به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ولیاله نصری در داستان بلند «شکوفههای آذر» به زبان طنز به روایت قصهای درباره یک نوجوان فقیر روستایی پرداخته که در حسرت داشتن یک دوچرخه است. «شکوفههای آذر» داستان یک حسرت است؛ داستانی که گرچه تلخ است اما با طنزی شیرین روایت میشود. روایت داستان، ساده و سرراست است و داستان از زاویهدید اولشخص روایت میشود. در طول داستان میبینیم که راوی چگونه به هر دری میزند تا بتواند به دوچرخهای که رویایش را در سر میپروراند برسد و از خلال تلاش و رویاپروری راوی، وارد زندگی و محیط زندگی او میشویم و فقر او و خانوادهاش را لمس میکنیم.
در بخشی از کتاب میخوانید:
«من نمیخواستم تا گاورو شدن زمین صبر کنم. توی کلاس و درس و مدرسه تا همین حالا یادگرفته بودم که محصول خوب، خاک حاصلخیز میخواهد. خاک هم وقتی حاصلخیز میشود که خوب شخم بخورد؛ کود حیوانی و شیمیایی درست و حسابی داشته باشد و خوب هم از کاشتهها مراقبت بشود. آن وقت دست آخر میشود اسکناسها را دسته کرد و گذاشت توی بغل و رفت فروشگاه دوچرخه توی شهر، فروشگاه دوچرخه لاری و هرکولس...
با این خیالبافیها ته دلم غنج زد. آن قدر احساس خوشحالی کردم که به نظرم رسید پردهای از برابر چشمم پس رفت و دنیا با رنگی زیباتر و با هوایی بسیار دلپذیرتر در برابرم ظاهر شد. ریههایم را تا توانستم از هوا پرکردم و به آهستگی بیرون دادم تا حسابی خوشی و لذت نفس کشیدن را با آن هوا حس کنم.
دوسه روزی که کوچهها گل و شل بودند بیکار ننشستم و همه کودهای کف طویله را با بیل کندم و ریختم بیرون. بوی گند کود تازه تا هفت خانه دورتر میرفت اما من از بویش بدم نمیآمد که هیچ حتی خوشم هم میآمد. از همسایهها هم کسی به بو اعتراضی نکرد.
آخر شب بود و من هنوز کار میکردم. ننهام گفت: ممدی دیگه ول کن فردا هم روز خداست. نترس کودها رو دزد نیمیبره. اگرم فکر میکنی خود به خود گم میشن این فکرت هم اشتباهه.
بابام گفت: این طور که تو داری کار میکنی قول میدم به جای کلمهات اسکناس سبز بشن و تو کامیون به جای کلم اسکناس درو کنی. بعد ادامه داد: اما دور از شوخی بگم که کلم خوب و قشنگ هم زود مشتری گیر میشه و خوب هم بالاش پول میدن.
خدیجه هم برای اینکه کم نیاورد گفت: مرغ و خروسهای من هم از همه مرغ و خروسهای محله چاقتر میشه. تخممرغهام هم از همه زیادتر میشن. حالا میبینین.
من حواسم بیشتر جای دیگری بود. آخر خط را میدیدم. درست آن زمانی را که فرمان دوچرخه را با دو دست سفت و محکم گرفتهام و توی کوچه جلوی چشم قنبری و محسنی و ابرامی و بهخصوص یداله بیهمهچیز پا میزنم و تا آخر کوچه میروم و برمیگردم…»
نشر حکمت کلمه اخیراً این کتاب را در ۵۴ صفحه و با شمارگان ۲۰۰ نسخه عرضه کرده است.
نظر شما