سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۳ - ۱۱:۲۸
آقای رئیسی به امام رضا (ع) چه گفته بودی؟!

بوشهر - نویسنده و داستان‌نویس بوشهری در روایتی چندبخشی لحظات پرالتهاب خود را از شنیدن انتشار خبر شهادت رئیس‌جمهوری مردمی و هیئت همراهش را در حین خدمت به تصویر کشیده است.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در بوشهر، سیدعباس حسینی‌مقدم که یکی از مدیران کتابشهر بوشهر است و سال‌هاست در حوزه داستان‌نویسی و تدریس کارگاه‌های داستان به‌ویژه برای نوجوانان مشغول به فعالیت است و به‌تازگی هم با داستان «نی‌مه در شرجی» در جشنواره ادبی «خودنویس» حائز مقام سوم شده است، شرح حال خود را با بیان عاطفی و روایتی دراماتیک از شنیدن خبر شنیدن آیت‌الله رئیسی، رئیس‌جمهور مردمی در چند بخش توصیف کرده است. این متن کوتاه چنان سلیس و یکدست و از دل برآمده است که مخاطب تمام نگرانی، اندوه، پریشانی، بغض‌های فروخورده و شکسته‌شده نویسنده را از لابه‌لای کلمات هر روایت با همه وجود درک و لمس می‌کند.

حسینی‌مقدم در همین روایت چندبخشی، نه تنها شرایط روحی خود را در پی شنیدن این واقعه دردناک به تصویر کشیده؛ بلکه برشی از حال و روز شهر بوشهر و عزاداران شهید آیت‌الله رئیسی را با بیانی ملموس و واقع‌گرا توصیف کرده است.

این نویسنده خلاق و خوش‌قلم در این متن این‌چنین حال خود را از لحظه شنیدن خبر سانحه هوایی بالگرد رئیس‌جمهور شهید و هیئت همراهش تا شهادت این مردان خدمت روایت کرده است:

روایت اول

ساعت چهار بود که خبر را دیدم. گفتم مثل بقیه خبرهاست. زود تکذیبیه‌اش می‌آید، رفته رفته حجم خبرها بیشتر شد. نگرانی‌ام بیشتر و بیشتر شد. دیگر تاب نداشتم. جلسه سعدی‌خوانی داشتیم. دیوان سعدی را همین‌طور باز کردم. غزل تلخ پرفراقی آمد، سریع کتاب را بستم، نمی‌خواستم باور کنم. غزل را نخوانده، رها کردم.

آمدم کنار بچه‌ها، همکارم گفت: «مگر خودت نمی‌گفتی، توی اُحد وقتی خبر آوردن پیامبر شهید شده، اون یار پیامبر گفت: محمد اگر مرد که مرد، خدایش که زنده است‌.» گفتم نگرانی‌ام برای رفتن و شهادت نیست که، ما هنوز آقا را داریم؛ اما بی‌خبری امان از بی‌خبری. آن گیج‌مان کرده است. بی‌حال‌مان کرده است.»

روایت دوم

دیشب را که همه‌اش دنبال خبر دویده بودم. چشمانم را هی به امید اینکه خبر زودتر بیاید و از نگرانی بیرون‌مان کند. دنبال می‌کردم؛ اما سود که نداشت بی‌تاب‌مان می‌کرد. خبر نصفه و نیمه پخش شده‌بود. آن فیلم پهپاد که بیرون آمد و گفت: «همه جسم‌ها سرد است.» انگار جسم ما هم یخ زد.

استوری آماده کردم که بگذارم اینستاگرام؛ اما باورم نمی‌شد. پاکش کردم. مثل روز سیزده دی منتظر تکذیب ماندم. هی از تلگرام به توئیتر، از توئیتر به اینستاگرام سرک می‌کشیدم ولی خبر بیشتر گره‌اش را تنگ می‌کرد. بیشتر بیخ گلویم را چسباند. بالاخره صدا و سیما هم تائید کرد.

منتظر بودم خبر شادی بیاورد، غم آورد. خبر بیاید خواب بروم. خبر آمد بُهت برم برداشت. خبر آمد خواب از سرم پراند، می‌‎زدم تو صورتم که خواب نباشم. دروغ باشد؛ اما نبود. خبر دیگر آمده بود.

روایت سوم

غم چسبیده بیخ گلویم. باید زودتر می‌رفتم جایی، زنگ زدم محمد، گفتم کجایی. گفت: «حوزه هنری. جمع شده‌ایم، کاری کنیم.» زود از خانه زدم بیرون، گیج خواب بودم. قبل از رفتن به حوزه، خواستم بی‌خوابی دیشب را با نوشیدن قهوه کم کنم. بدنم تاب نداشت. توی مسیر جلوی قهوه‌فروشی ایستادم تا وارد شدم. پسرک جوانی وارد شد، به شوخی به باریستا که مرد جوانی بود و گردنبند طلایی گردن داشت. گفت: «چته آهنگ غمگین گذاشتی، بزن شادش کن.»

یک مرتبه مرد جوان گفت: «می تونی همین یکبار خفه بشی، رئیس‌جمهورت شهید شده اگر نمی‌تونی غمگین باشی، حداقل خفه شو»

روایت چهارم

پوستر را که دیدم، توی مصلی برای شهدای امروز مراسم گذاشته بودند. زود خودم را رساندم، جلوی در آدم‌های کت و شلواری را دیدم، با خودم گفتم آخ که مراسم فقط کارمندان هستند؛ اما حلقه بازرسی را که رد کردم. مردم را دیدم از همان اولش. همه جور آدم آمده بود و کم‌کم مردم بیشتر شدند. با بچه‌های شان آمده بودند، غمگین و محزون، پنهان و آشکار گریه می‌کردند.

مرد جوانی کنار پرده مصلی نشسته بود. یک دست سیاه پوشیده بود. اشک روی صورتش راه افتاده بود. همه صورت شش تیغه‌اش خیس خیس بود. هق هقش را فرو می‌خورد. شانه‌هایش می‌لرزید خبرنگاری برای مصاحبه به او نزدیک شد. با سوال خبرنگار که از غم امروز پرسید، هق‌هق فروخورده‌اش رها شد و بلند بلند شروع به گریه کرد.

کمی آن‌طرف‌تر پسر حدود هشت نه ساله‌ای کنار قرآن‌ها ایستاده بود. آنها را مرتب می‌کرد. همین‌طور چند تا پوستری از عکس آقای رئیس‌جمهور را که روی میز بود، با دستانش مرتب می‌کرد. پوستر را توی دستش کمی بالا آورد. نگاهی به عکس کرد. اشک توی چشمش جمع شد. قطره‌ای اشک از چشمش رها شد و غلتید روی گونه‌اش.

آقای رئیسی به امام رضا (ع) چه گفته بودی؟!

این بار نگاهم به پیرمرد سبیلو لاغراندامی افتاد که توی صف کنار چهار پنج تا مرد کت و شلواری نشسته بود. موهای سپیدش را مثل لات‌های قدیم بالا زده بود. پازلف‌هایش تا نیمه ریشش رسیده بود. دکمه یقه‌اش هم باز بود. خادم حرم امام رضا (ع) که جلوی جمعیت داشت مداحی می‌کرد. همین که اسم رئیس‌جمهور را با پسوند شهید برد و با سوز گفت: آقای رئیسی به امام رضا (ع) چه گفته بودی که یک مرتبه شانه‌های پیرمرد لرزید و شروع کرد بلند بلند گریه کردن.

غم تمام مصلا را گرفته بود، به هر جا نگاه می‌کردم دوستداران شهید جمهور از هر طیف و سنی در چشمانم می‌‎نشست. دخترک سه چهار ساله‌ای را دیدم که لباس صورتی آستین کوتاهی پوشیده بود، موهایش را از پشت برایش بافته بودند. کیفش را روی صندلی کنار بابایش گذاشت و به طرف میزی که قرآن و عکس ها رویش گذاشته بودند، رفت. یکی از عکس‌ها را توی بغل گرفت و به طرف پدرش رفت. توی مسیر عکس از دستش افتاد. نشست روی زمین و عکس را برداشت و بعد عکس را به دهانش نزدیک کرد و گوشه عکس را بوسید.»

برچسب‌ها

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 1
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • فلامرزی IR ۱۴:۳۲ - ۱۴۰۳/۰۳/۰۱
    هنوز منتظر بازگشتت هستم وغم خفه ام کرده گویی بازوهایم را قطع کرده اند

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

برگزیده

پربازدیدترین

تازه‌ها