سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران - فاطیما احمدی؛ نوشتن درباره جان برجر درست مثل تماشای آثار او، نیازمند چشمی است که فراتر از سطح اشیا را ببیند. او نهفقط یک منتقد هنر، بلکه یک «پیامبرِ دیدن» بود که به ما آموخت هنر، جدا از سیاست، اقتصاد و تجربه انسانی نیست.
برجر که در سال ۲۰۱۷ جهان را ترک کرد، در طول دههها فعالیت خود، مرزهای میان جستارنویسی، رمان، شعر و نقد هنری را درنوردید تا به یک حقیقتِ واحد دست یابد: اینکه چگونه نگاهکردن، بر چیستیِ ما اثر میگذارد. او با مجموعه تلویزیونی و کتاب انقلابیاش «درباره نگریستن»، تاریخ هنر را از قیدوبندِ اشرافیت و تفسیرهای آکادمیک خشک رها کرد و آن را به میان تودههای مردم برد.
او معتقد بود که دیدن، پیش از کلام است و تصویری که ما از جهان داریم، توسط قدرت، سرمایهداری و تاریخِ مردسالارانه دستکاری شده است. برجر با دریافت جایزه بوکر برای رمان «جی» و بخشیدن نیمی از مبلغ آن به جنبش پلنگهای سیاه، ثابت کرد که روشنفکری برای او نه یک ژست، بلکه یک تعهد اخلاقی عمیق به عدالت و انسانیت است.
در میان آثار حجیم و متنوع او، همکاریاش با سلجوق دمیرل، تصویرگر نابغه ترکیهای، جایگاه ویژهای دارد. این همکاری در قالب چهار کتاب کوتاه با عناوین «دود»، «مردی بر ساحل»، «ساعت چند است؟» و «آب مروارید» متبلور شده است که به تازگی با ترجمه بابک کریمی از سوی نشر بان در شکلوشمایلی زیبا منتشر شده است.
این آثار صرفاً کتابهایی مصور نیستند؛ بلکه دیالوگی زنده میان دو هنرمندند که یکی با کلماتش نقاشی میکرد و دیگری با خطوطش شعر میسرود. سلجوق دمیرل با آن خطوطِ نرم، سیال و اغلب سوررئالیستیاش، به کلمات برجر بُعدی فیزیکی و ملموس بخشیده است. در این همکاری، تصویر ابزاری برای توضیح متن نیست، بلکه خودِ متن است که در قالب فرم و فضا بازآفرینی شده است.
در کتاب «دود»، برجر به سراغ پدیدهای میرود که در جهان مدرن و وسواسیِ امروز، مطرود و مذموم شناخته میشود. اما برای برجر، دود استعارهای از «زمانِ سپریشده» و «خاطره» است. او از عملِ ساده سیگارکشیدن، به فلسفه رفاقت و تنهایی پُل میزند. دود در نگاه او، چیزی است که میان دو نفر شکل میگیرد؛ فضایی میانتهی که با معنا پُر شده است.
سلجوق دمیرل در این کتاب، با ظرافتی خیرهکننده، فیگورهایی را خلق کرده که گویی از جنس خودِ دود هستند؛ لغزان، محوشونده و بیثبات. این کتاب به ما یادآوری میکند که زیباترین چیزهای زندگی، مثل همین دود، گذرا هستند و دقیقاً به دلیل همین ناپایداری است که باید به آنها نگریست: «سیگاریهای قهار که از اماکن عمومیِ سربسته و همینطور سرباز طرد شده بودند، به همان مخفیگاههای سابق رانده شدند و ماننده گردنکشانی در تبعید از مواجهه باهم مسرور بودند. فقط فرصتی برای سیگار و داستان. داستانش طولانی هم باشد، چه باک...»
در «مردی بر ساحل»، ما با جستاری در بابِ حضور و ابدیت مواجهیم. برجر در این اثر به بررسی رابطه انسان با افق و دریا میپردازد. ساحل در اینجا مرزِ میان معلوم و مجهول است. مردی که بر ساحل ایستاده، در واقع استعارهای از خودِ برجر یا هر ناظر دیگری است که در جستوجوی معنای «بودن» به بیکرانگی خیره شده است.
دمیرل با استفاده از فضاهای خالی و خطوطی که گویی در افق گم میشوند، حسِ تنهاییِ اگزیستانسیالیستیِ زیبایی را به تصویر کشیده است. این کتاب نشان میدهد که چگونه طبیعت میتواند آینهای برای درونیات ما باشد: «روزگاری هر چیزی در دنیا یک پیام بود. و آن پیام را انداختند در اقیانوس. کی انداخت؟ در بطری، روی آب شناور شد. کی بطری را انداخت؟...»
کتاب «ساعت چند است؟» شاید چالشبرانگیزترینِ این چهارگانه باشد. در اینجا برجر به جنگ با «زمانِ مکانیکی» میرود. او میگوید ساعتی که بر مچ دست میبندیم، ابزارِ اسارت ما است؛ زمانی که توسط کارخانه و اداره تعریف شده است.
او در مقابل، از «زمانِ انسانی» سخن میگوید؛ زمانی که در لحظه بوسه، در لحظه خلق یک تابلوی نقاشی یا در لحظه انتظار، منبسط یا منقبض میشود. دمیرل در تصویرسازیهای این کتاب، ساعتها را از شکل کلاسیکشان خارج میکند؛ آنها را میپیچاند، میشکند و به اشیایی سوررئال تبدیل میکند که دیگر قادر به اندازهگیری هیچچیز نیستند، جز کیفیتِ زیستن: «صبر، صبر، زیرا جنبشهای بزرگ تاریخ مدام از بین پرانتزهای کوچکی آغاز شدهاند که آنها را «در همین اثنا» مینامیم. چقدر آسان است از یاد ببریم که کنش سیاسی بیشتر اوقات مانند دستگاه بافندگی عمل میکند، که در دو جهت، منتظره و نامنتظره، میبافد. میفهمیم کِی وقتش فرامیرسد. در همان لحظهای که اعتراضی میشود، پیروزیِ کوچکی حاصل میآید. گرچه این لحظه مانند هر لحظه دیگری گذرا است، به ماندگاری خاصی دست مییابد، میگذرد، اما همچنان نقش بسته در ذهن...»
و سرانجام در «آب مروارید»، برجر شخصیترین تجربه خود را به اشتراک میگذارد. او که تمام عمرش را صرفِ «دیدن» کرده بود، در اواخر عمر با کدورتِ عدسیِ چشم روبهرو شد. این کتاب، شرحِ سفر او از تاری به روشنی پس از جراحی است. او توضیح میدهد که چگونه آبمروارید، جهان را برایش به تودهای از رنگهای مبهم تبدیل کرده بود و پس از عمل، گویی جهان دوباره خلق شد.
این اثر یک مانیفستِ بینایی است. دمیرل با هوشمندی تمام، تفاوت میان دیدنِ کدر و دیدنِ شفاف را با بازی با ضخامت خطوط و وضوح فرمها به نمایش گذاشته است: «پشت چشم راستم پارچهای از جنس کرباس آویزان است و پشت چشم چپم آینهای. البته که من نه کرباس را میبینم و نه آینه را.
بااینحال، آنچه میبینم تفاوت این دو را به طرز چشمگیری بازتاب میدهد. در مقابلِ پارچه کرباس، آنچه قابل دیدن است، همانطور که بوده باقی میماند و در مقابلِ آینه شروع به بازی میکند. سیِ مه. بر فراز پاریس با هر معیاری و برخلاف معمول، آبی است. به درخت صنوبر چشم میدوزم و احساس میکنم تکهپارههای کوچک و بَرخالیِ آسمان، که آنها را از لابهلای انبوهِ سوزنهای کاج به تماشا نشستهام، گُلهای آبیِ درختاند، به رنگ گُلِ زبانپسقفا.»
اهمیت این چهار کتاب در این است که آنها به ما «درنگکردن» را میآموزند. در جهانی که سرعت و مصرفگرایی، فرصتِ نگریستن را از ما ربوده است، برجر و دمیرل دست ما را میگیرند و به تماشایِ جزییاتی میبرند که معمولاً از دست میدهیم. این چهارگانه، پیوندِ ناگسستنیِ هنر و زندگی است. آنها به ما میگویند که فلسفه در لابهلای کتابهای قطور کتابخانهها نیست، بلکه در نحوه برخورد نور با یک اتاق، در شکلِ پراکندهشدنِ دودِ سیگار، و در لحظه کوتاهی که به تماشای دریا میایستیم، نهفته است. جان برجر با این آثار ثابت کرد که حتی در کوتاهترین جملات و سادهترین طرحها، میتوان عمقی به اندازهی تمام تاریخ هنر جای داد. این چهار کتاب، وصیتنامه بصری و فکری انسانی است که تا آخرین نفس، از آموختنِ «چگونهدیدن» دست نکشید.
نظر شما