سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – زهره مظفریپور، نویسنده، محقق و پژوهشگر ادبی: دومین وادی از هفت وادی عطار، وادی عشق است.(بیابان و مرحله عشق)
عشق در لغت به معنای چیرهشدن دوستی بر کسی است و به معنی فرط حب و دوستی است. عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محب را میسوزاند. عشق دریای بلاست و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق.
سالها باید در وادی طلب بمانند و به اوج طلب که رسیدند آنگاه محبت ایجاد میشود سپس در اوج محبت به عشق میرسند و در این مرحله باید همه چیز را ببازند و به اصطلاح قماربازی کنند (خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش).
عطار سررشته عرفایی است که «عشق» را مایه حیات و آفرینش میداند و وسیلهای که انسان را به خدا میرساند.
در جمعی که مرغان گرد آمدند، هدهد دانا به کیفیت و چگونگی عشق میپردازد و بیان میدارد که عشق یعنی آتش در گرفتن و سوختن و کسی در این وادی وارد میشود باید که در آتش عشق بسوزد و میگوید: کسی که این آتش عشق در او وجود ندارد الهی که عیش و خوشی نصیب او نشود، در حقیقت به نوعی او را نفرین میکند یعنی آن کس که در وادی عشق چون آتش نیست، الهی که زندگی به کاماش تلخ باشد.
چرا که عاشق کسی است که چون آتش، چالاک و با حرارت و شعلهکش باشد.
بعد از این، وادی عشق آید پدید
غرق آتش شد، کسی کانجا رسید
کس در این وادی به جز آتش، مباد
وانک آتش نیست، عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رَو، سوزنده و سرکش بود
هدهد میگوید که: زمانی عشق او را فرا بگیرد یک لحظه به عاقبت کار نمیاندیشد و اگر دنیایش سراسر آتش شود، او یکجا خریدار است و خود را در آتش عشق افکند و آن زمان است که دیگر کفر، دین، حق و یقین را نمیشناسد و خوب و بد در راه او یکسان هستند و فوراً هرچه دارد را فدا خواهد کرد و تنها وصال دوست را میپذیرد.
عاقبتاندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
لحظهای نه کافری داند نه دین
ذرهای نه شک شناسد نه یقین
نیک و بد در راه او یکسان بود
خود چو عشق آمد، نه این، نه آن بود
هرچه دارد پاک در بازد به نقد
وز وصال دوست مینازد به نقد
آنگاه هدهد با بیان مثالی میگوید: بریشم (ابریشم) که در داروسازی قدیم برایش خواص زیادی قائل بودند، باید که آنقدر آن را بسوزانند و با معجونی شادیآور بیامیزند تا خوب خالص شود در غیر اینصورت نمیتواند اثر دارویی خوب را داشته باشد.(بی کیفیت است). سپس میگوید در این وادی هم باید مثال بریشم بسوزی تا لایق جانان شوی درست مانند ماهی که تا زمانی در دریاست، میتواند زنده باشد چون آب برای ماهی همهچیز است و زمانی که به صحرا و بیابان و ساحل افکنده شود آنقدر باید تلاش کند تا بتواند خود را دوباره به دریا افکند چرا که در آنجا میمیرد و هلاک مییابد. برای سالک هم عشق چنین حالتی است چرا که بدون عشق زنده نمیماند، در حقیقت هدهد با بیان این دو مثال میخواهد بگوید که در این وادی (بیابان عشق) خود را و هر آنچه متعلق به خویش داری را باید بسوزانید تا لایق شوی:
تا بریشم در وجود خود نسوخت
در مفرح کی تواند دل فروخت؟
سپس هدهد دانا تضاد بین عقل و عشق را بیان میکند زیرا که عشق وقتی وارد شود عقل را میراند و دور میکند در واقع هدهد میخواهد بگوید که عشق مانند آتش است و عقل مانند دود، وقتی که آتش شعلهور باشد دیگر اثری از دود باقی نمیماند آنچنان که اگر چشمی حقیقتبین از درگاه الهی به تو ببخشند آن وقت خواهی دید که اصل و حقیقت عشق از کجاست و در واقع اگر دو چشم حقیقتبین تو باز شود ذرات عالم با تو اسرار خویش را خواهند گفت اما اگر با چشم عقل نظر بیندازی ابتدا و انتهایی برای عشق نخواهی دید زیرا عقل خوردهبین است و حقیقت عشق را نمیبیند:
عشق اینجا آتش است و عقل دود
عشق کامد، در گریزد عقل زود
عقل در سودای عشق، استاد نیست
عشق کار عقل مادرزاد نیست
گر ز غیبت دیدهای بخشند راست
اصل عشق اینجا ببینی کز کجاست
هست یک یک برگ از هستی عشق
سر به بر افکنده، از مستی عشق
گر تو را آن چشم غیبی باز شد
با تو ذرات جهان همراز شد
ور به چشم عقل بگشایی نظر
عشق را هرگز نبینی پا و سر
سپس هدهد دانا میگوید: «اگر زندهدل هستی و دانا، باید بدانی که کسی در این راه میتواند گام بردارد که در لحظه صدبار جانش را تقدیم کند».
زنده دل باید در این ره صد هزار
تا کند در هر نفس صد جان نثار
نظر شما