند. او دوست دارد حتی جنگ را هم، وقتی دارد در سلول به سلول هم‌وطنانش تیر می‌کشد از چشم‌های طناز زنانی روسی ببیند که هنوز هم گاهی، از روی عادت، به هیتلر و فاشیست‌ها ناسزا می‌گویند و شب‌ها خواب آن لباسی را می‌بینند که تازه خریده بودند و جنگ جهانی دوم، فرصت پوشیدنش را به آن‌ها نداد. زنانی که نامه‌های عاشقانه و کفش‌های پاشنه‌بلند و دامن‌های چین‌دارشان را در زیرزمین‌ها قایم کردند و آخرین رژلبشان را وقتی زدند که مادرهایشان داشتند بند پوتین‌های سربازی‌شان را سفت می‌بستند که در واگن‌های قطار، زمین نخورند!

می‌نشینم روی سنگ پهنی که از میانه پیاده‌رو موشک خورده دهان باز کرده. درخت سر کوچه، همه توت‌هایش را روی سقف ماشین‌های له شده تکانده. انگار نه انگار که تا همین یک ماه پیش، زنی از پنجره بالای سرش، هر روز منتظر رسیدن بهار بوده تا از شاخه‌هایش زندگی بچیند. و کتاب را ورق می‌زنم: «وقتی از جنگ برگشتم، موهام سفید شده بود. بیست و یک سالم بود، اما موهام سفید بود. بدجوری مجروح شده بودم. یه گوشم به سختی می‌شنید. مادرم با این کلمات به استقبالم اومد: «مطمئن بودم که برمی‌گردی. شب و روز برات دعا می‌کردم.» برادرم تو جنگ کشته شد. مادرم گریه می‌کرد: «دیگه فرقی نداره دختر بزایی یا پسر. به هر حال اون مرد بود، وظیفه داشت از میهنش دفاع کنه، تو دختری خب. من همیشه یه خواهش از خدا داشتم، این که اگه ناقص و زشتت کنن، بهتره بکشنت. هر روز می‌رفتم ایستگاه. منتظر قطارها بودم. یه بار همون جا تو ایستگاه یه دختر رو با لباس نظامی دیدم که صورتش سوخته بود ...شوکه شدم، نکنه تویی! بعدش برای اون هم هر روز دعا می‌کردم.»

زن همسایه دیوار به دیوار خانه جنگ‌زده است

ورق می‌زنم. ورق‌های کتاب پر از زن‌اند؛ زن‌هایی که روزی مجبور شدند از همه کارهای زنانه‌ایی که آرزویش را داشتند رد شوند تا پابه‌پای مردهای کشورشان، راننده، بی‌سیم‌چی، سروان، گروهبان دوم، سرخلبان، گروهبان یکم مخابرات و حتی سرباز شوند! زن‌هایی که حتی وسط مخوف‌ترین سرمای روسیه و در برابر درنده‌ترین سربازهای جنگ جهانی، با وجود اینکه تک‌تیراندازی می‌کردند و در چند روز، بیست تا کله را به باد داده بودند اما به خاطر علاقه به یک شال‌گردن قرمز آلبالویی که وسط سفیدی برف‌ها انگشت‌نمایشان کرده بود کشته شدند!

سوتلانا راوی غم‌های کش‌دار قرن بیستم این زن‌هاست، او از بچگی با صدای دردهای به جا مانده از جنگ بزرگ شده بود؛ ضجه‌هایی که از صحبت‌های یواشکی مادرش با مادربزرگش و زنان همسایه می‌شنید. پچ‌پچ‌هایی که هیچ شباهتی به آنچه مردها از جنگ می‌گفتند نداشت. خودش تعریف می‌کند که «وقتی کوچک بودم، پسر همسایه یک بار از من پرسید: «این آدما زیرِ زمین چی‌کار می‌کنن؟ بعدِ جنگ آدمای زیرِ زمین بیشتر از آدمای روی زمین شدن.» همان زمان بود که برای اولین بار به مرگ فکر کردم ... و بعدش هیچ وقت از فکر کردن به آن دست نکشیدم و این پدیده برای من به مهم‌ترین راز زندگی تبدیل شد.»

چهل سال بعد از سال 1941، یعنی زمانی که شوروی فروپاشید و دیگر در هیچ کجای دنیا خبری از «های هیتلر» نبود؛ سوتلانا کوله‌پشتی‌اش را روی شانه‌اش انداخت و با مجموعه‌ای دفترچه یادداشت و یک ضبط صدا به دنبال صدای همه این زن‌ها گشت. صداهایی که به قول آکادمی نوبل «تاریخی از عواطف و تاریخی از روح بشرند.» و مگر برای یک خاک، اسم آن مهم‌تر است یا آدم‌هایش؟

اصلا چه فرقی دارد اسم یک وطن، شوروی باشد یا روسیه؟ اما دردهایی که مردم هر وطن، از جنگ‌های فروریخته بر تن آن وطن می‌کشند، رازهایی است که هیچ وقت از حافظه جمعی آن سرزمین پاک نخواهد شد. دردهایی که حتی در بندناف و تارهای مو و رگ‌های شیر زنان آن سرزمین تا ابد باقی می‌ماند و مثل میراثی از زجر، نسل به نسل منتقل می‌شود.

دختری کنارم می‌نشیند. با موهایی به رنگ تنه درخت گردو و چشمانی به طراوت قطره‌های باران. همسایه دیوار به دیوار خانه جنگ‌زده است. جنگ به او و مادرش هم زده. زخم‌هایی تُرد و تازه تمام لپ‌های صورتی‌شان را گل انداخته! دست‌هایشان را می‌گیرم. حالشان را می‌پرسم. می‌خواهم سوتلانا شوم برای شنیدن دردهایشان. می‌خواهم برایشان بخوانم از روی کتاب و بگویم همه جای دنیا، زن‌ها، یک روزی جنگ را دیده‌اند.

اما زن، لب‌هایش می‌لرزد. و حتی دست‌هایش؛ آن هم وقتی که انگشت‌های یک خط در میان شکسته‌اش را روی جلد کتاب می‌کشد و زیر لب می‌گوید: «من فکر می‌کردم می‌تونم دووم بیارم! میشه وسط جنگ هم خندید و رنگی پوشید؛ من خیال می‌کردم حتی اگه موشک بزنن هر روز موهای دخترم رو با حوصله می‌بافم و قرمه بار می‌زارم؛ اما وقتی خونه‌ام ریخت فهمیدم که جنگ، هیچ‌وقت چهره زنانه ندارد ...»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها