به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «شیدایی» نوشته ایرن نمیروفسکی یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات روانشناختی قرن بیستم و روایتی پراحساس، صادقانه و در عین حال بیرحمانه درباره انسان، خاطره، گناه و رازهای گذشته است. این اثر پس از مرگ نویسنده سالها در سکوت ماند تا اینکه پس از چند دهه منتشر شد. راوی رمان، مردی سالخورده به نام سیلویو است که خاطرات خود را نقل میکند. عشق و رازهای خانوادگی از مضامین اصلی رمان «شیدایی» هستند؛ مضامینی که نمیروفسکی با ریزبینی به آنها مینگرد و با مهارت یک نویسنده کاربلد از آنها قصه میسازد. نمیروفسکی همچنین تیزبینانه و بهخونسردی، ژرفای شخصیتهای داستانیاش میکاود و پیچیدگیهای آنها را ماهرانه به نمایش میگذارد.
به بهانه انتشار ترجمه فارسی رمان «شیدایی» توسط انتشارات کتاب پارسه، گفتوگویی با محمود گودرزی - مترجم آن - داشتهایم که در ادامه میخوانید:
ابتدا لطفاً قدری راجع به ایرن نمیروفسکی و جایگاهش در ادبیات فرانسوی زمان خود صحبت کنید. او را با کدام نویسندگان فرانسوی قبل از خودش میتوان مقایسه کرد؟
نمیروفسکی همان طور که میدانیم در زمان حیات، آثار فراوانی منتشر نکرده بود تا بتواند جایگاهی برای خود در ادبیات فرانسه تثبیت کند و مهمترین اثرش در آن زمان «داوید گلدر» بود که بهعلت موضوع کموبیش یهودیستیزانهاش، دستکم از دیدگاه برخی از منتقدان و خوانندگان، سروصدایی به پا کرد. عمدۀ شهرت او سالها پس از مرگش حاصل شد، وقتی دخترانش آثارش را منتشر کردند. بنابراین در تاریخ ادبیات فرانسه چندان به این نویسنده پرداخته نشده. اما در حال حاضر، او از معدود نویسندگان نیمه نخست قرن بیستم است که تقریباً آثارش همچنان در فرانسه و دیگر کشورهای جهان منتشر و خوانده میشوند، برعکسِ برخی از نویسندگانی که در دورۀ خودشان شهرتی داشتند و کمکم فراموش شدند.
آیا موقعیت خاص نمیروفسکی در ادبیات فرانسه، بهعنوان نویسندهای اصالتاً اوکراینی که با خانوادهاش از روسیه به فرانسه مهاجرت کرده بود، ویژگیای به آثار او میدهد که بتوان آن را وجه تمایزش با نویسندگان فرانسوی همدورهاش دانست؟ نشانه هویت اوکراینی او را آیا در جهانبینی و سبک ادبیاش میتوان دید؟
چیزی که نمیروفسکی را از نویسندگان فرانسوی همعصر خودش متمایز میکند، خصلت قصهگویی اوست؛ خصلتی که بیشک نمیروفسکی آن را مدیون آشناییاش با نویسندگان بزرگ روسی و البته نویسندگان سدۀ نوزدهم فرانسه از جمله موپاسان است. (میدانیم که او کتابی دربارۀ زندگی چخوف هم نوشته است). نوشتههای نمیروفسکی در عین سادگی، همان تیزبینی و موشکافی نویسندگان رئالیست و ناتورالیست قرن نوزدهم را دارد. در حالی که ادبیات فرانسه اوایل قرن بیستم اینها را سالها قبل پشت سر گذاشته و سمبولیسم و دِکَدانس décadence و سوررئالیسم را هم تجربه کرده است.
رمان «شیدایی» ظاهراً دههها بعد از مرگ نمیروفسکی منتشر شده است. این رمان چه جایگاهی در میان آثار او دارد؟
«شیدایی» آخرین اثری است که او نوشته و همان طور که در مقدمۀ کتاب آمده، حاصل تجربۀ زندگی او در روستایی فرانسوی است، زمانی که برای گریز از تعقیب و آزار آلمانیهای اشغالگر با دخترانش مدتی به آن منطقۀ روستایی پناه برده بود. بنابراین نمیروفسکی حین نوشتنش در کمال بلوغ و پختگی ادبی خود بوده (احتمالاً یکی دو سال پیش از مرگ دردناکش در سیونه سالگی) و این رمان جزو آثار پرخوانندهاش محسوب میشود.
راوی رمان – سیلویو – پیرمردی است که خاطرات خود را نقل میکند. او از بیرون و از فاصله به وقایع مینگرد. انتخاب این نظرگاه برای روایت، چه کارکردی در این رمان دارد؟
سیلویو مردی فرانسوی است که بیشتر عمرش را در غربت گذرانده. او ناظری است بیطرف برای روستاییانی که قرار است زندگیشان را تعریف کند. نمیروفسکی خواسته است راوی داستانش تا اندازهای بیطرف و بیگانه باشد، همان طور که خودش در مقام زنی غریبه (اوکراینیتبار) زندگی آن روستاییان فرانسوی را نظاره میکرده. همین پیشزمینه دوری و بیطرفی راوی است که در پایانِ داستان خواننده را غافلگیر میکند.

نمیروفسکی را معمولاً نویسندهای میدانند که در آثارش نوعی رئالیسم روانشناختی و اخلاقی وجود دارد. او را از این نظر با کدام نویسندگان میتوان مقایسه کرد؟
بله، دقیقاً همین طور است. او را در این زمینه با موپاسان مقایسه میکنند؛ ناظری واقعگرا و ریزبین که به کنه روح آدمها رخنه میکند و از رذایلشان پرده برمیدارد.
عشق یکی از مضامین محوری رمان «شیدایی» است. اما نوع حضور و بروزش در این رمان، خاص است. عشق در این رمان، همیشه دیر آشکار میشود یا از بس پنهان است، صدایش به گوش نمیرسد. آیا میتوان گفت که در «شیدایی»، عشق را نه در لحظات اوج آن، بلکه در لحظههایی که حالتی ناتمام و فروخورده دارد میبینیم؟
شیدایی ماجرایی عاشقانه را از ابتدا تا انتها و بهصورت خطی شرح نمیدهد. بلکه قطعاتی از این پازل عشقی را ذرهذره به خواننده نشان میدهد، تا مخاطب خودش بقیۀ قسمتهای ناگفتۀ ماجرا را حدس بزند و پازل را تکمیل کند. و البته در کنار عشق، تمام چیزهای دیگری را نیز که با عشقوعاشقی همراه است از جمله بیوفایی، شور و جنون جوانی داریم.
خود سیلویو که راوی رمان است، از لذتها فاصله گرفته و با اینکه خودش عشق را تجربه کرده، آن را حماقت میداند. آیا میتوان تقابل احساس جوانان و پیران را یکی از مضامین مورد تأکید در این رمان دانست؟ در جایی از رمان آمده: «جوانها فقط خودشان را میبینند. برای آنها ما چه هستیم؟ سایههایی رنگباخته.»
راوی مردی سالخورده است و طبیعی است از دیدگاه فردی دربارۀ عشق سخن بگوید که شعلۀ عشق در او سالها قبل فروکش کرده و چه بسا مرده است. اما خواهیم دید که حقیقت چیز دیگری است و شاید این بخشی از زمینهچینی نویسنده برای غافلگیرکردن خواننده باشد.
بحث تنهایی هم در این رمان مطرح است. خود سیلویو انگار تجسمی از تنهایی است. کلاً نویسنده گویی تنهایی را عرصه بروز چیزهایی میداند که در عمق وجود آدمی پنهاناند. مثلاً در جایی از رمان میخوانیم: «شیوه نوشیدن آدم در جمع معنی خاصی ندارد. اما وقتی تنهاست بیآنکه بداند ژرفای روحش را به نمایش میگذارد.»
بههرحال، شیدایی رمانی رئالیستی است و راوی پیرمردی منزوی و تنهاست و برای کسی که خودش عامدانه کنج عزلت را برگزیده منطقی است که چنین سخنانی بگوید.
و نکته دیگری که در رمان وجود دارد، رازهای خانوادگی است. موافقید که این رازها در رمان بهعنوان نوعی مکانیسم دفاعی عمل میکنند؟ و آیا اینکه مادر کولت معتقد است تجربههای پدر و مادر نباید به اطلاع فرزندانشان برسد، به همین موضوع برمیگردد؟
گره قصه همین رازهای خانوادگی است و زمانی که پرده از این رازها برداشته میشود، گره قصه هم گشوده میشود. یعنی اگر این رازها وجود نداشتند، عملاً قصه تبدیل میشد به روایتی از روزمرهگی عدهای روستایی.
آیا تجربه زیسته نمیروفسکی هم در این رمان نمودی داشته است؟
نمیروفسکی پیش از آنکه به دست نازیها دستگیر و روانۀ اردوگاه مرگ شود، مدتی با دخترانش در روستایی دور از پاریس زندگی میکرد. علاوه بر این، جایی در داستان به عدهای گردشگر پاریسی اشاره میکند که پس از توقفی کوتاه از روستا میگذرند. خود او زمانی برای گردش بهصورت دستهجمعی به آن منطقه رفته بود.
نظر شما