سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - کوروش دیباج: درگذشت یدالله موقن، مترجم تأثیرگذار حوزه فلسفه و علوم انسانی، بار دیگر نگاهها را به جایگاه مترجمان تخصصی در فضای فکری ایران معطوف کرده است؛ مترجمانی که سالها دور از هیاهوی فرهنگی و رسانهای، بار سنگین انتقال مفاهیم دشوار و نظامهای فکری پیچیده را بر دوش میکشند. موقن از جمله مترجمانی بود که اهمیت کارش نه در کثرت عناوین، بلکه در کیفیت کمنظیر و رویکرد روشمند به ترجمه آثار فلسفی آشکار میشد؛ رویکردی که بر پایه تسلط همزمان بر زبانهای مبدا، آشنایی عمیق با دستگاههای نظری و شناخت دقیق از ظرفیت زبان فارسی شکل گرفته بود. ترجمه آثار ارنست کاسیرر و لوسین لویبرول توسط وی، تنها انتقال متنی از یک زبان به زبان دیگر نبود بلکه تلاشی برای بازسازی یک جهان فکری در زبان فارسی به شمار میرفت.
موقن در سالهایی که فلسفه و علوم انسانی در ایران عمدتاً حول چهرههای شناختهشده متمرکز بود، مسیر متفاوتی را دنبال کرد. او نه مترجم پرکار بازار کتاب بود و نه در حلقههای دانشگاهی جایگاهی رسمی داشت، اما بهواسطه پشتوانه علمی خود در حوزه فیزیک و فلسفه علم و همچنین آشنایی گسترده با میراث اسطورهشناسی و نظریه نمادین، توانست متونی را انتخاب و ترجمه کند که کمتر مترجمی سراغشان میرفت. زبان فارسی در ترجمههای او نه آشفته و آمیخته به ابداعهای نامفهوم بود و نه فدای وفاداری افراطی به متن اصلی میشد. همین ترکیب کمنظیر از دقت علمی، وسواس زبانی و شناخت متنی باعث شده بود که آثار وی در محافل دانشگاهی و مطالعات فلسفی بهعنوان منابعی قابل اتکا شناخته شوند.
با فقدان یدالله موقن، جامعه کتاب و ترجمه یکی از محدود مترجمانی را از دست داد که توانسته بود میان دانش میانرشتهای، تسلط زبانی و وفاداری نظری پیوندی پایدار ایجاد کند. در چنین فضایی، ضرورت بازخوانی روش و میراث فکری وی بیش از پیش احساس میشود. به مناسبت این فقدان، خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در گفتوگویی با حسن فشارکی، نویسنده و مترجم، به بررسی جایگاه موقن، ویژگیهای ترجمه او و نقش وی در انتقال سنت فکری اروپا به فارسی پرداخته است؛ گفتوگویی که ابعاد کمتر دیدهشدهای از زندگی حرفهای و شیوه کار این مترجم برجسته را روشن میکند.
یدالله موقن بیشتر با ترجمه آثار ارنست کاسیرر شناخته میشود. به نظر شما رویکرد وی در انتقال مفاهیم پیچیده فلسفه نئوکانتی به فارسی چه ویژگیهایی داشت و تا چه اندازه در معادلسازی مفاهیم موفق بود؟
نکته نخست درباره موقن این است که پایه اصلی تحصیلات وی فلسفه نبود بلکه در دانشگاه اصفهان در رشته فیزیک تحصیل کرده بود و بعدها در انگلستان در حوزه فلسفه علم و فلسفه فیزیک ادامه تحصیل داد و مدرک کارشناسی ارشد گرفت. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که فلسفه کانت و شاخههای نئوکانتی، بدون آشنایی عمیق با ریاضیات، فیزیک و بنیانهای معرفتشناسی مدرن قابل درک نیست. موقن دقیقا از همین جهت، یعنی برخورداری همزمان از دانش فیزیک و علاقه فلسفی، صلاحیت ویژهای داشت. بسیاری از مفاهیم کاسیرر بدون شناخت بنیادهای علمی و تحول دستگاههای فکری عصر روشنگری قابل ترجمه دقیق نیست و موقن این پشتوانه علمی را داشت.
مسئله مهم دیگر این است که وی علاوه بر تسلط کامل بر زبان انگلیسی، آلمانی و فرانسه را نیز به خوبی آموخته بود. اگرچه بیشتر ترجمههایش از انگلیسی آغاز میشد اما همواره متن آلمانی را نیز بررسی میکرد تا معادلها، دقیق و بیخطا انتخاب شوند. این مقایسه دائمی بین نسخههای مختلف و ارجاع او به متن اصلی ویژگی بارز ترجمههای وی بود. افزون بر آن، نثر فارسی را بسیار خوب میشناخت؛ از تاریخ بیهقی گرفته تا متون تفسیری و آثار کلاسیک فارسی را با دقت خوانده بود و همین شناخت سبب شده بود زبان مقصد، یعنی فارسی، در ترجمههایش شفاف، محکم و سنجیده باشد.
از نظر من موقن در معادلسازی مفاهیم فلسفی نه دچار افراط مترجمانی میشد که معادلهای فارسی سره میسازند و نه به سمت استفاده بیش از حد از واژگان عربی میرفت. او در انتخاب معادلها، وسواسی منحصر به فرد داشت. مثلا درباره واژه سکولاریسم توضیح میداد که ترجمهای مانند عرفیکردن نمیتواند بار معنایی دقیق این اصطلاح را منتقل کند؛ بنابراین معتقد بود در مواردی باید همان واژه رایج را به کار برد. نتیجه این دقتها این شد که ترجمههای وی هم برای خوانندگان متخصص قابل اتکا باشد و هم برای مخاطبان عامتر قابل فهم.
در ترجمه متون فلسفی آلمانی معمولاً مسئله وفاداری به ساختار متن و در عین حال روانی زبان مقصد مطرح است. موقن در این تعادل چه رویکردی اتخاذ کرده بود و ترجمههای وی را از این نظر چگونه ارزیابی میکنید؟
ترجمه فلسفی همیشه بر سه پایه استوار است: شناخت زبان مبدا، شناخت زبان مقصد و شناخت موضوع. موقن در هر سه حوزه تسلط داشت. زبانهای مبدا را به خوبی میشناخت و در زبان مقصد یعنی فارسی نیز از نظر نثرنویسی و دقت در کاربرد واژهها کمنظیر بود. مهمترین مسئله اما این بود که وی خودِ موضوع را از عمق میفهمید. روی هر متنی که کار میکرد، تسلط کامل داشت و هیچگاه اثری را بدون شناخت دقیق از مفاهیم بنیادین آن ترجمه نمیکرد.
همین موضوع سبب شد که ترجمههایش هم وفادار به متن باشند و هم به زبان فارسی لطمه نزنند. برخلاف برخی مترجمان که یا چنان به متن اصلی میچسبند که فارسی گنگ و نامفهوم میشود یا چنان متن را روان میکنند که معنا از دست میرود، موقن راه میانه را با دقت چشمگیر پیش میبرد. روانی ترجمه برای او هرگز به قیمت تحریف مفاهیم نبود. از سوی دیگر، پیچیدگیهای فلسفی را نیز به شکلی منتقل میکرد که خواننده بتواند با متن ارتباط برقرار کند.
یکی از چالشهای ترجمه آثار فیلسوفانی مانند کاسیرر، انتقال مفاهیم مرتبط با فلسفه فرهنگ و نظریه نمادین است. به نظر شما موقن در برگردان این دستگاه مفهومی چه راهکارهایی به کار گرفته بود؟
به باور من مهمترین راهکار وی همان چیزی است که مترجمان حرفهای همیشه به آن نیاز دارند؛ یعنی دانستن موضوع پیش از ترجمه. اگر مترجمی نداند نظریه نمادین چیست، دستگاه فکری کاسیرر چگونه بنا شده و جایگاه آثار او در تاریخ فلسفه کجاست، حتی اگر زبانهای مختلف را هم بداند، ترجمه مناسبی ارائه نمیکند.
موقن این مشکل را نداشت. او سالها پیش از ترجمه رسمی، آثار کاسیرر را خوانده بود و به حوزه اسطورهشناسی علاقه عمیق داشت. این علاقه اتفاقی نبود؛ ریشه در مطالعات گسترده وی داشت. جالب است که نجف دریابندری زمانی گفته بود مطالعه صورتهای سمبولیک کاسیرر بسیار دشوار است. اما موقن همین کتابها را سالها پیش از ترجمه رسمی مطالعه کرده بود و به همین دلیل هنگام ترجمه، فهم و تحلیل متن برایش مشکل نبود.
راهکار دیگر او مقایسه دائمی متون بود. هرجا متن انگلیسی به اندازه کافی دقیق نبود به متن آلمانی مراجعه میکرد و هر دو را با فارسی میسنجید. در واقع پیش از ترجمه، ساختار مفهومی متن را در ذهن خود بازسازی میکرد.
انتخاب آثار کاسیرر و لوسین لوی برول توسط موقن تا چه اندازه نشاندهنده یک پروژه فکری مشخص در معرفی جریانهای خاصی از اندیشه اروپایی به مخاطب ایرانی بود؟
بیتردید انتخابهای موقن اتفاقی نبود. او سالها در دوران جوانی گرایشهایی به مارکسیسم غیرابتذال، ویژه مکتب فرانکفورت و اندیشههای لوکاچ داشت؛ اما پس از بازگشت از انگلستان و همزمان با تحولات فکری و اجتماعی ایران، به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از مسائل فرهنگی و اجتماعی ریشه در اسطوره دارند، نه صرفا در ساختارهای طبقاتی. این تحول فکری باعث شد نگاه او به فلسفه فرهنگ و اسطوره عمیقتر شود و به همین دلیل کاسیرر بهترین گزینه برای او بود.
کاسیرر نه تنها درباره اسطوره کار کرده بود، بلکه راوی توانای تاریخ فلسفه بود. کسی بود که میتوانست از دل کانت، هگل، نیچه یا متفکران مدرن، نکات کلیدی را استخراج کند. موقن دقیقا این ویژگی را در آثار کاسیرر میدید و ترجمه آنها را راهی برای آوردن یک دستگاه فکری مهم به فضای فکری ایران میدانست. انتخاب لویبرول نیز در همین راستا بود؛ لویبرول یکی از بنیانگذاران مطالعات ذهنیت و شیوه تفکر در جوامع ابتدایی است و این حوزه از نظر موقن با مسئله اسطوره گره میخورد.
در برخی ترجمههای فلسفی، مترجم با افزودن مقدمهها یا توضیحات تفسیری تلاش میکند زمینه فهم متن را فراهم کند. به نظر شما موقن تا چه اندازه به این رویکرد توجه داشت و این مسئله چه تأثیری بر دریافت آثار ترجمهشده وی داشت؟
موقن هر ترجمهای را بدون مقدمه منتشر نمیکرد. مقدمه برای او بخشی از فرایند ترجمه بود؛ بخشی که باید مخاطب فارسیزبان را با زمینه تاریخی، مفهومی و فلسفی اثر آشنا کند. وی معتقد بود ترجمه فلسفه بدون مقدمه مخاطب را گیج میکند و باعث میشود فاصله او با متن اصلی بیشتر شود.
مقدمههای وی در واقع شالوده فهم متن بودند: هم توضیح میدادند که متن اصلی چه میگوید، هم مسیر مطالعه را برای خواننده هموار میکردند. از سوی دیگر موقن آدمی نبود که برای امرار معاش ترجمه کند؛ او قرار بود استاد دانشگاه شود اما شرایط زمانه این امکان را از وی گرفت. بنابراین ترجمه برای او فعالیتی جایگزین نبود بلکه وظیفه فرهنگی تلقی میشد. همین نگاه باعث میشد مقدمهها با دقت، وسواس و دغدغه آموزشی نوشته شوند.
اگر ترجمههای موقن را در کنار مترجمان دیگر فلسفه در ایران قرار دهیم، به نظر شما مهمترین تفاوت روششناختی وی در ترجمه متون نظری چه بود؟
نکته اساسی این است که بسیاری از مترجمان فلسفه در ایران ادیباند اما پسزمینه علمی ندارند. فلسفه کانت، فلسفه علم و بسیاری از آثار پیچیده فلسفه مدرن بدون آشنایی با ریاضیات و فیزیک قابل فهم نیست. موقن این دو حوزه را با هم داشت. کمتر مترجمی را میشناسم که هم فیزیک و ریاضیات بداند، هم زبان فارسی را به این خوبی بشناسد و هم زمان کافی برای مطالعه عمیق متن داشته باشد.
از سوی دیگر وی درباره نسبیت، فیزیک مدرن و فلسفه علم نیز آثار متعددی نوشته بود. اخیرا نیز مشغول نوشتن مقدمهای بر یکی از ترجمههایش بود که به دلیل بیماری ناتمام ماند. ترکیب دانش علمی، آگاهی فلسفی، تسلط زبانی و وقت آزاد او را به مترجمی منحصر به فرد تبدیل کرده بود. بسیاری از مترجمانی که پشتوانه علمی دارند، فرصت کار منسجم ندارند؛ او اما چون از کار دانشگاهی کنار گذاشته شد، تمام وقت خود را صرف مطالعه و ترجمه کرد و این برای جامعه فارسیزبان نعمتی بود.
و به عنوان جمعبندی، با توجه به تجربه شما در ترجمه متون نظری، جایگاه یدالله موقن را در تاریخ ترجمه فلسفه در ایران چگونه ارزیابی میکنید و ترجمههای وی چه تأثیری بر مطالعات فلسفی و علوم انسانی در ایران گذاشته است؟
به باور من موقن یکی از مترجمان کمنظیر در حوزه فلسفه و علوم انسانی بود. ترجمههایی که انجام داد از جمله دشوارترین متونی هستند که یک مترجم میتواند سراغشان برود. کمتر مترجمی حاضر میشود این اندازه وقت و انرژی صرف کند تا دستگاه فکری پیچیده کاسیرر را به زبان فارسی منتقل کند. او زبانهای مختلف را تا حد مقایسه دقیق میدانست، انگلیسی را در سطحی بسیار خوب و آلمانی و فرانسه را در سطحی که بتواند مفاهیم را از منابع اصلی بررسی و تطبیق کند.
از همه مهمتر فارسی او بود؛ فارسی دقیق، تمیز و خواندهشده. هرکس بخواهد با دقت فلسفه، علوم انسانی و تاریخ اندیشه را دنبال کند، آثار موقن برایش ارزشمند است. به عنوان مترجم و نیز علاقهمند به تفکر، توصیه میکنم آثار وی را در کنار اندیشمندانی چون داریوش شایگان و جواد طباطبایی مطالعه کنند. موقن اگرچه در اصفهان زندگی میکرد و شاید به اندازه برخی چهرههای پایتخت شناختهشده نبود اما آثارش در همان سطح اهمیت دارد.
نظر شما