سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۳:۱۰
خواستن، حسرت و شرم

ماگدا سابو در رمان «بچه‌آهو» به شرایط سیاسی و اجتماعی مجارستان و تأثیر انکارناپذیر آن‌ بر سرنوشت انسان‌ها می‌پردازد. این پیوند به‌نرمی در دل روایت نشسته است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - شیلا قاسمخانی: داستان «بچه‌آهو» اثری درخشان از ماگدا سابو، نویسنده‌ی برجسته‌ی مجار، از هر جمله‌اش مضامین انسانی آویزان است؛ داستانِ حسرت‌های ناتمام بشری که آن‌قدر در دل می‌مانند تا بگندند. در این رمان، «خواستن» نه موتور محرک زندگی بلکه نیروی فرساینده‌ی آن است؛ چیزی که از گذشته می‌آید، نه از اکنون.

راوی داستان دختری جوان به نام استر است که سرگذشتش را به شکل خاطره‌گویی، در روایتی غیرخطی، برای معشوقش روایت می‌کند. این اثر نیز مانند دیگر آثار سابو، در بستر جنگ جهانی دوم و متعاقب آن آغاز دوره‌ی استالینیسم و مصیبت‌هایش می‌گذرد؛ داستان امیال انسانی که در اکنون زیست نمی‌کنند، بلکه از گذشته‌ای مدفون سر برمی‌آورند.

به‌گمانم ماگدا سابو پیچیده‌ترین و انسانی‌ترین شخصیت داستانی‌اش را در این اثر خلق کرده است. استر، دختری که با فرازوفرود زندگی‌اش همراه می‌شویم، به‌غایت شجاعانه از خود و از لحظات غمبار و شرم‌آور زندگی‌اش می‌گوید؛ لحظاتی که شاید در تنهایی خودمان هم جسارت بیان یا نوشتنشان را نداشته باشیم: لحظاتی که حسادت کردیم، دروغ گفتیم، برای چندرغاز پول چاپلوسی کردیم یا برای آدم‌های اطرافمان آرزوی مرگ کردیم، درحالی‌که به دوستانه‌ترین شکل ممکن در آغوششان گرفتیم. هر کدام از ما، درحالی‌که بی‌دریغ به آدمی مهر می‌ورزیم، خشم آدم دیگری را در دل داریم؛ جایی مشغول اجرای عدالت هستیم و درست همان لحظه، عدالتی را زیر پا می‌گذاریم.
استر؛ هیولایی عزیز

سابو توانسته است استر را از میان توده‌ی بی‌شکل و بی‌اهمیت جدا کند و به زخم‌ها، آسیب‌ها و احساسات ناب بشری‌اش اصالت بدهد. استر صرفاً دختری فقیر و زحمتکش نیست که برای ساختن آینده‌اش تلاش شبانه‌روزی کرده باشد؛ او شخصیتی است که واقعیت‌ها و پیچیدگی‌های درونش را از لابه‌لای داستان به ما نشان می‌دهد تا او را شخصیتی مستقل از خالقش بدانیم. استر زنی نیست که در سکوت راه برود و با زندگی سازش کند؛ می‌خواهد دنیا را در مشت بگیرد، اما دیر می‌فهمد مشتش کوچک‌تر از دنیاست. پس چیزهایی از دستش می‌ریزند؛ گاه ارزش‌هایی مثل سعه‌ی صدر و نیک‌اندیشی نسبت به اطرافیان. چاره‌ای نیست، همیشه مشتمان از دنیا کوچک‌تر است.

استر هیولای عزیزی است؛ هیولایی تنها، زخمی و خسته که خشم و هیاهوی درونش چنان قدرت می‌گیرند که نمی‌تواند حسادت و کینه‌اش را پنهان کند. امیال سربرآورده‌اش از گذشته همچون شبحی ویرانگر رهایش نمی‌کنند. او برای پول درآوردن ناچار است از هر فرصتی استفاده کند.

روزگاری که بر استر می‌گذرد، پول را به عنصری بیمارگونه در زندگی‌اش بدل می‌کند. حتی وقتی وضع مالی‌اش سامان می‌گیرد، نیاز دارد پول‌هایش را ببیند؛ آن‌ها را در گوشه‌وکنار خانه پنهان می‌کند تا آرام بگیرد: «در روزنامه‌ها می‌نوشتند او بازیگری ساده‌پوش و سوسیالیستی متعهد است… به ذهن‌شان نمی‌رسید که فقط بی‌اصل‌ونسبم. می‌دانی، با هر صناری که خرج می‌کنم جانم درمی‌آید.»

استر پذیرنده‌ای رام نیست. او همه‌ی تلاشش را می‌کند تا طبقه‌ی اجتماعی‌اش را بالا بکشد، از فقر بگریزد و از گذشته رها شود، اما هرگز نمی‌تواند از چنگال گذشته بگریزد. گذشته همچون سایه‌اش، گاهی عقب‌تر از او، گاهی جلوتر و گاهی کنارش حرکت می‌کند.

او شخصیتی درخودفرورفته دارد و این حس با ضرباهنگ کتاب، جملات کوتاه ابتدای فصل‌ها و تداعی مداوم خاطرات تقویت می‌شود؛ تا ما نیز همراه با استر در خود فروبرویم و به لحظات حزن‌ناک زندگی‌مان سفر کنیم. سابو بر اهمیت گذشته‌ای تأکید دارد که استر به‌لحاظ زمانی از آن عبور کرده، اما در دنیای درونش همچنان با آدم‌ها و پدیده‌هایش زندگی می‌کند.
پدر و مادر؛ بی‌قدرتان در سایه
استر از خانواده‌ای اصیل است، اما کودکی و نوجوانی‌اش در فقر و استیصال می‌گذرد. پدرش وکیل خوشنامی بوده؛ مردی مهربان و شریف که حاضر نیست پرونده‌های غیرشفاف را بپذیرد. او از دنیای وکالت بریده و از عدالت ناامید شده است. بیشتر وقتش را در خانه با گیاهان می‌گذراند؛ با گل‌ها حرف می‌زند و مورچه‌ها را به خانه‌هایشان هدایت می‌کند. ناگزیر، استر و مادرش مجبور به کار می‌شوند. بعدازظهرها، پس از کار خانه، دیوانه‌وار درس می‌خواند و به دوستانش در ازای پول درس می‌دهد: «به گیزی درس را غلط یاد دادم تا رفوزه شود…»
او آرامش و اصول اخلاقی پدر را تحسین می‌کند، اما هرچه بزرگ‌تر می‌شود به این باور می‌رسد که پدر و مادرش بیش از آنکه او را دوست داشته باشند، همدیگر را دوست داشتند. همین عاطفه‌ی نحیف، خشمی انباشته در دل استر می‌سازد: «هر چیزی در آن زندگی عادی بود، مگر کار کردن یک الف‌بچه که یکسره بشوید و بسابد و هیچ‌کس ککش هم نگزد.»

پدر در داستان شخصیتی بی‌قدرت و ترسوست و استر ناچار تکیه‌گاه او می‌شود. برای بقا، غذا، ماندن در مدرسه و ادامه‌ی زندگی، مجبور می‌شود دروغ بگوید تا پدر دروغ نگوید؛ دزدی‌های کوچک می‌کند تا پدر اصول اخلاقی‌اش را حفظ کند. این عادت آن‌قدر در وجود استر ریشه می‌دواند که وقتی ارتش سرخ بوداپست را محاصره می‌کند، از یادآوری مرگ پدر خوشحال می‌شود؛ چون می‌دانست توان دیدن ترس و شرم پدرش را ندارد.
مادر استر شخصیتی منفعل دارد. نقش مادرانگی‌اش کمرنگ است و هرگز به وضعیت خانواده یا بی‌عملی همسرش اعتراض نمی‌کند. تمام روز در خانه موسیقی درس می‌دهد و سنگینی زندگی را بر شانه‌های نحیف دخترش می‌اندازد، بی‌آنکه به وضع موجود معترض باشد، درعوض شیفته‌ی همسرش است و رابطه‌ای عاشقانه با او دارد.
بچه‌آهوی آنگلا برای تو نیست استر
آنگلا، دوست استر، که از آغاز تا پایان داستان حضوری پررنگ در ذهن استر دارد، نماد حسرت‌های اوست؛ نماد بی‌عدالتی‌ها و واقعیت‌های غمباری که با پوزخند روبه‌رویمان می‌ایستند. آنگلا دختری نازپرورده و مهربان است؛ صاحب همان زندگی‌ای که استر آرزویش را داشت و هرگز به آن نرسید، چون پدرش نخواست ولی پدر آنگلا با نظم موجود همنواست و نتیجه‌اش رفاه خانواده. استر از لحظه‌ی آشنایی، از او بیزار می‌شود؛ هرچه را که آنگلا دارد حق خود می‌داند. آنگلا آینه‌ای تمام‌قدی است که نداشته‌های استر را به رخش می‌کشد. در آغاز کتاب، بچه‌آهوی محبوب آنگلا شوقی در دل استر می‌اندازد و او را به حسرتی بی‌قرار می‌کشاند. تصمیم می‌گیرد بچه‌آهو را بدزدد؛ موفق می‌شود، اما در راه حیوان می‌گریزد و زیر قطار می‌میرد. هرچه پیش می‌رویم، روشن‌تر می‌شود که بچه‌آهو نماد حسرت بشر و ناتوانی‌اش در تغییر واقعیت است.

استر در کودکی با مرگ بچه‌آهو با فقدان، تنهایی و رهاشدگی مواجه می‌شود و در بزرگسالی، این بچه‌آهو در هیئت مردی بازمی‌گردد که همسر آنگلاست و میان او و استر عشقی عمیق شکل می‌گیرد. باز هم استر خواهان چیزی می‌شود که از آنِ او نیست. هر خواستن شدیدی، یک‌سویه‌اش مرگ است. استر انتقام را شدیداً می‌خواست و هستی‌اش به آن گره خورده بود. نفرتش از آنگلا تمام زندگی‌اش را دربرمی‌گیرد: «آن‌قدر مشتاق دیدن رنج و ناامیدی‌اش بودم که راستی‌راستی همه‌ی وجودم می‌لرزید.» تراژدی آن‌جاست که وقتی می‌فهمد دیگر عشقی میان آنگلا و شوهرش نیست و آنگلا خود را وقف حزب و فعالیت‌های بشردوستانه کرده، اشتیاقش به تصاحب مرد فروکش می‌کند؛ زیرا تصاحب چیزی که دل آنگلا را نسوزاند، چه لذتی دارد؟

استر شرمی را تجربه می‌کند که نه از فقر می‌آید و نه از خواستن؛ شرمش از این آگاهی برمی‌خیزد که خواسته‌هایش زیباتر از اعمالش نیستند. با این‌همه نمی‌تواند از آن‌ها دست بکشد. حتی زمانی که برای آنگلا آرزوی مرگ می‌کند یا از تصور قلب شکسته‌ی او شاد می‌شود، این شرم رهایش نمی‌کند. او بی‌پناهی را چنان عمیق تجربه می‌کند که هرگز خود را متعلق به جایی یا کسی نمی‌داند، مگر همان خاطرات آزارنده‌ی باروگ؛ جایی که کودکی‌اش در آن گذشت. باروگ در زبان چک به معنای سد است. خانه‌ی استر پشت دیواری سنگی ساخته شده بود تا شهر را از سیل حفظ کند. این نام دلالتی ثانوی هم دارد: استر خود به سدی بدل می‌شود در برابر سیل زندگی؛ نقشی سخت و فرساینده که برای بقا می‌گیرد و در بزرگسالی هم رهایش نمی‌کند.
جنگ و کمونیسم؛ برهوت آرزوها
سابو هیچ‌وقت نویسنده‌ی ایدئولوژیکی نبوده است. در گفت‌وگوهایش می‌گوید: از فقر دفاع می‌کند، اما از حزب نه، از برابری حرف می‌زند، اما از اطاعت جمعی بیزار است. از این رهگذر استر نیز در جامعه‌ی کمونیستی زندگی می‌کند، اما عضو رسمی حزب نمی‌شود؛ سوسیالیستی آزاداندیش می‌ماند که فقر، زنان و عدالت اجتماعی دغدغه‌اش هستند، بی‌آنکه آزادی و تفکر نقادش را فدای حزب کند. سابو بیش از نظام‌ها، به اثر آن‌ها بر روان انسان علاقه دارد. در این اثر هم به شرایط سیاسی و اجتماعی مجارستان و تأثیر انکارناپذیر آن‌ها بر سرنوشت انسان‌ها می‌پردازد. این پیوند به‌نرمی در دل روایت نشسته است. نخستین عشق استر هم‌زمان نخستین مواجهه‌اش با اندیشه‌های کمونیستی است. نوجوانی‌اش را با کارولی می‌گذراند؛ روزی، پنهانی، در انبار غله، سخنان برابری‌طلبانه‌ی او را می‌شنود. این حرف‌ها برای استر رنج‌دیده دلنشین است؛ در خیال، ثروت آنگلا میان فقرا تقسیم می‌شود. اما کارولی با دیدن استر او را کتک می‌زند. با این ضربه، هم عشق فرومی‌ریزد و هم ایمان به برابری. استر می‌گوید اگر می‌توانست حرف بزند، می‌گفت چقدر دوستش دارد و چقدر گرسنه است، اما هم‌زمان فهمید در جهانی که کارولی از آن حرف می‌زند، جایی برای او نیست؛ چون از خانواده‌ی انچی است و پدرش وکیل بوده، حتی اگر خانه‌شان ویران باشد و مادرش ساعت‌ها پیانو درس بدهد. پدر استر پلی است میان سرمایه‌داری فئودالی و آغاز کمونیسم. او، ناامید از طبقه‌ای فاسد که خود به آن تعلق دارد، دست از کنش می‌کشد تا دخترش به فقدان عدالت اجتماعی بیندیشد.

استر؛ عصاره‌ی انسان
این داستان آرام‌آرام نجوا می‌کند که انسان اغلب پیش از آنکه انتخاب کند، در چنگ ساختارها انتخاب شده است، اما احساساتی که در پی می‌آیند، احساساتی اصیل و بشری‌اند؛ در جهانی که ارزش‌های اخلاقی مطلق وجود ندارند. استر که در بزرگسالی بازیگر تئاتر شد، آموخته بود چگونه نقاب بزند و در پرسونای خود دوام بیاورد، اما با فقدان معشوق از نقش‌بازی کردن خسته می‌شود. نوشتن برای او نه اعتراف است و نه طلب بخشش؛ تلاشی است برای ایستادن روبه‌روی آن‌چه بوده و آن‌چه نتوانسته تغییر دهد. استر دیگر نمی‌خواهد جهان را در مشت بگیرد؛ فقط می‌خواهد آن‌چه را که از دستش ریخته ببیند و انکار نکند. شاید همین، دیرهنگام‌ترین و واقعی‌ترین شکل آشتی او با زندگی باشد. همانطور که سابو نیز معتقد است، نوشتنِ اعترافی اگر به تبرئه‌ی خود منجر شود، شکست خورده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها