پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۱۱
روایت علی باباچاهی از مسیر شعر معاصر/ جبر متفاوت‌نویسی

لرستان - علی باباچاهی از تجربه زیسته شعر امروز سخن می‌گوید، شعری که نه صرفاً متن است و نه تنها روایت؛ بلکه آیینه‌ای از شرایط تاریخی و فرهنگی و زبانی است که شاعر در آن زندگی می‌کند.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): گفت‌وگوی پیش‌رو اواسط دهه ۹۰ و در حاشیه سفری شکل گرفت که علی باباچاهی برای شرکت در کنگره شعری به خرم‌آباد داشت؛ سفری که فرصت مکث، تأمل و گفت‌وگویی آرام را فراهم آورد. فضای شهر، و حال‌وهوای یک گردهمایی ادبی، زمینه‌ای شد تا سخن از شعر نه فقط به‌مثابه متن، که به‌عنوان تجربه‌ای زیسته، تاریخی و زبانی پیش برود.

در این گفت‌وگو که به همت شیرزاد بسطامی نویسنده، پژوهشگر و دکتری تاریخ باستان لرستانی صورت گرفته، باباچاهی با نگاهی انتقادی و صریح به مسیرهای طی‌شده شعر معاصر، نسبت خود با زبان، نوآوری، سنت و جایگاه شاعر در زمانه امروز می‌پردازد.

حاصل، گفت‌وگویی است که بیش از پاسخ‌های کوتاه، بر گشودن پرسش‌ها تکیه دارد؛ گفت‌وگویی که می‌کوشد لایه‌های فکری و زیباشناختی شعر را در پیوند با زیست شاعر و شرایط فرهنگی پیرامونش روشن‌تر کند.

شعر پسا نیمایی یا شعر در وضعیت دیگر؛ چرا چنین عنوانی؟

ببینید، من هیچ‌وقت علاقه‌ای به مکتب‌سازی نداشته‌ام. بارها هم گفته‌ام که اشتیاق سوزان من ساختن یک جریان با اسم و تابلو و اساسنامه نیست. وقتی از «شعر در وضعیت دیگر» حرف می‌زنم، بیشتر دارم از یک موقعیت حرف می‌زنم تا یک مکتب. موقعیتی که شعر، ناخواسته، در آن قرار گرفته است.

طبیعی است که می‌شود بر این عنوان حاشیه نوشت یا حتی آن را ذیل مفهومی گسترده‌تر قرار داد. برای من مهم‌تر از اسم، همان وضعیت است. دهه هفتاد که به شعر نگاه می‌کردم، حس می‌کردم شعر دیگر در همان مختصات قبلی حرکت نمی‌کند. بعضی‌ها صریح‌تر گفتند «من دیگر شاعر نیمایی نیستم». من اما ترجیح دادم به جای اعلام گسست، درباره تغییر موقعیت فکر کنم.

مولفه‌های این شعر متفاوت چیست؟

اگر بخواهم روشن بگویم، این شعر از شعارگریزی شروع می‌کند. از موضوع‌محوری مستقیم فاصله می‌گیرد. از قطعیت‌ها و قطب‌بندی‌های دهه چهل و پنجاه عبور می‌کند. در این معنا، بله، معناگریز است؛ البته نه به معنای تهی بودن از معنا، بلکه به معنای مقاومت در برابر معنای واحد و از پیش تعیین‌شده.

اما این فاصله‌گیری فقط از آن دوره نیست. شعر در وضعیت دیگر حتی با «شعر دیگر»، شعر حجم و گونه‌های ناب‌گرایانه امروز هم فاصله دارد. این فاصله، خودخواسته و سلیقه‌ای نیست؛ از دل شرایط فرهنگی و اجتماعی جهانی بیرون آمده است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که دیگر به روایت‌های کلان بی‌اعتماد شده. طبیعی است که شعر هم از جزمیت‌های مدرن فاصله بگیرد.

مدرنیته وعده سامان کامل جهان را می‌داد، اما تجربه تاریخی چیز دیگری نشان داد. وقتی آن وعده‌ها به فاجعه ختم می‌شود، ذهن شاعر هم نمی‌تواند همان‌طور بیندیشد. پس گرایش به مرکزگریزی، نسبی‌باوری، پساساختگرایی و نایقینی، انتخاب تزئینی نیست؛ واکنش به یک تجربه تاریخی است.

پس چرا این شعر با استقبال جمعی روبه‌رو نشد؟

اول باید پرسید کدام جمع؟ اگر منظورتان بخشی از مخاطبان با افق‌های آشناست، باید یادآوری کنم که همین اتفاق برای شعرهای بی‌وزن شاملو هم افتاد. برای شعر نیما که اصلاً غوغا بود. حتی مواجهه اولیه با «تولدی دیگر» فروغ برای خیلی‌ها شوک‌آور بود. هر تغییری در آغاز، مقاومت برمی‌انگیزد.

از طرف دیگر، مگر موج نو یا سفر حجم با آن همه هیاهو چند چهره ماندگار برجا گذاشت؟ ماندگاری را باید در گذر زمان سنجید، نه در هیجان مقطعی. این‌که عده‌ای نمی‌خواهند در افق تازه حرکت کنند، مسئله‌ای جداست. هیچ دستگاه انحصارطلبی هم نمی‌تواند برای پدیده‌ای که قاعده‌گریز است، چارچوب ثابت تعیین کند.

وقتی در دوران پسامدرن هیچ اصل یگانه‌ای برای رسیدن به هنر وجود ندارد، طبعاً هیچ دیدگاهی هم حق ندارد خود را معیار نهایی بداند. جلوه‌های پیچیده یا حتی متناقض این شعر، بازتاب بحران ارزش‌ها و ایدئولوژی‌زدایی است. این‌ها محصول اجرای یک تئوری خاص نیستند؛ نتیجه زیستن در یک وضعیت‌اند.

آیا این وضعیت به بحران قرائت منجر نشده است؟

چرا، شده است. وقتی شعر بر تفاوت‌ها تأکید می‌کند و نمی‌خواهد آن‌ها را سرکوب کند، خواننده‌ای که عادت به مسیرهای مشخص دارد، دچار تزلزل می‌شود. اما این الزاماً نقص نیست. شاید دعوتی است به نوعی خواندن دیگر.

ادبیات دهه اخیر را چگونه می‌بینید؟

ادبیات هر دوره‌ای در خلأ شکل نمی‌گیرد، اما همزمان هم ابزار مستقیم کنش عملی نیست. بخشی از شعر دهه اخیر به شکل گسترده‌ای با پساساختگرایی درگیر است؛ نه به معنای تکرار نظریه، بلکه به معنای پرهیز از ساختارهای تثبیت‌شده.

اگر بخواهم فهرست‌وار بگویم:

از معنامحوری صریح دهه چهل و پنجاه فاصله گرفته‌ایم.

بینشی نسبی و نایقین بر شعر حاکم است.

شعر الزاماً نمی‌خواهد از واقعیت جدا شود، اما برای واقعیت تعریف‌های تازه می‌جوید.

«من» شعری به دهلیزهای پیچیده‌تری عقب می‌نشیند و اقتدار پیشین خود را از دست می‌دهد.

و نسبتش با دهه هفتاد؟

در مقایسه با دهه هفتاد، شعر دهه اخیر ساده‌تر به نظر می‌رسد، اما این سادگی سطحی نیست؛ نوعی پیچیدگی درونی و رازآمیز دارد. مرکز و قطب شعر بیش از پیش به چالش کشیده شده است. شعر دیگر در پی القای یک حقیقت واحد نیست.

زبان همچنان وسوسه است، اما نه برای ساختن بنایی قطعی؛ بیشتر برای تجربه‌کردن امکان‌های چندگانه معنا. در شعر جوان‌ها آمیزش ژانرها دیده می‌شود: طنز، بیان عامیانه، گرایش‌های فولکلوریک. با این حال، هنوز اثر شاخصی که این تلفیق را به سطحی تعیین‌کننده برساند، کم است.

در دهه هفتاد نوعی پوچ‌گرایی مد روز بود. امروز امر اجتماعی با طنزی زیبایی‌شناسانه همراه شده است. برخی شاعران هنوز فقط آنچه می‌بینند روایت می‌کنند؛ برخی دیگر آنچه وجود دارد را اجرا می‌کنند.

دغدغه شعر متفاوت از کجا شکل گرفت؟

اگر بخواهیم کلی بگوییم، هر دوره‌ای شعر متفاوت خودش را دارد. شعر حافظ نسبت به رودکی متفاوت است، شعر مشروطه نسبت به عصر قاجار متفاوت است. اما منظور من از شعر متفاوت، آن معنایی نیست که صرفاً تفاوت تاریخی را نشان دهد.

جبر متفاوت‌نویسی به تاریخیت تاریخ مربوط است. هر عصر، فرم بیان خود را طلب می‌کند. زمینه‌های سیاسی و اجتماعی داخلی و جهانی هم در این تغییر نقش دارند، اما نمی‌خواهم بحث را به زیربنا و روبنا تقلیل دهم. گاهی یک متن می‌تواند نگاه ما را به سیاست و اخلاق و زبان تغییر دهد.

چه چیزی شما را به بازخوانی انتقادی شعر مدرن کشاند؟

در بازخوانی شعر مدرن متوجه شدم که «منِ» مقتدر و نگاه از بالا، فضای شعر را تنگ کرده است. همان چیزی که می‌توان آن را قدرت ـ دانش نامید. این اقتدار، اغلب مردسالارانه هم بوده است. به این نتیجه رسیدم که به فردیتی چندمحوری نیاز داریم؛ فردیتی با حاشیه‌های فراوان. حاشیه باید به متن بیاید. اعتراضم به کالایی شدن ایده‌ها و نگاه دوالیستی و سلسله‌مراتبی هم از همین‌جا بالا گرفت. فاصله گرفتن از مولف‌محوری و معناهای مصرفی، بخشی از این مسیر بود.

آیا این به معنای گسست از شعر مدرن است؟

نه، گسست مطلق نیست. بیشتر نوعی گسست ـ پیوست است. نسبتی خانوادگی با سنت دارد، اما در عین حال آن را به پرسش می‌گیرد. وقتی از من‌محوری عبور می‌کنیم، در واقع از فاعل مقتدری عبور می‌کنیم که به دوگانه‌هایی مثل ذهن و عین یا سوژه و ابژه جنبه ایدئولوژیک داده بود.

شعر در وضعیت دیگر، نتیجه گسترش شعر مدرن هم هست و همزمان فاصله گرفتن از برخی مفروضات آن. نه نفی کامل است، نه تکرار.

و حرف آخر؟

برای شاعر، پایان معنای قطعی ندارد. هر پایان می‌تواند آغاز دیگری باشد. شاید بهتر باشد به جای آنکه از پایان بگوییم، از آغازهای پی‌درپی حرف بزنیم. از همان لحظه‌ای که شعر تصمیم می‌گیرد در وضعیت دیگری بیندیشد.

به گزارش ایبنا؛ علی باباچاهی، شاعر، منتقد ادبی، روزنامه‌گار و محقق، نظریه‌پرداز، متولد سال ۱۳۲۱ در بندر کنگان استان بوشهر است. وی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر گذراند. در دوره اول متوسطه، به شعر و ادبیات علاقه‌مند شد. در مسابقه ادبی دانش‌آموزی دبیرستان‌های بوشهر و سپس شیراز رتبه اول را به دست آورد. در این دوره شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ می‌شد، اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ رسید، شعرهایش را به امضای خودش در مجلات چاپ کرد.

باباچاهی بعدازظهر دوشنبه، چهارم اسفند پس از دوره‌ای بیماری بر اثر ایست قلبی در بیمارستانی در کرج از دنیا رفت.

«در بی‌تکیه‌گاهی»، «جهان و روشنایی‌های غمناک»، «از نسل آفتاب»، «صدای شن»، «از خاک‌مان آفتاب برمی‌آید»، «آوای دریامردان»، «منزل‌های دریا بی‌نشان است»، «نم نم بارانم»، «عقل عذابم می‌دهد»، «قیافه‌ام که خیلی مشکوک است»، «رفته بودم به صید نهنگ»، «پیکاسو در آب‌های خلیج فارس»، «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمی‌خورَد»، «هوش و حواس گُل شب‌بو برای من کافی‌ست»، «گُلِ بارانِ هزار روزه»، «دنیا اشتباه می‌کند»، «بیا گوش‌ماهی جمع کنیم»، «به شیوه خودشان عاشق می‌شوند»، «باغ انار از این‌طرف است»، «در غارهای پُر از نرگس»،‌ «این کشتی پراسرار»،‌ «اتاق بر آب راه می‌روم»،‌ «قشنگی دنیا به همین است»، «آدم‌ها در غروب اسم ندارند» و «آئورا و دیگران من» از مجموعه شعرهای باباچاهی هستند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها