به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مسعود خاموشی:«آب هرگز نمیمیرد» با محوریت خاطرات سردار میرزامحمد سلگی و روایت جمعی از رزمندگان گردان حضرت ابوالفضل و چهار فرمانده لشگر انصار الحسین(ع) به سامان رسیده است، گرچه محوریت کتاب، بازگویی خاطرات میرزامحمد سلگی است، اما برای جامعیت روایت و تواتر و تکمیل خاطراتش، از روایت و خاطرات تعدادی از رزمندگان و فرماندهان لشگر همدان نیز بهره برده است. خصوصیت دیگر کتاب، بیان صریح و شفاف و بدون اغراق راوی و مولف از وقایع جنگ است، بهطوریکه خوانند تصور میکند در گرماگرم وقایع و رخدادهای جنگ قرار دارد.
«آب هرگز نمیمیرد» آنچنانکه اشاره شد، روایت خاطرات فرمانده گردان حضرت ابالفضل علیهالسلام لشکر انصارالحسین علیهالسلام استان همدان، یعنی سردار جانباز میرزامحمد سُلگی است. سرداری که مولف کتاب، «حمید حسام»، در بیان خصوصیات فردی او نوشته است: «سردار میرزامحمد سلگی فرمانده شهیدانی است که خون قلبشان را نثار حسین علیهالسلام کردهاند. او از تبار انصارالحسین علیهالسلام است و حاضر نیست سرمایه گمنامی را در این دنیا با هیچ قیمت معاوضه کند. مشکل کار اینجاست که او بیان خاطرات خود را نوعی «حدیث نفس» میداند و از نظر او باید همچنان مهر سکوت بر لب زد و گمنام ماند و این معامله یعنی عملکرد خود در ۸ سال دفاع مقدس را برای فردای خود و قیامت «یوم تبلی السرائر» گذاشت.»
روایت از زمان کودکی و بدو تولد میرزامحمد آغاز می شود. او در کودکی تحصیل را رها میکند و به کمک پدر میشود و شغل او را انتخاب میکند. در نوجوانی با برادرش راهی تهران میشود و در آنجا وارد دنیای جدیدی از زندگی میشود. قبل از انقلاب سال ۵۷ راهی سربازی میشود و پایان خدمت سربازیاش مصادف با آغاز جنگ تحمیلی میشود. او جنگ را ترک نمیکند و در دوران دفاع مقدس حضور فعالانهای دارد و فرماندهی لشکر ۳۲ انصار الحسین را برعهده میگیرد.

محمدمیرزا سلگی در خاطراتش از حضورش در عملیات مرصاد مینویسد: «صبح روز پنجم همه بیسیمها خبر از انهدام کامل نیروهای منافقین در تمام مسیرها میدادند. با یک جیپ فرماندهی و چند بیسیمچی به سمت تنگه حرکت کردیم. بچهها خودروهای سالم را عقب میآوردند و بولدوزدها، ادوات سوخته روی جاده را کنار میزدند. کیپ تا کیپ جنازه ریخته بود.
هر چه جلوتر میرفتیم بر کثرت اجساد دختران و پسران افزوده میشد. منافقین پل زیر جاده آسفالت را برای تخلیهی مجروحین و جمعآوری اجسادشان در حین نبرد انتخاب کرده بودند، بوی تعفن اجساد باد کرده و سوخته، دماغ را میآزرد.
از گردنه حسنآباد عبور کردیم و به شهر اسلامآباد رسیدیم، یکی از اقوام خود را در خیابان دیدم که در ایام حضور سه روزه منافقین در شهر با لباس مبدل تردد میکرد. او را گرفته بودند، کردی بلد بود و گفته بود که دامادشان در اسلامآباد زندگی میکند. فامیل ما از غارت اموال مردم در روز اول حضور منافقین تعریف میکرد و از اعدامهای دسته جمعی و کشتار سربازان و رزمندگان مجروح در بیمارستان شهر.
از اسلامآباد به کرند و سر پل ذهاب رفتیم. مردم که آواره کوه و بیابان شده بودند، به خانههایشان برمیگشتند و تعدادی از منافقین در حین فرار به اسارت همین مردم در آمده بودند.
برای تشییع پیکرهای شهدا به نهاوند برگشتم. جمعیت کثیری برای استقبال از شهیدان و فاتحان عملیات مرصاد به دروازه شهر آمده بودند. شهدا را تشییع کردیم و مردم مرا روی دست گرفتند و چرخاندند. میان سیل جمعیت بیاختیار بالا و پایین میشدم تا جایی که پاهای مصنوعیام، هر دو جدا شدند و افتادند. روی دوش مردم حس خوبی نداشتم. ساعتی پیش تابوت شهدا روی دستشان بود و من از روی مردم و شهدا خجالت زده و شرمنده بودم. جنگ به پایان رسیده بود و غم ماندن و حسرت نرسیدن آتشم میزد. التماس میکردم که مرا روی خاک بگذارید.
پاهایم را پوشیدم و پشت تریبون ایستادم. بیشتر کسانی که مقابلم بودند، مردم کوچه و بازار و کشاورزانی بودند که در عملیات مرصاد شرکت داشتند. گویی که همه مردم، رزمندگان گردان اباالفضل هستند و اگر جنگ ادامه پیدا میکرد، چند گردان اباالفضل پس از ۸ سال متولد شده بود.
مانده بودم که چه بگویم. سیمای شهدا یکی یکی از خاطرم عبور میکردند. چشمانم بهانه گریه داشتند و بغضی گلوگیر داشت خفهام میکرد. سعی کردم بر احساساتم غلبه کنم و مثل آن روزها باشم که برای گردان سقاها سخن میگفتم. اما اینجا شب عملیات نبود. ۴۵۰ شهید از ۸۵۰ شهید نهاوند زیر علم گردان اباالفضل جنگیده بودند. آنها پیش حضرت اباالفضل بودند و من جا ماندهای مغموم از قافله آنان.
حدیث رسول خدا را پس از جنگ خواندم که : «مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکبر» دیگر حرفی نزدم، سر فرو افکندم و به خاک افتادم.
روزهای پس از جنگ روزهای سختی بود با خاطرات شهدا زندگی میکردم. به منازل شهدا سرکشی میکردم یا به گلزار شهدا میرفتم. خانهام سپاه بود. با این وجود بچههای جنگ و حتی فرماندهان بسیار به خانه شخصیام میآمدند. با آنها که خودمانیتر بودم گاهی سر روی شانههای هم میگذاشتیم و به یاد شهدا اشک میریختیم. هنوز بچههایم آن قدر کوچک بودند که معنی این گریهها را نمیفهمیدند. درست مثل ایام کودکی من که کاکه (پدرم) روضه پدر مشک را برای حضرت اباالفضل میخواند و من مینگریستم.
نظر شما