سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: وقتی قرار است از خشم برای بچهها بگوییم، باید آن را به شکل ملموس و قابل درک برای آنان تصویر کنیم تا بیشترین همذاتپنداری در آنان ایجاد شود. خشم، احساسی است که همه کودکان آن را تجربه میکنند و تنها منشأ وقوع آن در افراد مختلف با هم متفاوت است، پس صحبت کردن از آن پیچیدگیها و ظرایف خاص خود را دارد.
نمایش «رویای برفی» اقتباس از کتاب «گوسفندی که عصبانی بود، خیلی عصبانی»، نوشته ژوزف تئوبالد و ترجمه معصومه انصاریان و منتشرشده توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، به مفهوم خشم میپردازد. خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) پای صحبتهای مریم خاکسار تهرانی - کارگردان این اثر - نشسته است. خاکسار تهرانی در این گفتوگو از چالشهای انتخاب متن میگوید، درباره تفاوتهای متن کتاب و نمایشنامه صحبت میکند و به پیام اصلی این کار اشاراتی دارد. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم:
چه چیزی در داستان «گوسفندی که عصبانی بود، خیلی عصبانی» شما را جذب کرد که تصمیم گرفتید از آن یک نمایش کودکانه بسازید؟
آنچه در داستان «گوسفندی که عصبانی بود، خیلی عصبانی» برای من جذاب بود، سادگی و عمق آن است. داستان از یک احساس بسیار آشنا برای کودک شروع میشود؛ خشم. اما این خشم نه با نصیحت توضیح داده میشود و نه قضاوت میشود، بلکه به کودک اجازه میدهد آن را تجربه کند، بزرگ شدنش را ببیند و نتیجهاش را لمس کند.
برای من بهعنوان کارگردان تئاتر کودک، مهم بود متنی را انتخاب کنم که به شعور عاطفی کودک احترام بگذارد. در این داستان، یک اتفاق خیلی کوچک میتواند دوستی را به خطر بیندازد و همین دقیقاً شبیه دنیای واقعی کودکان و حتی خود ماست. کودک میفهمد خشم چطور میتواند آدم را تنها کند، بدون اینکه کسی این را مستقیم به او بگوید.
از طرف دیگر جهان فانتزی و شخصیتهای نمایش این امکان را به ما میدهند که احساسات پیچیدهای مثل عصبانیت، دلتنگی و آشتی را به زبان تصویر، حرکت و عروسک ترجمه کنیم. «رویای برفی» در واقع تلاش من بود برای تبدیل یک تجربهی درونی به یک سفر دیدنی؛ سفری که کودک در پایانش خودش به کشف میرسد، نه اینکه پاسخ آماده دریافت کند.

در اقتباس نمایشی «رویای برفی»، چه تغییراتی نسبت به داستان اصلی ایجاد کردید و چرا؟
در اقتباس «رویای برفی» نویسنده نمایشنامه - حامد زارعان - تلاش کرد به روح داستان «گوسفندی که عصبانی بود، خیلی عصبانی» وفادار بماند، اما زبان روایت کاملاً نمایشی شد.
مهمترین تغییری که ایجاد شد، طراحی دو جهان موازی بود. یک جهان، جهان راوی و دستیارش «لیمو لیمو» است؛ جهانی که آگاهانه آمده است تا قصهای را برای ما تصویر کند. جهان دوم، جهانی است که راوی با تخیلش میسازد؛ همان سرزمین برفی و پشمی. این دو لایه به ما اجازه دادند فرآیند «ساخته شدن قصه» را به کودک نشان بدهیم. کودک فقط تماشاگر این ماجرا نیست، بلکه میبیند چگونه با تخیل، لباس قصهگو صحنه نمایش میشود، ترک میخورد و صحنهای دیگر متولد میشود یا یک تاج ساده، قصهگو را به درخت سیب بدل میکند.
همچنین عنصر «سیب» در اجرا پررنگتر شده تا تفاوت بین «دوست» و «چیزهای دوستداشتنی» واضحتر شود. برای من مهم بود که کودک بفهمد دوست واقعی کسی است که در لحظهی سختی کنار تو میایستد.
در واقع تغییرات ما برای این بود که داستان از صفحهی کتاب بیرون بیاید و به تجربهای حسی، دیداری و زنده تبدیل شود؛ تجربهای که کودک آن را زندگی کند.
پیام اصلی که میخواهید کودکان بعد از دیدن این نمایش با خودشان ببرند چیست؟
«رویای برفی» می خواهد بگوید عصبانیت طبیعی است، اما اگر رهایش کنیم میتواند ما را تنها کند. خشم دشمن کودک نیست بلکه یکی از واکنش های اوست؛ بخشی از اوست. اما باید یاد بگیرد که خشمش از خودش بزرگتر نشود.
وقتی برفی آنقدر عصبانی میشود که شاخ درمیآورد و زمین ترک میخورد، کودک بهصورت عینی میبیند که احساسات چطور میتوانند دنیا را تغییر دهند.
نشان دادن «خشم» به عنوان یک احساس قوی برای مخاطب کودک چه چالشهایی داشت؟
در نمایش «رویای برفی»، یکی از بزرگترین چالشها این بود که خشم برفی را به شکلی نشان دهیم که کودک نترسد یا اضطراب پیدا نکند. بنابراین مراقبت زیادی کردیم که صحنهها ترسناک نشوند و از کنتراستهای شدید و ناگهانی پرهیز شد.
طراحی نور و رنگ صحنه، ابزار مهمی برای انتقال احساسات به کودک بود. وقتی برفی عصبانی میشود، رنگ صحنه به آرامی به قرمز تغییر میکند؛ این تغییر ملایم به کودک کمک میکند فضای احساسی خشم و تنهایی را درک کند، بدون اینکه از صحنه بترسد یا احساس ناامنی پیدا کند.
آیا در طول تمرینها واکنش یا ایدهای از طرف بازیگران کودک یا گروه داشتید که مسیر کار را تغییر دهد؟
کودکان مخاطب فعال و تماشاگری کنجکاو هستند و دوست دارند دربارهی آنچه دیدهاند صحبت کنند. از همان روزهای اول اجرا، مشاهده کردیم که وقتی فرصت کوتاهی برای گفتوگو با شخصیتها فراهم میکنیم، کودکان واکنشهای عمیق و خلاقانه نشان میدهند.
این مشاهدات باعث شد بخش گفتوگوی پایانی نمایش شکل بگیرد؛ جایی که کودک میتواند تجربهی خودش از داستان را با لیمو لیمو و برفی به اشتراک بگذارد و حتی راهکارهای کنترل عصبانیت را یاد بدهد. این تعامل زنده باعث شد نمایش فقط یک روایت دیداری نباشد، بلکه به تجربهای مشارکتی تبدیل شود؛ تجربهای که کودک نه فقط تماشا میکند، بلکه در حل مسئله و شناخت احساسات هم سهیم میشود.
به این ترتیب، ایدهی گفتوگو و آموزش عملی کنترل خشم، مستقیماً از واکنش مخاطب کودک شکل گرفت و مسیر نمایش را غنیتر کرد.
به نظر شما تئاتر چه نقشی میتواند در آموزش مهارتهای هیجانی (مثل کنترل خشم) به کودکان داشته باشد؟
در تئاتر کودک، کودک تنها تماشاچی نیست؛ او همراه با شخصیتها زندگی را تجربه میکند. در «رویای برفی»، عصبانیت برفی نه با نصیحت، بلکه با تصویر، حرکت و تغییر صحنه به کودک منتقل میشود و او فرصت پیدا میکند این احساس را از نزدیک درک کند.
تئاتر مثل یک شبیهسازی واقعی زندگی است که کودک در آن احساساتش را تمرین میکند، همدلی میآموزد و مهارتهای هیجانیاش را تقویت میکند. این تجربه فعال و ملموس، یادگیری هیجانی را در ذهن و قلب کودک تثبیت میکند.
به عبارت دیگر، تئاتر یک «فضای امن و انتقالی» ایجاد میکند؛ جایی که کودک احساسات خود را تجربه، پردازش و تمرین میکند، بدون فشار یا قضاوت، و این تجربه تأثیری ماندگار بر رشد اجتماعی و هیجانی او دارد.
نظر شما