به گزارش سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از بوکریوت دوران علاقه به کتابهای خودیاری بهتدریج به پایان رسیده است. نه به این دلیل که این کتابها ذاتاً بیارزشاند، بلکه چون دورهای را پشت سر گذاشته ایم که آنقدر از آنها خوانده ایم که به اشباع کامل رسیدیم. نتیجه این شد که امروز، هنگام خواندن یک کتاب خودیاری، کمتر احساس همراهی میکنیم و بیشتر با لحنی آمرانه روبهرو میشویم.
بسیاری از این کتابها، آگاهانه یا ناآگاهانه، به یک پیام واحد فروکاسته میشوند: «اگر به توصیههای من عمل نکنی، زندگیات ناموفق و بیثمر خواهد بود.» همان منطق آشنای «یا راه من، یا هیچ».
زود بیدار شدن؟ من سالهاست ساعت پنج صبح از خواب بلند میشوم، بدون آنکه زندگیام دگرگون شده باشد.
مرتب کردن تختخواب؟ نیمی از مواقع یادم میماند و نیمی نه، و جهان همچنان سر جای خود ایستاده است.
یا آن توصیه همیشگی درباره تعلل: «اگر کارهایت را عقب میاندازی، یعنی برای خودت احترام قائل نیستی.» در حالی که برای برخی، تعلل بیش از هر چیز نشانه همزیستی با افسردگی و اضطراب مزمن است، نه فقدان احترام به خود.
شاید مسئله، خودِ کتابها باشند. البته این حکم مطلق نیست. کتابهایی مانند The Artist’s Way (راه هنرمند)، Big Magic (جادوی بزرگ) و Atomic Habits (عادتهای اتمی) تجربههای خواندنی و مفیدی هستند. با این حال، در اغلب موارد، ادبیات خودیاری نتوانسته است با بسیاری افراد ارتباط برقرار کند. در مقابل، خاطرهنویسیها دقیقاً همان جایی هستند که گفتوگو آغاز میشود.
جذابیت خاطرهنویسی در امکان همذاتپنداری است. خواننده وارد زندگیهایی میشود که هرگز آنها را تجربه نخواهد کرد، و همین جابهجایی ذهنی، یکی از بنیادیترین دلایل خواندن است. برای خوانندهای با کنجکاوی فعال و میل مداوم به دانستن، این تجربه چیزی کمنظیر است.
افزون بر این، بسیاری از خاطرهنویسیها حتی بدون نیت آموزشی صریح راههایی عملی برای مواجهه با زندگی پیشنهاد میکنند. روایت شخصی نویسنده، خواه آگاهانه و خواه ناخواسته، به خواننده کمک میکند با آمادگی بیشتری با پیچیدگیهای زندگی روبهرو شود. در ادامه، یکی از این نمونهها معرفی میشود؛ کتابی که مرز میان خاطرهنویسی و خودیاری را آگاهانه محو میکند.
کیت فلندرز در Adventures in Opting Out کتابی نوشته است که همزمان بر دو قلمرو خاطرهنویسی و خودیاری حرکت میکند. او در این اثر، تجربه خود از گذراندن یک سال سفر در بریتانیا را روایت میکند؛ سفری که بیش از آنکه جغرافیایی باشد، تلاشی است برای فاصله گرفتن از مسیری که دیگران برایش ترسیم کردهاند.
فلندرز در طول کتاب، خواننده را تشویق میکند به انتخاب راهی که با خواست درونیاش همخوان است، حتی اگر این انتخاب به معنای «انصراف دادن» از زندگیای باشد که جامعه یا اطرافیان انتظارش را دارند. استعاره مرکزی کتاب، پیادهروی و کوهپیمایی است؛ مسیری که در آن درهها، قلهها و فراز و فرودها، هر یک نمادی از مراحل و چالشهای یک ماجراجویی شخصیاند.
نظر شما