سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): فریده مهدوی دامغانی، مترجم و پژوهشگر مطرح کشورمان در یادداشتی برای صفحه از ایران بگو نوشت؛ متن این یادداشت به شرح زیر است:
«آه که به راستی بار سنگینِ غم و اندوهی که برای سرزمین مادری و پدریام، ایران عزیزم بر دوش میکشم، هر روز که میگذرد جانفرساتر میشود؛ گویی طنینِ این تجاوزهای ناجوانمردانه در ژرفای روحِ این سرزمینِ کهن میپیچد. روح من نخستین بار در شعلههای خردادماه با حس میهنپرستیِ شگرفی بیدار شد، اما غم و اندوهِ جانکاهِ هشتم اسفندماه بود که قلبم را به شکلی جبرانناپذیر در هم شکست. یادِ شهیدانِ معصومِ میناب، آن دختران و پسرانِ کوچکی که دفترچههای مشقِ ناتمامشان بر خاک افتاد و طنینِ خندههایشان در حیاطِ دبستان تا ابد نشان از معصومیتی داشت که خاموش شد، هرگز رهایم نمیکند، این فرشتگانِ بیگناه اکنون در آغوشِ بلندمرتبه ستارههای پرفروغِ آسمانِ شهادت و سردارانِ رشیدِ این مرز و بوم غنودهاند که جانِ خود را فدای پاکیِ این خاک کردند. ذهنم مدام نزدِ آن والدینی پر میکشد که هستیشان در پی این فقدانِ باورنکردنی، تهی گشته است؛ تماشای تصاویرِ تکاندهنده مادران و پدرانی که غریبانه بر سنگِ سرد و بیرحمِ مزارِ جگرگوشگانشان آرمیدهاند و با قلبی خراشیده و پارهپاره، زیرِ بارانهای تند یا آفتابِ سوزان دیدهبانی میدهند.
صحنهای است که تاب و توان را از کف میبرد. بهویژه در سپیدهدمِ نوروز، آن زمان که جهان تولدِ دوباره را جشن میگیرد، دیدنِ این جانهای سوگوار که به جای چیدنِ سفره هفتسین، سبزههای مزار را با اشکِ چشم آبیاری میکنند و بر گردِ مدفنِ فرزندانِ خود زانو زدهاند، روحم را متلاشی میکند؛ دیدنِ آنها که سالِ نو را در سایه سنگِ قبر آغاز میکنند و به سکوتِ منجمدِ مرمرینی که رویاهای ربودهشدهشان را پوشانده چنگ میزنند، بند بندِ دلم را پاره میکند. این غم و اندوه با مشاهده ویرانیِ میراثِ ما دوچندان میشود؛ تخریبِ اماکنِ تاریخی و ساختمانهای باشکوه، گویی تلاشی است برای تاراجِ شناسنامه تاریخی و محو کردنِ هویتِ ملی ما، و نابودیِ مراکزِ فناوری و کلینیکهای مداوای سرطان، قساوتی را برملا میکند که در واژهها نمیگنجد. با این حال، در میانِ این شعلهها، قلبم مالامال از سپاسِ بیکران برای زحماتِ شبانهروزیِ رزمندگانِ غیور، نظامیانِ دلاور، مأمورانِ پلیس، آتشنشانانِ فداکار، کادرِ پزشکیِ ایثارگر، امدادگرانِ هلال احمر و رفتگرانِ زحمتکش و شریف است که هر یک در جبهه خود، برای حفظِ حیات و شکوهِ این مرز و بوم از جان مایه میگذارند. یگانه سلاح من در این میانه، نگارش است و به یاریِ قلمِ ناچیزم، آخرین ترجمهام را که برگردانِ اشعار منوچهری دامغانی، آن شاعر بزرگواری که هزار سال پیش در سرزمین عزیزمان میزیست، به سه زبان فرانسوی، انگلیسی و ایتالیایی است، از هماکنون به شهدای فرشتهگون و معصومِ دبستانِ میناب تقدیم کردهام؛ و این حقیقتِ تلخِ شهادتِ بیرحمانهی این کودکانِ خردسال به دستِ دشمنانِ نابکار و ناجوانمرد را در صفحاتِ نخستینِ این سه ترجمه به نگارش درآوردهام. من با امیدی سرشار به پیروزیِ نهایی مینگرم؛ چرا که قومِ ایرانی هرگز شکست نمیخورد و به قولِ شاعرِ عزیزِ پارسیگویمان، قیصر امینپور، همواره «سربهزیر و همزمان سربلند» بوده است. ما را از دشمن باکی نیست، چرا که این سرزمینِ عزیز همواره مورد حفاظت و عنایتِ خاصه حضرتِ بقیةالله الاعظم (ارواحنا فداه) بوده، هست و تا ابد خواهد بود؛ انشاءالله که پاکی و طهارت و قداستِ سرزمینِ عزیزم ایران و چهرههای عزیزی که از دست دادهایم، هرگز از یاد نخواهند رفت، چرا که ایرانِ ما زخمی است اما ایستاده، و ما نگهبانانِ بیدارِ این زخمهای مقدس خواهیم ماند.»
نظر شما