سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ رویکرد و تفکر ضداستعمار بهعنوان یک جریان فرهنگی و هنری، از اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه ۱۹۵۰ و همزمان با شکلگیری موج گسترده استقلالطلبی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین پدید آمد. در این دوران، جهان مستعمره بهدلیل رشد آگاهی سیاسی، افزایش جنبشهای مردمی و دسترسی بیشتر به ابزار تولید تصویر، تلاش کرد روایت تاریخی خود را بازپس بگیرد. سینما نیز از تحولات فرهنگی و اجتماعی جدا نبوده و طبیعتا این تغییرات سیاسی و هویتی توانست مستقیماً بر آن اثر بگذارد و مسیر تازهای برای بیان تجربه استعمار و مقاومت در برابر آن بگشاید.
در همین فضا، فیلمسازان کشورهای استعمارزده سینما را به ابزاری برای بازنمایی زندگی روزمره، خشونت ساختاری و مبارزه جمعی مردم تبدیل کردند. هدف اصلی این جریان، ارائه تصویری از جهان استعمارزده از نگاه مردم بومی بود؛ نگاهی متفاوت از روایتهای رسمی و غالب غربی. استفاده از بازیگران غیرحرفهای، سبکهای مستندگونه، تمرکز بر فقر ساختاری، زبان بومی، و تأکید بر مقاومت و احیای هویت فرهنگی از ویژگیهای رایج این فیلمها بود. در واقع، ضداستعمار بهویژه پس از جنگ جهانی دوم موضوع آثار سینمایی و رمانهای زیادی بوده است و موج گستردهای از تولید هنری در برابر سلطه سیاسی و فرهنگی شکل گرفت.
نقاط شاخص این جریان شامل ظهور سینمای انسانی پس از استقلال هند، فعالیت فیلمسازان آفریقایی مانند عثمان سمبن در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، و شکلگیری جنبش «سینمای سوم» در آمریکای لاتین بود؛ جریانی که نگاه نظری و سیاسی تازهای ارائه داد و سینما را رسانهای برای آگاهیبخشی، مقاومت و رهایی دانست. در مجموع، سینمای ضداستعمار از دل مبارزه برای استقلال و بازسازی هویت بیرون آمد و تلاش کرد حق روایت، فرهنگ و تاریخ را به دست مردم خود بازگرداند.
کن لوچ
کن لوچ، از فیلمسازان برجسته بریتانیایی با سبکی واقعگرایانه و متمرکز بر زندگی طبقه کارگر، آثار خود را به نقدی صریح بر نابرابریهای اجتماعی، بیعدالتی و سیاستهای نظام سرمایهداری اختصاص داده است. او با استفاده از بازیگران غیرحرفهای و پرداختن به جزئیات زندگی روزمره، موفق شده تا مخاطب را با دغدغهها و مبارزات شخصیتهای عادی خود همراه کند. بسیاری از آثار لوچ بازتابدهنده روح کلی سینمای ضداستعمار و پیامدهای جهانی امپریالیسم هستند. او با نگاهی انتقادی به پیامدهای استعمار، نابرابریهای اقتصادی جهانی و اشکال نوین امپریالیسم میپردازد. لوچ با لحنی جدی و زبانی سینمایی ساده، به نقد صریح اجتماعی و سیاسی، بهویژه نظام سرمایهداری، سیاستهای نئولیبرال و نهادهای مسبب نابرابری میپردازد و اغلب پایانهایی واقعگرایانه و گاه تلخ را برمیگزیند.
یکی از برجستهترین آثار او که به مبارزهای علیه ظلم و فاشیسم نزدیک است، فیلم «زمین و آزادی» است. این فیلم داستان یک فعال کمونیست بریتانیایی را در دوران جنگ داخلی اسپانیا روایت میکند که برای مقابله با فاشیسم فرانکو به این کشور میرود. اگرچه این جنگ مستقیماً علیه یک قدرت استعماری نبود، اما تقابل آن با نیروهای آزادیخواه و ضد فاشیستی، آن را به نمادی از مبارزه برای استقلال و آزادی تبدیل کرده است.
این کارگردان ضدجنگ بریتانیایی در آثارش به نابرابریهای طبقاتی و نژادی در جوامع غربی میپردازند که ریشههای آن را میتوان در تاریخ استعمار و ساختارهای قدرت جهانی جستجو کرد. این آثار، پیامدهای جهانیشدن و مهاجرتهای ناشی از نابرابریهای اقتصادی را که خود از میراث استعمار است، به تصویر میکشند. در واقع، لوچ نظام سرمایهداری را عامل اصلی استثمار، فقر، نابرابری و از دست رفتن کرامت انسانی معرفی میکند. او با نمایش بوروکراسی بیرحمانه سیستمهای رفاهی مانند فیلم «من، دنیل بلیک» نشان میدهد که چگونه این نظام، افراد را در چرخه معیوبی از مشکلات گرفتار میکند.

بادی که در مرغزار میوزد
فیلم سینمایی «بادی که در مرغزار میوزد» ساخته کن لوچ، محصول ۲۰۰۶ و ساخت مشترک کشورهای انگلستان، ایرلند، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، فرانسه، بلژیک و سوئیس بوده و اقتباسی از خاطرات و گزارشهای تاریخی جنگ استقلال ایرلند است.
فیلم یک درام جنگی است و به موضوع نخستین مبارزات استقلالطلبانه در ایرلند دهههای گذشته میپردازد. در دهه ۱۹۲۰ چریکهای ارتش جمهوریخواه ایرلند در برابر آزار و اذیتهای متجاوزان انگلیسی مبارزاتی را شکل میدهند و اندیشههای معترض و چپگرای کن لوچ در این فیلم نیز بروز و ظهور دارد. به نحوی که پس از نظرسنجی سایتهای سینمایی بسیاری از افرادی که حتی فیلم را ندیده بودند، آن را اثری قابل تأمل ارزیابی کردند.
در این میان منتقدان سینمایی نیز وضعیتی مشابه را داشتند؛ به نحوی که روزنامهنگارانی از دیلی تلگراف، ایندیپندنت، دیلی میل و همچنین مجله تایمز بیآنکه فیلم را ببینند آن را مثبت ارزیابی کرده بودند.
با اینحال زمانی که فیلم کن لوچ نامزد نخل طلای کن شد، هیچکس باور نمیکرد که هیأت داوران این جشنواره در سالی که وونگ کاروای کارگردان خلاق هنگکنگی ریاست آن را برعهده دارد، به فیلم آزادیخواهانه «بادی که بر مرغزار میوزد» نخل طلا بدهد.
این فیلم مانند سایر آثار کن لوچ بر این عقیده تأکید دارد که یک اثر قوی هیچگاه نیاز به پیچیدگیهای سبکی و فرمی ندارد. «بادی که در مرغزار میوزد» همچنین سعی در اثبات این نکته دارد که جذابیت رویکردهای تجربی روایی در سینمای معاصر هیچگاه نمیتواند جای آثار درخشانی چون فیلمهای کن لوچ را تنگ کند.
این فیلم از لحاظ تجاری از اقبال کمتری در کشور انگلیس نسبت به سایر کشورهای اروپایی برخوردار شد. به نحوی تنها ۳۰ نسخه از فیلم در انگلیس به شرکتهای توزیع و پخش سپرده شد، این درحالی است که این رقم در فرانسه به حدود ۳۰۰ نسخه رسید و بعد از اهدای جایزه نخل طلای کن، حتی نسبت به فیلمهای سابق این کارگردان مدت طولانیتری روی پرده ماند.
کن لوچ به خوبی جنگ را به تصویر میکشد و قصد مظلومنمایی یکی از طرفین متخاصم را ندارد، بلکه به خوبی سیاستهای استثماری کشور انگلیس را به چالش میکشد. سیاستهایی که در وهله اول از طریق رویارویی مستقیم و در وهله دوم از طریق ایجاد تفرقه و از بین بردن وحدت و برادرکشی ادامه مییابد. در واقع این فیلم کن لوچ نقدی بر سیاست غیرانسانی تفرقه و حکومت در انگلیس است.
لوچ در این فیلم نه تحت تاثیر اخلاقیات زاهدمنشانه صلحطلبی از به تصویر کشیدن و دفاع از خشونت انقلابی ابایی دارد و نه برای جلب مخاطب مانند فیلمهای هالیوودی در روایت این خشونتها اغراق میکند. لوچ آنقدر متعهد است که مبارزه ایرلندیها را تا انتها دنبال کند و با افشای جریان محافظهکار، از جریان انقلابی در مبارزات ایرلند دفاع کند.
به هر حال، سینمای بریتانیا سالهاست مولفی به نام لوچ را به همراه دارد. او در این فیلم بر خلاف سینمای فریبنده هالیوود که در لایه باطنی به دفاع از سیاستهای این کشور میپردازند، به بررسی دقیق جنگ میپردازد و به صورت شرافتمندانه این جریان ضدانسانی را نقد و نتیجهگیری میکند.
نظر شما