خبرنگار سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): در بسیاری از کشورها، جامعهشناسان به مشاوران سیاسی، تحلیلگران رسانهای و صاحبان نظر عمومی تبدیل شدهاند. اما در ایران، صدای جامعهشناسان در فضای عمومی کمرنگ است. آنها نه در رسانه حضور پررنگی دارند، نه در بحثهای عمومی شنیده میشوند، و نه در فرآیند سیاستگذاری تأثیرگذارند. این غیبت، هم نتیجه محدودیتهای ساختاری است و هم ناشی از بیعلاقگی برخی جامعهشناسان به ورود به عرصه عمومی. سؤال اینجاست: چگونه میتوان صدای جامعهشناسی را در فضای عمومی ایران بلندتر کرد؟ از این رو با لیلا اردبیلی، عضو هیات علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی درباره حضور جامعهشناسی در عرصه عمومی ایران گفتوگو کردم که در ادامه متن کامل این گفتوگو را میخوانید.
بهراستی، سخن گفتن از «جامعهشناسی ایرانی» چه معنایی دارد؟ آیا میتوان از نوعی جامعهشناسی بومی سخن گفت که مبتنی بر تجربه تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران باشد؟ یا جامعهشناسی در ایران صرفاً بازتابی از نظریهها و الگوهای غربی است که در بستر متفاوتی به کار گرفته شدهاند؟
به نظرم اگر بخواهیم پاسخی تحلیلی به این پرسش دهیم نباید از منظر دوگانه «جامعهشناسی ایرانی» و «جامعهشناسی غربی» به آن نگاه کنیم. اگر جامعهشناسی را، به عنوان یک علم مدرن در نظر بگیریم که مفاهیم، روشها و نظریهها آن برگرفته از یک تجربه تاریخی است باید گفت که رشته جامعهشناسی در ایران از همان ابتدا در نسبت با یک سنت جهانی شکل گرفته است و به نوعی امتداد آن سنتها بوده است. به نظر این موضوع هم تا حد زیادی به تبارشناسایی چرایی تأسیس این رشته در دانشگاه برمیگردد و اینکه نهاد دانشگاه ایرانی از همان ابتدا تا چه حد برای پاسخ به مسائل و نیازهای انسان ایرانی شکل گرفته است. به نظر میرسد که جامعهشناسی مانند بسیاری از رشتهها در دانشگاه تأسیس شد تا ببنیم که اندیشمندان جهان چگونه جامعه خود را فهم میکنند نه اینکه بدانیم چگونه جامعهمان و مسائلش را باید فهم کرد.
بنابراین اگر «جامعهشناسی ایرانی» را به عنوان شیوهای خاص از مسئلهمند کردن ایرانی واقعیت اجتماعی بفهمیم باید بگویم چنین شیوهای از مسئلهمند کردن اگر هم وجود داشته باشد بسیار نحیف است. شاهد مثال این ادعا آن است که شما به عنوان یک متخصص اگر متنی را در جامعهشناسی بخوانید بدون آنکه بدانید نویسنده آن کیست، متوجه خواهید شد متن مورد نظر در قالب چه سنتی نوشته شده است، آیا در سنت فرانسوی قرار دارد یا آلمانی، یا آمریکایی، چون مسئلهمند کردن واقعیت اجتماعی در هر یک از این سنتها و نقاط تمرکزشان بر واقعیت از هم متمایز است. اما آیا میتوان چنین چیزی را درباره جامعهشناسی ایران گفت. به نظرم خیر، اکثر جامعهشناسان ایرانی در چارچوب سنتهای جامعهشناسی غربی میاندیشند، و از این رو برای جامعهشناسی ایرانی نمیتوان صدای متمایزی در جهان قایل شد. البته منظورم این نیست که جامعهشناسی ایرانی باید نظریههای موجود را نفی میکرد یا به آنها بیتوجهی نشان میداد بلکه باید گفت جامعهشناسی بومی باید از این منظر به معنای بازخوانی انتقادی نظریههای جهانی در پرتو تجربه تاریخی، فرهنگی و نهادی ایران باشد؛ مثلاً تجربه مشروطه، تجربه دولت متمرکز، مدرنیزاسیون و انقلابها؛ اما حتی در این مفهوم هم جامعهشناسی ایرانی چندان تناورده نیست، یعنی ما برخورد بازاندیشانهای با نظریههای غربی نداشتهایم و غالباً در مواجهه با یک نظریه به دنبال آن بودیم که لباس آن را به تن جامعه ایرانی بپوشانیم، لباسی که گاه تنگ است و گاه به تن مسائل این جامعه زار میزند.
از این منظر، مسئله اصلی جامعهشناسی در ایران، به گمانم، نه تنها غیربومی بودن نظریهها است، بلکه نحوه مواجهه ما با نظریههای غربی نیز است. در بسیاری موارد، نظریهها به صورت ترجمه، انتزاعی و گسسته از زمینه اجتماعی به کار گرفته میشوند، در نتیجه جامعهشناسی ما به جای آنکه برآمده از زمین و زمانه ایرانی باشد و در این سپهر تولید مفهوم کند، غالباً به بازتولید گفتارهای نظری موجود بسنده کرده است. این وضع، بیش از آنکه حاصل سلطه نظری جامعهشناسی غرب باشد، حاصل ضعف نهاد علم و محدودیتهای نهادی دانشگاه و گسست میان پژوهش دانشگاهی و مسائل عینی جامعه است.
به نظرم جامعهشناسی در ایران، از یک منظر به سنت نظری غربی وابسته است و از سوی دیگر، هنوز نتوانسته آنطور که باید به طور نظاممند تجربه تاریخی و اجتماعی خاص ایران را به زبان نظری بدل کند.
جامعهشناسان در ایران با چه مسائلی دستوپنجه نرم میکنند؟ چه محدودیتها و فرصتهایی پیشروی آنهاست؟ و نسبت این رشته با ساختار قدرت، نهادهای علمی و جامعه مدنی چگونه تعریف میشود؟
این پرسش را میتوان در سه سطح بررسی کرد و به آن پاسخ داد، سطح نهادی، سطح معرفتی و سطح اجتماعی سیاسی؛ در سطح نهادی، یکی از مشکلات اساسی آن است که دانشگاه استقلال نهادی لازم برای تولید دانش انتقادی را در اختیار ندارد. همین مسئله میتواند ناامنی شغلی و محدودیتهای پژوهشی برای جامعهشناسان به همراه آورد. این وضعیت سبب شده است که بخش قابل توجهی از انرژیها صرف بقا در ساختار دانشگاهی شود، که همین امر مانع طرح پرسشهای بنیادین و پژوهشهای جدی و دنبالهدار میشود. این مسئله در کنار گسست میان دانشگاه و نهادهای سیاستگذار باعث شده دانش جامعهشناختی کمتر به عنوان منبع معتبر در تصمیمگیریها به رسمیت شناخته شود.
در سطح معرفتی نیز به نظر میرسد جامعهشناسان با نوعی دوگانگی مواجهاند، از یکسو انتظار میرود که به مسائل انضمامی و روز جامعه ایران پاسخ دهند و از سوی دیگر، محدودیتهایی برای پرداختن به این مسائل وجود دارد. نتیجه این وضعیت گاه چرخش به سوی پژوهشهایی است که کمتر حساسیتبرانگیز است و روششناسیهایی که بیشتر توصیفیاند تا تبیینی و تحلیلی. البته نباید فراموش کرد که در چنین شرایطی همچنان شاهد برخی پژوهشهای خلاقانه هستیم.
در سطح اجتماعی سیاسی نیز باید گفت که نسبت جامعهشناسی با ساختار قدرت نسبتاً پیچیده و پرتنش است. زیرا جامعهشناسی اساساً دانشی انتقادی است و کارویژهاش برملا کردن سازوکارهای نابرابری، سلطه و تعارض است، و مسلماً منطق قدرت سیاسی چنین چیزی را برنمیتابد. از این رو، جامعهشناسان اغلب میان دو نقش در تعلیق هستند: یا به حاشیه رانده میشوند و صدایشان کمتر شنیده میشود، یا در قالب مشاورههای محدود و کنترلشده به رسمیت شناخته میشوند.
البته به نظرم در نسبت با جامعه مدنی جامعهشناسی فرصتهای خوبی در اختیار دارد. گسترش رسانهها، شبکههای اجتماعی و اشکال جدید کنش جمعی امکان ارتباط مستقیمتر جامعهشناسان با افکار عمومی را فراهم کرده است. شاید از همین رو باشد که بسیاری از اهالی علوم اجتماعی امروز نه فقط در دانشگاه، بلکه در حوزه عمومی و رسانهها فعالند و تلاش میکنند زبان جامعهشناسی را به زبانی قابل فهم برای جامعه بدل کنند و این امر، توانسته تا حدودی به بازتعریف نقش اجتماعی جامعهشناسی در ایران منجر شود.
در مجموع باید گفت که جامعهشناسان در ایران، در وضعیتی متناقض به سر میبرند، از یک سو با محدودیتهای نهادی و سیاسی مواجهاند، و از سوی دیگر، دقیقاً به دلیل پیچیدگی و پرمسئله بودن جامعه ایران، با انبوهی از مسائل اجتماعی مواجهاند که نیازمند تحلیل جامعهشناختی است. از این رو، آینده این رشته، تا حد زیادی به توان جامعهشناسان در تقویت استقلال نهادی، ایجاد پیوند میان دانشگاه و جامعه و بازتعریف رابطه انتقادی اما مسئولانه با ساختار قدرت بستگی دارد.
همانطور که در مقدمه ذکر شد، بیش از هشتاد سال از ورود علم جامعهشناسی بهعنوان یک رشته و دیسیپلین دانشگاهی به عرصه دانشگاهها میگذرد. اما آیا در این مدت توانستهایم به یک سنت نظری و پژوهشی منسجم دست یابیم؟
اگر سنت نظری و پژوهشی منسجم را به معنای تداوم نسلی، انباشت معرفتی، شکلگیری مباحث درونپارادایمی و تولید مفاهیم و نظریههای بومی در نظر بگیریم، باید گفت جامعهشناسی در ایران هنوز به طور کامل به چنین مرحلهای نرسیده است. تاریخ این رشته بیش از آنکه خطی و انباشتی باشد، گسسته و ناپایدار بوده است؛ گسستهایی که ریشه در تحولات سیاسی و تغییرات نهادی دانشگاه داشتهاند.
با این حال، این به معنای نبود مطلق چنین سنتی نیست. در دورههای مختلف به ویژه از دهه ۱۳۴۰ به بعد، تلاشهای مهمی برای نظریهپردازی، ترجمه انتقادی، و پژوهشهای تجربی درباره جامعه ایران انجام گرفته است. برخی جامعهشناسان کوشیدهاند مفاهیم کلاسیک را با مسائل ایران پیوند دهند یا الگوهای تحلیلی و توصیفی متناسب با تجربه تاریخی خاص کشور ارائه دهند. اما مشکل اساسی این بوده است که این تلاشها غالباً نهادینه و پایدار نشدهاند؛ یعنی نه به صورت مکتب فکری تثبیت شدهاند و نه در قالب برنامههای پژوهشی بلندمدت تداوم یافتهاند.
در واقع، بنا به دلایلی که در بالا ذکر شد، جامعهشناسی در ایران عمدتاً مصرفکننده نظریه بوده است تا تولیدکننده آن، نه به این معنا که نظریهپردازی در آن ناممکن بوده است، بلکه به این دلیل که شرایط نهادی و فکری لازم برای تبدیل تجربه اجتماعی به نظریه تا حد زیادی فراهم نبوده است. این وضعیت باعث شده سنت جامعهشناسی مانند بسیاری از رشتههای علوم اجتماعی بیشتر حول محور ترجمه، تدریس و تفسیر شکل بگیرد و کمتر به مباحث و مناظرههای نظری اصیل و بومی پرداخته شود.
شاید بتوان گفت که جامعهشناسی در ایران بیش از آنکه مبتلا به فقدان سنت باشد، از ناتمامماندگی سنتها رنج میبرد. مسیرهایی ایجاد میشوند اما تداوم پیدا نمیکنند. در واقع، چالش امروز بیش از اینکه راهاندازی یک مسیر جدید در ایجاد سنت باشد، بازسازی پیوند میان این تلاشهای پراکنده، تقویت حافظه علمی و ایجاد بسترهایی برای انباشت و گفتگوهای نظری باشد. در چنین شرایطی باید تلاش کرد تا جامعهشناسی در ایران به سنتی منسجم، زنده و خودانتقادی دست یابد.
آیا اصلاً میتوان از اصطلاح «جامعهشناسی ایرانی» استفاده کنیم؟ ویژگیها و وجوه تمایز این جامعهشناسی با جامعهشناسی مثلاً آمریکایی یا آلمانی چیست؟
به نظرم در استفاده از اصطلاح «جامعهشناسی ایرانی» اندکی باید احتیاط به خرج دهیم، چون این اصطلاح بیش از آنکه تحلیلی باشد، بار شعاری دارد. اگر منظور از این اصطلاح نوعی سنت نظری مستقل، منسجم و خودبنیاد باشد که بتوان آن را از جامعهشناسی آلمانی یا آمریکایی متمایز کرد، باید بگویم هنوز چنین چیزی نداریم. جامعهشناسی آلمانی یا فرانسوی برآمده از رگههای فکری و فلسفی آنهاست، شما تداوم صدای فیلسوفانی مانند کانت و هگل را به گونهای در جامعهشناسی آلمانی میبینید، نظریهها اتخاذ موضعی، موافق یا مخالف، با اندیشههای این فیلسوفان داشتهاند از این رو وقتی متون جامعهشناسی آلمانی را میخوانید دقیقاً مشخص است که با کدام تبار فکری و اندیشگانی مواجهید، اما آیا میتوان چنین چیزی را درباره جامعهشناسی ایرانی بگوییم.
باید توجه داشت که علوم اجتماعی، از جمله جامعهشناسی، در بستر شرایط تاریخی معینی پدید میآید؛ شکلگیری دولت مدرن، نظم حقوقی پایدار، تداوم نهادهای علمی و امکان انباشت نظری. فقدان یا ضعف این پیششرطها باعث میشود که جامعهشناسی، مانند تمام رشتههای علوم انسانی و علوم اجتماعی، در مقام دانشی وارداتی و ترجمهمحور باقی بماند؛ دانشی که بیشتر مصرفکننده نظریه بوده تا مولد آن. در چنین وضعیتی، افزودن صفت «ایرانی» به جامعهشناسی لزوماً به معنای ایجاد تمایز معرفتی با سایر سنتهای جامعهشناسی نیست، جایی که اگر متنی از یک جامعهشناس ایرانی بخوانیم متوجه شویم که یک صدای متمایز از دل متن بیرون میآید، صدایی که بازنمایانگر «من ایرانی» است، انسانی که در جایی از دل تاریخ و جغرافیا ایستاده و از آنجا دنیا را مینگرد و مفهومسازی میکند، ما چنین چیزی نداریم.
مسئله اصلی نبود یا امتناع از «جامعهشناسی ایرانی» نیست بلکه نبود شرایط امکان تاریخی برای تداوم اندیشه نظری است. جامعه ایران مانند هر جامعه دیگری، قابل مطالعه است و باید مطالعه شود، اما این مطالعه زمانی به سنت جامعهشناسی ایرانی تبدیل میشود که برپایه تجربههای تاریخی «من ایرانی» و ایجاد سنتهای فکری پیوسته او استوار باشد، بدون این مقدمات، تأکید بر «ایرانی بودن» جامعهشناسی بیشتر به پوشاندن ضعفهای نهادی و نظری میانجامد تا رفع آنها. بنابراین، اگر قرار باشد از «جامعهشناسی ایرانی» سخن بگوییم، باید آن را نه بهمثابه یک سنت تثبیتشده، بلکه بهعنوان پروژهای ناتمام و در تعلیق در نظر بگیریم؛ پروژهای که تحقق آن مستلزم بازاندیشی عمیق در نسبت علم، تاریخ و نهادهای فکری در ایران است.

مباحثی چون بومیسازی علوم اجتماعی، نسبت دانش جهانی و دانش محلی، استقلال فکری جامعهشناس، رابطه جامعهشناسی و سیاست، و نقش دانشگاه در تولید دانش، همواره جزو چالشهای اساسی جامعهشناسی در ایران بودهاند. در این میان، آرای متفکران و جامعهشناسان مختلف، گاه متضاد و گاه تکمیلکننده یکدیگر، تصویر پیچیدهای از وضعیت این رشته ترسیم کردهاند.تا چه حد جامعهشناسان ما توانستهاند با خواستها و مسائل جامعه ایرانی ارتباط برقرار کنند؟ آیا پژوهشهای جامعهشناختی توانستهاند به فهم بهتر مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران کمک کنند؟
پاسخ به این پرسش را باید در چارچوب بررسی یک رابطه نابرابر و ناتمام میان جامعهشناسی و جامعه ایرانی فهم کرد. بنابراین جواب آن یک بله یا خیر ساده نیست. از یک سو باید توجه داشت که جامعهشناسان ایرانی در دهههای گذشته توانستهاند بخش مهمی از مسائل جامعه ایران را صورتبندی و مرئی کنند؛ از نابرابریهای اجتماعی و شکافهای طبقاتی گرفته تا مسئله دولت، دین، هویت، جنسیت، مهاجرت، حاشیهنشینی و تحولات فرهنگی. در این معنا، جامعهشناسی نقش مهمی در نامگذاری مسائل اجتماعی و فراهمکردن زبان تحلیلی برای فهم آنها داشته است. بسیاری از مفاهیمی که امروز در گفتار عمومی و رسانهای به کار میروند، ریشه در همین پژوهشها و بحثهای جامعهشناختی دارند، که از این منظر باید قدردان تلاشهای اندیشمندان این حوزه و به طور کلی اهالی علوم اجتماعی بود.
اما سویه تاریک قضیه آنجاست که این دستاوردها بهطور محدود و ناپایدار به جامعه منتقل شدهاند. بخش بزرگی از پژوهشهای جامعهشناختی در ایران در چارچوب دانشگاه باقی مانده و کمتر مجال این یافتهاند که به گفتوگویی مؤثر با سیاستگذار، نهادهای مدنی یا افکار عمومی تبدیل شود. همانطور که گفتم، یکی از دلایل اصلی این وضعیت، شکاف نهادی میان دانشگاه و جامعه است؛ دانشگاه بیشتر درگیر منطق آموزشی و ارزیابیهای درونسازمانی است تا پاسخگویی به مسائل واقعی و فوری جامعه، البته محدودیتهای سیاسی و نهادی، دامنه ارتباط جامعهشناسان با مسائل حساس اجتماعی را کاهش داده است. بسیاری از موضوعات مهم یا بهطور کامل از میدان پژوهش کنار گذاشته شدهاند یا تنها در سطحی توصیفی و محافظهکارانه بررسی میشوند. این امر باعث شده جامعهشناسی، در مواردی، بهجای مداخله تحلیلی در مسائل اجتماعی، به نوعی دانش کمخطر و خنثیشده تقلیل یابد.
در عین حال، نباید نقش جامعهشناسانی را نادیده گرفت که خارج از چارچوب رسمی دانشگاه، در پژوهشهای مستقل، رسانهها و حوزه عمومی فعال بودهاند. این گروه توانستهاند پیوندی زندهتر با تجربه زیسته مردم جامعه برقرار کنند و به فهم عمومی از مسائل اجتماعی عمق ببخشند. هرچند این تلاشها اغلب فردی، پراکنده و پرهزینه بودهاند و کمتر به شکل نهادینه تداوم یافتهاند.
بنابراین، جامعهشناسی در ایران بیش از آنکه از بیارتباطی با جامعه رنج ببرد، مبتلا به ناتوانی در تبدیل دانش به کنش اجتماعی و سیاست عمومی بوده است. پژوهشهای جامعهشناختی توانستهاند به فهم نظری و تحلیلی مسائل اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران کمک کنند، اما این فهم اغلب در سطح دانشگاه یا حلقههای محدود روشنفکری باقی مانده است. حل این مسئله نه صرفاً به تغییر رویکرد جامعهشناسان، بلکه به بازتعریف نقش دانشگاه، تقویت جامعه مدنی و ایجاد نهادهایی برای گردش دانش اجتماعی در عرصه عمومی و سطح سیاستگذاری وابسته است.

برخی معتقدند که جامعهشناسی در دانشگاهها دچار نوعی محافظهکاری و فاصله گرفتن از واقعیتهای ملموس جامعه شده است. آیا این نقد وارد است؟
این نقد، در کلیت خود، بیپایه نیست؛ اما اگر بدون توجه به زمینههای ساختاری و نهادی طرح شود، نوعی سادهسازی مسئله است. در سطحی واقعبینانه، میتوان گفت بخشی از جامعهشناسی دانشگاهی در ایران دچار نوعی محافظهکاری معرفتیاند. این محافظهکاری خود را در انتخاب موضوعهای کمچالش، پرهیز از مسائل حساس اجتماعی و سیاسی و گرایش به پژوهشهای توصیفی نشان میدهد. نتیجه آن، فاصله گرفتن بخشی از آثار دانشگاهی از تجربه زیسته جامعه و مسائل اجتماعی است؛ فاصلهای که این نقد را تا حدی موجه میکند.
با این حال، بهنظر من، این محافظهکاری بیش از آنکه یک ویژگی اخلاقی یا فکریِ جامعهشناسان باشد، پیامد شرایط نهادی و ساختاری دانشگاه است. ناامنی شغلی، فشارهای بروکراتیک و نظام ارزیابیهای کمّی انگیزههای لازم برای ورود به حوزههای پرریسک و نوآورانه را کاهش میدهد. در چنین وضعیتی، انتخاب راههای امنتر نه از سر بیاعتنایی به جامعه، بلکه نوعی استراتژی بقا در ساختار دانشگاهی است.
از سوی دیگر، نباید جامعهشناسی دانشگاهی را یکدست و همگن در نظر گرفت. در کنار جریانهای محافظهکار، همواره جامعهشناسانی بودهاند که تلاش کردهاند به مسائل واقعی جامعه بپردازند، روشهای کیفی و میدانی را به کار گیرند و با حوزه عمومی ارتباط برقرار کنند، هرچند این حرکتها چندان متعلق به جریان غالب دانشگاهی نبوده و اغلب حاصل تلاشها فردی و پراکنده بودهاند.
بنابراین میتوان گفت جامعهشناسی دانشگاهی در ایران تا حدی دچار محافظهکاری و کاهش پیوند با مسائل عینی جامعه شده است، اما این وضعیت بیش از آنکه محصول انتخاب آگاهانه باشد، نتیجه محدودیتهای نهادی، سیاسی و ساختاری است. عبور از این وضعیت به صورت فردی امکانپذیر نیست، بلکه مستلزم بازاندیشی در نقش دانشگاه، نظام ارزیابی علمی و برقراری نسبت دانش جامعهشناختی با جامعه و قدرت است.
جامعهشناسی بیرون از دانشگاه چه جایگاهی دارد؟ و چه رابطهای میان حوزه عمومی، رسانهها و جامعهشناسان برقرار است؟
جامعهشناسی بیرون از نهاد دانشگاه در ایران نه یک حاشیه کماهمیت، بلکه یکی از مهمترین میدانهای بالفعل و در عین حال ناپایدار تولید معنا و تحلیل اجتماعی است؛ میدانی که دقیقاً در واکنش با محدودیتهای نهاد دانشگاه و سیاست شکل گرفته است.
در سالهای اخیر، بخشی از جامعهشناسی ایران عملاً به بیرون از دانشگاه منتقل شده است؛ مانند رسانهها، شبکههای اجتماعی، پژوهشهای مستقل، نهادهای مدنی و فضاهای گفتوگویی غیررسمی. این جابهجایی بیش از آنکه انتخابی آگاهانه باشد، واکنشی به محدودیتهای نهادی دانشگاه، محافظهکاری ساختاری و تنگ شدن میدان پژوهش انتقادی بوده است. در این معنا، جامعهشناسی بیرون از دانشگاه را میتوان نوعی جامعهشناسی واکنشی دانست.
البته باید توجه داشت که رابطه جامعهشناسان با حوزه عمومی و رسانهها رابطهای دوگانه و پرتنش است. از یکسو، رسانهها امکان دیدهشدن، ارتباط با افکار عمومی و تأثیرگذاری اجتماعی را فراهم میکنند و به جامعهشناس اجازه میدهند از انزوای دانشگاهی خارج شود و بسیاری از مفاهیم و تحلیلهای جامعهشناختی را وارد زبان و ادراک عمومی کند و به فهم روزمره جامعه عمق بخشد. از این منظر، حوزه عمومی یکی از مهمترین فرصتهای جامعهشناسی در ایران است.
اما از سوی دیگر، منطق رسانهای، که مبتنی بر سرعت، سادهسازی، قطبیسازی و جذابیت خبری است، همواره با منطق دانش جامعهشناختی در تنش است. خطر تقلیل تحلیلهای پیچیده به اظهار نظرهای شتابزده، کلیگویی یا حتی موضعگیریهای شبهسیاسی، یکی از آسیبهای جدی جامعهشناسی رسانهای است. در چنین شرایطی، مرز میان تحلیل علمی، کنش روشنفکری و مداخله سیاسی بهراحتی مخدوش میشود.
از طرف دیگر، یکی از مشکلات اصلی جامعهشناسی بیرون از دانشگاه نبود پشتوانه نهادی است. بنابراین، بسیاری از فعالیتها فردمحور، ناپایدار و وابسته به شرایط سیاسی و رسانهای باقی میمانند. به همین دلیل، هرچند جامعهشناسی بیرون از دانشگاه زنده و اثرگذار است، اما نمیتواند از تمام ظرفیتهای خود بهره ببرد.
جامعهشناسی بیرون دانشگاه به دلیل برخورداری از آزادی نسبی، توانسته پویایی پیوند جامعهشناسی با مسائل عینی و تجربه زیسته جامعه را تا حد نسبتاً خوبی حفظ کند. اما برخلاف برخی از همکاران بیرون از دانشگاه که تثبیت جایگاه خود را در گرو نفی دانشگاه میدانند، معتقدم که تضمین کارآمدی نگاه جامعهشناسی در ایران، در گرو تقابل جامعهشناسی درون دانشگاه با جامعهشناسی بیرون از دانشگاه نیست، بلکه این کارآمدی نیازمند ایجاد پلهای نهادی و فکری میان این دو است.
حرف جامعهشناسان تا چه اندازه در سیاستگذاری شنیده میشود؟ آیا صدای آنها در تصمیمگیریهای کلان اجتماعی و اقتصادی نقشی دارد یا همچنان در حاشیه باقی مانده است؟
بهنظرم، کارهای جامعهشناسان در سیاستگذاری دیده میشود اما شنیده نمیشود و اثرگذار نیست. ما امروز سیاستگذارانی را داریم که از پروژههای فکری جامعهشناسان در ایران و اندیشمندان علوم اجتماعی اطلاعات خوبی دارند و حتی تریبونهایی در اختیار این افراد قرار میدهند تا نظراتشان را بیان کنند، اما مسئله اینجاست این صداها و پیشنهادها در امر سیاستگذاری به کار گرفته نمیشوند و حضور این اندیشمندان در جلسات مربوطه حضوری اغلب محدود، ناپایدار و غیرتعیینکننده است.
در سطوح رسمی، جامعهشناسان گاه در قالب مشاور، عضو کارگروه یا تهیهکننده گزارشهای سیاستی به جلسات مدیران و وزیران دعوت میشوند. اما این مشارکت معمولاً پسینی، موردی و کنترلشده است، نه بخشی نهادینه از چرخه تصمیمگیری. در برخی موارد نیز، جامعهشناسی نه برای تحلیل مسئله، بلکه برای توجیه تصمیمهایی که از پیش گرفته شدهاند، به کار فراخوانده میشود. در چنین وضعیتی، باید گفت جامعهشناسی دیده میشود، اما قدرت اثرگذاری ساختاری ندارد.
یکی از دلایل اصلی این در حاشیه ماندن صدای جامعهشناسی، شکاف عمیق میان منطق سیاستگذاری و منطق دانش و علم جامعهشناختی است. سیاستگذاران اغلب به دنبال راهحلهای سریع، قابل سنجش و کمهزینه سیاسی هستند، در حالی که جامعهشناسی اغلب بر پیچیدگی موقعیتها، تعارضها و پیامدهای یک وضعیت در درازمدت تأکید میکند. این تفاوت منطق، نه تنها جامعهشناسی بلکه سای رویکردهای علوم اجتماعی را به دانشی «مزاحم» بدل کرده است که شنیدن صدایشان مطلوب نیست، حتی اگر ضروری باشد.
از سوی دیگر، خود جامعهشناسی نیز با محدودیتهایی مواجه است. فقدان دادههای معتبر، ضعف پژوهشهای کاربردیِ انباشتی، و ناتوانی در ترجمه زبان تحلیلی به زبان سیاست عمومی و کاربردی، باعث شده پیشنهادهای جامعهشناسان گاه برای سیاستگذاران غیرقابل استفاده به نظر برسد. این مسئله به معنای بیاعتباری تحلیلها نیست، بلکه نشاندهنده جای خالی نهادهای واسط میان دانشگاه و سیاست است.
با این حال، نمیتوان گفت جامعهشناسان کاملاً بیصدا هستند. در برخی حوزهها، مانند مسائل شهری، آسیبهای اجتماعی، آموزش، مسایل جمعیتشناختی و فرهنگی، تحلیلهای جامعهشناختی بهطور غیرمستقیم بر گفتمان سیاستی اثر گذاشتهاند، حتی اگر این اثرگذاری بهصراحت به رسمیت شناخته نشده باشد. افزون بر این، حضور جامعهشناسان در رسانهها و حوزه عمومی، گاه فشار اجتماعی لازم برای بازنگری در برخی سیاستها را فراهم کرده است.
به این ترتیب در پاسخ به پرسش شما بهتر است بگویم که جامعهشناسان در ایران نه کاملاً غایباند و نه مطلقاً تأثیرگذار. آنها بیشتر در حاشیه تصمیمگیریهای کلان قرار دارند. عبور از این وضعیت مستلزم تغییر نگاه در دوطرف است؛ هم سیاستگذار باید پذیرای دانش انتقادی شود و هم جامعهشناسی باید بتواند بدون از دست دادن استقلال فکری، زبان و سازوکارهای مؤثر مداخله در سیاست عمومی را توسعه دهد.
برای آنکه جامعهشناسی بتواند نقش مؤثرتری ایفا کند، چه پیششرطهایی لازم است؟ آموزش، پژوهش، استقلال نهادی یا آزادی بیان؟
بهنظر من، طرح این پیششرطها در قالب منطق «یا این یا آن» چندان راهگشا نیست، زیرا جامعهشناسی زمانی میتواند نقش مؤثر ایفا کند که مجموعهای از شرایط بههمپیوسته بهطور همزمان فراهم شوند حتی اگر این بسترسازی به شکل ناقص باشد یا تدریجی رخ دهد. بنابراین باید میان این عوامل تمایز تحلیلی قائل شد و نسبت آنها را روشنتر کرد.
برای مثال، استقلال نهادی دانشگاه و نهاد علم یک پیششرط بنیادی است. بدون داشتن حداقلی از استقلال در تعریف مسئله، انتخاب روش و انتشار نتایج، جامعهشناسی ناگزیر به خودسانسوری یا محافظهکاری میشود. استقلال نهادی به این معنا نیست که دانشگاه از جامعه یا سیاست جدا باشد، بلکه به این معناست که بتواند با آنها رابطهای انتقادی، شفاف و مبتنی بر قواعد علمی برقرار کند. بدون این استقلال، سایر اصلاحات، اعم از آموزشی یا پژوهشی، اثر محدودی خواهند داشت.
همچنین، آزادی بیان و مصونیت جامعهشناس شرط لازم تولید دانش معنادار است. جامعهشناسی با مسائل تعارضآمیز، نابرابریها و ساختارهای قدرت سروکار دارد و بدون امکان طرح پرسشهای بنیادین، جدی و انتقادی، به دانشی خنثی و کماثر تقلیل مییابد. البته آزادی بیان در اینجا نه به معنای موضعگیری سیاسی بیضابطه، بلکه به معنای امکان بیان نتایج پژوهش و نقد علمی بدون ترس از پیامدهای غیرعلمی است.
علاوه براینها، بازاندیشی در نظام آموزش جامعهشناسی اهمیت تعیینکنندهای دارد. آموزش باید از حفظ نظریهها و کاربست غیرانتقادی چارچوبهای نظری غربی بر مسائل بومی فراتر رود و به پرورش توان مسئلهمندی، تفکر انتقادی و مهارتهای پژوهشی منجر شود. پیوند دادن آموزش با پژوهش میدانی، دادههای واقعی و مسائل انضمامی جامعه، یکی از راههای اصلی تقویت کارآمدی جامعهشناسی است.
در ضمن، تحول در نظام پژوهش و ارزیابی علمی ضروری است. تأکید افراطی بر کمیت مقالات، پژوهشهای کوتاهمدت و پروژههای کمریسک، به تضعیف انباشت نظری و پژوهشهای عمیق منجر شده است. جامعهشناسی برای اثرگذاری نیازمند پژوهشهای طولانیمدت، میانرشتهای و مسئلهمحور است؛ پژوهشهایی که لزوماً بلافاصله به خروجیهای قابل شمارش تبدیل نمیشوند.
در نهایت، باید به نهادهای واسط میان جامعهشناسی، سیاست و جامعه مدنی اشاره کرد. حتی بهترین پژوهشها بدون کانالهای نهادی برای انتقال دانش به گفتمان عمومی و گفتوگوی اجتماعی، اثر محدودی خواهند داشت. این نهادها میتوانند شامل اندیشکدهها، انجمنهای علمی مستقل، رسانههای تخصصی و شبکههای حرفهای باشند.
اگر بخواهم این پیششرطها را اولویتگذاری کنم، استقلال نهادی و آزادی فکری شرایط امکان کارآمدی جامعهشناسی را فراهم میکنند و آموزش و پژوهش شرط ارتقا کیفیت این کارآمدی هستند، و نهادهای واسط شرط اثرگذاری دانش جامعهشناسی در سپهر اجتماعی و سیاستگذاری است. جامعهشناسی تنها در پیوند این سطوح میتواند از حاشیهنشینی به کنشگری مؤثر در فهم و ساماندهی مسائل اجتماعی گذر کند.
نظر شما