سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - در نوشتار حاضر رضا غلامی، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی، به تأملی دوباره در امکان و حدود کاربست اندیشههای کارل پوپر در علوم انسانی میپردازد.
مقدمه: کارل پوپر، ایران و یک مواجهه کمعمق
هر چند برای اساتید ومحققان فلسفه در ایران، کارل پوپر ناشناخته نبود اما به نظر میرسد آشنایی گسترده با اندیشههای کارل پوپر در جامعه فلسفه و علوم انسانی ایران، بیش از هر چیز، به طرح نظریه «قبض و بسط تئوریک شریعت» از سوی دکتر عبدالکریم سروش در مجله کیهان فرهنگی در سالهای پایانی دهه شصت و آغاز دهه هفتاد هجری شمسی بازمیگردد. این نظریه، از منظر طیف محافظهکار سنتی چه در حوزههای علمیه و چه در دانشگاهها که بر حفظ تفسیر رسمی، ثابت و قدسی از دین تأکید داشتند، همچون یک زلزله فکری تلقی شد.

در آن مقطع، گروهی با هدف تضعیف و گروهی با هدف شرح و نقد نظریه قبض و بسط، و کوشیدند آن را بازنویسی و یا بومیسازیشدهای از آراء کارل پوپر معرفی کنند. شاید هدف مخالفان نظریه قبض و بسط آن بود که با پیوند زدن نظریه دکتر سروش به پوپر، «قبح غربزدگی» را به آن الصاق کرده و حتی فراتر از آن، قبض و بسط را جزئی از پروژه «تهاجم فرهنگی» قلمداد کنند. عدهای نیز بدون هدف تضعیف بلکه با نیت نقادی نظریه قبض و بسط، تصور کردند لازمه ادراک عمیقتر این نظریه، رجوع به دیدگاههای پوپر در عرصه فلسفه علم، بهمثابه سرچشمه نظریه قبض و بسط است، حال آنکه نظریه قبض و بسط، هرچند از سنت عقلانیت انتقادی و برخی مفاهیم فلسفه علم پوپر الهام میگرفت، اما وامدار مستقیم اندیشههای کارل پوپر نبود و از منابع فکری متنوعتری تغذیه میکرد. با این همه، همین نسبتسازی مناقشهبرانگیز سبب شد نام و اندیشههای کارل پوپر بهطور جدی وارد فضای فکری ایران شود.
حتی در برخی فضاهای بسته دانشگاهی در دهه هفتاد هجری شمسی، سخن گفتن از پوپر در برخی محافل علمی و دانشگاهی، نوعی «گناه آکادمیک» تلقی میشد و واکنشهای تند و گاه ایدئولوژیک برخی تنگنظران را برمیانگیخت. در همان سالها، بهعنوان یک دانشپژوه جوان، من نیز از نزدیک این فضا را تجربه میکردم و با حساسیت، اما با علاقهای جدی، دیدگاههای پوپر را دنبال میکردم؛ دیدگاههایی که بیش از آنکه پاسخی آماده عرضه کنند، افق پرسشگری و نقد عقلانی را پیش روی ذهن میگشودند. در آن فضا، حتی نقد پوپر نیز به امری مناقشهبرانگیز بدل شده بود؛ چنانکه چهرههایی چون دکتر رضا داوری اردکانی کتابی در نقد او نوشتند، کتابی که بعدها از سوی برخی منتقدان به عدم انطباق بخشی از مدعیاتش با آراء واقعی پوپر متهم شد.

از اواخر دهه هفتاد به بعد، بهتدریج شرایط تغییر کرد. بسیاری از آثار ترجمهنشده پوپر به فارسی برگردانده شد و اندیشههای او نهتنها در محافل علوم انسانی، بلکه حتی در برخی حلقههای علوم دینی نیز موضوع بحث، نقد و گفتوگو قرار گرفت. هرچند همچنان برخی معتقدند که نظریات پوپر بهدرستی و با دقت فلسفی کافی فهم نشده است، اما امروزه سخن گفتن از دیدگاههای او، بهویژه در میان دانشجویان فلسفه و علوم انسانی، امری نسبتاً رایج و پذیرفتهشده به شمار میآید.
با همه این پیشزمینهها، مواجهه من با اندیشه کارل پوپر سالها بعد، صورتی عینیتر و تأملبرانگیزتر یافت بطوریکه در برخی سخنرانیها ومقالاتم به نحو تفصیلی به بررسی آراء واندیشههای او پرداختم.
حال در هشتم بهمن ماه ۱۴۰۴، کلاگنفورت، شهری در جنوب اتریش و بازدید از مرکز اسناد کارل پوپر در دانشگاه این شهر، برایم فرصتی شد تا علاقهای را که از دوران دکترا با فلسفه علم او داشتهام، بار دیگر بازاندیشی کنم. قدم زدن در فضایی که به زندگی و آثار پوپر اختصاص یافته، ناخواسته خاطره آن سالها را زنده کرد؛ سالهایی که نام پوپر در ایران بیش از آنکه موضوع فهم فلسفی باشد، نشانهای از نزاعهای معرفتی و ایدئولوژیک بود.
این یادداشت، تلاشی است برای تأملی دوباره در امکان و حدود کاربست اندیشههای پوپر در علوم انسانی؛ حوزهای که امروز نهتنها با بحران روششناختی مواجه است، بلکه با پرسشهای بنیادینتری درباره معنا، قدرت و غایت خود دستوپنجه نرم میکند. شاید بازگشت به پوپر، نه بهمثابه مرجع نهایی، بلکه بهعنوان یادآور عقلانیت نقاد، خطاپذیری معرفت و ضرورت نقد مداوم، بتواند همچنان الهامبخش گفتوگویی تازه در این میدان پرچالش باشد.
اما پیش از ورود به بحث اصلی، باید یک سوءتفاهم رایج درباره پوپر را روشن کنم: او منکر دسترسی به حقیقت نیست. آنچه پوپر به آن اعتراض دارد، ادعای دسترسی قطعی به حقیقت است. او با ایجاد شکی ممدوح درباره امکان دستیابی نهایی به حقیقت، ما را از ذاتگرایی سادهانگارانه و مطلقاندیشی بهسوی مفهومی پویاتر هدایت میکند: تقرب به حقیقت از طریق نقدپذیری (Popper, 1963).
ابطالپذیری و نقدپذیری نزد پوپر تابع روششناسی خاصی است که او بدان رسیده بود: پوپر ابطال را نه بر پایه پوزیتیویسم منطقی یا استقرا، بلکه در چارچوب روششناسی فرضی–قیاسی و عقلانیت نقاد میپذیرد؛ جایی که ابطال نتیجهی استدلال قیاسی، تصمیم روششناختی و التزام به نقد مداوم است. در روششناسی پوپر، عقلانیبودن به معنای پایبندی به نقد، آزمون سختگیرانه، پرهیز از مصونسازی نظریهها، و انتخاب نظریهای است که در مقایسه با بدیلها محتوای تجربی و قدرت توضیحی بیشتری دارد، نه نظریهای که ادعای یقین میکند. این تقرب، نه از طریق تأیید و انباشت شواهد، بلکه از طریق کوشش مستمر برای ابطال نظریههای خود حاصل میشود.
۱. علوم انسانی در طیف عقلانیت انتقادی: فراتر از دوگانه علم / غیرعلم
از منظر پوپر، علوم انسانی را نباید در قالب دوگانهای صلب میان «علم» و «غیرعلم» فهم کرد، بلکه باید آنها را در امتداد طیفی از شیوههای داوری انتقادی در نظر گرفت که همگی در پروژهای واحد، یعنی حل مسئله، مشارکت دارند (Popper, 1972).
در یک سوی این طیف، نظریههایی قرار میگیرند که مدعی گزارههای تجربیاند و بنابراین باید بهگونهای صورتبندی شوند که در معرض آزمون تجربی و امکان ابطال قرار گیرند. این ابطالپذیری نیز تابع همان روششناسی فرضی-قیاسی پوپر است که در آن نظریهها بهمثابه حدسهایی جسورانه مطرح میشوند و سپس در معرض آزمونهای انتقادی قرار میگیرند. در سوی دیگر، حوزههایی چون فلسفه، هرمنوتیک یا بخشهایی از نظریه اجتماعی قرار دارند که اگرچه واجد ابطالپذیری تجربی به معنای دقیق کلمه نیستند، اما به هیچوجه از قلمرو عقلانیت انتقادی خارج نمیشوند.

در این حوزهها، داوری معرفتی نه از طریق آزمون تجربی، بلکه از راه نقد عقلانی، بررسی انسجام درونی، شفافسازی مفهومی و سنجش قدرت حل مسئله صورت میگیرد. از این رو، در چارچوب پوپری، نقدپذیری بدیلی برای ابطالپذیری نیست، بلکه بیانگر صورتبندی متفاوتی از همان عقلانیت انتقادی است که بنیاد مشترک همه اشکال شناخت علمی و پیشاعلمی بهشمار میآید.
این دیدگاه به ما اجازه میدهد از تقلیل علوم انسانی به الگوی سخت علوم طبیعی پرهیز کنیم، بدون آنکه به نسبیت معرفتشناختی تن دهیم. جامعهشناس، مورخ یا انسانشناس میتواند در کار خود جدی و عقلانی باشد، حتی اگر نظریهاش به معنای دقیق پوپری ابطالپذیر نباشد—مشروط بر آنکه آماده نقد و داوری انتقادی باشد.
۲. ابطالپذیری: معیار جداسازی، نه مرز بسته
ابطالپذیری مفهومی است ساده اما انقلابی: یک نظریه علمی است اگر بتواند در معرض آزمون قرار گیرد و امکان رد شدن داشته باشد. پوپر این معیار را برای جداسازی علم از شبهعلم طراحی کرد، نه برای طرد حوزههایی که فاقد این ویژگیاند (Popper, 1959).
مثالهای معروف پوپر روشنگر هستند: نظریه نسبیت اینشتین ابطالپذیر بود؛ چون پیشبینیهای مشخصی (مانند انحنای نور در میدان گرانشی) داشت که قابل آزمون بودند. اگر این پیشبینیها نادرست از آب درمیآمدند، نظریه رد میشد. در مقابل، مارکسیسم تاریخی یا روانکاوی فرویدی، به نظر پوپر، شبهعلم بودند؛ چون هر رویدادی را میتوانستند توضیح دهند و هیچ واقعهای نمیتوانست آنها را رد کند (Popper, 1963).

تفاوت ظریف اما حیاتی این است: ابطالپذیری با اثباتپذیری متفاوت است. ما نمیتوانیم هیچ نظریه علمی را بهطور قطعی اثبات کنیم (چون همیشه امکان استثنا وجود دارد)، اما میتوانیم آن را رد کنیم (با یافتن یک مثال مخالف). علم پیش نمیرود با تأیید نظریهها، بلکه با ابطال نظریههای نادرست و بقای نظریههایی که هنوز ابطال نشدهاند.
این چرخه دائمی حدس و ابطال (conjecture and refutation) است که علم را به جلو میراند (Popper, 1963). اما باید توجه داشت که خود پوپر در آثار متأخر خود، بهویژه در بحثهای مربوط به برنامههای پژوهشی متافیزیکی، پذیرفت که مرز میان علم و متافیزیک به آن صلابتی که در دوران جوانی تصور میکرد نیست. حتی نظریههای متافیزیکی میتوانند نقش اکتشافی و راهنمایی در علم داشته باشند (Popper, 1983).
۳. از ابطالپذیری تا نقدپذیری: عقلانیت انتقادی بهمثابه اخلاق معرفتی
ابطالپذیری صرفاً یک معیار منطقی نیست؛ بلکه سرچشمه یک اخلاق معرفتی است. این اخلاق معرفتی نیز ریشه در روششناسی فرضی-قیاسی پوپر دارد که عقلانیت را با نقدپذیری یکی میداند. اگر بپذیریم که نظریههای ما همواره در معرض ابطال هستند، باید فضایی ایجاد کنیم که در آن انتقاد نه تنها مجاز، بلکه ضروری و مطلوب باشد.
این همان نکتهای است که پوپر در «جامعه باز و دشمنان آن» به آن پرداخت: جامعهای که در آن نظریهها و ایدئولوژیها مصون از نقد باشند، جامعهای بسته و توتالیتر است. اما جامعهای که نقد را بهمثابه ابزار پیشرفت بپذیرد، جامعهای باز است (Popper, 1945).

در علوم انسانی، این نکته اهمیت مضاعف دارد. نظریهها در این حوزه اغلب با ارزشها، ایدئولوژیها و هویتهای فرهنگی درهم تنیدهاند. نقد یک نظریه اجتماعی یا تاریخی، گاه بهعنوان حمله به باورهای بنیادین تلقی میشود. اما پوپر یادآور میشود: نقد نظریه، نقد شخص نیست. و پذیرش امکان اشتباه، نشانه ضعف نیست، بلکه نشانه بلوغ علمی است.
نقدپذیری یعنی حاضر بودن که نظریه محبوب خود را در برابر شواهد رد کنیم. یعنی ترجیح دادن حقیقت بر حقبهجانب بودن. یعنی تبدیل علم به گفتگویی جمعی که در آن همه شرکتکنندگان، حتی منتقدان، به تقرب به حقیقت کمک میکنند.
۴. تقرب به حقیقت: راهنمایی هنجاری، نه راهحل منطقی کامل
یکی از جذابترین—و در عین حال مناقشهبرانگیزترین—مفاهیم پوپر، ایده تقرب به حقیقت یا راستیمانندی (verisimilitude) است. این مفهوم تلاشی است برای ارائه راه سومی میان دو افراط: جزماندیشی که مدعی دسترسی قطعی به حقیقت است، و نسبیت افراطی که حقیقت را بهکلی انکار میکند.
پوپر میگوید: حقیقت وجود دارد (بهمثابه یک ایده تنظیمکننده)، اما ما نمیتوانیم با قطعیت بدانیم که به آن رسیدهایم. آنچه میتوانیم داشته باشیم، تقریبی از حقیقت است. یعنی میتوانیم بگوییم نظریهای به حقیقت نزدیکتر است از نظریه دیگر، بدون آنکه مدعی شویم حقیقت نهایی را یافتهایم (Popper, 1963).
اما باید صادقانه اعتراف کرد که پوپر در صورتبندی دقیق این مفهوم دچار مشکلات فنی شد. تلاشهای او برای تعریف منطقی verisimilitude با انتقادات جدی روبهرو شد، بهویژه از سوی دیوید میلر و پاول تیچی که نشان دادند تعریف پوپر در شرایط خاصی ناسازگار است (Miller, 1974; Tichý, 1974). خود پوپر نیز این مشکلات را پذیرفت.

با این حال، میتوان ایده تقرب به حقیقت را نه بهمثابه یک مفهوم کاملاً صورتبندیشده منطقی، بلکه بهمثابه یک راهنمای هنجاری یا یک ایده الهامبخش در نظر گرفت. به این معنا که میتوان معیارهایی—اگرچه نه کاملاً دقیق—برای ارزیابی نظریهها در نظر گرفت: آیا نظریه جدید محتوای تجربی بیشتری دارد؟ آیا پیشبینیهای دقیقتری ارائه میدهد؟ آیا با شواهد موجود سازگارتر است؟
برای علوم انسانی، این رویکرد هنجاری—بهرغم محدودیتهای فنی آن—رهاییبخش است. جامعهشناس، روانشناس یا اقتصاددان نیازی ندارد که مدعی کشف قوانین ابدی جامعه بشری باشد. او میتواند صادقانه بگوید: «نظریه من بهترین تقریب موجود به حقیقت است، اما آمادهام آن را در برابر نقد و شواهد جدید تغییر دهم.»
۵. پوپر و بحران امروز علوم انسانی: فراتر از روششناسی
علوم انسانی امروز با بحرانهایی مواجهاند که بُعد آنها صرفاً روششناختی نیست. بحران تکرارپذیری در روانشناسی (Open Science Collaboration, 2015)، بحران معنا در جامعهشناسی، بحران غایت در اقتصاد، و بحران قدرت در مطالعات فرهنگی—همه اینها نشان میدهند که مسئله عمیقتر از عدم پایبندی به معیارهای روششناختی است.
بحران تکرارپذیری در روانشناسی، که نشان داد بسیاری از یافتههای معروف قابل تکرار نیستند، نشانه آن است که پژوهشگران بیشتر به دنبال تأیید نظریههای خود بودند تا ابطال آنها. اما چرا؟ آیا صرفاً به دلیل ضعف روششناختی بود، یا به دلیل ساختارهای نهادی که پژوهشگران را به تولید نتایج «مثبت» و «نوآورانه» تشویق میکند؟
در جامعهشناسی، بحران عمیقتر است: بسیاری از نظریهها نه تنها ابطالپذیر نیستند، بلکه اصلاً مشخص نیست که چه مسئلهای را حل میکنند. آیا صرف تفسیر پدیدههای اجتماعی کافی است، یا علوم اجتماعی باید بتوانند به تغییر اجتماعی کمک کنند؟
در اقتصاد، مدلهایی که در پیشبینی بحرانهای مالی شکست خوردند، پرسشهای بنیادین درباره رابطه میان انتزاع نظری و پیچیدگی واقعیت را برمیانگیزند.
پوپر نمیتواند پاسخ مستقیم به همه این بحرانها بدهد. اما میتواند یادآور این باشد که شفافیت، نقدپذیری و تمرکز بر حل مسئله باید در مرکز هر فعالیت علمی باشند. راهحل پوپری واضح است: علم باز (Open Science). شفافیت در روشها، دادهها و تحلیلها. آمادگی برای به اشتراکگذاری دادههای خام و کدهای تحلیلی تا دیگران بتوانند نتایج را بازآزمایی کنند. پیشثبت فرضیهها پیش از جمعآوری داده تا از سوگیری تأیید جلوگیری شود (Nosek et al., 2015).
۶. ابطالپذیری در عصر هوش مصنوعی: چالشهای نوین علم و شناخت
امروز، علوم انسانی با ابزارهای جدیدی چون هوش مصنوعی، یادگیری ماشین و تحلیل دادههای کلان دگرگون میشوند. این تحول، چالشهایی جدی برای معیار ابطالپذیری پوپری به همراه دارد.
الگوریتمهای یادگیری ماشین اغلب «جعبههای سیاه» هستند که نحوه تصمیمگیریشان شفاف نیست. اگر یک مدل پیشبینی کند که فرد X مجرم خواهد شد یا بیمار Y بهبود نخواهد یافت، چگونه میتوان این پیشبینی را آزمون و در صورت لزوم رد کرد؟ این الگوریتمها بر اساس الگوهای آماری در دادههای تاریخی کار میکنند که ممکن است منعکسکننده تبعیضات و نابرابریهای موجود باشند.
پوپر یادآوری میکند که پیشرفت فناوری نباید ما را از اصول بنیادین علم دور کند. این اصل بهویژه در علوم شناختی اهمیت دارد، جایی که ما با پیچیدگیهای رفتار و ذهن انسانی روبرو هستیم. اگر علوم شناختی بخواهند علمی باشند، باید فرضیههایشان درباره فرآیندهای شناختی، تصمیمگیری و رفتار انسانی قابل آزمون و ابطال باشند. اما چالش اینجاست که رفتار انسانی پیچیده، متغیر و تحت تأثیر عوامل متعددی است که آزمون دقیق آن را دشوار میسازد. شفافیت الگوریتمی و تفسیرپذیری مدلها نسخه جدید همان ابطالپذیری پوپری هستند که هر مدل و الگوریتم را قابل آزمون انتقادی میسازند.
برخی از پرسشهای کلیدی در حوزه هوش مصنوعی:
۱. چگونه میتوان الگوریتمهای «جعبه سیاه» را بهگونهای طراحی کرد که قابلیت آزمون و ابطال داشته باشند؟
۲. آیا الگوریتمی که صرفاً الگوهای موجود در دادههای تاریخی را بازتولید میکند، میتواند ابطالپذیر باشد یا باید معیارهای جدیدی تعریف شود؟
۳. چه مکانیسمهایی برای اطمینان از شفافیت الگوریتمی و جلوگیری از بازتولید تبعیضات در سیستمهای هوش مصنوعی لازم است؟
برخی از پرسشهای کلیدی در حوزه علوم شناختی:
۱. آیا پیشبینیهای رفتاری و شناختی درباره افراد میتوانند بهطور معنادار ابطالپذیر باشند، با توجه به پیچیدگی و تغییرپذیری رفتار انسانی؟
۲. چه معیارهایی برای آزمون انتقادی مدلهای شناختی در عصر فناوریهای پیشرفته میتوان تعریف کرد؟
۳. چگونه میتوان تعادل بین استفاده از دادههای کلان برای درک رفتار انسانی و حفظ اصول اخلاقی و علمی ابطالپذیری را برقرار کرد؟
۷. محدودیتهای الگوی پوپری در علوم انسانی
با همه جذابیتهای فلسفه پوپر، باید محدودیتهای آن را نیز در نظر گرفت. نقدهای جدی به الگوی پوپری وارد شده است که نمیتوان از آنها چشمپوشی کرد.
توماس کوهن در «ساختار انقلابهای علمی» نشان داد که علم واقعی آنگونه که پوپر توصیف میکند پیش نمیرود. دانشمندان در «علم عادی» صرفاً در حال آزمون انتقادی نظریههای خود نیستند؛ بلکه در چارچوب یک «پارادایم» به حل معماها میپردازند. تغییر نظریههای بنیادین نه از طریق ابطال تدریجی، بلکه از طریق «انقلابهای علمی» صورت میگیرد که در آن پارادایمها بهطور ناگهانی جایگزین میشوند (Kuhn, 1962).
ایمره لاکاتوش، شاگرد پوپر، نشان داد که نظریههای علمی بهندرت بهطور مجرد در معرض آزمون قرار میگیرند. آنها بخشی از «برنامههای پژوهشی» هستند که دارای یک «هسته سخت» (hard core) و «کمربند محافظ» (protective belt) هستند. دانشمندان معمولاً هسته سخت را از آزمون مصون میدارند و تنها فرضیات کمکی را تعدیل میکنند (Lakatos, 1970).
ویلارد کواین در نقد دوگانه تحلیلی/ترکیبی نشان داد که نظریهها بهطور مجرد قابل آزمون نیستند، بلکه تنها «کلیت علم» در معرض تجربه قرار میگیرد (holism). بنابراین، همیشه میتوان با تعدیل بخشهای دیگر نظام معرفتی، نظریه مورد نظر را حفظ کرد (Quine, 1951).
در علوم انسانی، این محدودیتها برجستهتر میشوند. بسیاری از نظریههای اجتماعی نه گزارههای تجربی مجزا، بلکه چارچوبهای تفسیری کلیاند. رد کردن چنین چارچوبی صرفاً با یک مثال مخالف ممکن نیست.
علاوه بر این، در علوم انسانی، نقش ارزشها پررنگتر از آن است که بتوان آن را نادیده گرفت. انتخاب موضوع پژوهش، چارچوب نظری، و حتی تفسیر دادهها همگی تحت تأثیر تعهدات ارزشی پژوهشگر قرار دارند. پوپر به این مسئله واقف بود، اما راهحل او—جداسازی کامل زمینه کشف از زمینه توجیه—در عمل دشوار است.
محدودیت روششناختی: از نظر نگارنده، یکی از محدودیتهای مهم الگوی پوپری این است که ابطالپذیری و نقدپذیری او محصول و تابع روششناسی خاص فرضی-قیاسی و عقلانیت نقادی است که او بدان رسیده بود. احتمالاً میتوان از مفاهیم بنیادین ابطالپذیری و نقدپذیری با روششناسیهای متفاوتی غیر از آنچه پوپر بدان قائل بود نیز استفاده کرد. بهعبارت دیگر، ممکن است بتوان عقلانیت انتقادی را در چارچوبهای روششناختی دیگری—مانند روششناسیهای تفسیری، پدیدارشناسانه، یا حتی پراگماتیستی—بازتعریف کرد، بدون آنکه لزوماً به روش فرضی-قیاسی محدود بمانیم. این امکان میتواند درهای جدیدی برای کاربرد روحیه پوپری در علوم انسانی بگشاید.
۸. راهی برای رهایی از نسبیت: حداکثرسازی نقد روشمند
با همه این نقدها، باوردارم که فلسفه پوپر راهی برای رهایی از نسبیت معرفتشناختی ارائه میدهد؛ نسبیتی که محصول نظریههای کوهن یا ویتگنشتاین متأخر و دیگران است (Wittgenstein, 1953; Kuhn, 1962).
اگر پذیرفته شود که پارادایمها یا «بازیهای زبانی» نامتناسباند (incommensurable) و معیارهای ارزیابی خود را درون خود حمل میکنند، آنگاه نمیتوان میان نظریههای رقیب داوری کرد. اما نظریه پوپر این خاصیت را دارد که با حداکثرسازی ابطالپذیری و نقد روشمند، میتواند ما را—هرچند غیردائمی و موقت—به نظریههایی برساند که به خاطر جانسختی در برابر ابطالپذیری و نقدپذیری، از بقیه نظریهها احتمالاً به حقیقت نزدیکترند.
این رویکرد نه بر اساس تأیید مثبت، بلکه بر اساس بقای انتقادی استوار است. نظریهای که در معرض سختترین نقدها و آزمونهای ممکن قرار گرفته و هنوز باقی مانده است، به احتمال زیاد به حقیقت نزدیکتر از نظریهای است که هرگز جدی آزموده نشده است. این بقا نه دائمی است و نه قطعی، اما تنها راهنمای قابل اعتمادی است که داریم.
برخلاف نسبیت کوهنی که ما را به تسلیم در برابر ناهمسنجی پارادایمها دعوت میکند، پوپر راهی برای مقایسه عقلانی نظریهها ارائه میدهد: کدام نظریه محتوای تجربی بیشتری دارد؟ کدام پیشبینیهای جسورانهتر و دقیقتری میکند؟ کدام توانایی بیشتری در حل مسائل دارد؟ کدام با شواهد موجود سازگارتر است؟
این معیارها کامل نیستند، اما ما را از ورطه نسبیت نجات میدهند. آنها به ما اجازه میدهند بگوییم: «این نظریه بهتر از آن نظریه است»، بدون آنکه مدعی شویم به حقیقت نهایی رسیدهایم.
نتیجهگیری: پوپر، راهنمایی ناتمام اما ضروری
فلسفه پوپر نه یک سیستم بسته و کامل، بلکه یک روحیه و یک راهنمای هنجاری است. او به ما آموخت که تنها راه به حقیقت، عبور از دروازه نقد است. که ما به حقیقت دست نمییابیم با اصرار بر درست بودن، بلکه با آمادگی برای اشتباه کردن. که تقرب به حقیقت نه یک دستاورد نهایی، بلکه سفری است بیپایان.
علوم انسانی امروز نیازمند این روحیهاند، اما نه بهعنوان یک دستورالعمل سختگیرانه، بلکه بهمثابه یک افق هنجاری که بهسوی آن حرکت میکنیم. ابطالپذیری و نقدپذیری نه شرط کافی برای پیشرفت علمیاند، اما شرط لازم هستند. بدون آنها، علم به دگم تبدیل میشود، و دگم راه به جایی نمیبرد.
در عصری که با انفجار اطلاعات، هوش مصنوعی، علوم شناختی و بحرانهای معرفتی روبهرو هستیم، پیام پوپر همچنان زنده و کاربردی است: فروتنی معرفتی، شجاعت برای آزمون انتقادی، و پایبندی به حقیقتجویی بدون ادعای یقین. این سه اصل میتوانند راهنمای ما در دنیایی باشند که در آن مرزهای میان دانش و نادانی، میان حقیقت و دروغ، هر روز مبهمتر میشوند.
پوپر یادمان میدهد که علم نه جایگاه یقین، بلکه میدان کشمکش اندیشهها و آزمون فرضیههاست. و شاید بزرگترین درس او این باشد که عظمت علم نه در قطعیتهایش، بلکه در آمادگیاش برای خودانتقادی و خودتصحیحی نهفته است. این همان چیزی است که علوم انسانی امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارند: نه قطعیت بیشتر، بلکه فروتنی و صداقت بیشتر در مواجهه با پیچیدگی دنیای انسانی.
منابع
Kuhn, T. S. (1962). The Structure of Scientific Revolutions. Chicago: University of Chicago Press.
Lakatos, I. (1970). Falsification and the methodology of scientific research programmes. In I. Lakatos & A. Musgrave (Eds.), Criticism and the Growth of Knowledge (pp. 91-196). Cambridge: Cambridge University Press.
Miller, D. (1974). Popper’s qualitative theory of verisimilitude. British Journal for the Philosophy of Science, 25(2), 166-177.
Nosek, B. A., Alter, G., Banks, G. C., Borsboom, D., Bowman, S. D., Breckler, S. J., … & Yarkoni, T. (2015). Promoting an open research culture. Science, 348(6242), 1422-1425.
O’Neil, C. (2016). Weapons of Math Destruction: How Big Data Increases Inequality and Threatens Democracy. New York: Crown.
Open Science Collaboration. (2015). Estimating the reproducibility of psychological science. Science, 349(6251), aac4716.
Popper, K. R. (1945). The Open Society and Its Enemies (2 vols.). London: Routledge.
Popper, K. R. (1959). The Logic of Scientific Discovery. London: Hutchinson. (ترجمه انگلیسی از Logik der Forschung، 1934)
Popper, K. R. (1963). Conjectures and Refutations: The Growth of Scientific Knowledge. London: Routledge.
Popper, K. R. (1972). Objective Knowledge: An Evolutionary Approach. Oxford: Clarendon Press.
Popper, K. R. (1983). Realism and the Aim of Science. London: Hutchinson.
Quine, W. V. O. (1951). Two dogmas of empiricism. The Philosophical Review, 60(1), 20-43.
Tichý, P. (1974). On Popper’s definitions of verisimilitude. British Journal for the Philosophy of Science, 25(2), 155-160.
Wittgenstein, L. (1953). Philosophical Investigations. Oxford: Blackwell.
نظر شما