سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - کوروش دیباج: هر ساله هفته نکوداشت اصفهان فرصتی است برای بازخوانی میراث فرهنگی، تاریخی و فکری شهری که در طول سدهها نه تنها یکی از کانونهای اصلی تمدن ایرانی بوده، بلکه بهمثابه یک «متن زنده» از تجربههای شهری ایران در برابر بحرانها و دگرگونیهای تاریخی عمل کرده است. اصفهان در حافظه فرهنگی ایران صرفاً یک شهر نیست؛ بلکه مدرسهای از اندیشههای معماری، شهرسازی و زیست شهری است که در دورههای مختلف، از صفویه تا دورههای متأخر، الگوهایی از سامان اجتماعی، نظم فضایی و نسبت میان جامعه و معماری را شکل داده است؛ الگویی که مطالعه آن برای فهم پایداری شهر ایرانی در بستر تحولات تاریخی، همچنان اهمیت بنیادین دارد.
امسال اما هفته نکوداشت اصفهان در شرایطی برگزار میشود که کشور و از جمله شهر اصفهان نزدیک به دو ماه است با پیامدهای جنگ تحمیلی سوم روبهروست؛ وضعیتی که ناخواسته بار دیگر مفاهیمی چون «تابآوری شهری»، «پایداری زیرساختهای زیستی» و «نقش معماری در تداوم حیات اجتماعی شهر» را به مرکز توجه پژوهشگران و صاحبنظران حوزه معماری و شهرسازی بازگردانده است. در چنین بزنگاههایی، رجوع به تجربههای تاریخی شهرهای ایرانی بهویژه شهری چون اصفهان که در مقاطع مختلف با بحرانهای طبیعی، سیاسی و نظامی مواجه بوده ـ میتواند افقهای تازهای برای فهم نسبت میان جامعه، معماری و امکان بازسازی پس از بحران فراهم کند.
بر همین اساس، خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به مناسبت هفته نکوداشت اصفهان، در گفتوگو با «سیدمحمد بهشتی شیرازی»، معمار، پژوهشگر تاریخ معماری و عضو شورای عالی میراث فرهنگی و گردشگری، به واکاوی مفهوم تابآوری در مکتب معماری اصفهان، نسبت میان جامعه و پایداری شهری در دوره صفویه، مسئله گسست یا تداوم سنت معماری ایران در دورههای متأخر، و نیز وظایف معماران در شرایط بیقراری و دوران پساجنگ پرداخته است؛ گفتوگویی که تلاش میکند از خلال تجربه تاریخی اصفهان، چشماندازی نظری برای فهم امکانهای معماری ایرانی در مواجهه با بحرانهای امروز ارائه دهد.
اگر به اصفهان، بهویژه اصفهان دوره صفویه نگاه کنیم، آیا میتوان آن را نمونهای از یک «شهر تابآور» دانست؟ و اگر بلی، شاخصهای این تابآوری چه بوده است؟
وقتی درباره تابآوری حرف میزنیم، باید از سطح کالبد فراتر برویم؛ تابآوری پیش از هر چیز، «ویژگی جامعه» است نه «ویژگی ساختمان». جامعهای که تابآور است، حتی اگر دچار ناملایمات شود، توان بازگشت، احیا و بازسازی خود را دارد. جامعهای که تابآور نیست، در نخستین بحران از هم میپاشد و بهاصطلاح دستوپا میبازد.
در ایران، شهرهای ما معمولاً در موقعیتهای مملو از بیقراری زیستهاند؛ چه بیقراری طبیعی مثل زلزله و خشکسالی و چه بیقراری انسانی مثل جنگ. در چنین بستری، شرط «قرار یافتن در بیقراری» همان تابآوری است.

اگر این مبنا را بپذیریم، اصفهان نمونه بسیار روشنی از یک شهر تابآور در دوره صفویه است. زیرا جامعه شهری آن، با وجود بیقراریهای اقلیمی و حتی تهدیدهای انسانی، از انسجام، سازماندهی و «عهلیت» برخوردار بود. «عهلیت» همان توان جمعی جامعه برای تصمیمگیری، اقدام مشترک، و داشتن چشمانداز است؛ یعنی اینکه شهر فقط کالبد ندارد، بلکه «اراده زیست» دارد.
اگر بخواهیم تابآوری اصفهان صفوی را بهصورت مصداقی بررسی کنیم، آیا ساختار شهری این شهر را میتوان نوعی طراحی برای تداوم زندگی در شرایط بحران دانست؟
قطعاً. اصفهان یک نمونه بسیار آموزنده است، هم برای نشاندادن اینکه چگونه تابآوری شکل میگیرد، هم برای اینکه چگونه از میان میرود. در آغاز صفویه، اصفهان شهری حدود پنجاه تا شصتهزار نفر جمعیت داشت. مأموریت شاه عباس این بود که این شهر را به مرکز ثقل تمدنی تبدیل کند؛ نتیجه این شد که جمعیت شهر تا اواخر دوره صفوی تقریباً ۱۰ تا ۱۲ برابر شد و در برخی منابع حتی رقم یک میلیون نفر نیز ذکر شده است. چنین رشدی اگر بدون ظرفیتسازی رخ میداد، شهر فوراً فرو میپاشید.
مهمترین مسئله، آب بود. اصفهان کنار زایندهرود است، اما در تابستان که مصرف افزایش مییابد، رودخانه کمآب میشود و در زمستان که پُرآب است، نیاز کمتر است. راهحل اشتباه آن بود که سرچشمههای کارون را از طریق تونلکشی به زایندهرود منتقل کنند؛ پروژهای که آثارش در کوهرنگ هنوز باقی است. اما فرهیختگان اصفهان، یعنی همان جامعه دارای «اهلیت»، راه دیگری در پیش گرفتند.
آنها ظرفیت سفرههای زیرزمینی را کشف کردند؛ آبخوانداری را بهعنوان یک سیاست شهری به کار گرفتند و عملاً شهر را مجهز به یک «آب پدافندی» کردند. یعنی اگر دشمن حتی منبع رودخانه را هم تهدید میکرد، تابآوری شهری در برابر کمآبی از بین نمیرفت. بیشتر خانهها چاه و گاوچاه داشتند، و باغها نیز از شبکه مادیها بهره میبردند.
بنابراین توسعه اصفهان در دوره صفوی، توسعهای بود که تهدید خشکسالی، تهدید جنگ و تهدید ناپایداری را همزمان در نظر داشت. این تابآوری کالبدی، ریشه در تابآوری اجتماعی داشت.
اما این تابآوری پایدار نماند. اتفاقی میافتد که شهر در حمله محمود افغان آنگونه سقوط میکند که مورخان از آن با عنوان یکی از بزرگترین فروپاشیهای جمعیتی تاریخ ایران یاد میکنند. این فقدان تابآوری از کجا آغاز شد؟
دقیقاً نکته ظریف همین است. سقوط اصفهان در زمان محاصره محمود افغان، بیش از آنکه یک شکست نظامی باشد، نتیجه «فروپاشی اجتماعی» است.
در نیمه دوم حکومت شاه عباس، روندهایی آغاز شد که نهادهای اجتماعی را تضعیف کرد. این نهادها همان ستونهای «اهلیت» جامعهاند؛ یعنی همان چیزی که تابآوری را ممکن میکند. وقتی این ساختارها تضعیف میشود، جامعه دیگر قادر به بسیج نیروی متخصص، منابع مالی، سازماندهی و همت جمعی نیست.
به همین دلیل، زمانی که افغانها نزدیک میشوند، در شهری که زمانی نزدیک به یک میلیون جمعیت داشته، فقط «۲۴ یا ۲۶ هزار سپاهیِ واقعاً آموزشدیده» وجود دارد. این نیروها توان مقاومت در برابر «هفت هزار نیروی مهاجم پابرهنه» را هم ندارند، نه به دلیل ضعف نظامی، بلکه به خاطر فقدان پشتوانه اجتماعی.
پس از سقوط، جمعیت شهر از حدود یک میلیون نفر به نزدیک «بیست هزار نفر» کاهش مییابد؛ یعنی شهری بافرهنگ و آباد تبدیل به شهری مُرده میشود. اما در دوره نادرشاه و سپس دوره زندیه، با بازگشت تدریجی «اهلیت»، شهر دوباره آرامآرام احیا میشود.
پس مسئله این است: تابآوری، وابسته به جامعه است. وقتی اهلیت یا همان ظرفیت کنش جمعی مختل شود، شهر حتی بدون زلزله و جنگ هم سقوط میکند؛ همانطور که اصفهان سقوط کرد.
پرسشی که همیشه در محافل تخصصی مطرح بوده این است که آیا معماری ایران پس از دوره صفویه دچار گسست شد؟ بسیاری معتقدند معماری قاجار نسبت به معماری صفوی افول کرده است. تحلیل شما چیست؟
این تصور که معماری ایران پس از صفویه دچار گسست شده، برداشتی نادرست است. برعکس، معماری قاجار یکی از دورههای «درخشان» معماری ایرانی است. باید یک اصل را روشن کنیم: معماری ایران در طول تاریخ، تابع «حالات جامعه» بوده است. جامعه ما مانند یک منحنی سینوسی، میان دورههای «قرار» و «بیقراری» در حرکت است.
در دورههای قرار، معماری و صنعت شکوفا میشوند؛ از ایلخانی تا تیموری، از صفوی تا قاجار. سنت معماری ایرانی در دوره قاجار ادامه پیدا میکند و اتفاقاً بسیاری از بنیانهای معماری شهری مدرن ایران، ریشه در همان دوره دارد. اما «گسست واقعی» از دوره پهلوی اول آغاز میشود؛ زمانی که ما عملاً سنت معماری خود را کنار میگذاریم و الگوهای بیگانه را بدون توجه به توپوگرافی فرهنگی، تاریخی و اقلیمی ایران وارد میکنیم.
قبل از آن، اگر چشمهایتان را میبستند و در یزد باز میکردید، فوراً میفهمیدید که در یزد هستید؛ اگر در اصفهان باز میکردید، میدانستید اصفهان است. اما در معماری دوره جدید، این تمایزها محو شد. آییننامههای ساختوساز امروز، فرقی میان بندرعباس، اردبیل یا اصفهان نمیگذارند. این یعنی «توجهنکردن به تنوع اقلیمی و فرهنگی»؛ یعنی رها کردن سنت.
اگر بخواهیم یک آسیبشناسی امروزین ارائه دهیم، معماری معاصر اصفهان و ایران با چه نقصانهایی روبهرو شده که باید برطرف شود؟
نقصان اصلی این است که معماری معاصر ما، یعنی معماری رضاشاه به بعد، سنت معماری ایرانی را رها کرده و با این رها کردن، «منطق» معماری نیز از بین رفته است. در سنت معماری ایرانی، هیچ چیز «اتفاقی» نبود. همه چیز بر مبنای اقلیم، فرهنگ، تاریخ و توپوگرافی شکل میگرفت. معماری اصفهان با معماری یزد یا بوشهر تفاوت ماهوی داشت چون هر کدام بر زمین و فرهنگ خود بنا شده بود.
اما وقتی سنت را کنار گذاشتیم، نسبت معماری با زمینه قطع شد. این حتی در قوانین رسمی هم دیده میشود: آییننامه زلزله ۲۸۰۰ برای همه کشور یکسان است. در حالی که منطق معماری ایرانی همواره تنوع را اصل میدانست. اگر سنت معماریمان را ادامه داده بودیم، امروز هم میتوانستیم معماری معاصر داشته باشیم که هم «متعلق به عصر ما» باشد و هم «متناسب با سرزمین ما». معماری سنتی هرگز گذشتهگرا نبود؛ همواره زمان خود را درک میکرد و پاسخ مناسب میداد.
با توجه به اینکه کشور اکنون درگیر جنگ سوم تحمیلی است و ما در دورهای از بیقراری به سر میبریم، وظیفه معماران اصفهان و ایران در دوران جنگ و پساجنگ چیست؟ چگونه باید عمل کنند تا دوباره بتوان به «قرار» رسید؟
بیقراری در سرزمین ما همیشه نقش یک «رعد و برق» را داشته است. در تاریکی بحران، لحظهای روشنایی ایجاد میکند و چیزهایی را به ما نشان میدهد که در تاریکی نمیدیدیم.
در جنگ یا بحران، همه چیز متلاطم است، اما همین تلاطم است که حقیقتها را آشکار میکند: ناکارآمدیها، تمرکزهای غلط، آسیبپذیریها، و نیز فرصتهای پنهان. وظیفه معماران و همه کنشگران حوزه شهر این است که در روشنایی رعد و برق بحران، تصویر قابل اعتماد آینده را ببینند.
برای مثال، همین جنگ اخیر نشان داد که تمرکز زیرساختهای صنعتی چقدر خطرناک است. فولاد مبارکه مورد حمله قرار گرفت؛ مدتهاست که متخصصان هشدار داده بودند که نباید چنین مجموعه عظیمی در آن نقطه متمرکز باشد. حالا روشنایی بحران نشان داده است که راه، «تمرکززدایی» است؛ یعنی رفتن به سمت الگوهای غیرمتمرکز متناسب با مختصات سرزمین ایران.
این فقط در صنعت نیست. در کشاورزی، در مسکن، در زیرساختهای شهری، و حتی در سازمانهای اجتماعی چنین است. بحران، امکان نگاه دوباره به همه اینها را فراهم کرده است.
معماران باید با تکیه بر همین روشنایی حاصل از بیقراری، چشمانداز تازهای برای بازسازی پساجنگ ترسیم کنند. باید برگردیم به همان ظرفیتهایی که سنت معماری ایرانی بر آن تکیه داشت: توجه به اقلیم، به فرهنگ، به جامعه و به توپوگرافی. آیندهسازی فقط با تکنولوژی اتفاق نمیافتد؛ با بازگشت به «منطق سرزمین» ممکن میشود.
و سخن پایانی شما درباره آینده اصفهان و معماریاش در این روزهای پرالتهاب؟
اصفهان همیشه شهری بوده که میان قرار و بیقراری، راه قرار را یافته است. امروز هم اگر جامعه شهری آن بتواند دوباره «عهلیت» خود را بازیابد، نه تنها از بحران عبور میکند، بلکه میتواند دوباره الهامبخش تمام ایران باشد.
اصفهان در دوره صفوی تابآور بود چون جامعه تابآور داشت؛ و سقوط کرد چون جامعهاش دچار اختلال شد. پس بازسازی اصفهانِ آینده، پیش از آنکه یک پروژه معماری باشد، یک پروژه اجتماعی است. اگر جامعه به «قرار» برسد، معماریِ متناسب با آن نیز پدید خواهد آمد.
نظر شما