به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «در سایهٔ صدام» (به انگلیسی: In the Shadow of Saddam) مجموعه خاطرات میخائیل رمضان است؛ فردی که به مدت نوزده سال بهعنوان بدل صدام حسین فعالیت میکرد. در انتشارات سوره مهر کتاب با عنوان «شبیه صدام» با ترجمه محمدنبی ابراهیمی منتشر شده است.
نویسنده بهواسطه نزدیکی خود به صدام، به جزئیات کمتر شنیدهشدهای از زندگی شخصی و سیاسی او و اطرافیانش پرداخته است. از جمله موضوعاتی که در این کتاب مطرح میشود میتوان به ادعای آموزش صدام در انگلستان، ارتباط او با اسرائیل، نقش و نفوذ میشل عفلق در اداره عراق، سرکوب و کشتار گسترده کردها و شیعیان و ... اشاره کرد. این اثر از زاویه دید فردی نزدیک به رأس قدرت در حکومت بعث عراق، روایتی بحثبرانگیز از درون ساختار آن نظام ارائه میدهد.
در مروری که بر این خاطرات انجام شد، به آنجا رسیدیم که میخائیل رمضان به جای صدام به سرکشی به جبهه جنگ عراق و ایران میرود. از این منطر خاطرات دارای اهمیت ویژهای است.
در صبح روز دوم حضورم در جبهه، در خلال توقف موقت تبادل آتش همراه محمد الجنابی و افسران بلندپایه از چادرم بیرون آمدم. با اینکه از سنگرهای خط مقدم فاصله داشتیم، احساس کردم فلز بسیار داغی به ران چپم فرورفت به پایین پایم نگاه کردم، دیدم خون از زیر شلوار نظامیام بیرون میآید. فهمیدم که هدف گلوله قرار گرفتهام. روی زمین افتادم، مجروح شده بودم.
بر اساس اطلاعاتی که بعدا به دستم رسید. سه تن از ایرانیها توانسته بودند خود را در پشت یک عارضه در فاصله دویست متری در جبهه مخفی کنند آن صیاد و همراهانش زمانی که من و محمد الجنابی را که کاملا پشت سرم قرار داشت دیدند بدون شک، فکر کردند که خداوند آنها را برای انجام دادن این مأموریت برگزیده است. بعد از گذشت چند ثانیه از تیراندازی به سوی ما این سه ایرانی ناپدید شدند و بار دیگر در پشت غبار رملی و نزدیک یک جیپ نظامی ایرانی دیده شدند. آنها با این جیپ به سمت خط ایران به راه افتادند؛ اما خیلی فرصت پیدا نکردند فقط موفق شدند حدود صد متر حرکت کنند که صدای انفجاری شنیده شد. اتومبیل بر اثر برخورد با مین آتش گرفت و هیچ یک از سرنشینان زنده نماندند تا این پیروزی را جشن بگیرند. متوجه بودم که بسیاری از افراد با عجله و در حالی که عصبیاند مرا احاطه کردهاند؛ اما محمد الجنابی تعادل خود را حفظ کرده بود. او دستور داد مرا با یک اتومبیل نظامی از محل دور کنند. خون زیادی از من رفته بود دراز کشیده بودم؛ مثل اینکه در خواب بودم. افراد دور و برم با پریشانی فریاد میکشیدند بعد بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، متوجه شدم که در یکی از اتاقهای ویژه در بیمارستان ابن سینا در بغداد هستم میبایست مدت سه هفته در بیمارستان بستری میشدم.

آمنه همیشه در کنارم بود. به چیزی نیاز نداشتم. بیشترین مسئلهای که مرا در طی این مدت رنج میداد، این بود که میبایست عیادتهای مداوم خواهرم، وهب، را تحمل میکردم. او دائم از شجاعت من حرف میزد و میگفت که چگونه او و همسرش، اکرم، از بدبختی من بهرهمند خواهند شد.
صدام تماس گرفت و خواست در یکی از شبها، همراه محافظان شخصی و چاپلوسان خود مرا ببیند. او در حضور مادرم، آمنه، وهب و اکرم به من به دلیل ابراز شجاعت و حفظ اصول و مبانی حزب در مقابله با دشمن، نشان «رافدین» اعطا کرد. مراسم غیر رسمی بود. مادرم گریه می کرد؛ اما آمنه به رغم اینکه به علت حضور صدام مضطرب بود، مؤدبانه لبخند میزد. صدام برخاست تا آنجا را ترک کند. دستش را بر شانهام گذاشت و با صلابت گفت: در حال حاضر، بیش از گذشته شبیه هم شدهایم.
از آنجا که میدانستم صدام خود را از هیچ گونه نشان نظامی یا غیر نظامی بیبهره نگذاشته است، پرسیدم: «به خاطر نشان»؟
با اشاره به زخم پایم گفت: «نه به دلیل زخم پایت.»
این مسئله به زخمی شدن پای او در عملیات ترور رئیسجمهور بزرگ میهنی، عبدالکریم قاس،م اشاره دارد. سپس، صدام مرا در آغوش گرفت و گفت: «شاید ما با هم برادر خونی نبودهایم؛ اما بدون شک الآن این گونه هستیم.»
نظر شما