یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۲:۱۵
وصیت‌نامه‌ای که هیچ‌گاه نوشته نشد

کتاب «حکایت‌های کهنه سرباز» تالیف موسی حیدری پاشاکی در انتشارات باران نقره‌ای منتشر شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا کتاب «حکایت‌های کهنه سرباز» تالیف موسی حیدری پاشاکی در انتشارات باران نقره‌ای منتشر شد.

زندگی میدان جنگ است، حتی وقتی اسلحه‌ای در دست نداری. میدان نبرد، هر گلوله درسی است که اگر زنده بمانی، می‌توانی آن را برای دیگران تعریف کنی. اما حقیقت این است که جنگ فقط در جبهه‌ها اتفاق نمی‌افتد. جنگی دیگر در زندگی، در جامعه، در دل آدم‌ها جاری است، جنگی که گاهی سخت‌تر از هر میدان نبرد است.

من سال‌ها در لباس نظامی خدمت کردم، روزهایی را در میان همرزمانم گذراندم، ترس، شجاعت، دوستی و خیانت را با پوست و استخوان لمس کردم. اما وقتی از آن روزها فاصله گرفتم، فهمیدم که درس‌های واقعی زندگی فقط در پادگان و جبهه نیستند، بلکه در برخوردهای ساده روزمره، در خیابان‌های شهر، در چشمان پیرمردی که گوشه‌ای نشسته و در کلماتی که گفته یا ناگفته می‌مانند، نهفته‌اند.

این کتاب مجموعه‌ای از حکایت‌ها، تجربه‌ها و پندهایی که در زندگی آموختم. چه در لباس سربازی، چه در لباس یک انسان عادی. حکایت‌هایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر بیایند، اما هر کدام حامل پیامی است که می‌تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد.

وصیت‌نامه‌ای که هیچ‌گاه نوشته نشد

جنگ عراق و ایران بود و من به همراه دوستم عازم مناطق جنگی شدیم. هنوز جوان بودیم، پر از شور زندگی، اما جنگ قصهای بود که ما را به دل خود کشیده بود، بی آنکه بدانیم سرانجامش برای هر کداممان چه خواهد شد.

شب را در نمازخانه‌ای پادگان به صبح رساندیم. صبحانه ای مختصر خوردیم که بیشتر به یک رسم شبیه بود تا غذایی که انرژی بدهد. بعد فردی از مدیریت پرسنلی یگان نزدمان آمد و دفترچهای دستمان داد و با لحنی جدی گفت: وصیت تان را در این دفترچه بنویسید.

نگاهم را به دفترچه انداختم. کاغذ سفید بود، اما انگار بوی مرگ می‌داد. حس غریبی در درونم پیچید. پرسیدم: چی بنویسیم؟ گفت: هر چه در دل دارید، بنویسید. اما من دلم نمی‌خواست چیزی بنویسم. از خود کلمه وصیت بدم می‌آمد. مگر قرار نبود برگردم؟ مگر می‌شد تصور کنم که قرار نیست از این جنگ زنده بیرون بیایم؟ مگر می‌شد تصور کنم قرار نیست از این جنگ زنده بیرون بیایم؟ اما اینجا، در دل آتش جنگ، هر اتفاقی ممکن بود. پس مجبور شدم، با اکراه، در گوشه‌ای بنشینم و قلم را روی کاغذ بگذارم. چیزی که نوشتم حرف دلم بود.

دوستم دفترچه‌اش را بست و با کنجکاوی نگاهم کرد و پرسید: چی نوشتی؟ گفتم: آنچه در دلم بود. پرسیدم تو چه نوشتی؟ لبخندی زد، از آن لبخندهایی که انگار برای دنیا حرف دارند و گفت: آنچه در دلم بود. پرسیدم در دل تو چه بود؟ لبخندش عمیق‌تر شد. با اطمینانی که مرا می‌ترساند، گفت: آرزوی شهادت.

یک لحظه سکوت کردم. انتظار چنین جوابی را نداشتم. بعد، با ناباوری سر تکان دادم و گفتم: چه آرزوی سختی...

پس منو رها کن. با تعجب گفت: چرا؟

گفتم: من چنین آرزویی ندارم. نگاهش رنگی از پرسش گرفت. چرا؟ سرم را پایین انداختم. کاغذ وصیت‌نامه هنوز زیردستم بود، اما چیزی در درونم نمی‌خواست آن را بیشتر از این بنویسد. گفتم: از گفتن چنین جمله‌ای وحشت دارم. لبخندش محو شد. اما نگاهش هنوز همان بود، پر از یقین گفت: ما آمده‌ایم تا شهید شویم.

نفس عمیقی کشیدم. به آرامی گفتم: من آمده‌ام تا سالم به خانه برگردم. اما جنگ، بازی خودش را دارد. آرزوها در اینجا بی‌صدا، اما دقیق، رقم می‌خورند.

کتاب «حکایت‌های کهنه سرباز» تالیف موسی حیدری پاشاکی در ۳۷۱ صفحه به بهای ۳۵۰ هزار تومان در انتشارات باران نقره‌ای منتشر شد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها