سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - نژلا نژاد: کتاب «شیدایی»، روایتی عمیق و چندلایه از جریانهای پنهان و بهظاهر فراموششدهی چند نسل است که در جامعهای دهقانی و خردهبورژایی میگذرد. ایرن نمیروفسکی در خلق شخصیتها نگاهی فلسفی و روانشناختی دارد. او در کالبدشکافی شور و شیدایی، و نمایش نشت آن در چند نسل موفق عمل کرده است. روایت با یک دورهمی ساده خانوادگی آغاز میشود و هر بار با بازگشت به گذشته، لایهای دیگر از رازهای پنهان برملا میگردد. این ساختارِ «داستان در داستان» خواننده را بهتدریج در اعماق فاجعه فرو میبرد.
شیوه روایت: یادداشتهای یک مردِ پایانیافته
رمان در قالب خاطرات یا یادداشتهای روزانه سیلویو روایت میشود؛ پیرمردی که روزگاری جهان را گشته، ثروتش را بر باد داده و اکنون در کلبهای، در انزوا و سکوت، به تماشای زندگی دیگران نشسته است. در پایان متوجه میشویم چرا نویسنده در انتخاب راوی هوشمندانه عمل کرده است و اصلاً چرا سیلویویی که سرمایه و جوانیاش را هدر داده و هنوز مجرد و تنهاست راوی شیدایی است؟ کسی که نه قهرمان است و نه مرجع اخلاقی، و بیرونبودگی او در آغاز، مخاطب را دلسرد و در پایان شگفتزده میکند. زمان در روایت، خطی نیست. رمان با شبی در پاییز آغاز میشود، اما از طریق خاطرات و فلشبکها به بیست، سی سال پیش بازمیگردد.
بنمایه اصلی: شیدایی
عنوان کتاب، به شور دوران جوانی اشاره دارد. سیلویو در تاملات خود توضیح میدهد که چگونه خون جوانان مانند آتشی است که همه چیز را میسوزاند و سپس خاموش میشود. او معتقد است که در سنین چهل تا شصت سالگی، نوعی صلح ناپایدار و تعادل اخلاقی حکمفرماست، اما این تنها به این دلیل است که «شیدایی» فروکش کرده است. این درونمایه در دو نسل پیر و جوان روایت میشود.
در «شیدایی» به لحاظ مضمونی با معمایی چندلایه و خانوادگی روبهروییم: در نگاه اول، «شیدایی» داستان یک مثلث عشقی، خیانت و قتل است؛ اما این سطح ماجراست. در لایه دوم، راز قتل و ترس از افشای آن در نسل جوان، به راز بیستسالهی نسل گذشته گره میخورد. پردهدری، افشای سر، و اجبار به اعتراف در این لایه انرژی بالایی داشته و با سرعت روایت همخوانی دارد. اما لایه سوم، تلختر و تکاندهندهتر است؛ در این لایه خواهیم فهمید دامان هیچکس منزه از این شور و شیدایی نیست. نمیروفسکی با ساختار معمایی و افشای قطرهای اطلاعات، نشان میدهد که «راز» در خانواده نهفته میماند، اما خود را در نسل بعد بازتولید میکند.
جغرافیای داستان: بورگونیِ سرد و خاموش
دهکده خاموش، خانهها دربسته، مزارع پهناور و جنگلها انبوهاند. مردم روستا کمحرف، به هم بدگمان، و از هر چیز غیرعادی بیزارند. آنها «آرامش» میخواهند، حتی به بهای سکوت در برابر جنایت. در این جامعه، حفظ ظاهر و ثبات خانواده بر عدالت مقدم است. این سکوت نه از سر ترس، که حاصل نظام اخلاقیِ حاکم بر بورژوازیِ روستایی است.
نمیروفسکی در توصیف فضا موفق است و به نظر میرسد این توصیفها نه صرفاً برای آراستگی متن، بلکه بهمنظور آفرینش یک فضای اخلاقی بهخصوص بهکار گرفته شدهاند. او با توصیف چشماندازهای سرد و برفی بورگونی و خانههای سنگی دربسته، تصویری از انجماد عاطفی را در برابر گرمای سرکوبشده درونی شخصیتها قرار میدهد. جامعهی کوچکی که به غریبهها بدبین است، ریشه ناشناختهها را برنمیتابد، اما در خلوت خود مرتکب همان گناهانی میشود که دیگران را بدان محکوم میکند.

سبک نگارش
سبک نگارش ایرن نمیروفسکی با نوعی بیرحمی در تحلیل روانشناختی آمیخته است که در آن نویسنده هیچ ابایی از آشکار ساختن صفات ناپسند و لایههای پنهان شخصیتهایش، حتی قهرمانان داستان، ندارد؛ این نگاه واقعگرایانه با تمرکزی ویژه بر روابط پیچیده و غالباً تنشآلود میان مادر و دختر همراه میشود که ریشه در تجربههای زیسته و دشوار او داشته است. او همچنین با دقتی مثالزدنی، فساد، بخل و ریاکاری جاری در اعماق جامعه بورژوازی و طبقات مرفه را کالبدشکافی میکند و در نهایت، شخصیتهای خود را به عنوان اسیرانِ سرشت و تقدیر یا قربانیانِ گریزناپذیرِ اشتباهات گذشته نشان میدهد که در دامی از پیش تعیینشده گرفتار شدهاند.
شیدایی در قابهای ماندگار
رمان «شیدایی» ایرن نمیروفسکی، مثل آتشی زیر خاکستر است که در سرمای یک روستای منزوی پنهان شده؛ فضایی که در سینما با سه فیلم «بخشش» (۲۰۲۴)، «روبان سفید» (۲۰۰۹) و «یکشنبهای در دهکده» (۱۹۸۴) به زیبایی بازآفرینی میشود. این سه فیلم در کنار هم، ابعاد مختلف «شیدایی» و اشتیاق سوزان کتاب را به تصویر میکشند.
فیلم بخشش به کارگردانی آلن گیرودی نزدیکترین همسفر رمان در نشان دادن «سیاست سکوت» است. در هر دو اثر، جنایتی رخ میدهد و با اینکه همه قاتل را میشناسند، اما برای حفظ آرامش ظاهری و اخلاق صلب روستایی، کسی حرفی نمیزند؛ در واقع حقیقت فدای مصلحت میشود تا نظمِ بورژوایی به هم نخورد.
از سوی دیگر، «روبان سفید» به کارگردانی میشاییل هانکه با آن راوی پیر و فضای خفقانآورش، ما را یاد «سیلویو» و خشونت نهفته در دل روستا میاندازد. تفاوت در اینجاست که نمیروفسکی این سکوت و گناه را یک «لعنت خانوادگی و ناگزیر از سرشت» میبیند که نسل به نسل میچرخد، اما هانکه آن را تا ریشههای هولناک فاشیسم گسترش میدهد.
اما «یکشنبهای در دهکده» به کارگردانی برتران تاورنیه، وجه مرثیهگونه و پاییزی رمان را بازتاب میدهد. پیرمردی در آستانه مرگ و دختری که مثل آینه، گذشته و حسرتهای زندگی نازیسته را جلوی چشم او میآورد. اینجا خبری از خون و جنایت نیست، اما سنگینیِ خاطرات دقیقاً همان چیزی است که سیلویو با تمام وجود حس میکند.
این سه فیلم، سهگانهای سینمایی از دنیای نمیروفسکی میسازند؛ یکی به چرخه گناه مینگرد، یکی به سکوت جمعی و دیگری به تضاد آشتیناپذیر نسلها. هر سه فیلم، درست مثل رمان، از دل خانههای سنگی و ساکت، پرسشی بیپاسخ از گذشته برمیآورند که نشان میدهد هیچ دیواری نمیتواند «شیدایی» و تبعات آن را برای همیشه محبوس نگه دارد.
جمعبندی
«شیدایی» را نمیتوان تنها روایت یک عشق یا یک خیانت دانست؛ این رمان ناتورالیستی مرثیهای برای جوانیِ از دست رفته و هشداری درباره عواقب سرکوب اشتیاق است. نمیروفسکی نشان میدهد که هرچند شیدایی در پیری به سردی میگراید، اما خاکسترِ آتشِ گذشته هرگز به طور کامل خاموش نمیشود و میتواند در قلب نسلهای بعدی شعلهور شود. این رمان با پایانی تلخ و تاملبرانگیز، خواننده را با این پرسش رها میکند که آیا واقعاً میتوان از سایه گذشته گریخت یا همه ما محکوم به تکرار خطاهای کسانی هستیم که پیش از ما «شیدایی» را تجربه کردهاند؟
ایرن نمیروفسکی؛ از کییف تا آشویتس
ایرن نمیروفسکی در سال ۱۹۰۳ در کییف، در امپراتوری روسیه، در یک خانواده ثروتمند یهودی زاده شد. او کودکیِ تنهایی داشت؛ مادر جوان و زیبایش، هرگز به او عشق نورزید. این زخمِ مادری، تا آخرین صفحات نوشتههایش او را رها نکرد. پس از انقلاب بلشویکی، خانوادهاش گریخت و در پاریس ساکن شد. ایرن در سوربن تحصیل کرد، فرانسوی را چون زبان مادری آموخت. در ۲۳ سالگی رمانی نوشت که او را به شهرت رساند: «دیوید گُلدِر»، داستان یک بانکدار یهودی که در میان تملق و نفرت جامعه فرانسه راه خود را مییابد.
نمیروفسکی با وجود اینکه به کاتولیک تغییر دین داد و سالها در فرانسه زندگی کرد، دولت فرانسه درخواست تابعیت او را رد کرد. «شیدایی» در بحبوحه جنگ یعنی در سالهایی که نمیروفسکی خود را در روستایی در بورگونی پنهان کرده بود نوشته شده است. او در ۱۹۴۲، در جریان دستگیریهای گسترده یهودیان در فرانسه تحت اشغال نازیها، دستگیر و به آشویتس فرستاده شد و در همان سال، یعنی در ۳۹ سالگی، بر اثر ابتلا به تفلیس درگذشت. شوهرش میشل اپستاین یک ماه بعد، در آشویتس کشته شد. دو دخترشان، دنیز و الیزابت، از جنگ جان سالم به در بردند و چمدان حاوی دستنوشتههای مادر را به مدت شصت سال نگه داشتند. از میراث گرانبهای او علاوه بر «شیدایی» که در ۲۰۰۷ به چاپ رسید، میتوان به شاهکار او «سوئیت فرانسوی» اشاره کرد که پیشتر یعنی در سال ۲۰۰۴ منتشر شد و جهان ادبی را شوکه کرد.
رمان «شیدایی» با ترجمه محمود گودرزی و توسط نشر پارسه روانه بازار کتاب شده است.
نظر شما