به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سالی که گذشت، تنها عبور ساده ثانیهها نبود؛ بلکه سال«کوچ سرمایههای فرهنگی» بود. افرادی که هریک به تنهایی بخشی از اعتبار تمدنی ما را در جهان معاصر نمایندگی میکردند. از تصحیحگران نستوه شاهنامه که هویت ملی را صیقل دادند، تا نظریهپردازان آوانگاردی که زبان را از بند کلیشهها رهاندند و معمارانی که نظم دستور زبان را برای نسلهای بعد به یادگار گذاشتند. در این گزارش، به بهانه آخرین ساعات سال، میراث مانا و نقش تکرارناپذیر این بزرگان را بازخوانی میکنیم تا یادشان در حافظه جمعی ما جاودانه بماند.

شیوا ارسطویی؛ راوی جسور لایههای پنهان زنانه
اردیبهشتماه سال ۱۴۰۴ با کوچ زودهنگام شیوا ارسطویی، نویسنده و شاعری که با نگاهی مدرن و زبانی صیقلخورده، روایتگر تنهایی و پیچیدگیهای روان انسان معاصر بود، رنگ سوگ به خود گرفت. ارسطویی از چهرههای شاخص نسل داستانی دهههای ۶۰ و ۷۰ محسوب میشد که توانست صدایی منحصربهفرد و آوانگارد در ادبیات داستانی ایران ایجاد کند. آثار او، از جمله مجموعه داستان «آمده بودم با دخترم چای بخورم» و رمانهایی چون «بیبی شهرزاد» و «او را که دیدم زیبا شدم»، فراتر از یک روایت ساده، واکاوی عمیق روانشناختی شخصیتهایی بود که در گیرودار سنت و مدرنیته، جنگ و زندگی شهری گرفتار بودند.
تأثیر ارسطویی در ادبیات، بیش از هر چیز در شجاعت او برای تجربه فرمهای روایی جدید نهفته بود. او با استفاده از تکنیکهای جریان سیال ذهن و شکست زمان، داستان را به یک مکاشفه درونی بدل کرد. ارسطویی به مسائل زنان، نه به شکل شعاری، بلکه از دریچه هستیشناسی مینگریست. نثر او با ایجازی خیرهکننده، مخاطب را به بازخوانی چندینباره دعوت میکرد. او معتقد بود کلمه باید «کشف» شود و به همین دلیل، داستانهایش مملو از نشانههایی بود که لایههای زیرین جامعهی ایران را نشانه میرفت. با رفتن او، ادبیاتِ داستانی مستقل ایران، یکی از جسورترین صداهای خود را از دست داد.

سیروس پرهام؛ پیر دیر نقد علمی و معمار ویراستاری
در شهریورماه، ادبیات ایران سوگوار درگذشت دکتر سیروس پرهام در ۹۷ سالگی شد. او که با نام مستعار «دکتر میترا» نیز مینوشت، از نخستین کسانی بود که نقد ادبی را در ایران از حالت ذوقی خارج کرد و به آن جنبهای علمی و تئوریک بخشید. کتاب ماندگار او، «رئالیسم و ضد رئالیسم»، دههها به عنوان مأخذ اصلی برای درک مکاتب ادبی جهان در اختیار نویسندگان و دانشجویان ایرانی بود. پرهام پلی میان اندیشه کلاسیک و مدرن زد و به ما آموخت که چگونه میتوان با معیارهای جهانی به نقد آثار بومی نشست.
اما میراث او تنها به نقد محدود نمیشد؛ او را «پدر ویراستاری نوین ایران» میدانند. پرهام با حضور در انتشارات فرانکلین، برای اولین بار حرفهی ویراستاری را به عنوان یک ضرورت در نشر ایران تثبیت کرد و با تأسیس انجمن صنفی ویراستاران، به این صنف هویت بخشید. علاوه بر این، او پژوهشگری بیبدیل در حوزه هنرهای دستی بود. او با نگارش کتابهایی درباره فرش و دستبافتههای عشایری، نه تنها جایگاه این هنر را در مجامع بینالمللی ارتقا داد، بلکه نشان داد که فرهنگ ایرانی مجموعهای بههمپیوسته از کلمه و هنر دستی است. پرهام تجسم دانشمندی بود که «دقت» را با «عشق» گره زده بود و تا واپسین سالهای عمر طولانیاش، از آموختن و نوشتن باز نایستاد.

کامران فانی؛ شمع خرد و دانشنامه گویای ایران
با درگذشت استاد کامران فانی در ۸۱ سالگی، یکی از جامعالاطرافترین ذهنهای معاصر خاموش شد. فانی که عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود، در حوزههای کتابداری، نسخهپژوهی، ترجمه و دانشنامهنگاری، مرجعی بیبدیل به شمار میرفت. او فقط یک کتابدار نبود، بلکه «کتابشناس» دانشمندی بود که حافظه زنده تاریخِ مکتوب ایران محسوب میشد. حضور او در شورای عالی مرکز دائرهالمعارف بزرگ اسلامی و هیئت علمی دانشنامه تشیع، به این آثار وزنی علمی و اعتبار جهانی بخشید.
تأثیر فانی در «نظمبخشی به دانش» تجلی مییافت. او با ترجمههای دقیقش از آثار فلسفی و ادبی، راه را برای پژوهشگران نسلهای بعد هموار کرد. کتاب «شمع خِرَد» که بازتابی از زندگی و اندیشههای اوست، فروتنی ذاتی و دانش بیپایان او را به تصویر میکشد. فانی معتقد بود که فرهنگ، جریانی پیوسته است و او با دقت یک زرگر، حلقههای این زنجیر را به هم متصل میکرد. او به معنای واقعی کلمه یک همهچیزدان بود که با وقار و سکوتی نجیبانه، سنگبنای بسیاری از پروژههای بزرگ فرهنگی ایران را بنا نهاد. فقدان او، از دست رفتن گنجینهای بود که همواره برای هر پرسش دشوار، پاسخی راهگشا در آستین داشت.

موسی اسوار؛ سفیر واژهها میان پارسی و تازی
موسی اسوار، ادیب و مترجم صاحبنام، از دیگر بزرگانی بود که در شهریورماه سال ۱۴۰۴ رخت از جهان بربست. او که عضو پیوستهی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و مدیر گروه ادبیات تطبیقی بود، نقشی کلیدی در معرفی شاهکارهای ادبیات کلاسیک و مدرن عرب به ایرانیان داشت. اسوار با ترجمه آثاری از نزار قبانی، محمود درویش و متنبی، نشان داد که ترجمه تنها انتقال معنا نیست، بلکه بازآفرینی موسیقی و عاطفه کلام در زبانی دیگر است.
آثاری چون «تا سبز شوم از عشق» و «چکامههای متنبی»، گواه غلبه او بر ظرایف هر دو زبان فارسی و عربی است. او با ترجمه کتاب «پیامبر و باغ پیامبر» اثر جبران خلیل جبران، زبانی فاخر و در عین حال دلنشین را به نمایش گذاشت که تحسین همگان را برانگیخت. اسوار به ادبیات تطبیقی نه به عنوان یک رشته دانشگاهیِ خشک، بلکه به عنوان ابزاری برای گفتوگوی تمدنها مینگریست. تأثیر او در پیوند دادن شعر معاصر ایران با جریانهای نوین ادبی در جهان عرب، فصلی زرین در تاریخ ترجمه معاصر ماست که با رفتنش، یکی از ستونهای استوار دیپلماسی فرهنگی ایران فرو ریخت.

نعمت میرزازاده (م. آزرم)؛ طنین شعر بیداری در غربت
در میانههای سال، خبر درگذشت نعمت میرزازاده، متخلص به «م. آزرم»، در پاریس، جامعه ادبی را متأثر کرد. او که از خطه خراسان برآمده بود و دکترای جامعهشناسی سیاسی داشت، یکی از برجستهترین چهرههای شعر سیاسی-اجتماعی ایران بود. م. آزرم با تکیه بر سنتهای فخیمِ سبک خراسانی، توانست دغدغههای عدالتخواهانه عصر خود را در قالب کلمات استوار بریزد. او که در خانوادهای مشروطهخواه رشد یافته بود، شعر را سلاحی برای آگاهیبخشی میدانست.
تأثیر او در دهههای چهل و پنجاه، همتراز با بزرگانی بود که ادبیات را به بطن اجتماع بردند. پیوند عمیق او با اندیشمندان بزرگی چون دکتر علی شریعتی و حضور فعالش در جریانات فکری مشهد، از او چهرهای اثرگذار ساخته بود. م. آزرم شاعری بود که صلابت زبان را فدای شعار نکرد و حتی در سالهای طولانی مهاجرت، هرگز از ریشههای خود جدا نشد و همواره با زبانی حماسی و در عین حال دردمند، از ایران و برای ایران سرود. مرگ او در غربت، یادآور تقدیر تلخ روشنفکرانی بود که دلشان تا واپسین لحظه برای خاکِ وطن میتپید. میراث او، شعری است که میان آرمانخواهی و هنر، تعادلی شگرف ایجاد کرده است.

علی باباچاهی؛ نظریهپرداز «وضعیت دیگر» در شعر
اسفندماه ۱۴۰۴، با ایست قلبی علی باباچاهی، یکی از پویاترین و جستوجوگرترین ذهنهای شعر معاصر از حرکت ایستاد. باباچاهی، شاعر، منتقد و نظریهپردازی بود که از جنوب ایران برخاست و با مجموعههایی چون «پیکاسو در آبهای خلیج فارس» و «قیافهام که خیلی مشکوک است»، مرزهای قطعیت را در شعر جابهجا کرد. او که مبدع جریان «وضعیت دیگر» بود، معتقد بود که شعر باید از سیطره زبان قالبی و مفاهیم تکبعدی خارج شود.
تأثیر باباچاهی در ادبیات، در بازیگوشیهای زبانی و طنز رندانهای بود که به شعر آوانگارد تزریق کرد. او منتقدی بیرحم نسبت به سنتهای پوسیده و آموزگاری مهربان برای نسل جوان در کارگاههای شعرش بود. باباچاهی به ما آموخت که میتوان در ۸۳ سالگی هم جوانتر از هر شاعری اندیشید و ساختارها را به چالش کشید. او زبان فارسی را در فضایی پسا-مدرن بازسازی کرد و ثابت کرد که هویتِ ایرانی میتواند در جهانیترین فرمهای هنری تبلور یابد. کوچ این شاعر «دریایی»، پایان فصلی درخشان از نوجویی در ادبیات معاصر بود؛ مردی که همواره میگفت: «شعر، خانه نیست، بلکه سفر است».

نفیسه نفیسی؛ پاسدار قصههای گمشده
در اسفندماه، نفیسه نفیسی، نویسنده و پژوهشگر خستگیناپذیر ادبیات عامه و کودک، در اصفهان چشم از جهان فروبست. او تمام عمر خود را صرف گردآوری فرهنگ فولکلور و ادبیات عامیانه کرد و با آثاری چون «فرش زندگی من»، به دنبال حفظ میراث ناملموس ایران بود. نفیسی معتقد بود که ریشههای یک ملت در قصهها، متلها و لالاییهایش نهفته است و اگر این ریشهها خشک شوند، هویت ملی آسیب خواهد دید.
تأثیر او در ادبیات کودک، فراتر از نوشتنِ داستانهای ساده بود؛ او با نگاهی پژوهشی، به بازآفرینی این هویت برای نسلهای جدید پرداخت. نفیسی با برداشتی آزاد از ادبیات عامه، داستانهایی نوشت که پیوند میان نسلها را محکم میکردند. او در خانه تاریخی خود در اصفهان، کانون گرمی برای دوستداران فرهنگ ساخته بود و به ترویج کتابخوانی میان کودکانِ مناطق محروم میپرداخت. فقدانِ او، از دست رفتنِ مادری مهربان برای قصههای ایرانی بود که تا آخرین نفس برای زنده ماندنِگ رویاهای کودکانه این مرز و بوم تلاش کرد.

غلامرضا ارژنگ؛ معمارِ نظم و انضباط در زبان معیار
غلامرضا ارژنگ، که در آستانه پایان سال ۱۴۰۴ رخت از جهان بربست، فراتر از یک مؤلف ساده، «مهندس ساختار زبان فارسی» در دوران معاصر بود. ارژنگ کسی بود که با تألیف کتابهای درسی و آموزشی، نقش بسزایی در درستنویسی و آموزش آکادمیک زبان فارسی ایفا کرد. او بر «پاکیزهنویسی» تأکید ویژهای داشت و معتقد بود که آشفتگی در زبان، به آشفتگی در تفکر میانجامد.
تأثیر او در نظام آموزشی ایران غیرقابلانکار است. میلیونها دانشآموز ایرانی، قواعد درستنویسی و ظرایف دستور زبان را از لای سطور کتابهای او آموختند. ارژنگ با نگاهی نظاممند به ساختار جمله، سعی داشت پلی میان زبان کلاسیک و نیازهای زبان امروز بسازد. او در آثار تحلیلی خود، به نقد کجتابیهای زبانی در رسانهها میپرداخت و همواره زنگ خطر زوال فصاحت را به صدا درمیآورد. او معلمی بود که نامش با هر جملهی استواری که در این سرزمین به رشته تحریر درمیآید، پیوندی ناگسستنی دارد؛ مردی که عمر خود را صرف صیانت از حریمِ واژگان کرد تا فارسی، همچنان زبانی زنده، پویا و منضبط باقی بماند.

جلال خالقیمطلق؛ نگهبان بیبدیل میراث فردوسی
اسفندماه ۱۴۰۴، با خبر درگذشت بزرگترین شاهنامهپژوه تاریخ مدرن ایران، جلال خالقیمطلق، به سوگ ملی بدل شد. خالقیمطلق بیش از نیمقرن از عمر گرانبهای خود را در کتابخانههای معتبر جهان، از هامبورگ تا فلورانس، صرف تصحیح علمی و انتقادی شاهنامه کرد. نتیجه این مجاهدت نستوه، معتبرترین و دقیقترین نسخه حماسهی ملی ماست که امروز به عنوان مرجع اصلی در تمام جهان شناخته میشود.
تأثیر او در هویت ملی ما فراتر از یک تصحیح متن ساده است؛ او به واژگان غبارگرفته فردوسی جانی دوباره بخشید و روششناسی نقد متن را در ایران به قلههای جهانی رساند. خالقیمطلق با دقتی وسواسگونه، هزاران بیت را با نسخههای خطی تطبیق داد تا سره را از ناسره جدا کند. او معتقد بود شاهنامه، فقط یک کتاب شعر نیست، بلکه «سند مالکیت معنویِ ایرانیان» است. او با دانشِ وسیع خود در اسطورهشناسی و زبانشناسی تطبیقی، لایههای پنهان خرد باستانی ایران را برای انسان معاصر مکشوف کرد. فقدان او، از دست رفتن پهلوانی در عرصه فرهنگ بود که با قلمش، از مرزهای زبانی ایران پاسداری میکرد.

یونس تراکمه؛ نویسندهای که در «سکوت» درخشید
در نهایت، باید از یونس تراکمه یاد کرد؛ نویسنده، منتقد و ویراستاری که نامش با حلقه درخشان «جُنگ اصفهان» و چهرههایی چون هوشنگ گلشیری گره خورده بود. تراکمه تجسم عینی «کمگوی و گزیدهگوی» بود. او که تحصیلات ریاضی داشت، با همان نگاه هندسی و دقیق به سراغ کلمات میرفت و معتقد بود که هر واژه در داستان باید مانند یک فرمول، در جای درست خود بنشیند تا معنای نهایی حاصل شود.
تأثیر او در ادبیات ایران، فراتر از تعداد اندک کتابهایش بود. مجموعهداستان «مکث آخر»، نشان داد که تراکمه به «کیفیت» بیش از «کمیت» بها میدهد. او در مقام منتقد و ویراستار، بر گردن بسیاری از نویسندگانِ معاصر حق داشت. دقتِ نظر او در جلسات نقد، لایههای پنهان متن را آشکار میکرد و به نویسندگان جوان میآموزد که چگونه از زیادهگویی بپرهیزند و به «فرم» به عنوانِ ظرف اصلی اندیشه احترام بگذارند. تراکمه به ما یاد داد که نویسندگی، نه یک خودنمایی رسانهای، بلکه یک مسئولیت سنگین اخلاقی در قبال زبان است. کوچ او، پایان فصلی از داستاننویسی متفکرانه بود.
سال ۱۴۰۴ با تمام فراز و فرودهای تاریخیاش، و با تمام فقدانهای بزرگش به پایان میرسد. هرچند که جایِ خالی این ستونهای استوار در محافل ادبی، دانشگاهها، تالارهای فرهنگستان و کارگاههای داستاننویسی به شدت احساس خواهد شد، اما نگاهی به کارنامه آنها نشان میدهد که آنها فراتر از زمان تقویمی خود زیستهاند. کتابهای تصحیحشده جلال خالقیمطلق، نظریات پیشروی علی باباچاهی، زیربنای نقد علمی سیروس پرهام، نظم زبانی غلامرضا ارژنگ و جهانهای داستانی شیوا ارسطویی، بذرهایی هستند که در جان فرهنگ ایران کاشته شدهاند.
امروز، در آخرین روز اسفندماه، در حالی که عقربههای ساعت به لحظه تحویل سال ۱۴۰۵ (ساعت ۱۸:۱۶ و ۳۰ ثانیه) نزدیک میشوند، ما در حالی با این بزرگان وداع میکنیم که میراثشان پیشِ روی ماست. اگرچه سال ۱۴۰۴ سال خزان بود، اما ادبیات، چونان ققنوسی از میان خاکستر روزگار، دوباره برخواهد خاست. وظیفه ما اکنون، نه تنها سوگواری، بلکه خواندن، نقد کردن و زنده نگاه داشتنِ آثاری است که این بزرگان با خون جگر و جوهر قلم به رشته تحریر درآوردند. آنها نرفتهاند؛ چرا که به قول خواجه شیراز: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدهی عالم دوام ما».
نظرات