سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: داستان زندگی اسماعیل فصیح، خود یکی از خواندنیترین رمانهای اوست. او در دوم اسفند ۱۳۱۳، در قلب محله اصیل و پرهیاهوی «درخونگاه» تهران به دنیا آمد. فقدان، اولین آموزگار او بود؛ در دو سالگی سایه پدر (ارباب حسن) از سرش رفت تا یتیمی، بنمایه بسیاری از شخصیتهای تنها و بیقرار او شود. فصیح از آن دست نویسندگانی نبود که عمرش را پشت میزهای کافه بگذراند. او با اندوخته سالها تدریس و قناعت، راهی آمریکا شد تا شیمی و ادبیات انگلیسی بخواند.
اما آنچه فصیح را «فصیح» کرد، فقط تحصیلات نبود، بلکه زخمی بود که در غربت بر جانش نشست. مرگ همسر اولش، «آنابل کمبل»، در هنگام زایمان، فاجعهای بود که او را با پوچی عمیقی روبهرو کرد؛ زخمی که هرگز التیام نیافت و در رمانهایی چون «درد سیاوش»، به مرثیهای ابدی برای عشق و فقدان تبدیل شد. فصیح آموخت که جهان، زنجیرهای از علتها و معلولهای بیرحم است.
«بنویس!»؛ آن کلمهی جادویی در محضر همینگوی
یکی از درخشانترین قطعات پازل زندگی فصیح، دیدار کوتاهش با ارنست همینگوی در دانشگاه مونتانا است. فصیح با همان اعتمادبهنفسِ شرقی و نگاه دقیق علمیاش، تحلیل خود از «پیرمرد و دریا» را به پیرمرد ادبیات جهان ارائه داد. وقتی همینگوی در پاسخ به تحلیل او تنها گفت: «Right»، فصیح میان دو معنای همآوای این کلمه معلق ماند: «درست میگویی» یا «بنویس!».
او دومی را انتخاب کرد. سبک نوشتاری فصیح، وامدار ایجاز و صراحت همینگوی است. او جملات را نمیآراست، بلکه آنها را میتراشید. او از نخستین کسانی بود که یاد داد رمان فارسی نباید در بند کلمات دشوار باشد، بلکه باید مانند یک گزارش دقیق، لایههای زیرین روان و اجتماع را کالبدشکافی کند.
شراب خام؛ انقلابی در نشر ادبیات داستانی با همراهی کریم امامی
در سال ۱۳۴۷ ادبیات ایران شاهد تولد اثری بود که قواعد بازی را تغییر داد: «شراب خام». این رمان فقط یک داستان نبود، بلکه محصول یک ساختار حرفهای در انتشارات فرانکلین بود. فصیح که خود در فرانکلین مترجم بود، با نظارت سختگیرانه و ویراستاری هوشمندانه کریم امامی و بهمن فرسی، اثری را به ویترین کتابفروشیها فرستاد که بوی مدرنیته میداد.
کریم امامی با درک درست از نبوغ فصیح، به او کمک کرد تا نثری پیراسته و جهانی خلق کند. «شراب خام» با حضور لرزان اما مقتدر جلال آریان، طبقه متوسط شهری را وارد ادبیات کرد. این کتاب نشان داد که میتوان از دردهای یک کارمند، از میگساریهای شبانه برای فرار از واقعیت و از پوچی زندگی مدرن نوشت و در عین حال، مخاطب را تا سطر آخر با خود همراه کرد. همکاری فصیح با فرانکلین و امامی، نقطه عطفی بود که ادبیات داستانی ما را از حالت آماتور به مرحله حرفهای و صنعتی سوق داد.

جلال آریان؛ همزادی که با ما پیر شد
نمیتوان از فصیح گفت و از «جلال آریان» نگفت. آریان، «منِ دیگرِ» فصیح و محبوبترین شخصیت تکرارشونده در تاریخ ادبیات ایران است. آریان نه یک قهرمانِ شکستناپذیر، بلکه کارمندی تحصیلکرده، بادهگسار و مشاهدهگری رند و دقیق است که فروپاشی ارزشها را تماشا میکند. او در «شراب خام» جوانی جستوجوگر است، در «ثریا در اغما» در میان روشنفکران مستأصل پاریس به دنبال معنا میگردد و در شاهکار فصیح، «زمستان ۶۲»، در میانه غبار و خون جنگ، به دنبال «ادریس»، پسر خدمتکارش، میگردد تا انسانیت را در دل ویرانی معنا کند.
آریان، آینه تمامنمای ایرانی مدرنی است که نه راه بازگشت به سنت را دارد و نه در مدرنیتهی وارداتی آرام میگیرد. فصیح از طریق آریان، به نقد تند و طنازانه رفتارهای اجتماعی ما پرداخت. آریان نماد نسلی است که اگرچه در پایان داستانهای فصیح، غالباً به بنبست پوچی و تنهایی میرسد، اما هرگز از «ثبت کردنِ» حقیقت دست نمیکشد.

جبر محیطی و زنجیره علتها؛ ناتورالیسم فصیحی
«دختری تبریزی در تهران آدمکش میشود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون دررفت.» این جمله، چکیده فلسفه فصیح است. او نویسنده «علت و معلول» بود. تحت تأثیر ناتورالیسم ارثی و محیطی، فصیح معتقد بود که سرنوشت ما نه در ابرها، بلکه در وراثت و اتفاقات به ظاهر کوچک پیرامونمان رقم میخورد.
او با دقتی جراحیگونه نشان میدهد که چگونه خون یک زن نروژی در واشینگتن، با سرنوشت جوانی تهرانی گره میخورد. این نگاه علمی که ریشه در تحصیلات او در رشته شیمی داشت، باعث شد داستانهای او از سطح یک روایت ساده فراتر رفته و به اسنادی جامعهشناختی تبدیل شوند. او با شجاعت از اعتیاد، فحشا و سقوط اخلاقی نوشت، اما نه برای سیاهنمایی، بلکه برای نشان دادن زنجیرهای که انسان را در چنبره خود گرفته است.
راوی صادق جنگ در زمستان ۶۲
فصیح در رمان «زمستان ۶۲» یکی از مهمترین روایتهای داستانی درباره جنگ را ارائه داد. او که خود استادیار دانشکده نفت آبادان بود و خانهاش را در بمبارانها از دست داده بود، جنگ را از زاویهای انسانی و اجتماعی روایت کرد. این رمان، مرثیهای برای جنوب و تصویری عریان از استیصال خانوادههایی است که در بوران حوادث سیاسی، به دنبال بقا هستند. فصیح در این اثر، توانست اتمسفر ترس، انتظار و ایثار را بدون روتوشهای مرسوم به تصویر بکشد.

میراث جاوید؛ از ترجمه روانشناسی تا رمانهای معمایی
کارنامه فصیح تنها به رمان محدود نمیشود. او با ترجمه کتابهای مرجع روانشناسی مانند «ماندن در وضعیت آخر» از اریک برن، کوشید به مخاطب ایرانی کمک کند تا لایههای روانی خود را بشناسد. او معتقد بود برای اصلاح جامعه، ابتدا باید «بالغِ» درون انسانها را بیدار کرد. از سوی دیگر، دلبستگی او به ادبیات پلیسی باعث شد تا نمونههای ایرانی خواندنی و موفقی ژانر پلیسی-معمایی را در آثاری مثل «درد سیاوش» و «شهباز و جغدان» ارائه دهد. او ثابت کرد که میتوان داستانی پرکشش و عامهپسند نوشت که در عین حال، عمیقترین پرسشهای فلسفی و تاریخی را در بطن خود داشته باشد.

صدایی که در سکوت طنینانداز است
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸، در همان بیمارستان شرکت نفتی که سالها در آن خدمت کرده بود، آرام گرفت. او نویسندهای بود که در زندگی شخصی به گوشهگیری و انزوا شهرت داشت، اما قلمش پرهیاهوترین گزارشها را از روح ایرانی ثبت کرد. او به ما یاد داد که زندگی، مجموعهای از تصادفهای هدفمند است و وظیفه نویسنده، کشف این پیوندهاست.
امروز در ۹۱ سالگی تولد او، جلال آریان هنوز در کوچههای درخونگاه قدم میزند، هنوز در لابی هتلهای پاریس سیگار میکشد و هنوز در زمستان سرد تاریخ، به دنبال نوری از انسانیت میگردد. فصیح، نویسندهای برای تمام فصول است؛ چراکه او «درد انسان بودن» را به زبانی ساده، صادقانه و فصیح، برای ما ترجمه کرد. یادش جاوید.
نظر شما